به‌عهده‌ی من است



شعر تازه‌ای از علی باباچاهی:



به‌عهده‌ی من است

همه‌ی کارها را به‌من واگذار:

مرده‌گانی که هنوز دنبال دندان‌های طلاشان می‌گردند

دلبرکانی‌ که در سردخانه به‌هوش نیامده،

                                  سنگ قبر عاشق‌هاشان را بغل کرده‌اند:

ارجونا     کرشنا     ایندورا

ودا     ریگ‌ودا     گیتا     یوگا

مندرجاتِ بر سطح آب     مستخرجاتِ دریا را     به‌من واگذار

«ایندورا» دخترش را زندانی کرده در صدف  (معترض‌‌ام!

شن وُ ماسه وُ ریگ وُ گوش‌ماهی به نگهبانی‌اش واداشته

قفسی را هم از درخت آویخته‌اند که چشم‌های مرا ـــــــــــــــــــــــــــــــ

جویدن وُ تف‌کردنِ شن وُ ماسه وُ ریگ وُ گوش‌ماهی را

                                                      به‌من واگذار

هندو به‌تماشای جزر و مدِّ من از خانه زده بیرون

ارجونا     کرشنا     ایندورا

بویِ جویِ مولیانِ رودِ گَنگ را به‌من واگذار

این‌صحنه‌ها کلاً در تهران فیلم‌برداری شده

                                   (اشتباه نکنید!

در نازی‌آباد هم کشف‌های کشف‌ناشده هست     زیاد هست:

میخانه‌های تخریب‌شده     سقاخانه     شمع     شمایل

سرابِ نطلبیده     آبشاری‌ست که از خواب می‌پراندَم

نزدیک وُ      دور     و آب وُ سراب را     به‌من واگذار

ترمز کنید لطفاً     پیاده می‌شوم!




«هر شاعر آوانگاردی یک‌معماست»



هر شاعر آوانگاردی یک‌معماست!


_گفت‌وگو با علی باباچاهی_*



-پرسش‌گر: علی حسن‌زاده-


● آقای باباچاهی، در ابتدا مایلم از چگونگی و چرایی ظهور آوانگاردیسم در شعر فارسی برایمان بگویید. به عبارتی بهتر است توضیح دهید که این مقوله چه جایگاهی در شعر فارسی دارد؟

ـ اگر بپذیریم که تکنولوژی و فرهنگ (شعر و هنر) لزوماً به موازات هم حرکت نمی­ کنند و گاه جنبش فرهنگی از کوشش صنعت و تکنولوژی سبقت می ­گیرد؛ آوانگاردیسم در شعر فارسی قابل درک است. از سویی اقتضائات فرهنگی و ضرورت­ های اجتناب­ ناپذیر تاریخی ـ اجتماعی، به «چرایی» آن پاسخ می ­دهد وَ «چگونگیِ» تحقق آن را تداخل فرهنگ­ ها و مبادله های فرهنگی تعیین می­ کنند. گوته بدون مجوز رسمی از دولت آلمان از حافظ­شیرازی تأثیر پذیرفت و نیما بدون رعایت سلسله مراتب بوروکراسی از شعر فرانسه (مالارمه و…) نوآوری آموخت. در پرانتز: (نوآوری و آوانگاردیسم با هم فرق دارند). شعر نیما در ۱۳۱۶ از تهوری احتیاط­ آمیز! برخوردار است. آشنا­­زدایی­ ها و ساختارشکنی‌های او در این مقطع از همین منظر قابل بازخوانی است. سنت­ شکنی­های نیما که معطوف به جنبش آوانگاردیسم شعر فرانسه است، در مقطعی از حیات اجتماعی ـ سیاسی ما صورت می­ گیرد که جامعه به تغییری اساسی نیاز دارد. از نیما تا امروز جز در مواردی خاص ـ شکل تعدیل­ یافته­ ی آوانگاردیسم جذب بدنه­ ی شعر امروز فارسی شده است؛ بدین ­معنا که «شعر مدرن» عنوانی عام برای آفریده­ های شعری محسوب می­ شود. به هر حال ضربه­ ی اول را نیما فرود آورد. سرگیجه آور بود. از خوابی مرگ نمون بیدار شدیم” (شاملو. از حافظه)

● منظورتان از این تهور احتیاط­ آمیز! چیست؟ لطفاً در این­باره بیشتر توضیح بدهید.

ـ ببینید! از افسانه (۱۳۰۱) تا غراب (۱۳۱۶) پانزده سال می­ گذرد! اگر نخستین شعر نو نیما «غراب» محسوب می­ شد، ـ و نه «افسانه» ـ به­ کارگرفتن ترکیب تهور احتیاط آمیز قدری بی رحمانه بود، اما وقتی نیما می­ خواهد دومین ضربه ­اش را فرود آوَرَد، باید کاری­تر از ضربه­‌ی نخست باشد. این را هم باید در نظر گرفت که تجربه­ ی «نوسازی» پیش از نیما صورت گرفته است: شمس کسمایی، جعفر خامنه ­ای و… که همه را می ­دانید. به بیان دیگر، شورشگریِ مورد توجه هوشنگ ایرانی باید در این مرحله از شعر نیما صورت می­ گرفت. گرچه فرضاً سحرخیزی ایرانی سبب رستگاری او نشد! که بحث دیگری است! در شعر «غراب» همچنان با بقایای شعر کهن فارسی مواجه­ ایم: ـ تنها نشسته بر سر ساحل یکی غراب / ـ همرنگ آسمان شده­ اند و یکی بلوط / … پیداست نقطه­­ ی سیهی / این آدمی بود به رهی. وفور قافیه­ های غیرالزامی، نوآوریِ صوریِ شعر را مخدوش و تا حدی سیاه (سیه؟!)پوش کرده است: آفتاب، حجاب، غراب (در سه سطر آغازین شعر). خران، نهان، بیان (در بند اول شعر). سیه، ره (در بند اول شعر). میل، سیل، اضطراب، عذاب، دیده، کشیده، دور، مهجور (در بند دوم این شعر) که این نوع قافیه ­اندیشی، خلاف تعریفی­ست که نیما از نقش و کارکرد قافیه در شعر دارد. این­گونه تقیدات سنتی است که ایرانی خودش را «خروس جنگی» می بیند. گرچه قوقولی قوهایش بجاست اما پا برجا نیست! ای کاش نیما به جای سر به سر «خواجه حسن ممیندی» و «عمو رجب» گذاشتن، نیما بودنش را در این مقطع جدی­تر می­ گرفت!

● اگر ممکن است راجع به تعریف نیما از نقش و کارکرد قافیه در شعر بیشتر صحبت کنید. رویکرد خود شما به قافیه چگونه است و اصولاً فقدان قافیه در شعر ایجاد خلل می­کند؟

ـ مهدی اخوان­ ثالث در تبیین تعریف و نقش قافیه در شعرهای نیما گره ­گشایی زیادی کرده است. فکر می ­کنم درنگ مجدد بر این مقوله کاری تکراری باشد. نیما می­گوید: «لازم نیست قافیه در حرف «روی» منفق باشد، دو کلمه از حیث وزن و حروف متفاوت گاهی اثر قافیه را به هم می ­دهد (برگزیده اشعار نیما یوشیج، مؤخره ص ۱۳۴) و می ­افزاید که «قافیه این است که من به شعر می­دهم، نه اینکه قدما آورده ­اند … قافیه­ بندی آن طور که من می دانم و زنگ مطلب آن را اسم می­ گذارم بسیار بسیار مشکل است و بسیار بسیار لطیف و ذوق می­ خواهد» (همان، ص ۱۳۵) نیما با این تعریف کلاً قافیه ­اندیشی­های قدمایی (خواجه نصیری) را نفی می­ کند اما در پیشروترین شعرهایش از ترک عادت قافیه­ های مورد اعتراض عاجز است. مثلا در شعر «همه شب» (کلیات نیما، دفتر اول، ص ۶۲۲) در بند اول آن «سراغم» با «وثاقم؟». در بند آخر شعر رفاقتی قافیه ­وار دارند! در بند دوم: «شب­ها»، «وحشت­زا»، «پابرجا». در همین بند (دوم): «آب»، «تاب». در شعر «ری را»، در بند اول: «آب»، «خراب»، «می­خواند»، «می­کشاند» وَ… این توضیحات بدان معنا نیست که نیما در هیچ یک از شعرهایش قافیه را در معنایی که او می خواهد به کار نگرفته است. «خانه­ ام ابری­ست» یکی از شعرهایی است که در آن اثری از قافیه های تعریف و تثبیت شده­ ی قدمایی دیده نمی ­شود و ظاهراً فاقد قافیه است امّا با تعریف نیما از قافیه (زنگ مطلب) همخوانی دارد: … از فراز گردنه خرد و خراب و مست / باد می­پیچد / یکسره دنیا خراب از اوست / و حواس / آی نی زن که تو را آوای نی برده ­ست دور از ره کجایی؟ (مجموعه آثار، دفتر اول ـ شعر ـ ص ۶۲۰). درنگ ناگزیر بر کلمه­ ی پایانی هر سطر، می­تواند با تعریف نیما قافیه شمرده ­شود. اما در شعر «بندرگاه، همان، ص ۶۲۵» بند اول در قید قافیه ­های تعریف شده است. که به گمان من تصنعی و آزار دهنده نیستند! بند اول: «بندرگاه»، «راه»، «می­دواند»، «می­خواند». نکته ­ی آخر اینکه بیشتر منظومه ­های نیما از جمله «خانه سریویلی»، «مانلی» و… به قافیه­ های غیرنیمایی مزین­ اند، و قافیه­ های غیرنیمایی که گاه در شعر فارسی آهنگ و شور و شعفی نیز برپا کرده ­اند ـ از جمله در غزل­های حافظ ـ با تعریف خواجه نصیرالدین طوسی در معیارالاشعار رفاقتی دارند. این خواجه گوید: «… قافیه عبارت است از مجموعی که مؤلف باشد ازحرف یا حروفی که واجب باشد که در کلمات متشابه در اواخر ابیات یا مصراع­ ها بود مکرر یا در حکم مکرر باشد به حسب اصطلاح…» (خواجه نصیرالدین طوسی، معیارالاشعار، با تصحیح و اهتمام دکتر جلیل تجلیل، ص ۱۳۰) از این نکته اما نباید غافل بود که هنرآفرینی­ های نیما را باید در مجموع در نظر گرفت. ساختارشکنی و ابداع در برابر سنت دیرسال شعر فارسی بی­ گمان با افت و خیزهایی است: اگر کمی نه به وفق رضایت خرده مگیر! نیما با طرح تعریفی تازه از قافیه خواسته / ناخواسته بر سفید نگاری­ های (شعر بی­ وزن و قافیه) شعر امروز ـ شاید به طور مشروط؟ ـ صحه می­ گذارد و البته نه بر آسان­ نگاری­هایی که به چند ویراستار همراه نیاز دارد!

● شما نوآوری نیما را تهوری احتیاط آمیز می­ نامید. تهور و جسارت هوشنگ ایرانی را چگونه می­ بینید؟

ـ در این تردید ندارم که هوشنگ ایرانی به لحاظ دیدگاه­ های تئوریک و نوع شعرش، شاعری ارتعاش ­برانگیز بود. شاعری که تاکنون در مقاطعی همچنان بحث­ برانگیز است. اما من او را شاعری نیمه­ تمام می دانم، چراکه او نتوانست دیدگاه شورشی اش که توأم با جزمیت­ هایی فاحش نیز بود در شعرش به فعلیت درآوَرَد. ایرانی ظاهراً همچون رمبو خوش درخشید اما برخلاف او دولت مستعجل بود. تأثیرگذاری­های او بیشتر به ظرفیت­ های بالقوه­ ی شعرش مربوط می­ شود. ایرانی گزارشگرِ تخیل عجیب و غریب­اش بود و نه اجراکننده­ ی زبانی آن! این شاعر عجول و عصبی و خیلی چیز­فهم، از فهم این نکته غافل ماند که مواجهه­ ی فرهنگ مدرن و جهان صنعتی مدرن با دوران پیشامدرن از دو منظر متفاوت صورت می­ گیرد. جهان صنعتی مدرن به هیچ سقف و ستونی رحم نمی­ کند، چراکه می­ خواهد سقفش را بشکافد و طرحی نو دراندازد و باقی قضایا! برجا ماندن ستون­هایی از عهد یونان باستان که مارکس به ستایش از آن می ­پردازد، قضیه­ ی دیگری است. بله…

● به نظر می­رسد مجادله­ ی هوشنگ ایرانی با سنت­ های ادبی فارسی محلِ درنگ شماست؟

ـ اصلاً «خروس جنگی»شدنشان جای بحث دارد! چرا جنگ؟ جنگ در سراسر جهان چه نکبت­ های غیرقابل­ تصوری به ارمغان ­نیاورده که باز هم دَم از آن بزنیم! «سلاخ بلبل»بودنشان هم که نور علی نور است! ببینید! بند ۱۲ بیانیه­ ی «سلاخ بلبل»: آفرینندگان آثار هنری آگاه باشند که هنرمندان خروس جنگی به شدیدترین وجهی (برجسته ­سازی از من است) با نشر آثار کهنه و مبتذل پیکار خواهند کرد. بند ۱۳: مرگ بر احمقان (!) چنین به نظر می ­رسد که ادبیات سنتی ایران فاقد هرگونه خلاقیتی در نثر و شعر (و حتی در نظم و منظومه­ های داستانی) است. ایرانی معتقد است: «… رویه ­ی نثریِ زبان فارسی زبون­تر از آن است که بتوان این زبان را، در آن­جا که سخن از رویه­ ی دیگر آن یعنی شعر به میان می ­آید دارای نثر دانست» (به نقل از: مرا با دریاهای مرده کاری نیست، نشر ثالث، تهران، ص ۱۹۷). لازم است به دو نکته هرچند به اختصار اشاره کنم: نخست اینکه اسلاف ادبی (سنت­ ها) را نمی­ توان به طور دربست کنار گذاشت. درمَثَل فوتوریست­‌های روسی از سنت سمبولیسم و آکمه­‌ئیسم زاده شدند. اوژن یونسکو که خود هنرمندی پیشتاز است از قضا متوجه این نکته هست که می­ گوید: آنچه آوانگارد خوانده می شود در صورتی اهمیت دارد که به سرچشمه­ ها بازگردد و معتقد است که «بازی» آخر بکت از آن­رو دارای اهمیت است که به کتاب ایوب نزدیک است. بد نیست پاسخ پست ­مدرن­ها به مدرن­ها را از زبان امبرتو اکو بشنویم: گذشته را واقعاً نمی­توان از بین بُرد، زیرا از بین بردن آن منجر به سکوت می­ شود. نیمای خودمان در تعارض با وجه فسیل ­شده­‌ی ادبیات سنتی و با اشراف بر وجوه قابل اعتنای آن ـ فرضاً تأمل بر ابعاد تصویری منظومه ­های نظامی ـ شعر نو فارسی را بنیان می ­نهد. دوم اینکه شاملو و دولت­ آبادی هریک به طریقی به انرژی خلاق متون منثور فارسی نظر داشته اند. دیگر اینکه ایرانی که نثر گذشته­ ی فارسی را زبون می­ داند از نثر گلستان سعدی، بخش هایی از تذکره الاولیای عطار، قصص الانبایء اسحاق نیشابوری، بخش­هایی از تاریخ بیهقی و… کلاً غافل است.

● آقای باباچاهی، هوشنگ ایرانی انقلاب نیما را در شعر فارسی به دیده­ ی تردید نگاه می­ کند و معتقد است که نیما به تدریج به کهنگی و واپس‌گرایی دچار شد؟

ـ اینکه می­ گوید نیما «به مرور به کهنه­ گرایی و واپس­گرایی دچار شده و در گذشته زندگی می کند» حرف کاملاً بی­ اساسی است. چراکه نیما از «افسانه ۱۳۰۱» به «ری را ۱۳۳۱» و «برف ۱۳۳۴» می­ رسد و نه برعکس! ایرانی در حالی این حرف­ ها را می­ زند که نیما «پادشاه فتح ۱۳۲۶»، «آقا توکا ۱۳۲۷» و «مهتاب ۱۳۲۷» را نوشته است. بعدها یعنی در سال­های ۱۳۳۱ تا ۱۳۳۴ که اوج فعالیت‌های شعری ایرانی است، نیما بهترین شعرهایش را می ­نویسد. مثلاً «خانه ­ام ابری است»، «داروگ» و… شعر درخشان «ری را»… به گمان من نیما می­بایست از اخطار و اعتراض هوشنگ ایرانی درس می­گ رفت و به جرئت­ های خود سرعت بیشتری می­ داد. به هر صورت من بلند­پروازی­ های به فعلیت درنیامده­ ی ایرانی را ستایش می­ کنم، چراکه سخت مسئله­ آموز است. قبلاً هم گفته ­ام که نیما وقت‌های زیادی را به هدر می ­دهد. از «افسانه» تا «ری را» اوقات شریف­ش را صرف «بز ملاحسن مسئله­ گو» و «میرداماد»، «انگاسی» و نوشتن غزل­هایی در سال ۱۳۱۷ می­ کند. قصیده­ی «الرثاء» و «در جواب حسین تهرانی» را در سال ۱۳۲۳ می­نویسد! چه حیف! اعتراض ایرانی به نیما انتظار ما را از نیما بیشتر می­ کند و این کار کمی نیست! نیما هم کم­ کاری نکرده وَ کار کمی هم نکرده است. یادمان باشد که نیما یک تنه در برابر سنت شعر فارسی ایستادگی کرد. و «ایستادگی» با «ایستادن» فرق می­کند. تندرکیا «می ­ایستد» اما «نمی­ ماند»! نیما به ما یاد داد که به راز ناماندگاری بعضی از شاعرانِ مدعی بیشتر فکر کنیم.

● برداشت من از صحبت ­های شما این است که حضور ایرانی توانست سطح توقعات شعری مخاطبان ـ شاعر و غیر شاعر را بالا ببرد. درست است؟

ـ طنز روزگار در این است که شاعران معقول و موجهی ـ که برای شعر خودشان سرعت گیرهایی در نظر گرفته­ اند ـ به ستایش از ابعاد رادیکال شعر ایرانی پرداختند. مثلاً دکتر شفیعی کدکنی در جایی می نویسد: «… هوشنگ ایرانی فقط از روی خواندن بیانیه­ های شعریِ شاعران مدرن فرنگ، به طور مبهمی پی به این نکته برده بود که اگر خانواده­ ی کلمات درهم­ریختگی پیدا کنند، خود به خود، نوعی نوآوری و بدعت (innovation) در زبان روی می­ دهد … (به نقل از: «مرا با دریاهای مرده کاری نیست» ص ۴۳). در جای دیگری می­ نویسد: «… زبان شعرهای منثور او (هوشنگ ایرانی) از بهترین نمونه­ های زبان شعر در آن سال­ هاست. در شعرهای آن روز شاملو هم به دشواری می­ توان زبانی یافت که پالوده‌­تر و آراسته‌­تر از کارهای آن سال­ های هوشنگ ایرانی باشد. حتی می­ توان گفت: ایرانی، در آن سال ها به حقیقت شعر منثور، از شاملو بسی آشناتر بوده است» (به نقل از همان، ص ۴۹).

● واقعاً این­طور است؟

ـ فکر می­ کنم اگر به همین ترتیب ادامه دهیم این گفت­گو به کالبد شکافی شعر هوشنگ ایرانی تبدیل می­ شود!

● حق با شماست! اما من از طرح یک پرسش نمی­ توانم خود­داری کنم و آن اینکه منوچهر آتشی، هوشنگ ایرانی را شاعری پست­ مدرن می‌نامد. شما در این خصوص چگونه فکر می­ کنید؟

ـ بله! زنده­ یاد منوچهر آتشی معتقد است که: «… هوشنگ ایرانی نخستین پست­ مدرنیست … در ایران بود. یعنی نخستین معترض شعر متعارف و معتاد از هر نوعش بود (سوهانگر سنت­ ها و متعارف­ ها، صص ۱۱ ـ ۱۶، «از بنفش تند تا به تو می ­اندیشم» ش اناری، نشر نخستین، ۱۳۷۹ به نقل از: مرا با دریاهای مرده کاری نیست ص ۵۱). بد نیست اگر به دنیای مجازی سر بزنیم و به «جست­جو»ی واژه­ ی «پست­ مدرنیسم» برویم در هر ثانیه شاید با ۱۰ ـ ۱۵ هزار تعریف از آن مواجه می­ شویم. نمی­دانم دوست و معلم نازنین من، طبق کدام تعریف هوشنگ ایرانیِ، خروسِ جنگیِ سلاخِ بلبل را پست­ مدرن می ­داند؟ اصولاً چه تصور و تصویری (تعریف؟) از پست­ مدرنیسم داشته­ اند این شاعر جنوبی؟ «اعتراض به شعر متعارف و معتاد» که شاعر پست­ مدرن به بار نمی­ آورد. سوررئالیسم نزدیکی­ هایی با یکی از شعب! پست‌مدرن دارد، اما این خروس جنگی که من می­ بینم در «گذشته»، دیّاری را در خود درنگ نمی ­داند! به گمان من با توجه به بیانیه­ ی «سلاخ بلبلِ» «خروس جنگی»­ها ایرانی خصم تمام­ عیار پست­ مدرنیست­ ها با هرگونه تعریفی از آن است. می­ گویید نه؟ از فوکو بپرسید!

● شاید برای ارزیابی علمی ­ترِ جایگاه آوانگاردیسم در شعر فارسی بهتر باشد که درباره­ ی نسبت مدرنیسم با شعر آوانگارد فارسی برایمان حرف بزنید و بگویید که به طور کلی این مقوله چه تفاوت­ ها و چه همانندی ­هایی با جایگاه پست­ مدرنیسم در شعر آوانگارد فارسی دارد؟

ـ اگر منظورتان از مدرنیسم، مدرنیسم در شعر امروز فارسی است و نظر به شعر مدرن ایران دارید، باید بگویم که شعر آوانگارد، مدرنیسم موجود را به چالش می­ کشد وَ اگر به نسبت میان مدرنیسم در مفهوم جهانشمولِ جوامع صنعتی ـ که مدرنیته را هم تداعی می­کند ـ و آوانگاردیسم هنری اشاره دارید، بی­‌گمان خاستگاه آن را چنین جوامعی تعیین می­ کنند؛ لیکن با اما و اگرهایی که در پرسش اول به آن اشاره شد! به هر حال شعر آوانگارد را شاعران آوانگارد می­ نویسند و هر دوره یا دوران آوانگاردهای خاص خودش را دارد. و آوانگاردهای خاص، جنبش های خاصی پدید می ­آورند. در شعر، نقاشی و… ناتورالیسم، امپرسیونیسم، فوویسم، کوبیسم، سوررئالیسم، اکسپرسیونیسم و… من اگرچه در حال حاضر نوعی پیشگامی ـ همراه با پراکندگی و سیالیت ـ را برای شعر پست­ مدرن قائلم، اما آن را با شعر آوانگارد یکی نمی ­دانم! خودمانی­‌تر که بگویم شعر آوانگارد خیلی باید باید می­ کند! عبوس و نظامی­‌وار (ارتشی) است. در لبخند­ (طنز)­اش هم نوعی آمریت دارد. شعر پست­‌مدرن، «شاید»­ی است. گاه شاید زیادی هم! طرفدارانه نمی­ گویم اما شعر پست­‌مدرن، تعهدهای تعریف­ شده را جدی نمی­ گیرد. می­ داند که شعر قادر به تغییر جهان نیست اما با عنصر یا عامل طنز، بالانشین­‌ها را دست می­ اندازد و از همین منظر قدرت­‌های نهفته در گفتمان­ها را ـ حکومتی و غیرحکومتی ـ به بازی می­ گیرد. برخلاف آوانگاردها، مانیفست نمی­ نویسد چراکه می­ داند به محض اعلام محوریت­‌هایش از خود سلب موجودیت و موضوعیت خواهد کرد.

● بسیار خوب! شما در کتاب بیرون پریدن از صف (گفتگو، نقد و نظر، مقاله، موسسه فرهنگی و هنری مفرغ ­نگار، کرمان، ۱۳۸۵) در مقاله ­ای با عنوان «شاملو، شاعر آوانگارد یا ملی؟» به چگونگی تبدیل شدن یک شاعر آوانگارد ـ شاملو ـ به شاعری ملی پرداخته­ اید، از این­رو، درباره­ ی این موضوع صحبتی بفرمایید و بگویید که اساسی­‌ترین تفاوت میان شعر نیمایی (شعر آزاد) و شعر سپید (شعر شاملویی)­ چیست؟

ـ منظورم این است که غوغا سالاری لااقل در شعر راه به جایی نمی­ بَرَد. هر شاعر آوانگاردی یک معماست (البته بعضی معماها خیلی پیچیده ­اند و بعضی دیگر نه چندان) معمای حل شده، آسان به نظر می­ رسد. شاملو در مقطعی شاعری آوانگارد بود. از نظر فکر (جهان بینی) و ذکر (تمهیدات شعری) و طرح و تحقق شعر سپید ـ با تعریف اینجایی­ اش ـ) در عین حال فکر می کنم شاملو معمای دشواری نبود! هرچند معما نبودن، معادل شاعر برجسته­ نبودن، نیست! سعدی، معما نیست؛ اما شاعر است و برجسته! به هر حال تندر کیا که خودش را معما می­داند نه معما بود و نه برجسته! هوشنگ ایرانی معما به نظر می ­رسید، حل کردن این معما، حلاوتی ندارد! او خروسی بود که میانه­ ی قوقولی­ قوقوهایش نفس‌­اش بند می‌­آید! ساده‌­تر از این نمی ­توان گفت که اگر شاملوی آوانگارد به شاعری همه­‌فهم تبدیل می­ شود از آن روست که او مرحله های شعری­‌اش را با تکیه بر خلاقیت‌­هایش طی کرده است، باز شدن گره‌­ها و حل شدن معمای نه چندان دشوار شاملو، نشان از آوانگاردیسم شعری او در مقطعی خاص دارد. ملی شدن، نفی آوانگارد بودن نیست! هر شاعر سنت‌­شکن و پیشتازی لزوماً به شاعری ملی تبدیل نمی‌شود. نمونه‌­اش نیما! شعر نیما همه­‌فهم نیست. تا اکنون نیز گرچه سعی بر این است که او را شاعری ملی بنامند اما نیما نیماست! و این خیلی اهمیت دارد.

●  حال بپردازیم به نمود مانیفست ­نویسی در شعر آوانگارد فارسی که در طول گفت­گو به آن اشاره کردید که در عین حال بیانیه­ ی «سلاخ بلبل» نیز از نظر شما قابل نقد است. از این رو، درباره­ ی کیفیت و کمیت این مقوله در شعر آوانگارد فارسی نیز قدری توضیح بدهید و بفرمایید که شما فی ­المثل مانیفست شعر حجم را چگونه بررسی می کنید و در همین راستا بگویید که به طور کلی نسبت شعر یدالله رؤیایی با آوانگاردیسم را چگونه می بینید؟

ـ نخست این نکته را بگویم که غالباً مانیفست جنبش‌­های آوانگارد با نوعی تحکم، مطلق گرایی و در نهایت سنت­‌ستیزیِ فاشیستی بدون قید و شرط همراه است. در مَثَل بیانیه­‌ی فوتوریست‌­ها به ویژه در شعر و نقاشی! (ذکر این نکته بدون در نظر گرفتن تحولات متعدد اروپا در زمینه‌های مختلف فکری، سیاسی، تکنیکی و صنعتی نادرست است). اگر بعضی مانیفست­‌ها با نوعی خصلت فاشیستی همراه است و در نهایت مطبوع طبع فاشیست‌­هایی همچون موسیلینی قرار می­‌گیرد؛ این یکی ـ بیانیه­‌ی شعر حجم ـ اگر اشتباه نکنم ـ قدری نارسیستی است. خوشبختانه سنت ­ستیز نیست، بدین­ معنا که با حذف سنت­‌های شعری، بیابانی برهوت را پشت سر خود ایجاد کند. در بیانیه‌­ی حجم آمده: «عتیقه نیست ولی از بوی باستان بیدار می شود». در جایی از این بیانیه آمده که: «حجم­‌گرایی شاعرانی را گروه می­‌کند که به تجربه کارهای خویش رسیده­‌اند. به لذتِ پریدن­‌های از سه­‌بعد. پس اینک بیانیه­‌ی ما میوه‌­ای رسیده را می­‌چیند». این نکته فاقد مصداق بیرونی است. کدام یک از شاعران امضاءکننده­‌ی این بیانیه، کارشان را به طور جدی پی گرفته‌­اند و مصداق چنین ادعایی هستند؟ البته حساب بیژن الهی جداست. به حجمی و غیرحجمی بودن این شاعر کار ندارم. هرچه هست. شعرهای او قدر و مرتبه­‌ای دارند که بیش از این باید نشان داده می‌­شد. هوشنگ چالنگی که اسمش زیر بیانیه نیامده نیز رعد و برقی در شعرش پنهان دارد که… ای کاش این دوستان قدری حرفه­‌ای­‌تر عمل می­‌کردند. راستش در میزگردی که در نشریه­‌ی «بایا» (دوره­‌ی پنجم، شماره‌­ی چهل و یک) چاپ شده مطالبی در این خصوص عنوان کرده­‌ام و حرف تازه ای ندارم. این بیانیه همین­قدر که خواننده­‌ی حرفه‌­ای را از شعر خطی دور می‌­کند و به بلند پروازی­‌هایش دامن می­‌زند، اجر و مزدش در تاریخ ادبیات محفوظ است.

● فرمودید شعرهای بیژن الهی قدر و مرتبه‌­ای دارند که بیش از این باید نشان داده می‌­شد. راجع به شعرهای او اگر مطلبی هست بفرمایید. از شعرهای هوشنگ چالنگی نیز با لذت صحبت کردید. اگر ممکن است…

ـ در هر شعر متعالی انرژی­‌های مثبتی متراکم است که رها شدن آن­ها در فضای ادبی ـ هنری با نوعی حیرت‌­نمایی همراه است. این گونه شعرها کم و بیش معیار سازند. بیشتر شعرهای بیژن الهی از همین منظر قابل تأمل­‌اند. شعرهای بیژن الهی که بدون ضمائم­‌اند (تعهد سفارشی یا مسائل مُد روز) به خوانش خواننده فردیت یا به بیان دیگر هویت می‌­دهند. به بیان دیگر مخاطب را از ساده­‌خواهی رها می­‌سازد و معیار فرضاً رایج و متدوال او را در هم می­‌ریزد. احتمالاً عارف مسلکی الهی و حضور پررنگ رؤیایی (که با ستایش‌­هایی عجولانه همراه شده است) الهی را ظاهراً در حاشیه قرار داده است. بیژن الهی اما هیچوقت از چشم مخاطبان حرفه ای دور نمانده است در پرانتز (اما حق رؤیایی بودنِ رؤیایی همچنان محفوظ است!) اعتراف می­‌کنم من تا کنون نتوانسته‌­ام یک بیت شعر از یک شاعر معاصر را یک جا ـ یک نفس بخوانم، در مورد بیژن الهی مسئله فرق داشته / دارد. آنچه حائز اهمیت است این است که دیدگاه من معطوف به شعرهایی از اوست در سال ۴۰ تا ۵۰ نوشته و او شاعری بسیار جوان بوده است. از همین منظر این بار با قاطعیت می­ گویم که همین شعرها به لحاظ قدرت و بدعت شعر شاعران نسل خود و تعداد چشمگیری از شاعران نسل پیش از خود را خجلت زده کرده است و بی گمان شعری را که در حال حاضر (۸۰ ـ ۹۲) شعر ساده نامیده‌اند. شاید بتوان شاخه­ ی خاص «شعر دیگر» را «شعر حیرت» نامید.

● ببخشید! معیار و تعریفی که شما از «شعر دیگر» متوجه همان دفتر ـ کتابی است که شعرهایی از فریدون رهنما، داوود رمزی، احدرضا احمدی، هوشنگ چالنگی و خیلی­ های دیگر را در برمی ­گرفت؟

ـ بله ولی نه لزوماً ! بدین معنا که در آن دفتر، شعرهایی از آتشی و سپانلو و پیش از آن از مولانا جلال­الدین هم آمده است. البته دوستان فرصت و یا حوصله آن را پیدا نکرده بودند که دلیل این «ناهم­سنخیتی» را توضیح دهند. سخت نباید گرفت!

● معذرت! صحبت شما را قطع کردم، داشتید…

ـ نکته­ ای دیگر را هم باید یاد آور شوم که اگر «شعر دیگر» در مقایسه با شعر رایج آن سال­‌ها موضوعیت پیدا می­‌کند بر این گمانم که این عنوان قابل تسّری به شعر دیگرترانی هم می­‌شود که بعضاً (یا بعداً) زیر اسم یا صفت «ناب» قرار می­‌گیرند!

● مثلاً؟

ـ هرمز علی­پور، سیروس رادمنش و…

● فکر نمی­کنید برای خواننده ­ای که از نزدیک دستی بر آتشِ شعر بیژن الهی ندارد، نمونه یا نمونه­ هایی ذکر کنید؟

ـ شرم در نور است و این، پایان هر سخنی­‌ست / همسرم! / مرد تو را به نور سپرده‌­ام که تنی سخت شسته داشت، / و بیا، میان بیابان، پی انگشتر مفقود بگرد! / که حال، باد در آن سوت می‌­زند. / انگشتر ازدواج، میان بیابانی دراز، دراز؛ و دگر هیچ نه / هیچ نه / مگر مثلث کهنه­‌ی کوچکی، مثلثی از زاغان / افتاده / بر کف یک سنگر! … (این شماره با تأخیر، ص ۲۰۴). در این بخش از شعر نسبتاً بلند ـ شقاق لوس ـ و در کلیت شعر، با انسجام فورموله شده ­ای رو به رو نیستیم، اما افتراق صوری سطرها، اشتراکی ناپیدا را مدّ نظر دارد که حیرت­‌انگیز است. (الهی این شعر را در ۲۲ سالگی نوشته. می‌­دانید یعنی چه؟!): باز هم؟ـ چشم! / مرا دفنِ سراشیب­‌ها کنید که تنها / نمی از باران­‌ها به من می­‌رسد  امّا / سیلاب‌ه­اش از سر گُذر کند. / مثل عمری که داشتم! (از شعر به سلمی / این شماره با تأخیر، ص ۱۸۸). در همین دفتر / کتاب چندین شعر درخشان آمده: به سلمی (ص ۱۸۷) DUPINDETECTS (ص ۱۸۹) عقاقیر ( ص ۱۹۲)، یکی دو هفته می‌­شود… (ص ۱۹۳) گلیلی در پرده خون (شبانه) (ص ۲۰۲) و… و… و… نسل‌­ها از یکدیگر سبقت می­‌گیرند ـ اگر لزوماً چنین باشد ـ شعرهای بیژن الهی چیزی / چیزهایی در خود ذخیره کرده‌­اند که اگر فرضاً از حجتی بر آفریده­‌های نسل بعد نداشته باشد، حیرت‌­انگیزی و جذابیت خود را به عنوان نماینده­‌ی برجسته­‌ی آن نسل برای همیشه حفظ می­‌کند.

● و در پایان این مبحث؟

ـ شعرهای بیژن را در «آئینک، شماره یک» (۱۳۸۶) نوید شیراز، به همت هادی محیط را حتماً بخوانید!

● بارها شاهد بوده ­ام که در مورد شعرهای هوشنگ چالنگی نیز با حرارت صحبت می کنید؟ معلوم است این دیگری­ها ـ شعر دیگر ـ نظر شما را حسابی به خودشان جلب کرده ­اند؟ فکر می­ کنم تا از دایره‌­ی این بحث پا بیرون نگذاشته­‌ایم. از شعرهای هوشنگ چالنگی برایمان حرف بزنید؟

ـ حق با شماست! نکته ­ای که برای من مخصوصاً در مورد الهی و چالنگی جالب است این است که این دو شاعر در دورانی که سن و سالی نداشته اند موفق به نوشتن شعرهایی شده اند که کلاه از کلمه ی آدم (خواننده) می قاپند! جایی گفته یا نوشته ام که اینان در نو-جوانی شان چه رعد و برقی در جمجمه شان جا به جا می شد: از ابر / تا همهمه­‌ی باران / چه نوکِ چیده ای دارم / که مجبورم کرده است / آب در منقار / با اختران بگذارم (زنگوله تنبل ص ۳۴). آنچه در شعر هوشنگ چالنگی صاعقه‌­زاست عنصر «غافلگیری» است. البته نه به مفهوم تصویرسازی و نازک خیالی­‌های از پیش مقرر شده. به نظر می رسد یا من دوست دارم به خودم به باورانم که تقدیر رازی در کار کرده است از شعر هوشنگ صاعقه ساطع شود و غافلگیری، غافلگیرانه بیاید تا غافلگیرمان کند: ۱ ـ گرگی اگر بماند / ـ با چشم­های برفی ـ / شب هیمه‌ای به چشمانش خواهد کرد. / ۲ ـ بهار را می­‌گسترانی و نمی­‌دانی / که این بی­‌حوصله جز پریشان کردن نمی‌­داند. / ۳ ـ اینک شیهه اسب است که شب چره را مرصع می­‌کند / و ترکه‌­ی چوپانان که مرا به فرود علامتی می­‌دهد. این نمونه­‌ها را که آوردم از «زنگولۀ تنبل» و «گزینه اشعار» هوشنگ چالنگی گزینش شده و همه­‌ی آنها را بین ۲۸ تا سی سالگی نوشته است.

● به نظر می­رسد اگر این دو شاعر نمونه شعرهای مورد علاقه ­ی شما را ۵۰ ـ ۶۰ سالگی می ­نوشتند قضیه قدری فرق می­ کرد. درست می­‌گویم؟

ـ آری و نَه آری!! شعر خوب در هر سن و سالی که نوشته شود خوب است. با دو تأسف البته!۱ـ خیلی­ هایِ خیلی معروف تا ۹۰ سالگی شعر خوب نمی­ گویند و فکر می­ کنند از این که گفته اند «بالاتر» و «برتری وجود ندارد» ۲ ـ این دو شاعر «اشتباه اگر نکنم» در شصت و چند سالگی هم اگر شعری گفته باشند ـ که گفته ­اند ـ یا درخشش بیش از شعرهایِ ایام جوانی­‌شان ندارد، یا در مرحله­‌ی پایین­تری قرار می­‌گیرد. اما برای من همیشه و جدیت­‌انگیز یا بُهت و جد انگیز شعرهای این دو شاعر برای من قابل ستایش است. سادگیِ پیچیده­‌ی این شعرهای چند بُعدی، گسسته­‌نما و شگفت­‌انگیزی را پیش روی خواننده می­‌نهد. راستی شعر ساده و آسان یعنی چه؟. جواب شعدی را از پیش می­دانم، از خویشانِ نزدیک می پرسم. شعر ساده­‌ی امروز باید نگرانِ این سادگیِ طنّاز هم باشد: تو جفای خود نمودی و نه من می­توانم / که جفا کنم ولیکن نه تو لایق جفایی (سعدی). عده­‌ای هم «ازبس که شعر بد خواندند»ه­‌اند، شعر خوب دیگران را نمی توانند بخوانند (یا نمی خواهند) و شعرِ نه چندان خوب خود را فقط خوب می­دانند. عصا قورت دادگی غالبا کار دست آدم می­دهد. چه فیلسوف باشی چه منطق دان! تا کور شود هر آن­که…

● آقای باباچاهی شعر دیگر فقط در شعرهای این دو ارجمند خلاصه نمی­ شود!

ـ درست است! کار من در این گفت­گو ارزیابی خطی شعر شاعران معاصر نیست. قبول؟

● و اما درباره ­ی رؤیایی؟!

ـ اجر و مزد رؤیایی هم در تاریخ شعر مدرن فارسی محسوس است. شاید حجمی بودن رؤیایی آن­گونه که خودش اصرار دارد قدری کار ببرد اما تردیدی نیست که او یکی از چند چهره­‌ی آوانگارد ماست. آوانگارد بودن لزوماً دلنشین­‌بودنِ اثر را تضمین نمی­ کند. حدِ رؤیایی اما ـ که حد کمی نیست ـ تا همین­جاست که آمده: تولید و صدور نوعی زیبایی هنری که استاندارد است: وقتی صدای نیمرخ تو / پرهای سبز طوطی را ناقوس می­‌کند. عبور از خطی بودن، نهایت تلاش رؤیایی است، خطی بودن اما در معنایِ بیان معمول و سطحی به کار برده می‌­شود نه تک آوایی و تک معنایی. به هر صورت نام بهتر شعر حجم می­‌تواند «شعر دیگر» باشد و شعر دیگر با شعر در وضعیت دیگر تفاوت دارد!

● با توجه به اینکه در دهه­ ی هفتاد، دکتر رضا براهنی نیز به عنوان یک شاعر پست مدرن، به تبیین تئوری «زبانیت» در مؤخره­‌ی مجموعه شعر «خطاب به پروانه‌­ها و چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم؟» پرداخته است، از این­رو، می ­خواهم نظرتان را درباره ی نسبت تئوری «زبانیت» براهنی با مقوله‌­ی آوانگاردیسم در شعر فارسی بیان کنید.

ـ دکتر رضا براهنی همواره در عرصه­­‌ی شعر و ادبیات شاعر و منتقدی ارتعاش­‌برانگیز بوده است. من در جلد اول «گزاره­‌های منفرد» در خصوص وجوه آوانگارد شعر براهنی به تفصیل صحبت کرده‌­ام، در عین حال بقایای عناصر سنتی در «خطاب به پروانه­‌ها» را برشمرده­‌ام. توجه به سنت یک ضرورت است چراکه: «کسانی می­‌توانند آوانگارد باشند که به سنت هم وفادار بوده باشند» اما پرهیز از توسل به عناصر و بقایای ترکیب­‌های سنتی در شعر کار ساده­‌ای نیست. شعر نیما نیز از این آسیب در امان نمانده است. همان­طور که پیش از این نیز گفتم که در هر مقطع زمانی تنی چند از شاعران به آوانگارد بودن علم می­‌شوند. دیگر اینکه «تئوری زبانیت» با عمل زمانی گرچه در تقارن است اما لزوماً یکی نیستند. ای بسا که طرح تئوری به تخریب و سپس به تعمیر و تکمیل (تنویر؟) آثار دیگر یا دیگرانی بپردازد، اما در تحریر و اصولاً تقدیر زبان و فضای شعر شاعر تئوری­‌پرداز مؤثر نیفتند.

● از آنجا که شما در دهه ­ی هفتاد به عنوان یک شاعر آوانگارد، جنبش شعر «پسانیمایی» را در مؤخره­‌ی مجموعه شعر «نم نمِ بارانم» مطرح کردید و سپس جنبش مذکور را در مقالات، مصاحبه­‌ها و اشعارتان بسط و گسترش دادید، بنابراین، در پایان این گفت­گو می­‌خواهم بدانم شما نقش جنبش شعر «پسانیمایی» در شکل گیری آوانگاردیسم در شعر موسوم به شعر دهه­‌ی هفتاد را چگونه بررسی می کنید.

ـ لااقل در حال حاضر به مقدار و مثقال سهم خودم در ایجاد آوانگاردیسم دهه‌­ی هفتاد فکر نمی­کنم. پس بگذریم… اما در آن سال­ها شاهد بودم که دوستان با انکار این کار ـ «نم نم بارانم» ـ خودشکنی­‌های مرا به رعد و برق گرفتند که نادیده ـ ناشنیده بماند. نماند البته! حالیا آن دلسوزانی که مرا گزاره زدگی­های فرنگی برحذر می‌­داشتند، متأسفند که چرا مُؤلفِ باران، همان راه را ادامه نداده و به پایان! نرسانده؟! غافل از این­که من سالک راه­‌های نرفته‌­ام و نه مالکی که می­خواهد املاکش را به ثبت برساند؟! اما ای عزیز! موخره­‌ی «نم نم بارانم» یک اتود نظری بود از پرتره­‌ای که تصور مشخصی از آن نداشتم. دغدغه­‌ی من در این مقطع عبور از وزنی بود که موسیقاییت­‌اش را ـ لااقل در بیشتر شعرهای نیما و نیمائیان ، نظرگیر نکرده بود و طرح این نکته که نیما تصادفاً و به ندرت البته از نیما عبور کرده است! و از این منظر خاص با شرط و شروطی نیما را شاعر پسانیمایی نامیدم! سپس‌­تر به تدریج به گردابی درافتادم که پایانش را و دیدم ای دل غافل چه گرد و خاکی برپا کرده‌­اند این قطب‌­بندی­های خیر و شری و مرکزگرایی­‌هایی که: همه راه­ها به (مرکز شعر) وصل می­‌شود! و روایت تک­‌مکانی و تک­‌زمانی و روایت های سلسله­‌واری غلتان­ غلتان رفتم تا لب جویی که افتادم در حوض… و به «علی»گفته بود مادرش روزی!



ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*منتشر شده در ماهنامه شمیم شمال

تغییر نمره عینک وزارت ارشاد

باباچاهی مطرح کرد:

تغییر نمره عینک وزارت ارشاد!


علی باباچاهی که مجموعه شعر تازه‌اش بدون اصلاحیه مجوز نشر گرفته، درباره علت مجوز گرفتن بدون اصلاحیه کتابش می‌گوید: هرچه هست، از تغییر نمره عینک دوستان در وزارت ارشاد باید باشد. احتمالا پیش از این عینک‌های تیره‌تری می‌زدند.

این شاعر در گفت‌و‌گو با خبرنگار ادبیات و نشر خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، گفت: مجموعه شعر «این کشتی پراسرار» به‌تازگی مجوز نشر گرفته و به‌زودی از سوی انتشارات نگاه منتشر می‌شود. این کتاب در این 34 - 35 سال اولین مجموعه شعر من است که بدون اصلاحیه به آن مجوز نشر داده‌اند. روند مجوز گرفتن آن هم کم‌تر از حدود دو ماه طول کشید.

او درباره علت اصلاحیه نگرفتن کتابش ادامه داد: فکر نمی‌کنم من آن‌قدر خودسانسوری کرده باشم که کتابم مجوز گرفته باشد. من مثل همیشه می‌نویسم. مجموعه شعرهای قبلی‌ام را هم سزاوار اصلاحیه گرفتن نمی‌دیدم. هرچه هست، از تغییر نمره عینک دوستان در وزارت ارشاد باید باشد. احتمالا پیش از این عینک‌های تیره‌تری می‌زدند.

باباچاهی افزود: می‌توان گفت از جانب ارشاد یک ترس بی‌جهت و نابجا و یک پیش‌فرض غلط وجود داشت مبتنی بر این‌که در شعرها و آثار ما نوعی سیاه‌کاری و تبه‌کاری وجود دارد و نکند دام، چاه یا چاله‌ای در آثارمان وجود داشته باشد، بنابراین خوشبختانه فکر می‌کنم دوستان به این نتیجه رسیده‌اند که چنین نیست. آن‌ها با من مؤلف که نباید روبه‌رو باشند. آن‌چه پیش روی‌شان است، یک متن است که می‌تواند دارای دهلیزها یا کوچه‌های تودرتو باشد و این خصوصیت معطوف به ساحت روان‌شناختی اثر و مؤلف می‌شود. طبیعی است که این ساحت روان‌شناسی، ساحت ساده‌ای نیست. هدف متن، آن هم در این عصر، کهکشان‌های بزرگ‌تری است و آفاق بزرگ‌تری را مدنظر دارد تا نیش و کنایه زدن به دیگران. اگر دوستان در ارشاد به این نکات توجه کنند، هم بار آن‌ها سبک‌تر می‌شود و هم کار ما به سرانجام می‌رسد.

این شاعر سپس درباره مجموعه شعر «این کشتی پراسرار» گفت: این کتاب شامل شعرهایی است که در فاصله سال‌های 91 و 92 نوشته‌ام. فکر می‌کنم این مجموعه بیست‌وچهارمین مجموعه شعرم است. هر مؤلفی به تحول توجه می‌کند و برایش پیش رفتن و رسیدن و دیدن افق‌هایی که دیگران نتوانسته‌اند ببینند، مهم است، اما در مورد شعرهای این مجموعه باید صبر کنیم تا کتاب منتشر شود و مردم نظر بدهند. آن‌چه مسلم است، هیچ نویسنده‌ای بویژه آدم‌های بی قراری مثل من نمی‌خواهند زود قانع شوند و فکر کنند منزل خیلی نزدیک است. هدف من رسیدن به نقطه خاصی نیست. وقتی بر این مبنا حرکت کنیم، نرسیدن، رسیدن است. در این کتاب محوریت اصلی کار من این بوده که یک‌جور خانه‌تکانی کرده باشم؛ به این معنا که از تکرار عبارت‌ها و ابتکاراتی که در کارهای قبلی‌ام بوده‌ است، فاصله بگیرم؛ چراکه محور کار من یک فاصله‌گیری جدی از چیزهایی است که ابزار آشنایی هستند. در واقع خواسته‌ام از ابزارهای جدیدی استفاده کنم.

او ادامه داد: نکته دیگر این است که سمت و سوی کارهای من این نیست که برای اکثر مردم دل‌نشین باشد؛ یعنی جنس کار این‌طور نیست، بلکه در این است که خود خواننده به نوعی مشقت مطبوع را تحمل کند و در تکمیل اثر سهم داشته باشد. بنابراین برخلاف برخی از دوستان شاعر، من فکر می‌کنم نباید خواننده را فریب داد و آسان‌پسند بار آورد. هنرِ پیش‌رو و مدرن هنری است که در مشاهده یا خواندن آن مشقت و تحمل خواننده لازم باشد. بعضی افراد از یک نمایشگاه نقاشی چندبار دیدن می‌کنند، اما انتظار دارند شعر با یک‌بار خواندن آن‌ها را بی‌هوش کند. شعرهای این کتاب از این جنس نیستند.

باباچاهی همچنین عنوان کرد: من در همه شعرهایم، بویژه در این مجموعه، از ابراز عقیده و صدور پیام خودداری کرده‌ام. آوای ذهن مرا می‌توان از زبان کابوس‌ها، رؤیاها، بی‌باوری‌ها و بعضا انبساط‌های بی‌دلیل شنید. این مثلا فرح و انبساط تا حد زیادی طنزآمیز هم هست؛ درست مثل کسی که بر تخته‌پاره‌ای در دریا نشسته و لبخند می‌زند.


هفتاد گُل زرد منتشر می‌شود




[علی باباچاهی با «هفتاد گُل زرد» در سرزمین اهـورایی]

کتاب منتخب اشعار، نقد و بررسی «هفتاد گل زرد» با عنوان فرعی «علی باباچاهی در وضعیت دیگر» به‌زودی توسط انتشارات سرزمین اهورایی منتشر می‌شود. به گزارش پایگاه اطلاع‌رسانی سرزمین اهـورایی مجید ضرغامی صاحب امتیاز و مدیر مسئول این انتشارات اعلام کرد: « قرارداد این کتاب با شاعر نام آشنای معاصر آقای علی باباچاهی و محقق گرامی آقای محمد لوطیج منعقد شده است و این کتاب هم‌اکنون در انتظار طی شدن مراحل اداری و قانونی است» وی ادامه داد:« با توجه به فراز و فرودها و مسیرهای مختلفی که شعر باباچاهی طی کرده است در این کتاب مولف کوشیده است که به تبیین مولفه‌های محوری شعر این شاعر بپردازد. این مولفه‌ها برآمده از بخش‌ عمده‌ای از شعرهای باباچاهی است که " شعر در وضعیت دیگر" نام گرفته است. نقطه‌ی آغاز این "وضعیت" مجموعه شعر "نم نم بارانم" اوست که ارتعاشی در فضای شعر دهه‌ی هفتاد پدید آورد و با موافقان و مخالفان جدی روبرو شد.» ضرغامی افزود: « به زعم مولف کتاب " هفتاد گل زرد " باباچاهی از این مرحله بی‌محابا از شیوه‌های مرسوم و مسلط شعری هم نسلان خود جدا شده و راه پرمخاطره‌ای در پیش گرفته است که خوانش انتقادی جدیدی را می‌طلبد. شاید بتوان گفت این نخستین کتابی است که صرفا در پی تبیین و نه تحسین آثار شاعری بر آمده که با نفی " باورمداری" و با طنزی " کلان روایت ستیز" پست مدرن نام گرفته است. به هر حال منتخب اشعار " هفتاد گل زرد " باید از پس این ادعا (انتساب) برآید.» وی در مورد ساختار این کتاب افزود: «این کتاب شامل دو بخش است در بخش نخست نقد و بررسی کارنامه شعری علی باباچاهی، گزارشی درباره شعر دهه‌ی هفتاد، شعر پسانیمایی و بررسی کارنامه علی باباچاهی در" وضعیت دیگر" است که برای اولین بار در این کتاب منتشر می‌شود و بخش دوم این کتاب در برگیرنده‌ی گزینه اشعار شاعر است و منتخبی از آثار مطرح باباچاهی از مجموعه کتاب‌های نم نم بارانم، عقل عذابم می دهد، قیافه ام که خیلی مشکوک است، رفته بودم به صیدنهنگ، پیکاسو در آبهای خلیج فارس، فقط از پریان دریایی زخم زبان نمی خورد، هوش و حواس گل شب بو برای من کافی است، گل باران هزارروزه ، دنیا اشتباه می کند، باغ انار از این طرف است و درغارهای پر از نرگس است.» مدیر مسئول انتشارات سرزمین اهـورایی تاکید کرد: « امیدوارم این کتاب ارزنده به زودی مراحل طبیعی قانونی خود را طی کند و با وعده‌هایی که شنیده می‌شود به همراه دیگر آثار انتشارات سرزمین اهورایی که در انتظار دریافت مجوز هستند آماده شده و روانه بازار نشر شود.»

علی بابا چاهی متولد 1321 در کنگان از شهرهای توابع بوشهر است و از سال 1346 در کار شاعری بوده و حدود 50 عنوان کتاب شعر، نقد و بررسی و تئوری شعر منتشر کرده است و از شاعران فعال و نوگرای معاصر است. کتاب "هفتاد گل زرد" به مناسبت هفتاد سالگی تولد شاعر و با عنوان فرعی "علی باباچاهی در وضعیت دیگر" شامل منتخب اشعار، نقد و بررسی کارنامه شاعری باباچاهی است و به کوشش محمد لوطیج به‌زودی توسط انتشارات سرزمین اهـورایی در قطع رقعی و حدود 250 صفحه منتشر می‌شود.



نشست بررسی وضعیت شعر امروز با علی باباچاهی، محمد شمس‌لنگرودی - بخش پایانی



نشست بررسی وضعیت شعر امروز با علی باباچاهی، محمد شمس‌لنگرودی

و احمد غلامی- بخش پایانی (روزنامه شرق)


«و این همه جنگ و جدل...»

شیما بهره‌مند: «چیزهایی که مربوط به شعر می‌شوند مربوط به مردم نمی‌شوند. حداقل آن چیزهایی که شعر باید از آن حرف بزند چیزهایی نیستند که مردم از آن حرف می‌زنند. این همان فرقی است که باید بر سر آن تامل کنیم. چون همیشه وقتی با چیزی فرق می‌کنیم یعنی در چیزی با آن مشترک هستیم. »
نشست بررسی وضعیت شعر امروز، که طبعا جریان‌هایی چون شعر ساده و شعر زبان (یا متکی بر اجرای زبانی) را نیز شامل می‌شود، با محمد شمس‌لنگرودی و علی باباچاهی ادامه پیدا کرد تا رسید به بحث «مخاطب شعر» و البته ادامه موضوعاتی که در بخش اول این گفت‌وگو پیش آمده بود. باباچاهی از تمام‌شدن دوران استعاره باز گفت و اینکه: «دوره توسل به تشبیه و استعاره- مخصوصا از نوع مستعمل‌اش- در شعر سپری شده و طرح این‌دست مباحث، دانش کتابی و رای صادرکردن نیست» و شمس معتقد است که بسیاری از شعرها از راه کتاب‌ها نوشته می‌شوند نه با جان شاعر «شعر تجلی‌اش در زبان است و شاعری می‌تواند با مردم ارتباط حسی برقرار کند که به بهترین‌وجه این را از قوه به فعل درآورد. یعنی از این ابزار به بهترین‌وجه استفاده کند. وگرنه مردم شعرش را نمی‌خوانند. وقتی می‌گویم این حرف‌ها که شما می‌زنید همه‌اش حرف‌های کتابی است منظورم همین است، نه اینکه حرف کتاب‌ها بد است، بلکه شما مرعوب این حرف‌ها شده‌اید و بدون آنکه این مسایل جذب جانتان شده باشد، طوطی‌وار دارید در شعر مصرف می‌کنید.» اما شمس‌لنگرودی تکلیف خود را با «شعر پیچیده» با آوردن روایتی از حزین لاهیجی روشن می‌کند، درباره شاعری که در کار صناعت شعری است در گورستان، آن‌هم در زمانه‌ جنگ و در میان جنازه‌های بسیار. و می‌گوید: «مشغله‌های ایشان (شعر پیچیده) صناعاتی است که اتفاقا اگر این صناعات نباشد شعر خلق نمی‌شود. اما صناعات جزو کار است، هدف نیست. این میان وسیله با هدف اشتباه گرفته شده است.» اما در بحث بر سر «مخاطب»، شمس‌لنگرودی که شعر ساده را شعری مخاطب‌محور می‌داند، می‌گوید: «من اینجا نیستم که شعر شما را رد کنم. من کلا اینطور شعرها را رد می‌کنم به این دلیل‌که تا آنجا که می‌خوانم و خبر دارم، این‌دست شعرها جذب جان جامعه شعرخوان ما نمی‌شود چون همه‌اش در فکر بازی است. برای‌اینکه مساله و دغدغه‌ مخاطب در آن نیست.» و البته علی باباچاهی این نقد را به شعرهای خود و امثالش وارد نمی‌داند و معتقد است: «شعر من برخلاف تصور شما تصادفا بسیار در پیوند با مسایل حاد اجتماعی و تراژیکی است که در سطح جهان مشهود است، اما نه آنطور مستقیم که شعر جناب شمس و دوستانشان سراغ موضوع می‌روند.» و البته می‌گوید: «(از تعهدهای شاعر) یکی هم تعهد به ارتقا بخشیدنِ سطح ذوق و فرهنگ مردم شعرخوان است.»
بخش پایانی نشست بررسی وضعیت شعر امروز را، با حضور محمد شمس‌لنگرودی و علی باباچاهی و احمد غلامی می‌خوانید.

علی باباچاهی: در جلسه پیش گفتم که دوره توسل به تشبیه و استعاره- مخصوصا از نوع مستعمل‌اش - در شعر سپری شده است. آقای شمس گفتند شما اینها را توی کتاب‌ها خوانده‌اید و به این می‌گویند دانش کتابی و رای‌صادرکردن درخصوص عبور از استعاره! فرصت نشد در این‌باره صحبت کنم. حال باید بگویم که دانش فرآیند خواندن، آموختن، اندوختن و بعضا دورانداختن است. به‌هرحال یک‌جور زیست هنری (معنوی) است. زیست معنوی در زیست روزمره از ما آدمی می‌سازد که می‌تواند فکر کند. منظور شمس عزیز البته این است که من به تأسی از فلاسفه پست‌مدرن این حرف را می‌زنم که تصادفا این‌جور نیست. پست‌مدرنیست‌ها بر این مساله تاکیدی ندارند. از قضا نیچه - که می‌گویند پدر پست‌مدرنیسم است - به‌شدت بر استعاره تاکید می‌ورزد. علاوه بر این کلاسیک‌ها و رمانتیک‌ها غالبا استعاره‌گرا بوده‌اند. شاید عیب کار این باشد که جناب شمس دون‌شأن خود دانسته‌اند که آرا و عقاید حضرات را بخوانند. حرف من درونی شده است و معطوف به تجربه‌ها و جریان‌های مختلف 90سال شعر نو و البته ادبیات کلاسیک فارسی است. در ضمن «منش» ما مدیون دانش است. منشِ فاقد دانش فقط کمی خنده‌دار است. بگذریم!
 پروست به‌شدت استعاره‌گراست و کافکا به‌شدت استعاره‌گریز! حتی می‌گوید، «استعاره تنها چیزی است که مرا از نوشتن ناامید می‌کند.» اما جالب اینجاست که کافکا در «نامه‌ای به پدر» تصادفا از استعاره استفاده می‌کند! من با اراده معطوف به تجربه از استعاره‌گریزی حرف می‌زنم! به این نمی‌گویند دانش کتابی. من با توجه به طی طریق و روند آزار‌دهنده استعاره‌گرایی حس می‌کنم که استعاره به‌صورت یک ظرف درآمده است. اینکه کاسیرر، استعاره را بیماری زبانی می‌داند یا چامسکی آن را انحرافی در طبیعت زبان تلقی می‌کند ربطی به آرای فلاسفه پست‌مدرن ندارد و اما پل ریکور و رولان بارت فیلسوفانی استعاره‌گرا هستند. من اما با این دیدگاه موافقم که می‌گوید: «مشابهت‌های آدمی‌واری که از طریق استعاره پدید می‌آید، ما را با جهانی متافیزیکی روبه‌رو می‌کند.» حال آنکه شعر مورد نظر آقای شمس نظر به عینیت‌ها و چیزهای ملموس دارد. بد نیست اشاره‌ای به شعر حجم داشته باشم. اصولا حرف آخر بیانیه حجمی‌ها چیست؟ به گمان من تمرکز این بیانیه بر فراروی از استعاره است: حذف ردپاها! به‌دورانداختن نردبان! من در عجبم که چرا بیانیه شعرحجم اینقدر شاعرانه و قابل تاویل نوشته شده؟ حال‌آنکه بیانیه فوتوریست‌ها، داداییست‌ها، سوررئالیست‌ها و... در نقاشی یا در ادبیات بسیار ملموس و صریح است. بیانیه هوشنگ ایرانی که «بلبل را هم سلاخی می‌کند!» ملموس است. فعلا با عنصر فاشیستی در بعضی از این بیانیه‌ها کار ندارم. می‌فرمایند دانش کتابی! حرف من این است که باید روح «زمان» و «زبان» و سیر تحول شعر را دریافت. ترکیب «زرافه آفتابِ» جناب شمس یا «سپاسگزارم درخت گلابی/ که به شکل دلم درآمدی/ چقدر تنها بودم»، مرا عصبی که نه، افسرده می‌کند! حق ندارم؟ بگذریم از اینکه لحن آن هم فاقد انرژی است. از شعر ساده (متداولِ) شمس که بگذریم، در «شعر زبانِ» دوست دیگر ما، جناب دکتر رضا براهنی که غالبا در فضای شعری ما ارتعاش به ‌وجود می‌آورد و «رخوتیان» را از خواب می‌پراند نیز با تشبیه‌هایی مثل «غنچه خون»، «رختخواب عشق» و از این‌دست روبه‌روییم. اینها به اعتقاد من انرژی‌ شعر را می‌گیرند. وگرنه در این حرفی نیست که کنش شعر و اصولا زبان استعاری است. حرف من این است که باید از مرحله استعاره پرید که بیانیه حجم هم به نوعی نظر به فراروی از استعاره دارد. همین‌جا تاکید می‌کنم؛ که بیان انتقادی من به قصد انکار و سلب آفرینش‌های هنری شاعر (شاعرانِ) ‌مورد اشاره نیست، خوانش انتقادی باید فاقد جزمیت نظری باشد. هست؟
احمد غلامی: آقای باباچاهی تلقی شما از تفاوت شعرتان با شعر زبانِ براهنی چیست؟ بالاخره شعر زبان با رضا براهنی شناسایی می‌شود. در تاریخ شعر ما شعر «دف» وجود دارد که به نوعی مانیفست شعر زبان است. پاسخ این پرسش شاید به بحث شعر زبان و انتقادات جناب شمس درباره شعر زبان نیز گره بخورد و بحث روشن‌تر شود.
باباچاهی: فتح باب خوبی است! حدود 20‌سال پیش در مصاحبه با هفته‌نامه‌‌ای که اسمش یادم نیست، تعابیر «شعرِ در ‌زبانی» و «شعرِ بَر زبانی» را مطرح کردم. البته نه به قصد پرچمداری و... بارها نوشته‌ام: «مکتب‌سازی (بازی!) اشتیاق سوزان من نیست.» اما نخست بگویم «دفِ» براهنی که سویه‌های مثبت صوتی هم دارد، مانیفست شعر زبان محسوب نمی‌شود. دکتر براهنی نیز چنین ادعایی ندارد. بعدا باید معلوم شود که شعر زبان چیست؟ جناب براهنی از بس که بر زبانیت زبان و «سلطان بلامنازع اجرای زبانی» تاکید داشته‌اند که این وصله به ایشان چسبیده است. او در تئوری، «زبان» را برجسته می‌کند، اما شعرهای ایشان مدعی زبانیت نیستند، جز در چند مورد از جمله در «از هوشِ می» (صفحه 84 «خطاب به پروانه‌ها») و آنچه تعدادی از شعرهای آقای براهنی را برای من جذاب می‌کند، فضای وهم‌آلود و غریب آنهاست و این کم چیزی نیست. ایشان به هر شیوه، در چشم من ارزشمند هستند! در یکی از جلدهای کتاب «گزاره‌های منفرد» به‌طور مبسوط درباره ویژگی‌های مثبت شعرهای آقای براهنی صحبت کرده‌ام اما تعبیر «شعرِ در ‌زبانی» معطوف به سابقه‌ هزارسال اجرای زبانی در شعر و نثر کهن فارسی است و از سویی نظر به حساسیت نیچه، باختین، پل ریکور، هیدگر و... به ذخایر معنایی، موسیقایی، صوتی... زبان دارد. خودمانی که بگویم دغدغه زبانی من ناظر بر طنین و ترنمی است که نثر کهن فارسی مثلا گلستان سعدی، قصص‌الانبیاء ابواسحاق نیشابوری و... و نثر معاصر گلشیری، گلستان، دولت‌آبادی و... از آن بهره‌ها برده‌اند. چیزی که شعر ساده (معلوم‌الحال) کم‌وبیش به آن بی‌اعتناست.
و اما در پاسخ به بخش دیگری از پرسش‌های شما جناب غلامی! به همان میزان که دو نفریم، میزان تفاوت حدس زده می‌شود. فقط این را هم بگویم من بر کلمه، صوت، جمله، زبان، وزن زبان، حتی موسیقی افاعیلی بسیار حساسم، ولی هیچ‌وقت از چیزی به اسم «شعر زبان» حرف نزده‌ام. اما... در مقطعی از حیات هنری خود مقوله «شعر پسانیمایی» را-  که یک اتود نظری بود و بعدا رسید به مرحله «شعر در وضعیت دیگر» - مطرح کردم. شعر پسانیمایی نظر به فرارَوی از تقیدات وزنی و غیروزنی شعر نیمایی داشت. رفته بودم روی شانه نیما و افق‌های دورتر را نگاه می‌کردم. با همین تواضع! «وضعیت دیگر شعر» اما بسط این مرحله را پیش‌رو داشت و درواقع با خوانش انتقادی 90سال شعر نو فارسی، به ارتقای غیراستیلاجویانه شعر خود فکر می‌کردم.
برگردیم به جناب براهنی. به گمان من «شعر زبانِ» براهنی، شباهت ناگزیری با «language poetry» یا «language school» برنادت مایر در غرب دارد. یعنی مولفه‌های آن شعر با شعر زبان براهنی بی‌شباهت نیست. در شعر زبانِ برنادت گفته می‌شود شما می‌توانید با پاره‌ای از ضمایر شعر بسازید یا مثلا به‌جای فعل، مصدر بگذارید یا شعری بنویسید که در حکم نمایه (فهرست) باشد، سامان‌مندی زبان را تخریب کنید، به ارزش بصری و آوایی کلمات توجه کنید و... جناب براهنی اما در این میان نحوستیزی را آنقدر برجسته می‌کند که به‌عنوان یک کلان‌روایت مطرح می‌شود البته کاری ندارم به اینکه ایشان کار خوبی می‌کند یا نه... این را هم بدانیم که مولانا هم نحوستیزی‌های خودش را دارد مثلا: من‌تر، گلشن‌تر، سوسن‌تر! سعدی هم دارد و خیلی‌ها. اما نحوستیزی اگر فراگیر شود، مصیبت به‌بار می‌آورد! می‌شود شعرهای طرزی‌افشار.
غلامی: نقطه‌ممیزهای شعر براهنی با خودتان را نمی‌گویید. شما الان نگاه نقادانه‌ای به شعر براهنی داشتید. در واقع با نقد شعرِ زبان براهنی می‌خواهید شعر خود را توضیح دهید. می‌گویید در شعر براهنی هنوز استعاره وجود دارد در نتیجه زبان یا اجرای زبان شلخته است و تاکید براهنی بر زبان، باعث‌شده شعر زبان را با او تعریف کنند. حالا بگویید فاصله یا تفاوت شعر شما - با تاکید خاص بر زبان - و شعر زبان براهنی کجاست؟ یا نقطه‌ممیز شعر شما چیست؟
باباچاهی: مشخص است که من نسبت به زبان شعر حساس‌ام. و هر شاعری لازم است که این حساسیت را داشته باشد. اما اگر شعر مرا شعر زبان بنامید، اشتباه بزرگی خواهد بود. این دیدگاه که می‌گوید: «شعر چیزی جز زبان نیست»، به بیانیه آقای براهنی نزدیک‌تر است، نه به شعرهایش. به گمان من شعر چیزی جز زبان است و اگر جز این بود نمی‌گفتند زبانِ شعر! وقتی می‌گوییم زبان شعر، دو مقوله می‌شود: زبانِ شعر و شعر! مثل زبان علم و زبان اسطوره. «در شعر باید تمامی انرژی‌های زبان فرا‌خوانده شود» که ذهن من با این دیدگاه نزدیک‌تر است. مگر شعر حافظ یا سعدی شعر زبانی نیست؟ سعدی می‌نویسد: «تو جفای خود بکردی و نه من نمی‌توانم/ که جفا کنم ولیکن نه تو لایق جفایی!» که شعری در زبانی است با طنازی و مراقبت از دقایق زبان. اما «شعر پسا‌نیمایی» و «شعرِ در وضعیت دیگر» نیز زبان‌مدار است. «شعر دیگرِ» حجمی‌ها نیز کم‌وبیش، در رویایی قطعا! «شعرِ در وضعیت دیگر» نه بیانیه است، نه سبک؛ بلکه درک دیگری از «زمان» را در «زمان» نقش می‌زند. این را هم بگویم که شعر عده‌ای ناخواسته زیر این عنوان قرار می‌گیرد.
غلامی: طبعا مولفه‌هایی برای شعر در وضعیتِ دیگر قابل تصور است. این‌طور نیست؟
باباچاهی: نوعی زبان‌مداری، متکثردیدن حقایق، نفی قدرت‌محوری، تردید و شکاکیت نسبت به فراروایت‌ها و توجه به مناسبات بینامتنی! ورود به فضایی پر از پراکندگی و سیلان، طنزمحوری، چندمرکزیتی، آنتی فرمیک، غیرخطی و... بله! اینگونه است حکایت... و اما در حال حاضر بینامتنیت به مد تبدیل شده. مثلا می‌بینید که شاعر جوان یا ناجوانی بی‌آنکه کمترین آشنایی‌ با متون کهن فارسی داشته باشد، سطری، شطحی، چیزی از این متون را می‌گیرد و می‌کارد توی شعرش و تمام! بکارید! ما که بخیل نیستیم. ‌و اما «شعر‌ در ‌وضعیت‌ دیگر» می‌پرسد، چرا فروغ فرخزاد از اینکه محبوبه‌اش کفش‌اش را با پاره‌های خیمه مجنون پاک می‌کند، خوشحال است؟ چرا نیما اینقدر مسایل را دوقطبی می‌‌بیند؟ چرا در شعر عاشقانه شاملو یا اسماعیل خویی آمریت هست؟ چرا نصرت رحمانی در شعرش زن را دست‌کم به بازی می‌گیرد؟ چرا؟ واقعا چرا؟



محمد شمس‌لنگرودی: خب فکر می‌کنم داستان شعر من (شعر ساده) با اینطور شعرها (شعر زبان) را بتوان با مثالی روشن کرد. حزین لاهیجی به‌گمانم در مقدمه تذکره خود داستانی تعریف می‌کند که به نظر می‌رسد خیلی به این علایق آقای باباچاهی نزدیک باشد. او نوشته است: «وقتی محمود‌ افغان به ایران حمله کرده بود، من به شیراز آمده بودم و دیدم در کوچه‌های شیراز آنقدر جسد ریخته که نمی‌شود راه رفت. و من برای اینکه راه بروم مجبور بودم نک‌پا راه بروم وگرنه باید روی آدم‌ها قدم برمی‌داشتم. می‌گوید، هیچ‌کجا هم باز نبود. به گورستان رفتم، تنها جایی که آباد بود. در گورستان شاعری را دیدم. مرا که دید با شادمانی گفت، چه خوب شد آمدی من الان دارم در شعر، صنعتی می‌زنم عجیب. بعد هم شعرش را برایم خواند. دیدم مشغول صناعت ادبی است. حزین به او می‌گوید، تعجب می‌کنم از تو. در این کوچه‌ها پر از جسد است و نمی‌شود راه رفت، تو چطور در گورستان نشسته‌ای و به صناعت شعری فکر می‌کنی؟» حالا داستان آقای باباچاهی و فرق من با ایشان و این طیفی است که مشغله بزرگشان صنعت شعر است. ایشان هم در این گورستان به همین ابزار مشغولند. از قدیم هم ‌گفتند، از کوزه همان برون تراود که در اوست. هرکسی عبارت از مشغله‌های خودش است. مشغله‌های ایشان صناعاتی است که اتفاقا اگر این صناعات نباشد شعر خلق نمی‌شود. بنابراین صناعات جزو کار است اما هدف نیست. یعنی این میان وسیله با هدف اشتباه گرفته شده است. وگرنه خود آقای باباچاهی الان می‌گویند که مولوی را ببینید، از «من‌تر» هم استفاده می‌کند. حرف من هم همین است، آیا مولوی به‌خاطر این «من‌تر»هاست که مولوی می‌شود؟ یا به‌خاطر آن حرفی که می‌زند؟ مثلا خاقانی استاد صناعات است اما مساله مخاطب صناعات ادبی نیست. مساله، عشق‌ها، رنج‌ها و گره‌ها، مسایل و مصایبی‌ست که انسان درگیرش است. من آن تعریفی از «هنر» را قبول دارم که نیچه گفته است: «هیچ هنرمندی تاب تحمل واقعیت را ندارد». برای اینکه واقعیت سرسخت‌تر از آن است که آدمی بتواند تحمل کند. هنر نتیجه رو‌به‌روشدن هنرمند با فقدان است. برای همین اسمش، «خلاقیت» است. لابد دوستان تعریف دیگری از هنر دارند، یعنی تعریفی نزدیک به صنعت دارند، که به نظرم در مقابل نفس خلاقیت قرار می‌گیرد. آقای باباچاهی در سخن از سعدی نام می‌برند و مثال هم می‌زنند اما در عمل به راه دیگری می‌روند. سعدی برای گفتن حرفی، از صناعات استفاده می‌کند. وقتی می‌گوید، «از در درآمدی و من از خود به در شدم» شعر دارد روی پاشنه «در» می‌چرخد. وگرنه می‌توانست مثلا بگوید، از در درآمدی و من بیهوش شدم. پیداکردن وزنش کاری نداشت. «گویی کز این جهان به جهان دگر شدم» باز هم صحبت از «در» است. اگر صناعات نباشد سعدی پیدا نمی‌شود ولی سعدی بابت صناعاتش مطرح نیست، بلکه به‌خاطر آن مسایل پس پشت شعرش مطرح است. «همه عمر برندارم سر از این خمار مستی/ که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی» متوجه‌اید آقای باباچاهی، شعر اینجا اتفاق می‌افتد، که «هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی». دروغی که ما با زبان سعدی قبولش می‌کنیم. وگرنه مسلم است همه این تجربیاتی که می‌گویید لازم است. ولی برای چه لازم است؟ برای بیان سخنی، به این صناعات محتاجیم. صناعات هدف نیست وسیله است. آقای باباچاهی می‌گوید، شاملو از آمریت صحبت می‌کند. برای همین می‌گویم کتابی حرف می‌زنید. یا درباره استعاره مساله‌ای که می‌گویید، حرف خودتان را چندبار نقض کردید. از آمریت صحبت می‌کنید برای اینکه در کتاب‌هایی علیه آمریت نوشته‌اند که در کشوری دموکراتیک نوشته شده. اینجا ما در روزمره با آمریت سرو‌کار داریم. آمریت در زندگی ما وجود دارد. اینها حرف‌های درست و قشنگی است منتها آیا جزو زندگی ماست؟ مردم برای چه شعر شاملو را می‌خوانند؟ آنها متوجه نیستند که آمریت در آن هست و فقط شما 15نفر متوجه موضوع شده‌اید؟ شاملو حرف دل مردم را می‌گوید و به دل مردم می‌نشیند. آقای رویایی در دوره‌ای نوشته بود، اینها که شاملو می‌نویسد انشای فارسی است، شعر نیست. الان مردم رویایی را دوست دارند یا شاملو را؟ منظورم از مردم، مردم بی‌سواد که نیست. مردم یعنی ما. کتاب‌خوان‌ها. شاملو آن چیز، آن ابزاری را که فهمیده در شعرش حل کرده، ابزار جای هدف ننشسته. شعر در ‌زبان و بر زبان اگر هضم شعر نشود و داخل جان شعر نرود آخر به چه درد مردم (یعنی ما) می‌خورد؟ حافظ، از نظر معنایی تنها شاعری نیست که این حرف‌ها را زده، همه صوفیان و شاعران پیشتر همین حرف‌ها را گفته بودند. از نظر ابزار کار هم تنها شاعری نیست که این ابزار یعنی ایهام و استعاره و مجاز و کنایه را به‌کار برده. اما چرا «حافظ» می‌شود؟ برای ‌اینکه او تلفیق درستی پیدا کرده ‌است بین صنعت و محتوا. محتوا و ابزار جذب هم شده‌اند. مگر هیچ شعری هست که خارج از زبان باشد؟ شعر تجلی‌اش در زبان است و شاعری می‌تواند با مردم ارتباط حسی برقرار کند که به بهترین‌وجه این را از قوه به فعل درآورد. یعنی از این ابزار به بهترین‌وجه استفاده کند. وگرنه مردم شعرش را نمی‌خوانند. خلاصه کنم، وقتی می‌گویم این حرف‌ها که شما می‌زنید همه‌اش حرف‌های کتابی است منظورم همین است، نه اینکه حرف کتاب‌ها بد است، بلکه شما مرعوب این حرف‌ها شده‌اید و بدون آنکه این مسایل جذب جانتان شده باشد، طوطی‌وار دارید در شعر مصرف می‌کنید. دوره‌ای مد می‌شود می‌گویند، بینامتنیت. دوره‌ای مد می‌شود می‌گویند، تاویل متن. حالا تاویل متن ‌هزاران‌سال است وجود دارد اما چون هرمنوتیک تازه وارد شده همه دست‌پاچه‌اند. مدتی پست‌مدرنیسم آمد و مد شد. اینها هیچ‌کدام ایرادی ندارند، خیلی هم خوب‌اند. منتها تا وقتی‌که جذب جان هنرمند نشده صحبت‌کردن از اینها حرف‌های کتابی است.

باباچاهی: اول اینکه آقای شمس از کجا می‌داند که من به دوست‌داشتن سعدی تظاهر می‌کنم؟ بعدا شعر زبان ربطی به من ندارد و درباره آن قبلا نظر دادم. دیگر اینکه یک شاعر پیشرو در هر جامعه‌ای که زندگی کند شاخک‌هایش باید حساس‌تر از دیگران باشد. حرف شمس مرا می‌خنداند، سپاس! شاعری مثل شاملو که شعر را حربه خلق می‌داند، آمریت‌اش در شعر عاشقانه قابل‌قبول نیست، چه در پاریس، چه در لنگرود و بوشهر! دوم اینکه دانش کتابی هم به جان شما به‌درد می‌خورد. اگر آرای غالبا متناقض فلاسفه را خوانده بودید حرف‌های خنده‌دار نمی‌زدید. ببینید در ایران و جهان ژانرهای متعددی از شعر وجود دارد. مثلا شعر مالارمه را داریم که پل‌ریکور درباره آن می‌گوید: «فقط مالارمه حق دارد شعر خودارجاع بگوید.» شاعران دیگری هم داریم که با مخاطب ارتباط بیشتری برقرار می‌کنند. ژک پرور، بوکفسکی و براتیگان و... هم داریم و البته شاگالِ نقاش که گاوها در نقاشی‌هایش ویولن می‌نوازند! اما در‌مورد آن شاعری که جناب شمس فرمودند در گورستان، صنایع می‌سازد: نخست باید یادمان باشد که ما - من و آقای شمس - خودمان را جای همه خوانندگان شعر امروز نگذاریم و قیاس به نفس نکنیم. شما حق دارید مشعوف شعر ساده (معلوم‌الحال) خودتان باشید. اما بدانید که ما هم در دیار خود سری داریم و سامانی! افرادی هستند از جوان و غیرجوان که شعرهای مرا، که شما را ترسانده‌، از بر هستند. کمی خاطره‌پرانی هم بد نیست! در یکی از جلسات شعر منزل خانم بهبهانی، از من خواستند شعری بخوانم، شعری همراه یا از بر نداشتم. یک نفر درآمد که من می‌خوانم و شعر نسبتا بلند مرا از حفظ خواند. یا در مجلس ختم دخترخانم علیشاه مولوی در مسجد نور بودیم. کتاب «نم‌نم بارانم» تازه درآمده بود. دیدم جوانی که پشت‌سر من نشسته، تندتند شعرهایی از آن کتاب را می‌خواند یا در نسل قدیم کسانی مثل سیمین بهبهانی، در کتابی به نام «درنگ» - که ویژه‌نامه حیات هنری من است - مطلبی دقیق درباره چندوچون شعرهایم نوشته است، ‌عبدالعلی دستغیب که در «جهان کتاب» به کالبدشکافی دو مجموعه شعر من پرداخته و کلید رمز شعرها را دریافته است. زهی عشق! اما شمسِ ما هنوز در پس ابر ابهام قایم شده، واقعیت‌های دیگر را نتواند دیدن!
غلامی: آقای شمس در داستان حزین لاهیجی نکته‌ای را در نظر داشتند. می‌خواهم آن نکته را شفاف‌تر کنم که شما به آن فاصله دیدگاه شعری برسید. اینکه یک واقعه‌ اجتماعی - سیاسی تراژیک رخ داده اما شاعر دارد به چیز دیگری- صناعات شعر - فکر می‌کند. درواقع ایشان به شما و جریان شعری نزدیک به شعر زبان این انتقاد را دارند که در شعر زبان کمتر به مسایل اجتماعی یا وضعیت توجه می‌شود و بیشتر به همان بازی‌های زبانی بسنده می‌شود.
باباچاهی: شعر زبان؟ به من چه؟ بازی‌های زبانی هم تعریفی خلاف تصور جناب شمس دارد.
غلامی: بسیار خب. شعر «در وضعیت دیگر»!
باباچاهی: اولا من انتقادهای آقای شمس را ناظر بر این نکته می‌دانم که ایشان شعرهای مرا اصلا نخوانده‌اند. ‌ای‌کاش که جای عاشقیدن بودی! ندیده که نمی‌توان به چیزی (کسی) دل بست! از طرفی شاید ایشان می‌ترسند که با خواندن شعرهای من به «دانش کتابی‌» گرفتار شوند! جناب شمس بهتر است با کمی احتیاط اجازه دهند شعرهای مرا از زبان هنرجویان «کارگاه»ی من بشنوند. وحید علیزاده مستند زندگی مرا ساخته، دیده‌اید لابد!
وقتی «نم‌نم بارانم» (1375) درآمد، همه مرا پس زدند و شاید بیش از پنجاه نقد سلبی بر آن نوشتند، الان می‌گویند تو از کارت (نم‌نم بارانم) انحراف پیدا کرده‌ای، چه شاهکاری! به‌هرحال تقدیر این است که در هر مرحله، عده‌ای را افسون و از عده‌ای دیگر افسون‌زدایی کنم: من از آبشخور غوکان بدآواز می‌آیم! اتفاقا برخلاف نظر جناب شمس در شعر من اصلا صنعت وجود ندارد و شعرم بسیار محاوره‌ای است، لحنی دارد و حال و احوالی! ولی چیزی که کار را مشکل می‌کند، این است که برخلاف شعر «معلوم‌الحال»ی که جناب شمس و دوستانشان می‌گویند، در وهله نخست تسلیم فهم اعتیادی خواننده نمی‌شود چراکه شعر مسطحی نیست. جناب شمس باید یک روز لطف بفرمایند و به‌عنوان استادی بزرگوار تشریف بیاورند به‌کارگاه شعر ما و ببینند عاشقانی که در آنجا نشسته‌اند دیگر اینگونه مسایل برایشان بسیار درونی شده است. شعر من برخلاف تصور شما تصادفا بسیار در پیوند با مسایل حاد اجتماعی و تراژیکی است که در سطح جهان مشهود است، اما نه آنطور مستقیم که شعر جناب شمس و دوستانشان سراغ موضوع می‌روند. شعرهای من موضوع‌گرا و ایضاحی نیستند که خواننده ساده‌لوح و کم‌مطالعه و بی‌حوصله را راضی نگه دارد. شما که از تعهد دم می‌زنید، یکی هم تعهد به ارتقا بخشیدن سطح ذوق و فرهنگ مردم شعرخوان است برادر! جناب شمس از حزین گفتند و از صنعت در شعرهای ما. عرض کنم که در کتاب «فقط از پریان دریایی زخم زبان نمی‌خورد» شعر خودارجاعی وجود دارد که افشاکننده ابعاد فجایع است. عبدالعلی دستغیب درباره آن نوشته بود، من نظرات قبلی‌ام را در مورد شعرهای باباچاهی‌‌ پس می‌گیرم چون به‌ناگهان دریافته‌ام که شعرهای اخیر باباچاهی از سیاسی‌ترین شعرهای این دوران اوست. (جهان کتاب، شماره 2531، خرداد - تیر 1389) قسمتی از آن شعر:
... خوب است آدم مثل تو/ فرشته‌زاده زاده شود/
خسته که شد از فرشتگی/ برود/ هی برود/
پشت فرمان کامیون بنشیند/ و چشم‌های بیرون‌زده از حدقه را/
بیرون شهر خالی کند...
اجازه بدهید شعری از کتاب «در غارهای پر از نرگس» را برایتان بخوانم، به شرط آنکه گوش‌های مبارکتان را بر آن نبندید! قول؟
در سمت چپ صحنه چند توپ و تانک منفجر شده است/ در جنگ کشته شده‌ام چندبار... / (کجا این شعرها از جامعه جداست؟ کدام صنعت؟ البته اگر خواننده معمولی و شعر متداول منتظر باشد که من خط بعدی را به او بدهم معذورم)... انار دانه کردی که بخور/ برداشتم که بخور/ خوردم که بخور/ در جنگ کشته شده‌ام چند بار، که بخور/ انار دل و جرات است، انار دل و جرات می‌آوَرد/ دانه‌ ‌دانه وطن‌ وطن می‌کنند/ و به خیابان می‌ریزند... (کجای این شعر اجتماعی نیست دوست عزیز؟ )... دهان پر از عربی است/ بود/ فوت کردم: جنگ تمام! / دختران طرابلسی در وقت‌های به طنازی شیرازی‌ترند/ جنگِ به‌ پایان‌رسیده انار مکیده شده است/ مردن به مصلحت وقت بود/ به گرسنگی از تشنگی از جنگ تمام/ سمت راست صحنه، (جنگ تمام) کویر و نمک اندر نمک/ قورت دادم و به مجسمه‌ای مبدل شدم/ انگشت نزن هلاک می‌شوم از تشنگی/ در میکده قشقرقی برپا بود. 1918 بود از جنگ تمام/ هلاک شدن اقسامی دارد از جنگ تمام/ لجبازی باد/ تا بکشندت یا کشته شوی زار/ جرثقیلی که برای تو، به شکل‌دار درمی‌آید/ شوکرانی که با شکلات قاطی می‌کنند/ افتادن در حوض نیز سر به هوایی می‌خواهد/ هوای مردن به سرم زده/ کشته شدن از نو/ برای تو؟ نه، نه/ گور‌های اضافی به مردگان مجرب نیاز بیشتری دارند.
صنعت؟ دانش کتابی؟ عرض کردم: تشریف بیاورید کارگاه!
غلامی: شعر خوب و زیبایی بود آقای باباچاهی. تعابیر مناسبی برای بیان جنگ و اثرات آن به‌کار گرفته‌اید که در حین شاعرانگی و لطافت خشونت جنگ را تصویر می‌کند، مثلا تصویرِ «کویر و نمک اندر نمک» یا «انار مکیده‌شده» یا «مردگان مجرب».
شمس‌لنگرودی: به قول سارتر، «هرکس طوری زندگی می‌کند که فکر می‌کند.» اما جناب باباچاهی! صرف اینکه شعری از یک مساله اجتماعی صحبت کند که شعر اجتماعی نمی‌شود. شعر وقتی اجتماعی می‌شود که اجتماعی آن شعر را جذب کند، نه یک نفر در منزلِ فلانی بخواندش. امکان دارد شاعری شعر عاشقانه بگوید، اما شعرش بازتاب اجتماعی و حتی بازتاب یک شعر اجتماعی را بیابد. همان‌طور که شعر عاشقانه‌ «چشمان الزا»ی لویی آراگون، سرود ملی پارتیزان‌ها شد. یا عاشقانه‌های شاملو خودمان چنین وضعیتی پیدا کرد. همان آراگون شعرهای اجتماعی هم می‌گفت، ولی جذابیتی برای آن مبارزان نداشت. بنابراین من اینجا نیستم که شعر شما را رد کنم. من کلا اینطور شعرها را رد می‌کنم به این دلیل‌که تا آنجا که می‌خوانم و خبر دارم، این‌دست شعرها جذب جان جامعه شعرخوان ما نمی‌شود چون همه‌اش در فکر بازی است. برای‌اینکه مساله و دغدغه‌ مخاطب در آن نیست. و قطعا می‌دانید که منظورم از مخاطبان مردمِ بی‌سواد نیست، منظور امثال من و شماهاست آقای باباچاهی!
باباچاهی: شما توقع دارید آدم برای ابد یکجا توقف کند؟ از گهواره هم لابد بیرون نیاید؟ ریش و سبیل به هم نزند؟ به قول خود شما امروز من جور دیگری فکر می‌کنم پس جور دیگر هم می‌نویسم. با عرض معذرت شما آن مطالب گمراه‌‌کننده‌ی! خوشبختانه متناقض را نخوانده‌اید. این فلاسفه اصلا راه و روش نوشتن را دیکته نمی‌کنند. می‌خواهید قسم بخورم؟ شما یک فاکت بیاورید که اینطور باشد. کدام صناعت؟ کدام سفارش؟ نقاشی فیگوراتیو داریم، پیکاسو و دور‌دالی هم داریم! مارکز جوری می‌نویسد، ایتالو‌کالوینو جور دیگر می‌نویسد. شما توقع داریدآلن رنه، برگمن و تارکفسکی، «گنج قارون» ارایه دهند؟ می‌گویند برای تحلیل فیلم «هیروشیما، عشق من» آلن رنه، باید به ابعادی از فلسفه برگسون دست یافت، خیانت به توده‌ها؟! پس بروید در «کوچه»ی فریدون مشیری قدم بزنید و حال کنید! نه اینکه شعر بدی است نه، ولی...
شما در کتاب «تاریخ تحلیلی شعر» خود از هوشنگ ایرانی می‌گویید، یا از رویایی و دیگران و به‌اصطلاح آوانگاردبودن خود را در نقد نشان می‌دهید. یعنی آنها جذب جان‌تان شده و شما آنطور شعر می‌گویید؟ مطالبی که پست‌مدرن‌ها می‌گویند، جز موارد اندکی مثل پل ریکور و... که بر زبان شعر تاکید می‌کنند، بقیه‌شان مسایل فلسفی است، البته تفکر را بسط می‌دهند ولی سرمشقی برای گفتن شعر ارایه نمی‌کنند! همین‌جا یاد خیری هم از منوچهر آتشی کنیم. ایشان هم می‌گفت، «این حرف‌ها از انبان هیدگر و دریدا و... همراه با شکلات‌های خارجی وارد ایران می‌شوند.» من هم در مقاله‌ای در «آدینه» برایش نوشتم، «مواظب شکلات‌های خارجی باشید!» بعد به فاصله کوتاهی همین دوست ارجمند و همشهری، در مقاله دیگری نوشت: «ما چرا نباید پست‌مدرن باشیم؟ ما روح غول‌آسایی داریم و اگر از تکنیک عقب هستیم، روح غول‌آسای ما می‌تواند با جهان هماهنگ شود.» آتشی در دهه 70 ما را رد می‌کرد و حق هم داشت، چون هنوز سرگردان قضایا بود. و بعد ناگهان در تحلیل شعر دهه 70 در مجله «دنیای‌سخن» نوشت که: «یادمان نرود که این سه نفر؛ براهنی، باباچاهی و رویایی از پرچمداران شعر پیشتاز دهه70 هستند.» جناب شمس آدم وقتی زیاد به خودش اعتماد کند دچار یک‌سونگری می‌شود. دوست عزیز خیالتان راحت باشد، هیچ توطئه‌ای در کار نیست! گفتم که این فلاسفه آرا و عقایدی گاه شدیدا متضاد با هم دارند. از روی دست همه‌شان که نمی‌شود نوشت! حتما می‌دانید که در مورد تعریف «قدرت»، بودریار در تضاد با فوکو می‌گوید: فوکو در تعریفِ قدرت دچار تک‌نگری است و از دایره‌های بسته‌ای چون دانش، قدرت، جنسیت و دیوانگی بیرون نمی‌رود. یعنی یک نوع از قدرت را درک می‌کند، قدرتی که معطوف به اراده است. بودریار از همین منظر به قدرت رخنه‌یافته در حوزه واقعیت مجازی اشاره می‌کند و معتقد است که در حال حاضر قدرت از طریق رسانه‌ها بازنمایی می‌شود و بدین طریق وانموده‌ها (simulation)ی بودریاری، مرز میان واقعیت عینی و واقعیت مجازی را نادیده می‌گیرد و تا آنجا پیش می‌رود که گویا زندگی بر صفحه تلویزیون جاری است. بر دیدگاه بودریار نیز از سوی دیگر فلاسفه انتقادهایی مطرح شده است. من فلسفه‌دان نیستم و این نکات را بدین منظور می‌گویم که قضایا قدری پیچیده‌تر از آن است که ما فکر می‌کنیم. این را هم بگویم که در دهه70 انواع و اقسام شعرها را داریم. شعر فقط به «منقبض» و «معلوم‌الحال» محدود نمی‌شود. در کتاب «گزاره‌های منفرد»، انواع جریان‌های شعر آن سال‌ها را برشمرده و نمونه آورده‌ام و برای شعر ساده هم انواعی قایل شده‌ام. بد نیست بگویم که پل سلان شعری دارد با عنوان «فوگ مرگ» که در مورد کشتارهای جمعی در آلمان‌ نازی است. فوگ مرگ یکی از بهترین شعرهای سلان است که در ایران دو بار ترجمه شده. ترجمه محمد مختاری را بیشتر می‌پسندم. سلان در این شعر، فجایع را با «رندی» به لذت هنری تبدیل می‌کند. همین‌جا بگویم که رندی حافظ نیز در پیوند با اجرای زبانی (نه صرفا بیان معناها) قابل تصور است. همان چیزی که جناب شمس به آن می‌گوید: صنعت! منظور اینکه شعر انواعی دارد: پیچیده، غیرپیچیده، متعارف، غیرمتعارف، معلوم‌الحال و... «شعر در وضعیت دیگر» هم معطوف به رندی است. یادمان باشد فهم بعضی رندی‌ها زمان می‌خواهد. واقعا شعر من، شعر مشکلی است؟ شعر پل سلان چطور؟ چرا به شعرهای رویایی که مشکل است اعتراضی ندارید؟
شمس لنگرودی: من اصلا در مورد رویایی حرف نزدم. شما می‌گویید در «تاریخ تحلیلی شعر نو» من نگاه مثبتی به موج نو و شعر حجم دارم. برخی هم می‌گویند به شعر حجم در این کتاب بها ندادم. کدام را قبول کنم؟
باباچاهی: تصحیح کنم. خطاب من به کسانی است که شعر رویایی را با همه پیچیده‌گی‌هایش فهمیده - نفهمیده می‌پذیرند اما... بگذریم!
غلامی: شما به شعر ساده انتقادهایی دارید، مثلا اینکه مخاطب آسان‌گیر بیشتر به این شعرها گرایش دارد و این انتقاد به نظر من انتقاد درستی است. آن خطری که شعرهای ساده را تهدید می‌کند این است که مخاطبانی سراغ شعر ساده می‌آیند و با آن هم‌حسی و همذات‌پنداری می‌کنند که امکان دارد اصلا مورد خطاب آقای شمس و دیگر شاعران شعر ساده نباشند. از سویی شاعرانی با کمترین شور شاعرانه و آگاهی خود را به شعر ساده نزدیک بدانند و به‌نوعی هم‌صدایی کنند. این خطر اجتناب‌ناپذیر شعر ساده است. اما در مورد شعر زبان، یا «شعر در وضعیت دیگرِ» شما هم این اتفاق می‌تواند بیفتد. اینکه کسانی بدون توانایی یا خلاقیت با زبان‌بازی و سخت‌نویسی به نوعی خود را پشت این نوع شعر پنهان کنند و در این گروه جا بزنند. یعنی کسانی که هنوز تئوری خاصی را هضم نکردند و دانشی را جذب نکردند شرایط را برای خود مهیا بدانند که در این بستر حرکت کند.
باباچاهی: شعر من – فارغ از فروتنی! - جریان‌ساز است، طبعا گروهی را به‌دنبال خود می‌کشاند، که کشانده است! شمس در کار یارگیری است! من با شعر ساده مشکلی ندارم. اما شعر ساده مورد بحث، فاقد فصاحت و طراوت و رندی مورد نظر من است. این شعر کسل و کاهل است. این شعر، از روح دوران و تطور زبان عقب افتاده است. دست به کمر زده اما خمیازه می‌کشد!
شمس‌لنگرودی: از آغاز پیدایش شعر مدرن؛ از دوران بودلر و رمبو، دو نوع شعر در کنار هم حرکت کرد. یک نوع شعر که با مردم و مخاطب سروکار بیشتری داشت و نوعی شعری که با نخبگان شعر سروکار داشت. هر دو نوع هم سرآمدانی داشت. هرکسی هم مالارمه و بودلر نشد. از طرفی برشت و اریش فرید و نرودا پیدا شدند. می‌خواهم بگویم در هر دو نوع شعر آسیب‌هایی که اشاره کردید، وجود داشت. بسیاری کسان بعدا آمدند به بهانه سرودن شعر اجتماعی یا شعر عاشقانه، انشاء نوشتند. از این طرفی خیلی‌ها هم هذیانات خود را به‌عنوان تجربیات جدید شعری ارایه کردند. می‌خواهم بگویم هیچ‌کدام از این جریان‌ها جای هم را تنگ نکردند. بحث من این است که مالارمه و پل والری و پل سلان - که شاعران دشوارگو بودند - مسلما از تکنیک‌های والای شعری استفاده کردند اما صرف تکنیک آنها را شاعران بزرگ نکرد. پسِ پشت شعرهای‌شان مسایل بزرگ‌ انسانی مطرح بوده. در این سال‌ها در کارهای شاعرانی که شعر ساده یا سهل و ممتنع را متهم می‌کنند، کمتر مسایلی مطرح شده که انسان را درگیر خود کند. من نمی‌گویم شعر حتما باید ساده یا پیچیده باشد. «پابلو نرودا» از مخالفان شعر ناب بوده و حتی علیه‌شان شعر دارد. و «اوکتاویو پاز» از شاعران ناب سوررئالیست‌هاست. این شاعران از نظر زیبایی‌شناسی همدیگر را رد می‌کنند، اما هر دو شاعر بزرگی‌اند و شاعر بودنِ هم را رد نمی‌کنند. از نرودا در مورد بورخس می‌پرسند که چطور آدمی است. می‌گوید، «شاعر و نویسنده بزرگی است اما جزو تک‌یاخته‌هاست و باید در قرون اول به دنیا می‌آمد» یا لورکا در مورد بورخس می‌گوید که بورخس پینوکیو است، چون به مسایل اجتماعی توجه ندارد. اما هیچ‌کدام هنر شاعری هم را رد نمی‌کنند، برای اینکه مسایل بزرگ انسانی پشت کارهای اینهاست، حتی اگر ضد انسان هم باشد از دغدغه‌های انسانی‌شان است. چرا شعرهای «موج نو» که بعد از سال‌ 41 پیدا شد، جز در قشر نازکی از اجتماع نفوذی نداشت؟ حالا اسامی فرق نمی‌کند که موج‌ نو باشد، شعر حجم باشد، شعر در وضعیت دیگر باشد، شعر دیگر باشد. برای اینکه در بسیاری از این‌دست شعرها غیابِ حضور انسان دیده می‌شود. برای همین می‌گویم درگیر صناعات‌ هستند. غیاب انسان در این شعرها مشکل اساسی‌شان است. حرف من این است. مشکل من پیچیدگی‌شان نیست، تهی از انسان بودنشان است.
باباچاهی: در ادامه صحبت شمس می‌گویم، من اصلا به تفکیک تکنیک و معنا؛ اعتقاد ندارم. جناب لنگرودی که زیاد انسان انسان می‌کنند مرا به یاد این گفته اوژن یونسکو می‌اندازند که می‌گوید: «وقتی کسی را می‌بینم که از بشریت دفاع می‌کند پا به فرار می‌گذارم» نمی‌دانم چطور به ایشان تلقین شده که جز در پشت سر شعر ساده معلوم‌الحال ایشان، در پشت سر شعر متفاوت‌نویسان، نه «انسان»ی وجود دارد و نه غمی انسانی! ایشان زبان شعر را با ماشین حمل موادغذایی (معناهای مفید و مغذی) یکی گرفته‌اند. چگونگی نوشتن یک یادداشت کوتاه خطاب به یکی از دوستانمان، خرفتی یا کم‌هوشی یا باهوشی یا «رندی» ما را نشان می‌دهد. چگونه نوشتن، چگونه بودن ما را ترسیم می‌کند. زبان با انسان معنا می‌یابد و انسان با زبان! رندی (تکنیک عرضه)، نه صنعت است نه پشت کردن به انسان! چه در پاریس باشی چه در کوچه‌های پرخاک و خاشاک بوشهری که من در آن زاده شدم.
غلامی: فکر نمی‌کنید تاکید بیش از حد بر عنصر زبان، توزیع ناعادلانه قدرت به نفع زبان باشد؟
باباچاهی: ما از زبان شعر حرف می‌زنیم، نه از کلیت زبان! از این‌رو نباید تصورمان از آن تعلیقی باشد. می‌دانیم که شعر در زبان اتفاق می‌افتد. در واقع جبر و تقدیر دست‌به‌یکی می‌کنند که چنین بشود و می‌شود! به بیانی دیگر شعر در اختیار زبان است و زبان در اختیار شعر، در اینجا قاهر و مقهور و اقتدار و انفعالی احساس نمی‌شود. اگر بگویم گروهی از کلمات و مفردات و ترکیبات و... در دست مولف (شاعر) به شیوه‌ای خاص (رندی؟ تکنیک؟ صنعت؟) در همدیگر ممزوج می‌شوند و بعد چیزی پدید می‌آید که شعر نام می‌گیرد، حرفی غیرانسانی نزده‌ام: شعر ناب، متعهد، شعر زبان، شعر معلوم‌الحال، شعر در وضعیت دیگر و... جناب لنگرودی نگران مضامین نباشند! تا دلتان بخواهد در این دهکده کوچولو انفجار و انتحار و بی‌شرمی و جنایت هست که خیال شاعر راحت باشد!  این را هم بگویم که به قدرت نیز نباید قطبیتی نگاه کنیم: سرکوب! نه! به قدرت «چوب»ی فکر کنید که در دست رهبر ارکستر است! به قدرت (گفتمانِ) مردم اعماق فکر کنید که دیکتاتور‌های مرصع را به‌کاریکاتور مبدل می‌کند. بد نیست قدری چاشنی فوکویی هم به آن بیفزاییم: «نوعی از قدرت، مستعد گفتمان‌های حقیقت است. ما در معرض تولید حقیقت از طریق قدرت هستیم». ولی جناب شمس! بیا تا قدر یکدیگر بدانیم/ که تا ناگه... و این همه جنگ و جدل...؟!
شمس‌لنگرودی: البته تصور نمی‌کردم که شعر ساده بی‌انرژی و معلوم‌الحال و شل و ول ما که از ذهنی مسطح آب می‌خورد اینقدر عصبانی‌تان کرده باشد. چرا فکر می‌کنید که ما شعر شما را نمی‌خوانیم. من تنها کسی هستم که تاریخ شعر نو ایران را نوشته‌ام، حداقل این است که مجبورم بخوانم. با تلقین دیگران که نمی‌شود کتاب چند‌هزار صفحه‌ای نوشت. ببینید شما در همین گفت‌وگو، یک‌جا با خواندن شعری اصرار دارید که شعرتان اجتماعی است و به انسان توجه دارید و در جایی به گفته یونسکو متوسل می‌شوید که بگویید در هر جا که بوی انسانیت می‌دهد پا به فرار می‌گذارید. من که به سهم خودم خوشحالم که شما از شعرتان خوشتان می‌آید. اما خودم متاسفانه دوست دارم که مردم از شعر من خوششان بیاید. من مثل آقای یونسکو از شنیدن نام بشر فرار نمی‌کنم. شعر حافظ و سعدی هم شعر معلوم‌الحال ماشین‌ حمل غذاست که صدها سال است که جهانی را تغذیه می‌کند. آموزگار من آنها هستند نه رشید وطواط‌ها که بر اساس صناعات ادبی شعر می‌نوشتند. من میل دارم مخاطب، شعرم را حس کند، بی‌آنکه الزاما شعر را فهمیده باشد. یک نفر در مصاحبه‌ای از من پرسیده بود، انتظار دارید روزی شعر شما را پشت کامیون بنویسند؟ (فکر می‌کرد سوال هوشمندانه‌ای هم پرسیده است) گفتم، افتخار می‌کنم. برای اینکه شعر حافظ و سعدی را هم می‌نویسند. رسیدن به آن کار ساده‌ای نیست. خیلی از شعرهای پیچیده مثل گچ است. چون غیاب انسان در آن محسوس است. و گاهی حتی حضور خود شاعر هم در شعر محسوس نیست، حضور انسان که هیچ. اما به قول نیما آنکه الک در دست دارد از پشت سرمان می‌آید آقای باباچاهی.

 
لینک خبر :  http://sharghdaily.ir/?News_Id=26056





ذات شعر اعتراض به ابتذال است



گفت‌وگو با علي باباچاهي شاعر معاصر

«ذات شعر اعتراض به ابتذال است»



-عليرضا مرادي - روزنامه ایران

علي ‌باباچاهي در سه دهه اخير شاعري خاص و نظريه‌پردازي بحث‌برانگيز بوده است كه به پژوهش و نقد و بررسي شعر امروز ايران پرداخته است. او فرم‌ها و آنتي‌فرم‌هاي متعددي را در زبان شعر خود تجربه كرده است. اين شعرها نخبه‌گرايي را نقد مي‌كنند و بعضاً از تغزل توأم با طنزي بازيگوشانه بهره مي‌برند، اما در ژانر خود مخاطب محور هم نيستند،‌ معنا‌گريزي و شكستن ساختارهاي مرسوم زباني و روايت‌هاي خطي،‌ بين شعر او و بوطيقاي آشناي شعر امروز فاصله انداخته است. اين نوع نگاه، مخالفان و منتقداني نيز داشته است. از بابا‌چاهي در سال‌هاي 91-90 كتاب‌هايي همچون «هوش و حواس گل شب‌بو براي من كافي‌است» (نشر ثالث) و «گل باران هزار روزه» (نشر مرواريد) و «اين هم يك شوخي بود» (دو زبانه-مترجم: سعيد سعيدپور- نشر ويستار) به چاپ رسيده است. درهمين سال‌ها كتاب سه جلدي «گزاره‌هاي منفرد» در نقد و بررسي شعر معاصر- چاپ دوم- (نشر ديبايه) را از او خوانده‌ايم. «دنيا اشتباه مي‌كند» (نشر چشمه)،‌ «باغ انار از اين طرف است» (نشر نگاه) «در غارهاي پر از نرگس» (نشر نگاه) از مجموعه شعرهاي اخير اوست. «گزاره‌هاي پيوست» (2جلدي) – نود سال شعر نو فارسي(نشر ديبايه) تا دو سه ماه ديگر منتشر مي‌شود. از باباچاهي تاكنون بيش از چهل عنوان كتاب شعر و نقد و پژوهش به بازار كتاب عرضه شده است. «اين كشتي پراسرار» نام مجموعه شعرتازه اوست كه به انتشارات نگاه سپرده است. انتشار جلد اول «مجموعه اشعار» باباچاهي كه توسط انتشارات «نگاه» منتشر شده،‌ بهانه‌اي براي انجام اين گفت‌و‌گو فراهم كرده است. گفت‌و‌گوي ما را با اين شاعر و منتقد مي‌خوانيد.

«تاريخ شفاهي ادبيات معاصر ايران» مجلد 5 زمينه مناسبي است براي ورود به اين گفت‌و‌گو! بدين جهت كه اين كتاب، كودكي و نوجواني و طبعاً تعلقات و خاطرات سال‌هايي از عمر شما را در بر مي‌گيرد كه بي‌رابطه با شعرهايي نيست كه در «مجموعه اشعار» (جلد يك) شما آمده اگر ممكن است كمي درباره اين كتاب توضيح بدهيد. در اين مصاحبه طولاني-تاريخ شفاهي ادبيات معاصر ايران - با چه مشكلاتي روبه‌رو بوده‌ايد؟
به هر صورت چراغ قرمزهايي در اين مسير وجود داشته، موانع ضرورتاً دولتي-حكومتي نبوده. عرف جامعه اين چراغ‌ها را قرمزتر مي‌كند. پنهانكاري‌هايي كه مثل موريانه در درون آدم تكثير مي‌شود. نگفتن جاي گفتن را مي‌گيرد. مي‌‌دانيد كه زندگي مجموعه‌اي از آزمون و خطاست! معمولاً خلق، خطابخش و عيب‌پوش نيست! كار نمي‌توان كرد جز اينكه به اجبار به تظاهر و به كذب روي بياوريم. نقاب بزنيم، نقاب‌هاي مختلف! شاعران و نويسندگان در سطح جهان صراحت‌محورانه زندگينامه‌هايشان را كه بخواني احتمال دارد تهوع و سرگيجه‌ هم بگيري اما به صدق گفتار آن‌ها صدآفرين مي‌گويي. مهم اين است كه نويسنده به خطاهايش مباهات نمي‌كند،‌ بلكه ارجاع مي‌دهد شما را كه از پس اين همه آزمون و خطا چگونه بيرون پريده است از گودال و گرداب و شب تاريك و بيم موج! به هر صورت خميرمايه يا جوهره گفتن‌ها و نگفتن‌هاي اين كتاب - تاريخ شفاهي ادبيات معاصر- به نحوي در شعرهايي كه در «مجموعه اشعار» (جلد يك) آمده است. به هر شكل طي مراحل حيات هنري و زيست غيرهنري‌ام كه طبعاً قابل تفكيك نيستند در اين كتاب مي‌توان پي گرفت.
«مجموعه اشعار» شما چند جلد از مجموعه شعرهايتان را در بر مي‌گيرد؟
از «در بي تكيه‌گاهي» كه در سال 1346 منتشر شده تا «رفته بودم به صيد نهنگ» 1383. حدوداً ده- دوازده مجموعه شعر!
چون پرسش‌هاي من بيشتر بدين جهت است كه خواننده غيرحرفه‌اي هم از چند و چون شعرهاي شما آگاه شود اين پرسش را بايد مطرح كنم كه آيا مجموعه اشعار (ج يك) روند يكدستي را طي كرده‌، يا اينكه به ضرورت «مجموعه» يك جا آمده‌اند؟
تصادفاً غير از اين است! يعني يك دست نيستند! چون امكان اينكه يك فرد (مؤلف) بتواند در طول هفده – هجده سال (از در بي‌تكيه‌گاهي تا رفته بودم به صيد نهنگ) روند يكدستي را در شعر حفظ كند، وجود ندارد. بويژه اينكه من بي‌قراري‌هاي خودم را دارم. هم در زيست روزمره و هم در زيست شعري! بنابراين شما در «مجموعه اشعارم» شاهد طي طريقي هستيد كه مبتني بر همين بي‌قراري است. اين را هم بايد بگويم كه كتاب‌هاي نخست من –سه چهارتايي‌شان – روند يكدستي را طي كرده‌اند. به بياني اديبانه! كه بگويم مشحون از رمانتيسمي مشهود است. چيزي كه برايم مهم بود، «بيان مطالب» است. يعني اينكه آنچه در «درون من خسته دل» مي‌گذشته «بر زبان» مي‌آورده‌ام. بعدها و بتدريج متوجه شدم كه زبان، صرفاً وسيله‌اي براي حمل معنا نيست! به بيان حافظ؛ دقيقه‌اي است نهاني كه عشق (شعر؟) از آن خيزد! پس اندك اندك دريافتم كه شعر «بر زبان» نمي‌گذارد بلكه «در زبان» اتفاق مي‌افتد: شعر «در زباني» كه بعدها محور فكر – ذكرهاي من قرار گرفت.
فكر مي‌كنيد از كدام يك از مجموعه شعرهايتان متوجه اين تغيير و تحول در زبان شعرمان شده‌اید؟
افزون بر نظر منتقدين، خودم نيز علائم حياتي (تغيير) را در مجموعه شعر «آواي دريامردان» (1368) احساس مي‌كنم. حساسيت بر رنگ و نور و موسيقي و كلاً ابعاد كلمه بيشتر شده.ساخت و پرداخت تازه‌اي پيدا كرده‌اند شعرها. اما اجراي زبان و اجزاي شعر رو به فاخرانگي دارد. به تعبير سپانلو نوعي جبروت در زبان و بيان شعرها ديده مي‌شود. البته دكتر براهني با اين تعبير موافق نيست (نبود 1368) نكته‌اي كه بايد با مخاطب عام يا خاص در ميان بگذارم اين است كه اين مجموعه شعر از آنجايي كه معطوف به درياست، «دريامحور» است، با كلمات محلي (بومي) همراه شده است. اين رويكرد به خودي خود عيب محسوب نمي‌شود اما با فاصله گرفتن از اين مجموعه دريافتم در به كاربردن واژه‌هاي بومي افراط شده است فراواناً!
به تعبير قدما مخلّ فصاحت شده است. بعضي شعرها را ديدم كه زير اين بار سنگين من و من مي‌كنند! بايد اورژانس خبرمي‌كردم! به خير گذشت ولي!
مي‌خواهم از زبان خودتان بشنوم كه شعرهايتان را تا اين لحظه در چند مرحله قرار مي‌دهيد؟
چندي پيش در گفت‌وگويي كه در جايي چاپ شد و اكنون در انتهاي كتاب شعر «باغ انار از اين طرف است» آمده، شعرهايم را اين گونه تقسيم بندي (مرحله‌بندي) كرده‌ام كه عيناً آن را نقل مي‌كنم:
1- در بي تكيه گاهي (1346) تا «آواي دريامردان» (1368)
2- الف- منزل‌هاي دريا بي‌نشان است (با تأخير در انتشار) 1376
(شعرهاي اين مجموعه قبل از «نم نم بارانم» (1375) نوشته شده
ب- نم نم بارانم 1375
پ- عقل عذابم مي‌دهد (1379)
ت- قيافه‌ام كه خيلي مشكوك است
3- رفته بودم به صيد نهنگ 1384 و شعرهاي چاپ شده‌اي كه بعدها در «گزينه اشعار» (مرواريد 1384) آمد.
4- پيكاسو در آب‌هاي خليج‌فارس1388
5- «فقط از پريان زخم زبان نمي‌خورد (1391) هوش و حواس گل شب بو... (1391)، گل باران هزار روزه (1390)
6- دنيا اشتباه مي‌كند (1391)، باغ انار از اين طرف است 1392/ در غارهاي پر از نرگس 1392
بدين ترتيب بخش عمده‌اي از مجموعه شعرهايتان در «مجموعه اشعار» (ج يك) نيامده؟
بله، همين‌طور است! بايد آينده‌نگر بود!! جلد دوم «مجموعه اشعار» هم شعر از من مي‌خواهد. غم به دل راه ندهيد نازنين! ده- دوازده كتاب شعر در جلد دوم خواهد آمد.
از «نم نم بارانم» ياد كرديد. نكته‌اي از خاطرم گذشت. شما زماني نظريه «پسانيمايي» را مطرح كرديد كه منجر به دامن زدن بحث‌هاي زيادي شد. اين نظر معطوف به ساختار شكني شعرنيمايي هم هست. كمي در مورد مطرح كردن اين نوع شعر برايمان بگوييد.
نخستين بار در مجله كارنامه (شماره 4) بحث مبسوطي در اين خصوص پيش كشيدم كه بعدها مؤخره «عقل عذابم مي‌دهد» قرار گرفت. تأكيد من در اين مبحث كه اتود نظريه‌پردازي من محسوب مي‌شود برعبور از تقيدات عروضي شعر نيما و نيمايي بود. موضوعي كه فروغ قبلاً متوجه آن شده بود. من بر اين موضوع درنگ بيشتري كردم و متوجه شدم كه فروغ فرخزاد عبور از عروض نيمايي را از پيوند فقط دو وزن انجام داده است همين جا بگويم كه من هيچگاه شاعر «شعر سپيد» به معناي متداولش نبوده‌ام. بر همين مبنا دغدغه‌اي كه هنوز هم رهايم نكرده اين است كه از همه امكانات موسيقايي عروضي و غيرعروضي، وزن زبان، تداخل و پيوند ماهرانه اوزان استفاده كنم. كتاب‌هاي اخيرم دقيقاً در برگيرنده دغدغه‌هايي از اين دست است. شعرهاي اخيرم وزن دارند، از امكانات افاعيلي استفاده كرده‌اند اما اصلاً مقيد به اوزان افاعيلي نيستند. اگر وزن تلفيقي فروغ را «پيوندي» بناميم، نام اوزان تلفيقي من « آبشاري» خواهد بود. از تفاوت حرف مي‌زنم نه از مزيت!
به نظر نمي‌رسد بحث پسانيمايي فقط به مقوله وزن محدود ‌شود. اين طور نيست؟
همين طور است! با خوانش انتقادي شعر نيما و شعرهاي نيمايي متوجه اين نكته شدم كه در ته تفكر اين شاعران نوعي قطب‌بندي ديده مي‌شود. افزون بر اين نوعي مركزگرايي، روايت خطي و تعريفي خاص از «ساختار» در آن به چشم مي‌خورد.
مي‌خواهيد بگوييد شما معتقد به ساختارمند بودن شعر نيستيد؟
ساختار (فرم) به گمان من تنها به يك گونه نيمايي محدود نمي‌شود. فرم نيما فرمي دايره‌اي است. تصور فرم دايره در دايره‌اي (فرم دوايري) نيز محال نيست!
همه چيز ساختارمند است. «علم، ساختار حقيقي اجرام آسماني را كشف كرده است»
به تعبير تودورف: «اگر هر ساختاري الزاماً شعري نيست، هر شعري هم الزاماً ساختاري نيست» يا لااقل تك‌ساختاري نيست. در اين مورد حرف زياد است ولي...
منظورتان از قطب‌بندي چيست؟
اشاره به محوريت تفكري است كه معتقد است چون مثلاً كوكب خانم از طبقه پايين و از مردم اعماق است و در نتيجه انساني است شريف. پرندگان روي درخت با ديدن او «كوكب، كوكب» مي‌كنند و ديگري كه از طبقه اشراف است- و در نتيجه خبيث- همان پرندگان با مشاهده او موقتاً به سنگ بدل مي‌شوند! اين تقسيم‌بندي سابقه‌دار كه به پوپوليسمي مفهومي بدل شده در بن و بافت نوشتار چهره‌هاي معتبر و مشهور نيز قابل رؤيت است. خروس مبشر صلح و آزادي است و كلاغ و جغد نماينده (نماد) ظلمت و سياهي است. بيچاره پرندگان معصوم كه با تشخص بخشي حاتم‌وار و شاعرانه بين‌ آن‌ها اختلاف و تفرقه‌افكنده مي‌شود. اين تفكر، بيشتر ريشه در ايدئولوژي حاكم بر بعضي از جوامع دارد.
با توجه به بخشي از شعرهاي «مجموعه اشعار» تان پرسش من اين است كه آيا مطرح كردن «شعر پسانيمايي» در مقطع «نم نم بارانم»، «شعر در وضعيت ديگر» را به دنبال داشت؟ به بيان ديگر «شعر در وضعيت ديگر» ادامه و تكامل «شعر پسانيمايي» است؟ 

                                                                                                           (عکس: نعیم احمدی)

«شعر در وضعيت ديگر » در واقع اشاره به اين نكته است كه جهان وارد مرحله پست مدرنيسم شده است و طبعاً مي‌دانيم كه پست‌مدرنيسم انكار و نفي ظواهر مدرنيته نيست، بلكه برآمده از متن فرهنگ و فناوري جوامع مدرن است. در عصر فراگيري رسانه‌ها و تسري تصوير و صوت و گفت به دورترين مناطق روستايي، صحبت‌كردن از مظاهر فكري پست مدرنيسم چندان خنده‌دار نيست! در ده بالا كه يك نگاه چپ به ناموس آدم، قتلي به دنبال دارد، پري سلطان با موبايل از پوست گرفتن سيب‌زميني و بار گذاشتن ديزي در ده پاييني حرف مي‌زند، حرف، حرف، چقدر حرف؟
منظورم اين است كه ما نمي‌توانيم يك بار ديگر به شيوه‌اي كه كشورهاي ديگر پروسه مدرنيته را طي كرده‌اند، طي طريقي كنيم. اصلاً آن پروسه فقط يك بار طي مي‌شود كه شده. آن طريق را به ناچار بايد به طريق ديگر طي كنيم. البته اين توضيحات شكل ساده‌سازي شده موضوع است.
در يك جمله كه بگويم شعر در وضعيت ديگر گرچه شعري «درزباني» است اما «ترديد‌مدار» نيز هست و تساهل‌آميز؛ منفعل و پوچ‌گرا نيست. وقتي از دستش برنمي‌آيد كه مفاهيم جابر را ساقط كند و از صدرنشيني پايين‌شان بياورد، آن‌ها را دست مي‌اندازد: «طنزمحوري»!
اين نوع شعر به اين دريافت رسيده كه مگر تز تغيير جهان را از سر به در كند. شعري كه در ايران خودمان بالاترين تيراژش 3 هزار تا و در جهان غرب 300-200 نسخه نمي‌تواند اين همه خوش باور باشد كه بنيادش براندازد...
پس شعر چه فايده‌اي دارد؟
شعر، نه «فايده»اي به كسي مي‌رساند و نه منتظر سپاسگزاري ديگران است! مدرسه غيرانتفاعي نيست كه «فايده‌محور» باشد! اين هم پيش خودمان بماند – به رغم همه آنچه گفتم – حضور و هستي شعر، ذاتاً اعتراض به ابتذال و مصرف‌گرايي و خودكامگي است. به نتيجه‌اش فكر نكنيد بهتر است!
تا شعر هست، تا اصولاً هنر هست، «جرقه در تاريكي» مي‌تواند عنوان كتابي باشد كه مي‌توان آن را بارها خواند. شعر، ديگر سلاخ خلق نيست، «سلاخ بلبل» هم ديگر بي‌معني است! به گفته كاراكتر يك رمان پست مدرنيستي: ... ديدي چگونه با دنيا كنار آمدي؟!
شعر در وضعيت ديگر نه لزوماً «رفقا» بلكه برادران و خواهرانش را نه در ميتينگ‌ها بلكه در متن و حواشي دهكده كوچك جهاني پيدا مي‌كند از هند، بنگلادش و از سيه‌چشمان سمرقندي هم غافل نيست! به قصد مكالمه از خانه بيرون مي‌آيد نه مجادله! بودن و ديگر هيچ! و اين «هيچ» بر استغناي روحي متكي است.
موضوع را عوض كنيم! منوچهر آتشي كه همچون شما از بوشهر برخاسته است.او در جايي اظهار كرده (به شعر هم سوگند خورده است) كه: «باباچاهي يكي از چهارتن شاعر راستين ايران است. او طبعاً به رغم دوستي با شما اين حرف را زده است. مي‌خواستم بدانم نظر خودتان چيست؟»
حكم ايشان به گمانم قدري شاعرانه بوده و نه منتقدانه!
وقتي كه زنده‌ياد آتشي اين حرف را زد
33- 32 سال بيشتر نداشتم. دبير ادبيات فارسي در بوشهر بودم. رمبو شدن (بودن) هم كه مادرزادي است! رمبو كه نباشي در آن موقعيت بايد كمي باهوش باشي؛ هوش و حواس گل شب‌بو برايم كافي است.پس آتشي تحت تأثير چند شعر من احساساتي شده و دست به كاري زده كه نبايد چند سال بعد به ايشان مي‌گفتم اين چه حرفي (حركتي!!) بود كه زدي؟ گفت: بر همان حرف هستم! اصرار از او، انكار از من! البته در دهه هفتاد مرا و دو شاعر ديگر را در مجله دنياي سخن به‌عنوان پرچمداران شعر آوانگارد دهه هفتاد نام برد. اين شد يك چيزي!
سخت نگيريد نازنين! هر چه هستم، همينم كه هستم. پس هستم! نباشيم هم مهم نيست! مهم هم كه باشيم، مهم نيست!‌ ما «نيستني هستيم» پس بهتر است «باشيم». تا «هست»، هست، ما مست هست هستيم. براي ورود به «نيست» و «نيستي» نيز «قدر نبودن» را مي‌دانيم!/ اگر در وقت جان دادن تو باشي شمع بالينم (حافظ)
تو؟ تو يعني چي؟ يعني كي؟ مهم نيست/ هست؟
از آنجايي كه «مجموعه اشعار»تان در برگيرنده شعرهايي با حال و هواي جنوب هم هست پرسشي كه مطرح مي‌كنم به محور بحث ما بي‌ارتباط نيست: آتشي و باباچاهي از يك منطقه جغرافيايي پا به عرصه شعر گذاشته‌اند. وجه تمايز نگرش شما دوتن در چيست؟
آتشي عاشق طبيعت جنوب، پرنده ها، اسب‌ها و نخلستان‌ها و دلاوران اين خطه بود. آتشي كه خودش را به درستي فرزند خلف نيما مي‌دانست، اين درس را از او گرفت، از اين رو به تصرف پديده‌هاي «صحرايي» پرداخت. آتشي شيفتگي خاصي به پديده‌هايي داشت كه بوي جنوب مي‌داد. شعر او «جنوب محور» است. آتشي چيزي را در اين مورد براي ديگر شاعران جنوب باقي نگذاشت. محل اقامت من اما به دريا وصل مي‌شد. جنوب را بدون قولنامه! بين هم تقسيم كرديم. من دامن دريا گرفتم. «آواي دريامردان» معطوف به حرف و حديث جاشوها، ناخداها، «موزيري»ها و بالاخره غرقي‌هاست. غرقي‌ها، غرقي‌ها! مي‌روند ناني براي زن و فرزندشان فراهم كنند ولي... بله غرقي‌ها!
در شعرهاي اخيرتان هم گويا دست از دريا برنداشته‌ايد؟
بله! دريا مثل شيون‌هاي مادرم در از دست دادن عزيزانش ژرف- ساختارهاي شعرهاي اخيرم را بدجوري مي‌لرزاند... چه بگويم نازنين!
فكر مي‌كنيد منوچهر آتشي و علي باباچاهي هر يك چه ميزان در معرفي زادگاهشان مؤثر بوده‌اند؟
من شخصاً هدفم از نوشتن شعر اين نبوده كه زادگاهم را به ديگران معرفي كنم.
چه بغداد، چه بلخ! ولي خب آدميزاد، چه شاعر چه غيرشاعر از خاطرات كودكي و نوجواني‌اش رها و جدا نمي‌شود. در اين صورت بايد به او گفت: اي بي‌وفا پسر!
حافظ و سعدي نظر نظربازها را به شيراز جلب كردند: فروغ به تهران و به نامي كه در تهران، در يك شناسنامه ثبت مي‌شود و سهراب سپهري به كاشان!
صادق چوبك و رسول پرويزي به كجا؟ اگه گفتيد؟
پس مسئوليت خواسته يا ناخواسته ما دونفر هم معلوم است ديگر، اما انصاف را نبايد كنار گذاشت: نيروگاه بوشهر بيشتر از اسامي ياد شده، بوشهر را به جهانيان معرفي كرد.
پرسش آخر كه تكراري است، اماطرح آن لازم است: كار شاعر در اين جهان چيست؟
شاعر، ديوانه مطبوع تقريباً بدخطي است كه عاشقانه چيزهايي مي‌نويسد كه تعدادي ديوانه مطبوع از آن فقط سردر مي‌آورند و «وقت»شان را بدين گونه «خوش» مي‌كنند! خيلي بعد از عارفان خودمان ماركس، به «عقل ابزاري» شك كرد و اين اواخر فوكو به مجانين با چشم ديگري نگاه مي‌كند نه با چشم چشم‌هاي آدم‌هاي چهار چشم!




آب گل‌آلود شعر/ در گفت‌وگوی علی باباچاهی و شمس‌لنگرودی



بررسی وضعیت شعر امروز با علی باباچاهی و محمد شمس‌لنگرودی


- بخش اول:

«آب گل‌آلود شعر»


‌-شیما بهره‌مند- روزنامه شرق

«می‌دانیم در دیر قضاوت کردن‌ها چه فرصت‌هاست برای چه گریزی و چه معاذیری. آن‌هم در ولایتی که هنوز از این ستون به آن ستونش فرج است و قانون مرور زمان بر همه چیزش مسلط است.»

در مقدمه «ارزیابی شتابزده»، جلال آل‌احمد مجموعه مقالاتِ شتابزده‌اش را «برداشتی در جست‌وجوی نقدی»، می‌خواند و با این گزاره معمول و جاافتاده که «هیچ واقعه‌ای را تا صد سال بر آن نگذرد نمی‌توان داوری کرد. و هیچکسی را. و هیچ نوشته‌ای را یا اثری را» به جدال برمی‌خیزد: «من این انبان امید به تاریخ را دریده‌ام – که هر کسی همچو گدایی آن را به دوش افکنده- و از پوسته‌اش جلدها ساخته‌ام برای این دفترها. فردا هر که هر چه می‌خواهد گفت بگوید. خود من و هم امروز باید بداند که چه گفت و چه نوشت. پدران ما هر یک زندگی خود را کرده‌اند. و مرده‌ای در گور...»
شاعر زودتر می‌آید. می‌گوید، صبح بهتر است، تا تاریک نشده می‌خواهد برود از تهران «همین تهرانی که از دور دل می‌برد... و فضای شعر و ادبیاتش تا حد زیادی عصبی‌کننده است: و رفاقت‌های مصلحتی، جای قضاوت‌های سفت و سخت عادلانه را گرفته است.» تا تاریک نشده برود شاید «ته غار»، در حاشیه تهران که «شده تاریکی محض آن را به روشنایی‌های غمناک ترجیح داده باشد» علی باباچاهی برای حضور در نشست هیچ منع و مانعی نمی‌آورد جز اینکه: «تا میدان وسط شهر با من، از آن به بعد کسی بیاید...» از میدان وسط شهر، تا اینجا، محل گفت‌وگو، راهی نیست. پس شاعر زودتر می‌رسد. می‌نشیند، که سخن از «طلا در مس» پیش می‌آید. اینکه براهنی آنجا از «خصلت مبارزه‌جویانه نثر انتقادی»اش می‌نویسد و از اینکه «تفکر از رهگذر این (شیوه) برخوردها مایه واقعی پیدا کرده.» با این حال اعتراف می‌کند که در دوره‌ای «عصبیت زیاده از حد بر این نقدها چیره بوده»، باباچاهی اما می‌گوید: «این طرزِ نقد، انتخاب او بود و خوب یا بد این طرز می‌توانسته خواب را از سر رخوتیان بپراند» در طول بحث هم نشان می‌دهد، که به خوانش انتقادی اثر، سخت معتقد است، آن هم با صراحتی غریب. انتقاد را زود شروع می‌کند. آن هم نه از یک جریان شعری که از شعرهای شاعری که طرف این گفت‌وگوست، با طنزی که در مدت گفت‌وگو همسایه این نقدهاست: «حالا که جهنم است انگار، بگذارید تا جهنمی‌تر هم بکنیم.» شمس‌لنگرودی بعدتر آمد. ماشینش را به غریبه‌ای سپرده بود، در جایی‌که درست و حسابی هم جای ایستادن نبود. و عجله هم داشت. باید ساعتی بعد می‌رفت تا به مشغله یا مشغولیه دیگر برسد. اما سر صبر و با طمانینه حرف می‌زند و پاسخ انتقادها را می‌دهد. به صراحت می‌گوید که مخاطب برایش مهم است و اینکه خود را لیدر جریان شعر ساده نمی‌داند، اما هست «تا اگر قرار باشد برای این نوع شعر به کسی حمله کنند اسم من دم‌دست باشد» شمس می‌گوید، مخاطب انتخاب خود را کرده و می‌کند. با این حال من مصاحبه می‌کنم. گویا این شاعران نیز نمی‌خواهند دیر قضاوت کردن‌ها فرصت‌ها شود برای... تا امروز را در «به‌انتظار‌ِتاریخ» یا «امید‌به‌تاریخ» معطل نگذاشته و چیزی را به آینده یا عدم حواله نکنیم. شاعران آمدند تا بگویند «وز آنچه گفته‌اند یا نگفته‌اند.»
در این صفحات بخش اول گفت‌وگو را می‌خوانید و در صفحات ادبی دوشنبه هفته آینده، بخش پایانی آن را. تا شاید مجالی فراهم شود برای اندیشیدن و تامل دیگرانی که در کار شعر و نقد شعرند و مجالی برای بازاندیشی وضعیت شعر امروز از این راه، که با حضور این دو شاعر ممکن شد. تا چه پیش آید.

به نظر می‌رسد شعر ایران در دهه 70 به نوعی خود را بازتعریف می‌کند. همزمان با تغییر وضعیت سیاسی/اجتماعی گویا تلقی شاعران از شعر نیز متفاوت می‌شود. در این دوره شعر، بیش از آنکه پدیده‌ای فعال یا کنشی فرهنگ‌ساز باشد، به صورت یک محصول فرهنگی بروز کرده است. اگر نخواهیم خیلی به قبل برگردیم و جریان‌های شعری را از بدو شکل‌گیری شعر نو و از «نیما» آغاز کنیم، احتمالا دهه 70 به دلیل همین چرخش رویکرد به «شعر» می‌تواند مقطع مناسبی برای بحث درباره وضعیت امروز شعر ما باشد. در این دو دهه اخیر یکسری جریان‌هایی شکل گرفت که به نوعی تا امروز نیز ادامه پیدا کرده. در دهه 70 شعر ما به دلیل فضای حاکم جهت‌گیری دیگری کرد که شاید بتوان آن را با دو مفهومِ «تماس» و «ارتباطِ» شاعرانه صورت‌بندی کرد. در این دوران برخی از شاعران با مفهوم «تماس» پیش رفتند و بر «زبان» تاکید کردند. و این‌طور جریانی با عنوان «شعر زبان» شکل گرفت که بیشتر به زبان فکر می‌کرد و کمتر به مخاطب. تا از این راه به نوعی از «شعر نوشتن» حفاظت کند حتا اگر آن شعر قابل خواندن نباشد. که البته این مساله بیشتر در گرایش‌های افراطی این جریان بروز کرد. در مواجهه با این رویکرد بعدها برخورد دیگری با شعر شکل گرفت که بر «ارتباط» تاکید کرد. این جریان بیش از هر چیز به «مخاطب» فکر می‌کرد: به ارتباط شعر با مخاطب. اگر جریان شعرِ تماس، حرکتی رادیکالی یا حتا بنیادگرایانه بود، جریان دیگر که بعدتر با عنوان «شعر ساده» شناسایی شد، سازش بیشتری با وضعیت داشت و تقدیرش را به‌عنوان یک محصول فرهنگی پذیرفت، با این مانیفست که «شعر باید خوانده شود». در ابتدای بحث کمی درباره این صورت‌بندی بگویید، آیا اساسا این روایت را می‌پذیرید؟
محمد شمس‌لنگرودی: این ماجرا همان‌طور که اشاره کردید از دهه 70 شروع نشد. بعد از مشروطیت از همان موقع که نیما براندازی شعر کهن و بنیانگذاری شعر نو را شروع کرد، این ماجرا شکل گرفت و دو جریان رو‌‌در‌روی هم قرار گرفتند، یک‌سو نیما یوشیج و هوشنگ ایرانی بودند که ضرورت و نیاز جامعه و شعر را به تغییری بنیانی درک کرده بودند، یک سوی دیگر هم پرتو کیا و بعدتر کسانی دیگر بودند که بی‌درکی از مطلب خودشان را داخل ماجرا کرده بودند. بعدها شاخه‌هایی با اسم‌های مختلف از اینها جدا شدند. بنابراین با مبدا
قرار دادن دهه 70، شاید مقداری خلط مبحث ‌شود. من فکر می‌کنم که مطلب را از جای دیگر شروع کنم. اینکه مطرح می‌کنید ظاهر و صورت مساله است. مساله این است که هر هنرمند خلاق که اثری خلق می‌کند، بر اساس یک تئوری یا درکی از زندگی است که پس پشت آن وجود دارد. اینکه نیما آنطور می‌نوشت، نتیجه یک تئوری بوده است و همین‌طور هوشنگ ایرانی که مخالفش بوده. یعنی یک ضرورت تئوریک باعث می‌شود که نیما یا هوشنگ ایرانی بروند و آنطور شعر بنویسند. حالا چرا از اینجا شروع کنیم؟ برای اینکه بعدها آب گل‌آلود می‌شود و یک عده آدم‌های غیرخلاق هم می‌آیند وسط ماجرا و چیزهایی می‌نویسند که هیچ ضرورت تئوریکی باعث کارشان نمی‌شود، آنها براساس مد روز عمل می‌کنند. بنابراین فکر می‌کنم جای آنکه به صورت قضایا بپردازیم به علتِ تئوریک ماجرا بپردازیم. یعنی من که اصطلاح «شعر ساده» را مطرح کردم، یک اصطلاح بوده، مثل اینکه به آن طرفش بگوییم «شعر منقبض». اینها اسم و اصطلاح است، تعیین‌کننده نیست. یک تئوری، یک پسِ پشت یا زیبایی‌شناسی باعث شده که من به این سمت بروم و به آن سمت نروم. خب بعدا هم شاید عده‌ای پیدا می‌شوند و از شعر ساده طرفداری ‌می‌کنند و درک دیگری از شعر ساده دارند و معتقدند شعر‌ساده می‌گویند. عده‌ای دیگر هم در سوی دیگر از آب گل‌آلود ماهی می‌گیرند، هذیان‌هایی می‌نویسند و خودشان را جزو شاعران زبان می‌دانند. خلاصه اینکه بهتر است این ماجرا را از آن زاویه تئوریک پیگیری کنیم.
علی باباچاهی: تردیدی نیست که هر جنبش، شبه‌‌جنبش، حرکت یا شبه‌حرکتی که بعد از تحول نیمایی یا تجدد دوره مشروطیت اتفاق می‌افتد، وامدار تجارب پیشین است. اما نمی‌شود به سادگی از کنار این حرکت خاص گذشت. چرا که یک زمینه اجتماعی، سیاسی، فرهنگی جدید نیز نه‌تنها در سطح ایران که در سطح جهان زمینه‌ساز آن است. اجازه بدهید من به جای «دهه 70»، بگویم شعرِ «در دهه 70»! وقتی می‌گوییم دهه 70، این دهه را مطلق کرده‌ایم. من با مطلق کردن پدیده‌ها مخالفم ولی اینکه در دهه 70 به تعبیر شمس عزیز، آب گل‌آلود شد و مسایل کاذبی پدید آمد و مثلا طرح برخی گزاره‌های تئوریک در کار نوشتن بعضی‌ها، انحرافی ایجاد کرد بحث دیگری است اما نمی‌توان این نکته را به همه کوشندگان این عرصه تعمیم داد. بحث مقوله پست‌مدرنیسم در همین دهه در‌گرفت و عدم قطعیت‌ها و... به گمان من حرکت شعر در دهه 70، مدیون ادبیات دوره مشروطه و 90 سال شعر نو فارسی است، ولی شرایط منحصر‌به‌فرد خودش را دارد. تقریبا در همان زمان بود که در سطح جهان اتفاقات غیرمنتظره‌ای افتاد. کعبه آمال روشنفکران فروریخت، ایدئولوژی‌های مسلط سیطره خود را از دست دادند. و تردیدمحوری در راس تاملات قرار گرفت. ایقان ایدئولوژیکی سال‌های قبل از 70 -که خیلی هم ضربه به شعر دهه 40 و 50 زد- کنار رفت و به تبع آن مطالبات خوانشی جدیدی پیش کشیده شد. خواننده فعال دنبال کتاب‌هایی می‌گشت که به عطش جدید او پاسخ دهد. کتاب‌های جلد‌سفید کنار رفت و بحث ادبیات‌براندازی نیز! دیگر ما با اکراه به کتاب‌های دکتر شریعتی نگاه می‌کردیم. اینکه چقدر این‌ کتاب‌ها در تحقق انقلاب اسلامی تاثیر داشته، مقوله‌ دیگری است. خود من در دوره‌ای آنها را با ولع می‌خواندم وگاه از ترس زیر خاک پنهانشان می‌کردم. این جذابیت‌های فریبنده به هر حال از بین رفت و نوع دیگری از مطالعه از سر گرفته شد. ضرورت‌های جدید در مطالعه یا خلأ مطالعاتی موجب شد که کتاب‌های فلسفی، روان‌شناسی و... ترجمه و تالیف گزاره‌های تئوریک به بازار کتاب عرضه گردید. تئوری‌های فلسفی بعضا متضادی ترجمه شد. از فوکو ترجمه می‌شد، از بودریار نیز! (این دو دیدگاه مختلفی در مورد قدرت دارند). کوتاه می‌کنم و می‌گویم باید تمرکز بیشتری بر بسط مسایل شعر و... در دهه 70 داشته باشیم. اینکه از کجا بحث را شروع کنیم یا ادامه پیدا کند... مثلا بر مقوله «زبان» و تعدد آن می‌توان درنگ کرد، یا...؟ طبعا طرح این مباحث موجب باز شدن گره‌هایی خواهد شد. نکته دیگر اینکه، من درباره هوشنگ ایرانی؛ تجدد و نوآوری او و نیما حرف‌هایی دارم. همین‌طور در مورد اینکه آقای شمس فرمودند که من ساده‌نویسی را در شعر طرح کرده‌ام!
شمس‌لنگرودی: حرف‌های شما تعارضی با حرف من نداشت. در واقع یک جوری ادامه آن بود. مساله من این بود که این بحث را وسیع‌تر نگاه کنیم. کسانی که اثری را خلق می‌کنند دو جور هستند. یک عده براساس ضرورت تئوریک مثل نیما اثری خلق می‌کنند، عده‌ای هم از یک تئوری خوششان می‌آید، نه نیاز اجتناب‌ناپذیر درونی و سعی می‌کنند با آموزش دست و پا شکسته تئوری چیزی بنویسند. حالا چه در دهه 70 باشد، چه در دوره نیما یا هر زمان دیگری. یعنی یک عده هم خودشان را وسط می‌اندازند برای بازی. به نظر من در این مورد صحبت کنیم که مثلا خود من چه چیزی باعث شد که بروم سمت «شعر ساده». آیا هر کسی که اینطور شعر می‌گوید جزو این نوع شعر محسوب می‌شود؟ از کلیات صحبت کردن چیزی را حل نمی‌کند، گرچه بحث شما درست است. می‌گویید در سال‌های 70 اتفاقات تاثیرگذاری رخ داده. فروپاشی شوروی، سرخوردگی ایدئولوژیک در ایران، اوج گرفتن پست‌مدرنیسم در سطح جهان، سرخوردگی‌ها در داخل. در سال‌های 70 این مجموعه باعث شد عصیانی علیه همه آن زیبایی‌شناسی‌ها اتفاق بیفتد که به گمان من بسیار هم درست بوده است. اتفاقا اگر آنها نبودند من به این سمت کشیده نمی‌شدم. یعنی زیبایی‌شناسی من مشخصا رو‌در‌روی این اتفاقات بود که پیدا شد. مساله من این است که مثلا می‌گویند یکی از عواملی که در شعرهای سال‌های 70 موثر واقع شد، پست‌مدرنیسم بود. در دنیا به طور کلی همه پست‌مدرنیسم را زیر سه نوع پست‌مدرنیسم جمع‌بندی می‌کنند، حرف من این است که آیا آنها از جمله شما که در این سال‌ها به سمت شعری به نام شعر پست‌مدرن گرایش یافتید، ضرورت زیبایی‌شناختی تئوریک و نیاز جان‌تان باعث شده بود که از این نوع شعرها بنویسید یا نه نوعی جوزدگی مد روز علتش بود. نیما نیاز جانش او را به آن سمت برد. هوشنگ ایرانی نیاز جانش باعث شد. در کتاب زیبایی‌شناسی او می‌بینیم که او عمیقا اعتقاد دارد به آن نوع شعر گفتن. با دهان عطشان می‌رود به سمت شعری که جانش را سیراب کند. اما در این سال‌ها می‌بینیم عده‌ای از جمله شما می‌بینید که فوکو عجب حرف‌های قشنگی زده و یک روزه پست‌مدرن می‌شوید. هیچ‌گونه نیازی شما را که تا دیروز به سبک بابا‌طاهر شعر می‌گفتید به این سمت نکشاند، جز ذوق‌زدگی مد روز.
اینکه بحث را از دهه 70 شروع کردم یا روی دهه 70 تاکید گذاشتم مشخصا به دلیل وضعیت سیاسی/اجتماعی آن دوران و تاثیر آن بر پدیده شعر گفتن است. طبیعتا شاعرانی که در این دهه روی «زبان» تمرکز کردند و جریانی را به وجود آوردند که تا امروز هم عده‌ای خود را به آن وابسته می‌دانند، یا شاعرانی که روی مساله «ارتباط» تاکید کردند و بعدها جریان شعر ساده را شکل دادند، همه به نوعی زیبایی‌شناسی نیما و هوشنگ ایرانی و دیگرانی چون براهنی و... را درنظر داشته یا به آن تعلقی داشتند. اما دهه 70 به دلایلی نوعی فصل ممیز است. در دهه 70 «شعر»، به پدیده‌ای بحرانی بدل شد...

باباچاهی: ما بحث می‌کنیم تا بحث ‌کنیم. در پاسخ به جناب شمس بگویم که پست‌مدرنیسم به سه نوع خاص محدود نمی‌شود. به قولی اگر «سرچ» کنیم این واژه را در اینترنت، در شش دقیقه، 92‌هزار تعریف تحویل می‌گیریم. بعدا این هابرماس است که از پروژه ناتمام مدرنیته حرف می‌زند، نه یکی از این سه گونه پست‌مدرنیسم! آقای شمس نکته‌ای می‌فرمایند، «اول باید تئوری داشته باشیم و به تبع آن تئوری، شعر بنویسیم» به نظرم منظورشان داشتن نوعی تفکر است نه اینکه از روی یک تئوری مدون شعر نوشتن! تفکری که تعلق به جان آدمی داشته باشد مثلا نوعی جهان‌بینی. ما یک جهان‌بینی داریم، بعدا بر اساس آن متنی که پدید می‌آوریم، تئوری تبیین و تدوین می‌شود. بگذریم...اما در مورد دغدغه آقای شمس و اغتشاش و غموض در شعر غیرساده باید بگویم که بیشتر و نه همه نوشته‌هایی که زیر عنوان شعر در دهه 70 بدین سو مطرح شد نوعی فناوری تقلیدی بود. اما از میان جوان‌ها چندین چهره درخشیدند. غیرجوان‌ها نیز به دلیل تحولات و به تبع تغییرات فرهنگی-هنری، شعرهاشان را صیقل دادند. جریان‌بازی و موج‌سازی نیز آغاز شد. انکاری قطعی در کار نیست اما لازم است که به خوانش انتقادی آثار عرضه‌شده بپردازیم.

در این بحث به «شعر زبان» اشاره شد. سویه مثبتش معلوم است. به وجه افراطی و انحرافی آن هم باید اشاره‌ای کرد. گاه دیدگاه‌هایی که متفکران بنیادستیز غربی مطرح می‌کردند- و تصادفا در تضاد با یکدیگر نیز بودند - سرمشقی برای تکوین اثر هنری تلقی می‌شد. بدین معنا که اگر فرضا فوکو بحث جنون را مطرح و از حقوق مجانین دفاع می‌کرد، بی‌محابا طرح قطعه‌قطعه شدن اثر هنری (شعر) پیش کشیده می‌شد. یا اگر روان‌نژندی لاکان مطرح می‌شد، شاعران عجول این مباحث را به‌عنوان معیارها و مولفه‌هایی برای نوشتن شعر به خاطر می‌سپردند. حال آنکه این مقولات خوانش انتقادی را تعمیق می‌بخشید. من خود از مطالعه این متون نتایجی گرفته‌ام که در خوانش انتقادی من نسبت به شعر امروز ایران موثر بود و بومی‌شده آن جزو تعلقات جان من شده است، به همان صورت که فرضا رمان «سرزمین گوجه‌های سبز» یا «صد سال تنهایی» را می‌خوانم. در نهایت تکه‌ای از آن می‌چسبد به سقف ذائقه عمر آدمی! در مجموع معتقدم که در دهه 70 به رغم غوغاسالاری‌های بسیار، دریچه‌هایی تازه هم برای افق‌های ناشناخته گشوده شد. شعر تنها به شعر زبانی و غیرزبانی محدود نشد. در این دهه - و البته به بعد- با تعدد شعر زبانی، شعر غیرزبانی، شعر گفتاری متعارف، شعر گفتاری غیرمتعارف، شعر ساختاری، شعر غیرساختاری و... روبه‌رو شدیم. در این می‌شود گفت «دوران»، از نسل‌های غیرجوان مثلا آتشی، حقوقی، سپانلو، محمد مختاری، جواد مجابی و مفتون امینی به خود آمدند. فرامرز سلیمانی، غلامحسین نصیری‌پور و... فعال بودند.
این یکی وزن را کنار زد، آن دیگر تعلقات خاطری که ثابت و یگانه می‌نمودند. جوان‌ها اشتیاق نشان دادند: 1- بهزاد خواجات، بهزاد زرین‌پور، هیوا مسیح، نازنین نظام‌شهیدی 2- مهرداد فلاح، علی عبدالرضایی، ابوالفضل پاشا 3- کامران بزرگ‌نیا، رضا چایچی، احمدرضا قایخلو، عبدالعلی عظیمی و...
4- شاگردان دکتر رضا براهنی... و علی قنبری 5- پگاه احمدی با مجموعه شعرهای درخشانش به‌ویژه «این روزهایم گلوست» که بسیار خوش درخشید. و خیلی‌های دیگر...
این ضرورت تئوریکی را که شما و آقای شمس به آن اشاره کردید کمی بشکافید تا شفاف‌تر شود. این ضرورت‌ها چقدر برآمده از ضرورت‌های اجتماعی است و چقدر با پسِ پشت ذهن فردی خود شاعر مرتبط است. اینکه آیا شعر دنباله‌روی تئوری است یا تئوری در خوانش شعر موثر است؟
شمس‌لنگرودی: نیما یوشیج می‌گوید، شعر از جمع گرفته می‌شود و در خلوت ساخته می‌شود. این جمله بسیار مهمی است. یعنی به هر حال هنر از جمع گرفته می‌شود. منتها هر هنرمند بر اساس خصلت‌های فردی و استعدادهایش به آن شکل می‌دهد. بنابراین هر دو چیز موثر است. منظورم این نبود که هنرمند یک تئوری پیدا کند و براساس آن شعر بگوید. می‌گویم هنرمند نیاز به گفتن حرفی پیدا می‌کند. در جریان تجربیات و مطالعاتش آرام‌آرام به آرایی می‌رسد. به یک زیبایی‌شناسی می‌رسد. و می‌فهمد که از این طریق می‌تواند حرفش را بیان کند. منظورم از تئوری این است. دوست ندارم حرفم گنگ و پیچیده یا کتابی باشد. عرض بنده این است که همه شاعران یا هنرمندان الزاما در پی کار مدام و نیازهای روحی‌شان به زبان خاصی نمی‌رسند، عده‌ای به دنبال مد می‌روند و زبانی می‌سازند که راه هم به‌جایی نمی‌برد. اگر هنرمند براساس تئوری‌ای که خودش به آن می‌رسد و با جانش آغشته است، اثری خلق کند، حتما مخاطب پیدا خواهد کرد. لازم نیست مخاطب، حرفش را بفهمد. مخاطب حس می‌کند. هیچ مکتب هنری‌ای نیست که هنرمند بزرگ نداشته باشد. بنابراین تئوری‌ای که من می‌گویم به معنی ارزش‌گذاری بر یک تئوری خاص نیست، خوبی یا بدی تئوری خاصی نیست. بلکه به این معنی است که اگر هنرمند براساس نیازهای شناخته و ناشناخته‌اش پیش برود به زبانی دست پیدا می‌کند که نتیجه تئوری درونی‌شده اوست. مهم نیست که شعر ساده یا غیرساده باشد. صمیمیت اصل کار است. و صمیمیت یعنی یگانه شدن هنرمند با آن چیزی که به آن دست یافته است. نه اینکه فکر ‌کند چون دریدا حرفی گفته که قشنگ است بنشیند و به مذاق او چیزی بنویسد.
همه اعتراض این سال‌های من همین است. اداست. زندگی ما اداست، تئوری‌های ما اداست. رفتار و شعر ما اداست. اینها با دهان عطشان سمت شعر نمی‌روند. چه فرقی می‌کند که شعر ساده باشد یا پیچیده؟ شعر نیما، بسیار پیچیده است. اما نیما تاثیرش را می‌گذارد. اما خاقانی نمی‌گذارد، چون خاقانی می‌خواهد بگوید من آدم بزرگی هستم اما حافظ اینطور نیست. منظور من از تئوری این نیست که مثلا رولان بارت چه گفته. مهم این است که هنرمند، رولان بارت را بخواند و به تئوری خودش برسد. فوکو در زندگی‌اش مدام اشتباه کرده است، ما نباید مرعوب فوکو شویم. ما مثلا امپرسیونیسم نمی‌خوانیم که امپرسیونیست شویم، ما می‌خوانیم که نشویم. ما با هر تئوری که یگانه بشویم شعرمان در مخاطب موثر می‌افتد. مشکل من با آن شعرهایی است که سر و ته‌اش پیدا نیست چون سر و ته شاعرش پیدا نیست که چه می‌خواهد بگوید.
آقای شمس، شما گفتید زیبایی‌شناسی خاصی شما را به شعر ساده رسانده است. در یکی از گفت‌وگوهایتان می‌گویید، «تحت‌تاثیر زیبایی‌شناسی هوشنگ ایرانی بودم. آبشخور شعرم نظام زیبایی‌شناسی نیماست.» این دو جمله به‌ظاهر با هم تضاد دارند. در عین‌حال می‌گویید که معتقد به دیالکتیک این دو زیبایی‌شناسی هستید. چه زیبایی‌شناسی‌ای پشت شعر ساده بوده، که این همه بحث و جنجال به راه انداخته و تا امروز هم ادامه پیدا کرده و همان‌طور که اشاره کردید، بسیاری مواقع به «روزنامه‌نویسی» بدل شده، تا جایی که حتا می‌توان گفت، شعر ساده شعری‌ست که جای نثر نشسته است. اما به هر حال همه اینها شعر ساده عنوان گرفته و این روزها هم نمونه‌هایش نوشته می‌شود و کتاب‌‌ هم می‌شود.
شمس‌لنگرودی: دو چیز در شعر نیما برایم جذاب بود: یکی دیالکتیکی که در شعر نیما وجود داشت و باعث ساختار شعر نیمایی می‌شد، یکی هم عینیت‌گرایی شعر او. اما جذابیت آن برایم آنقدر نبود که به جوهرِ جان من پاسخ دهد. آنچه برایم جذاب بود همواره سوررئال‌های ایرانی بود. اولین بار یادم هست 17-18 سالم بود که شعر «نیایشِ» هوشنگ ایرانی را خواندم و سخت تحت‌تاثیرش قرار گرفتم. در حالی‌که هرگز آنقدر تحت‌تاثیر شعرهای نیما قرار نگرفته بودم. یادداشت‌های نیما به فکرم پاسخ می‌داد، شعرهای ایرانی به قلبم. البته نه همه شعرهای ایرانی. به نظر می‌رسد با اینکه ذهن دیالکتیکی دارم و کوشش من این است که عینیت‌گرا باشم، فکر می‌کنم ایده‌آلیست باشم. فکر می‌کنم ترکیب این‌دو چیزی است که به من پاسخ می‌دهد. نمونه عالی آن را در سطح جهان در شعر لورکا می‌بینم. البته دنبال این نیستم که مدافع این یا آن باشم. دنبال پیدا کردن خودم هستم.
این مساله که «شعر باید در اختیار همه باشد» اولین بار توسط نیما مطرح شد. نیما می‌خواست شعر را آزاد کند «تا برای همه قابل درک باشد یا برای همه باشد» و می‌گفت، «شعر خوب باید حاکی از زندگی باشد» در یادداشت‌های روزانه و در مانیفست‌های متعددش نیز روی این مساله تاکید می‌کند. یا شاملو از «شعری که زندگی‌ست» می‌گوید، از پیوند شعر با زندگی. اما شعر هیچ‌کدام از اینها منجر به پدیده «شعر ساده» یا بحرانِ ساده‌نویسی نمی‌شود. چرا پروژه آنها به پدیده شعر ساده نمی‌رسد؟ فکر نمی‌کنید شاید این امر امکان‌ناپذیر بوده، آیا فکر می‌کنید پروژه نیما در این راستا شکست خورده است؟
شمس‌لنگرودی: نه، نیما آغازکننده این راه بوده. خیلی سخت بود که هزار سال شعر فارسی را واژگون کند. همان کاری که کرده هم خیلی هنر کرده. در شعرهای بعد از سال 32تازه داشت به این سادگی می‌رسید. نیما در شعرهای اواخرش رسید. شاملو برعکس، روز‌به‌روز کمتر موفق شد. تنها کسی که به ساده‌نویسی رسید فروغ بود.
آقای باباچاهی درباره بحث ساده‌نویسی...

باباچاهی: باشد... لطفا این را به یاد داشته باشید! چون خود آقای شمس برای من سوال‌هایی را مطرح کردند که ابتدا باید به آن بپردازم.
حس می‌کنم در مورد شعر و مخاطب‌ها که جناب شمس مطرح می‌کنند ناچارم که صراحت به‌کار ببرم. اینجا نمی‌خواهم به سیر تاریخی جریان ساده‌نویسی بپردازم و اینکه ساده‌نویسی از کجا آمد، مثلا بروم سراغ دوره مشروطه و کسانی که به سادگی می‌نوشتند. یا در دهه 40 به نصرت رحمانی اشاره کنم و حتی به منوچهر شیبانی و نیستانی و به خصوص به فروغ و به کتاب «هوای تازه» شاملو که دربرگیرنده بسیاری شعر ساده و موثر است: «روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد»، «هوای تازه» شاملو آغاز‌کننده شعر ساده موثر و بسیار جدی است. می‌خواهم به این سال‌ها بیایم و اسم ببرم از شاعرانی که در این زمینه کار کرده‌‌اند. مثلا وقتی شاعری مثل احمدرضا احمدی خیلی پیشترها به سادگی رو کرده. یا محمد باقر کلاهی اهری و حافظ موسوی نیز ساده‌نویس بوده بود! یا سیدعلی صالحی خودمان که در همین زمینه آن همه غوغاسالاری! راه انداخته‌اند. خب! این شعر ساده که شمس عزیز می‌گوید خیلی‌خیلی سابقه دارد و آشنا نیز هست! بیژن جلالی، بیژن نجدی، مسعود احمدی، ایرج ضیایی، نازنین نظام‌شهیدی (زنده‌یاد)، رسول یونان و هیوا مسیح عزیز سانتی‌مال را هم نباید از یاد ببریم! عجب روزگاری است نازنین! به گروه 5-4 نفری مورد حمایت زنده‌یاد گلشیری هم اشاره بکنم. من شعر همه این دوستان را در کتاب «گزاره‌های منفرد» زیر عنوان شعر «عینیت‌گرا» آورده‌ام. جناب شمس که سابقه دوستی ما به هزارسال پیش می‌رسد نباید بر خود روا دارند که لیدر یک جریان شعری هستند! عجبا! لیدر یا پرچمدار یک جریان شعری کسی است که شعرش دارای احتراق درونی و مایه انفجاری باشد که... بگذریم! این را هم خدمت شمس عزیز عرض کنم همان‌طور که دوره تقلید ارسطویی در فلسفه و ادبیات و نقاشی و سینما و... سپری شده، در شعر نیز توسل به استعاره و توکل به تشبیه، «ماه مداری» و... نیز گذشته است.
انسان در سال 1969 در ماه فرود آمد و عصر اینترنت نیز از همین تاریخ آغاز شد. پس ماه را برادر کوچک آفتاب خواندن قدری... نمی‌دانم! (نگاه کنید: آوازهای فرشته بی‌بال، صفحه 50). مایاکوفسکی هم که در بیانیه فوتوریستی‌اش فریاد «مرگ بر ماه»اش را سر داده است. (البته من با کلمه مرگ در اینجا میانه‌‌ای ندارم) خط زدن ماه؟ بد نیست! اما این نکته را از یاد نبریم که سپری شدن یک مرحله، مثلا سپری شدن دوره اقتدار و نفوذ شعر شاملو، بدین معنا نیست که او به بایگانی تاریخ سپرده شده است. نه، هرگز! شاعر خلاق در طول اعصار می‌درخشد، مخصوصا شاعر آوانگاردی که به شاعر ملی تبدیل شده باشد. اگر شمس‌لنگرودی همچنان دچار توهم لیدر بودن است به شدت اشتباه می‌کند، اصلا امتیازی هم برای ایشان دربر ندارد. آنقدر ظرفیت‌های تخیل در «جشن ناپیدا»یش دیده می‌شود که... او می‌تواند همان‌ها را بگیرد و ادامه دهد. کمی هم کارشناسانه! در عرصه روان‌شناسی صحبت کنم. به گمان من تاکید شمس بر اسم‌گذاری –شعر ساده- بر شعرش و متمایز کردن خود ظاهرا با دیگران علت روان‌شناختی دارد. بس که به ایشان گفتند که در شاملو متمرکز شده‌ای که او با ظرافت عیان دست به کاری زد که ذهن مخاطب را از این موضوع منحرف کند. اما شمس به خوبی می‌داند که سهم‌اش در این عرصه بسیار محفوظ است. ولی به هرحال دوره شعر استعاره‌محور سپری شده اما مخاطب‌نگهداری حق مسلم هر شاعری است!
به گمان من ایشان در هرزمان و هر لحظه می تواند در همین شعر ساده‌ای که سابقه آن به شاعرانی در همین سال‌های نزدیک می‌رسد، تحول ایجاد کنند. ساده‌نویسی البته- آن‌گونه که مدنظر من است- هنر می‌خواهد، به شرطی که، به شرط‌هایی که...
فردی مثل شما که رمان می‌نویسد، آواز می‌خواند، فیلم بازی می‌کند و تاریخ تحلیلی شعر می‌نویسد، به خوبی می‌تواند به صمیمیت (حقانیت) حرف‌های من فکر کند. من به‌عنوان یک خواننده حرفه‌ای نه داعیه‌دار فلان یا بهمان جریان شعر، این موضوع را دوستانه به شما گوشزد می‌کنم که‌ای نازنین، مهم این است که «تو» حضور داشته باشی و خلاقیت البته. تاثیرگذار باشی یا نه بحث دیگری است. مگر منوچهر آتشی جریان‌ساز بود؟ شاعر خوبی که بود! این را لابد حدس می‌زنید که من با خواندن شعرهای ساده سعدی حیرت‌زده می‌شوم.آنطوری بنویسید، مخلصیم ما! و اما... اینکه تعدادی از شاعران جوان به این نوع سادگی فاقد طنین و طرب و تعب روی آورده‌اند دلایلی دارد که برمی‌شمرم:
ذهنیت مسطح شاعر غالبا، آشنا نبودن به فرهنگ شعر و نثر فارسی که قدر «کلمه» را گوشزد می‌کند به آدمی و عجله برای ترجمه شدن و در نهایت جهانی شدن! بوکفسکی و براتیگان هم در این میان بی‌تقصیر نیستند! این دوستان جسارتا ابعاد مختلف کلمه، وجه موسیقایی، رنگ‌ها و درنگ‌های آن را دست‌کم می‌گیرند و بار دیگر «مثل‌هم‌نویسی» رواج پیدا می‌کند. شمس‌لنگرودی البته ادبیات کهن را مطالعه کرده، از این‌رو بی‌عنایتی‌اش به قدر و صدر کلمه و... برایم سنگین است. بر حسب فهم که بگویم پیچیده‌ترین شعرها حتا اگر سیم خاردار دور فرهنگ و سرزمین ما بکشند بالاخره یک جا نشت می‌کند، می‌زند بیرون: پری‌رو تاب مهجوری ندارد! این صحبت‌ها اما بدان معنا هم نیست که من با شعردوستانی که رویکردی غیرفعال به کلمه دارند و اجرای زبان شعر را دست‌کم بگیرند قهر باشم، تا قیامت، قهر، قهر! تصادفا نمونه شعرهایی از این عزیزان همراه دارم... نخوانم؟ باشد برای بعد! در مجموعه شعر گروس عبدالملکیان با فضاهای جالبی روبه‌رو شدم. «بر میز بی‌گلدان» مریم مهر‌آذر و «شیوه‌های دلپذیر آوریلِ» رویا زرین را پسندیدم. یارگیری؟ نفوذ در صفوف دشمن! و اما شمس عزیز خودمان!‌ای کاش کتاب‌های شعر شاعران ظاهرا پیچیده را کمی بیشتر می‌خواندی. اصلا کاش می‌خواندی! آخر ما هم مردمانیم! تحریم؟! شنیده‌ام که می‌گویند عصر «چهره»ها سپری شده و اکنون عصر جریان‌های گروهی است. خنده‌دار نیست! ممکن است در مقطعی به هر دلیلی شاعری تاثیرگذار و با ظرفیتی چشمگیر پیدا نشود اما دلیل نمی‌شود که شعر به کار گروهی تبدیل شود. شعر کار فردی است. در تنهایی و به تنهایی اتفاق می‌افتد.
من از آقای شمس سوالی داشتم که به بحث‌های شما هم ربط دارد. گفتید، نیما هم نتوانست به شعر ساده برسد و تنها آغازگرش بود. و می‌گویید ساده‌نویسی کار دشواری است. آدم‌های بسیاری احساس کردند که کار سهلی است و کتاب‌‌شعرهای بسیاری با عنوان «شعر ساده» چاپ شد که هیچ‌کدام ارزش شعری یا پتانسیل شعری نداشت. و نشان داد که «ایده شعری» نابود شده است. و همان‌طور که اشاره کردید گویا با نثر اشتباه گرفته شد. چرا جریان ساده‌نویسی -که به هر حال در این دهه با شما شناسایی می‌شود- این آدم‌ها و این نوع شعرِ‌کالاشده را بازتولید کرد؟ یا چه فرآیندی موجب شد ساده بودن شعر و به تبع آن کمیت، ارتباط و مخاطب‌پیداکردن اولویت این جریان شود؟
شمس‌لنگرودی: حالا خدمت‌تان خواهم گفت، اما نمی‌دانم این وسط کار یکهو چه شد و آقای باباچاهی یاد چی افتادند که اینقدر عصبانی شدند. و نمی‌دانم آواز خواندن و بازیگری من چه ربطی به این ماجرای ساده‌نویسی دارد. اما آقای باباچاهی عزیز! من هرگز هیچ‌کجا نگفته‌ام که لیدر شعر ساده هستم. شما اصرار دارید مرا رهبر جریانی کنید. من فقط این نام را مطرح کرده‌ام، آن هم در برابر شعری که «شعر منقبض» است. غامض است. وگرنه چطور نمی‌دانم از رودکی به این طرف شعر ساده هم گفته شده است. بارها هم گفتم منظورم از شعر ساده، شعر ساده‌لوحانه نیست و شعر سهل‌ و ممتنع است. هرگز هم نگفتم به آن چیزی که می‌خواستم رسیدم. حافظ هم شعر ساده می‌گفت، سعدی هم. فروغ فرخزاد قبل از من شعر ساده را به جایی که می‌خواست رساند. دیگر اینکه می‌گویید دوره شعر استعاری گذشته. از شما بعید است که این حرف را می‌زنید. پس این نام کتاب اخیرتان، «دره‌ای پر از گل نرگس» اگر استعاره نیست پس چه هست. جز اینکه استعاره‌ای است بسیار تکراری و کهنه. بعید است شما ندانید آقای باباچاهی که زبان اساسا یک پدیده استعاری است. همین کلماتِ «پرده‌پوشی» و «زیر پایم سبز شده» و... همه‌اش استعاره است. اساس زبان استعاری است. اما مفهوم استعاره عوض شده. بله دره پر از گل نرگس، دیگر کهنه شده است. همین است که می‌گویم شما این چیزها را توی کتاب‌ها خواندید و از طریق کتاب دارید شعر می‌گویید نه با ندای قلبی‌تان. و نامش را هم می‌گذارید شعر زبان. مگر تجلی شعر در جایی غیراز استعاره زبان است. در مورد ماه هم همین‌طور. پیش از رفتنم به آمریکا، عده‌ای آنقدر از این حرف‌های بی‌ماخذ در مجلس و محافل زده بودند که من فکر می‌کردم در آمریکا شمع پیدا نمی‌شود. اما درست برعکس بود. کارکرد شمع در آنجا فرق کرده است. کارکرد ماه فرق کرده است. پیش از شما نیما در این‌باره‌ها حرف‌های اساسی زده بود. مشکل در ماه نیست، مشکل در این است که دره و سوسن را چطور ببینیم.
باباچاهی: البته من در مورد «شعرِ زبان» حرف دارم!
شمس‌لنگرودی: مهم نیست. اینها اسم‌اند. من اسم کتابم را گذاشتم «و عجیب که شمس‌ام می‌خوانند». برای اینکه یک اسم است. شعر ساده اسم است و همه اینها استعاره است. من که شمس نیستم. یعنی چه که من شمس هستم! اگر قرار باشد کسی این چیزها را نفهمد و مثلا بگوید خودش را با شمس‌تبریزی مقایسه کرده، من اصلا بحثی با او ندارم. خلاصه اینکه الان دو جریان در شعر وجود دارد. یکی شعری ساده که مخاطب‌محور است و یکی هم شعری که انواع نام‌ها را دارد و صنعت و فرم‌محور است. به نظرم در هر دو جریان هم درخشش‌هایی و خرابکاری‌هایی وجود دارد. من انتظارم از آقای باباچاهی این بود که با مسایل آسیب‌شناسانه برخورد کنند، وگرنه به قول فروغ «به من چه داده‌اند این واژه‌های ساده‌فریب». اما خدمت شما خانم بهره‌مند عرض کنم که بله در پی همه‌گیر‌شدن شعر ساده مقداری نثر هم هست که به نام شعر ساده منتشر می‌شود و این امری طبیعی است. چشمه که جوش می‌زند انواع گل و خار هم کنارش می‌روید. نیما می‌گفت، من هیچ از این شعرهایی که به تبعیت من گفته می‌شود راضی نیستم. در‌حالی‌که نه من نیما هستم و نه همان‌طور که آقای باباچاهی گفتند بنیانگذار این نوع شعرم. آقای باباچاهی من هستم که اگر قرار باشد برای این نوع شعر به کسی حمله کنند اسم من دم‌دست باشد.




به آبانِ این‌سال



دوستان، ای دوستان!
هر پروانه‌ای که بر سر این شاخه بنشیند غنیمتی‌ست!
و هر بهانه‌ای که نزدیک‌تر کند مرا به‌شما نیز غنیمتی‌ست. و این غنیمت، آن‌قدْر غنی‌ست که شما را به‌پروانه بدل می‌کند و مرا به‌شکارچی‌ پروانه‌ها. و این شکارچی می‌خواهد در سفری به اعماق خودش با حضور شما تنها نباشد و در عین حال تنهایی مادرزادی‌اش را از شما پنهان کند.
بهانه، بهانه، بهانه! پروانه و شکارچی و چه می‌دانم چی؟!
چرخیدن‌های شما، فضاهای تهی دور وُ بَر مرا زیباتر کرده‌ است. همین‌قدْر که پروانه‌گی‌های شما دیوانه‌گی‌های مرا تعدیل نمی‌کند، عدالتی محض برقرار شده است. لااقل در این‌نقطه‌ای که من به‌شما خیره شده‌ام. آن‌قدْر خیره که تا به‌شما بدل شوم/ وَ شدم! پس اینک با «زبان»ی که آمیزشی از پروانه‌گی و دیوانه‌گی‌ست می‌گویم: سپاس! و تکرار می‌کنم سه‌بار؛ سپاس، سپاس، سپاس!
چه‌قدْر پروانه‌بودن خوب است!
و امکان این‌که بیست‌اُمِ آبان‌ماه 1393 شما باز هم به‌پروانه‌ای نه چاق‌وُچله به اسم «علی باباچاهی» محبّت کرده، تبریک بگویید، وجود دارد. پس از هم‌اینک سپاس دوستان، ای دوستانِ پروانه‌ای!

با چراغ هم که بیایید
آدمْ هزار نصف‌وُنیمه‌ی گم‌شده دارد!
و اگر نیامده باشی هم   
آمده‌ای!



*«علی باباچاهی/ بیست‌ویک آبان‌ماه یک‌هزار وُ سیصد وُ نود وُ دو.»




هر چه بود زير سر غروب و دريا بود


گفت‌وگو با «علي باباچاهي» به بهانه چاپ جلد يكم كليات اشعارش توسط «نگاه»

هر چه بود زير سر غروب و دريا بود. . .





«سيد فرزام حسيني»/ روزنامه‌ی اعتماد

شعر، بايد نخست شعر باشد، بعدا يا سياسي است يا. . . اگر منظور شما از شعر سياسي، شعري است كه بر مبناي يك ايدئولوژي فرضا چپ سياسي پديد مي‌آيد، حق با شماست! اما من هميشه از سمت «چپ» خيابان عبور كرده‌ام: چپ غير مقيد! حتي خوانش من از مقوله‌هاي فرهنگي-هنري نيز از سمت چپ صورت مي‌گيرد

من در شعر معاصر با دو مورد (مقوله؟) مشكل دارم. يكي با رايج نويسان كه در كار مسطح‌انديشي و در نتيجه مسطح‌نگاري‌اند؛ ديگر با مقوله آوانگارديسم! در بيانيه‌هاي آوانگارد‌ها نوعي آمريت و اقتدار و تحكم مي‌بينم! در ساده‌ترين نمود آن پايبند بودن آنها به اصول، گاه نادرستي بيانيه‌شان و چارچوب‌هاي شكلي (فرم ثابت) است

«علي باباچاهي» از ابتداي سال جديد تاكنون سال پرباري داشته از جهت چاپ مجموعه شعر‌هايش. سه، چهار مجموعه شعر منتشر كرده، يك گزيده از كارهاي عاشقانه‌اش و جلد اول كليات اشعارش هم كه به بازار آمده است. بهانه اين گفت‌وگو را «كليات اشعار» (جلد يكم) كه توسط انتشارات «نگاه» منتشر شده است قرار داديم و البته سري هم به «به شيوه خودشان عاشق مي‌شوند» (گزينه عاشقانه‌ها) از «نشر مرواريد» زديم. اما بحث مان بر سر‌‌ همان اولي‌‌ همان‌طور كه مي‌بينيد به درازا كشيد و درباره دومي ديگر از حجم اين صفحه بيرون زد و جا نشد. اين گفت‌وگو‌‌ همان‌طور كه خواهيد خواند، يك فرق با ديگر گفت‌وگوهاي باباچاهي دارد. اينكه سعي كرده‌ايم ساده برگزارش كنيم، خواستم همه خوان باشد و مخاطبان باباچاهي بيشتر بشناسندش. اما خب علي باباچاهي است و لاجرم هر كاري كه بكني در‌‌نهايت به سمت مسائل تئوريك هم مي‌رود، همان‌طوري كه بالاخره در اين گفت‌وگو هم رفته است. گمان نمي‌كنم لازم باشد من در معرفي «باباچاهي» شاعر و منتقد كلمه خاصي بنويسم، خودش و كارهاي شعري و انتقادي‌اش بيانگر هر آنچه بايد، هست.



آقاي باباچاهي، مخاطبان شعر امروز عادت كرده‌اند هر جا از شما مصاحبه‌يي مي‌بينند بحثي نظري درباره شعر خودتان يا اساسا شعر ايران در آن طرح شده باشد. بياييد يك بار هم كه شده از اين بحث فاصله بگيريم و درباره خودتان و حاشيه كار شاعري‌تان صحبت كنيم. موافقيد؟

فكر خوبي است نازنين!

پس از اينجا شروع كنيم كه از پي چه شد كه علي باباچاهي «شاعر» شد؟ چه چيزي شما را به شعر نوشتن ترغيب كرد؟

هر چه بود زير سر غروب و دريا بود و دلشوره‌هاي غالبا بي‌دليل مادرم! كتاب «جودي» كه مجموعه‌يي از مرثيه‌هاي مذهبي است با دلشوره‌هاي مادرم پيوند مي‌خورد و. . . هجراني‌هاي به نفرين آلوده «كفاش خراساني» هم در ده‌سالگي مرا به عاشقي فاقد معشوق سوق مي‌داد! ترحم كن دمي بر «فايز» زار. باران، باران، باران! مرا به فغان و غوغايي وجدآميز وامي‌داشت. انفجار نخستين گويا رخ داده بود و من برگ گلي در منقار داشتم! اجنه هم كه در نخلستان‌ها به تخيل من دامن مي‌زدند. اما دختر همسايه كه پابرهنه در كوچه‌هاي خاكي محله راه مي‌رفت، -تا اين لحظه لااقل- كلا بي‌تقصير بود!

اولين شعر‌هايتان را در چند‌سالگي نوشتيد؟ خودتان به اين نتيجه رسيديد كه شاعر شده‌ايد يا به كسي نشان داديد؟

معني «نتيجه» را هنوز هم به درستي نمي‌دانم! ما به «او» محتاج بوديم، او به «ما» مشتاق بود! «باران» ا سم اولين مثلا شعرم بود كه در سال اول دبيرستان- 14سالگي؟ - به «منوچهر آتشي» كه دبير ادبيات ما بود نشان دادم. نوشته‌يي عاطفي لابد و قطعا بي‌در و پيكر!

عكس العمل آتشي چه بود؟

بچه‌هاي كلاس كه شاهد ظهور شاعر شهيري در جمع خود بودند با كف زدن‌هاشان قدر و صدر مرا به جا آوردند! آتشي اما لابد با زيركي تمام گفت: علي تو تا پنج سال ديگر شاعر خوبي مي‌شوي!

و شما خيلي خوشحال شديد؟

نه اتفاقا حالم به‌شدت گرفته شد. پنج سال ديگر؟ آخر من! يك راست رفتم. . . شكايت از كه كنم! «محمدرضا نعمتي» -كه هنوز او را نخستين استاد خودم مي‌دانم- را در راهروهاي ساعت تفريح گير آوردم. گفت: چه شده پسر؟ گفتم: چه مي‌خواهد بشود ديگر؟! نعمتي هم به مصلحت يوم وقت و در «وقت ناسازگار» من گفت: آتشي اشتباه كرده، تو همين حالا هم از «كارو» شاعرتري. از آن روز به بعد من موي سرم را به سبك كارو شاعر مطرح آن سال‌ها بلند و آشفته نگه مي‌داشتم و بچه‌ها «شارو» صدايم مي‌زدند. مدير مدرسه اما مدام تهديدم مي‌كرد كه: سرت را سرسري مي‌تراشم همين روز‌ها و «آن روز‌ها رفتند»، «فروغ رفت و تو رفتي و هر چه بود گذشت».

اولين كتاب شما «در بي‌تكيه‌گاهي» است، چطور چاپ شد؟ با ساز و كار اين مساله در تهران آشنايي داشتيد؟

تابستان‌ها به پايتخت شعر مي‌آمدم. معلم بودم و تابستان‌هاي معلمي عالمي داشت! زيادي به خودم متكي بودم حتي از آتشي نيز كه ديگر با هم رفيق شفيق بوديم راه و چاه اين كار‌ها را نمي‌پرسيدم. يك روز به ظهر نرسيده شصت،هفتاد صفحه از شعر‌هايم را برداشتم و روانه خيابان منوچهري شدم، به چاپخانه ميهن قدم گذاشتم و بعد قرارداد كه نه «قول و قراري» كه «بي‌در تكيه‌گاهي» با مبلغي گزاف و به تيراژ هزار نسخه به زيور طبع آراسته گردانند. گردانيدند. نمي‌دانم كارگران چاپخانه چه ورد و افسوني در حروف سربي دميدند كه چندي بعد من طنين يكي از شعر‌هايم را در سربازخانه‌ها و. . . شنيدم: من از آبشخور غوكان بد آواز مي‌آيم!

پخش و توزيع اين كتاب چگونه صورت گرفت؟

خب لابد، حسنش به اتفاق ملاحت جهان گرفت! شرح اين موضوع را در كتاب «تاريخ شفاهي ادبيات ايران» (مجلد پنج) -كه گفت‌وگويي طولاني با من است-آمده است و بعد مي‌شنوم كه نويسنده بزرگوار غلامحسين ساعدي اين كتاب را در يكي از پرت‌ترين كتابفروشي‌هاي تهران مي‌بيند و تعدادي از آنها را مي‌آورد و به انتشارات «نيل» مي‌سپارد! بي‌دريغ آدمي- آدمياني كه تويي!

خيلي از شاعران را مي‌شناسم كه بعد از سال‌ها نوشتن از چاپ مجموعه شعر اول شان ناراضي هستند. شما چطور؟ با گذشت اين سال‌ها از به چاپ رساندن مجموعه اول پشيمان نيستيد؟!

اينكه در اوان جواني، طنين شعر تو با نخستين مجموعه شعرت طوري شنيده مي‌شود كه جوانان قديم هنوز مرا با آن صوت و صدا مي‌شناسند، از پشيمان شدن، پشيمان مي‌شوم! اما وقتي به عينه مي‌بينم شاعري مثل بيژن الهي در‌‌ همان سن و سالي كه من اين شعر‌ها را نوشته‌ام، شعرهايي نوشته حيرت آفرين، به او آفرين مي‌گويم و به خودم مي‌گويم: آخرين بارت باشد كه. . . هوشنگ چالنگي نيز! ‌گاه فكر مي‌كنم در سر و كله اينان در آن سال‌ها رعد و برق كار گذاشته بوده‌اند لابد! بيژن الهي آبروي شعر امروز ايران است! رمبو؟! مساله آموز صد‌ها ساده نويس كه هست و ساده‌نويسي البته گناه نيست، جز اينكه فاقد فرديت نگارشي باشي!

بهانه اين گفت‌وگو چاپ كليات اشعار شما توسط انتشارات «نگاه» است. يك سوال خصوصي دارم كه مي‌خواهم عمومي بپرسم‌اش. اصلا چاپ كليات اشعار براي شاعري كه هنوز مي‌نويسد و پوياست يعني چي؟! آن هم براي شاعري مثل شما كه توليدتان هم زياد است و سالي چند كتاب چاپ مي‌كنيد. . .

از آخر كه بگويم اينكه در سال 92 اگر چند مجموعه شعر از من منتشر شده به معني اين نيست كه اين شعر‌ها توليدات يك سال من است. به تاريخ زير شعر‌ها نگاه كنيد لطفا! اريش فريد هر سال يك كتاب شعر چاپ مي‌كند. رمبو مدت كمي شعر گفت! براتيگان شعر‌هايش را كنار خيابان مي‌فروخت و با يك تپانچه به زندگي‌اش خاتمه داد. گرترود اشتاين هم يك پا داشت! حالا مي‌فرماييد چه كار كنيم؟ و اما بخش نخست پرسش تان! لابد انتشارات نگاه مي‌خواهد داغ جاودانگي بر دل شاعران سزاوار جاودانگي! باقي نماند. اشكالي در اين كار نمي‌بينم وقتي شاعري بيش از بيست مجموعه شعر دارد، ناشر چرا دست نگه دارد تا شاعر به سراي باقي بشتابد و بعد. . . اجازه بدهيد اين دو جلد مجموعه اشعار كه بيش از دو هزار صفحه است در زمان حيات شاعر منتشر شود و اگر حضرت اجل، عجله‌يي نداشت و شاعر دست از نوشتن برنداشت، جلد سوم و چهارم‌اش نيز بالاخره سرنوشتي پيدا مي‌كند! چاپ شدن خوب است، خاصه در بهار!

سال‌هاي چاپ مجموعه شعرهاي شما را كه از سال 46- با اولين كتاب- به اين طرف نگاه مي‌كردم، به اين نكته بر خوردم كه شما اغلب بين مجموعه شعر‌هايتان به صورت ميانگين سه سال فاصله مي‌انداختيد و اين روند تا اواسط دهه هفتاد ادامه داشت. اما از آن تاريخ به اين طرف اين روند سرعت گرفت و در دهه هشتاد كه به اوج رسيد و شما براي مثال همين امسال چند كتاب در يك سال داشتيد. چرا؟ وسواس تان در انتخاب شعر كم نشده است؟

بخش آخر پرسش آن نازنين را قبلا توضيح دادم كه چگونه بود و هست اين حكايت و اما اين من نيستم كه فاصله‌هاي نوشتن و چاپ و انتشار آنها را تعيين مي‌كنم. نيرويي فرازميني نيز در كار نيست! كار چنداني هم ديگر با «الهام» و «الهه» شعر ندارم! آنچه هست شرايط «وقت»، كيفيت «حال» و چگونگي «احوال» است. مثلا «پيكاسو در آب‌هاي خليج فارس» يك سال و نيم در ارشاد ماند! ديگر اينكه «شاعر-مولف» -لقبي كه نسل جوان به من داده است به جايي مي‌رسد كه «شكل» يا «ضد شكل» شعرش در حين نوشتن، شكل مي‌گيرد! اين را هم به فرزام عزيز بگويم كه در حال از قوه تخيل زيادي برخوردارم و اين عامل «وقت»هاي مرا خوش مي‌كند. اين موضوع هم پيش خودمان بماند كه در اين دو،سه سال كاري جز مطالعه و نوشتن شعر انجام نمي‌دهم. كار پژوهشي و نوشتار انتقادي را به نفع عاشقيت با شعر گذاشته‌ام كنار. حرف زدن ساده من تبديل به شعر مي‌شود. ريتم مي‌گيرد. رقصانيت از خودش نشان مي‌دهد. چه كنم درس دگر ياد نداد استادم؟

نكته ديگري كه در سير كار شاعري شما برايم جالب بود، از اين قرار است كه علي باباچاهي روند نسبتا مشابهي را از دهه چهل تا شصت طي مي‌كند، با فراز و فرودهايي طبيعي. اما از دهه هفتاد به يك باره شكل كارهاي شما تغيير كرد و نوع شعر نوشتن‌تان طور ديگري شد. چطور اين جور شد؟!

براي من هم خيلي جالب است كه «كارك»هاي مرا دنبال مي‌كنيد! عزيز جان آدمي زاد «سنگ» نيست كه «سنگيت اش» را هميشه حفظ كند! آدم است: «آ» و «دم» و در اين ميان چه حكايت‌هاست! آدم يك «حالي» دارد و يك «محول احوالي»! اشكال هندسي هم تغيير حال مي‌دهند. از كجا معلوم كه «دايره» قبلا «مكعب الاضلاع» يا «مختلف الاضلاع» موقر و متيني نبود. دايره از كجا كه فعلا در «دايرگي‌اش» سرگردان نباشد و دنبال اصل و نسل «فلان الاضلاعي» خودش نباشد؟ فقط خلق و خوي پيكاسو نيست كه دستخوش تناقضات است: دوره صورتي دارد، دوره آبي دارد، كوبيسم تحليلي دارد، كوبيسم تركيبي دارد. آدم چه مي‌داند چند دقيقه ديگر يا چند سال ديگر «طبيعت بي‌جان» پل سزاني يا پل كله‌يي به سرش مي‌زند؟ آنچه مي‌دانم اين است كه من در هر سالي كه به شعر پرداخته باشم يازده سال بعدش مثل وان گوگ با گلوله‌يي مغز خودم را پريشان نكرده‌ام!

چرا شما شعر سياسي نداريد؟ هم دوره‌ يي‌هاي شما اغلب تحت تاثير شرايط اجتماعي، شعرهايي در حال و هواي سياست نوشته‌اند، اما شما نه، دست كم در بعضي شعر‌هايتان فقط اشاراتي داشته‌ايد. چرا؟

شعر، بايد نخست شعر باشد، بعدا يا سياسي است يا. . . اگر منظور شما از شعر سياسي، شعري است كه بر مبناي يك ايدئولوژي فرضا چپ سياسي پديد مي‌آيد، حق با شماست! اما من هميشه از سمت «چپ» خيابان عبور كرده‌ام: چپ غير مقيد! حتي خوانش من از مقوله‌هاي فرهنگي-هنري نيز از سمت چپ صورت مي‌گيرد. فرضا آمريت‌هاي مهرآميز شعرهاي عاشقانه معاصر را از همين سمت افشا مي‌كنم. اين طور نيست كه مي‌فرماييد. در همين مجموعه اشعار جلد يكم كه مورد نظر شما است بيشتر شعرهايي كه «از‌نسل آفتاب» آمده-از ص 143 تا 209 - سياسي‌اند. مثلا خطاب به شاه نوشته‌ام: با گام‌هاي سربي/ از سمت راست خيابان مي‌گذري/ من مي‌شناسمت اي مرد! / من مي‌شناسمت (ص 173 ) جالب اين بود كه منوچهر آتشي كه در سال 1353 كارمند راديو و تلويزيون بود در مجله «تماشا» ضمن نقد و بررسي كتاب «از نسل آفتاب» نوشت: آري ما هم آن فرد را مي‌شناسيم! مجموعه شعر «آواي دريامردان» و «از خاك مان آفتاب برمي‌آيد» كه معطوف به مسائل دهه 40 و 50 است، اجتماعي و به‌شدت سياسي‌اند عزيز! نگران نباشيد! 


شما هميشه در صف‌بندي‌هاي ادبي تنها بوده‌ايد. روي نظري كه خودتان صادر كرده‌ايد، ايستاده‌ايد و ديگران هم اغلب با شما مخالف بوده‌اند. علي باباچاهي چرا در نظرياتش اينقدر تنها و تك روست؟!

راستش اين است كه من معتقدم فرضا كالسكه را لازم نيست از نو اختراع كنيم! از همين منظر معتقدم هر شاعري بايد چيزي از خودش به شعر معاصر بيفزايد. بنابراين راهي وجود ندارد كه از جريان‌هاي حتي خلاق شعر معاصر فاصله بگيريم. فاصله‌گيري به قصد پرهيز از تكرار و ابتذال! در نتيجه كار فرد (شاعر) با «تفاوت» و «متفاوت نويسي» مي‌افتد.

از سويي متفاوت نويسي‌هاي تعمدي نه مد نظر من است و نه مورد تاييد! متفاوت نويسي، به خاطر متفاوت‌نويسي خنده‌دار است. مگه نه؟ من مثل هر فرد ديگر براساس مولفه‌هاي فكري خودم مي‌نويسم. البته نه با طرح قبلي! بنابراين بايد بگويم كه مولفي در فرآيند هستم! فاعل در فرآيند! يعني نوشتن‌هاي من در وقت‌هاي تحرير پديد مي‌آيند. نوعي في‌البداهگي غير استغراقي! از طرفي من در شعر معاصر با دو مورد (مقوله؟) مشكل دارم. يكي با رايج نويسان كه در كار مسطح‌انديشي و در نتيجه مسطح‌نگاري‌اند؛ ديگر با مقوله آوانگارديسم! با اين توضيحات كه اخيرا در بيانيه‌هاي آوانگارد‌ها نوعي آمريت و اقتدار و تحكم مي‌بينم! در ساده‌ترين نمود آن پايبند بودن آنها به اصول، گاه نادرستي بيانيه‌شان و چارچوب‌هاي شكلي (فرم ثابت) است.

اشاره من به لحن بيان غالبا «حنجره يي» آنان است: همان كه رگ‌هاي گردن را به حجت قوي مي‌كند. لحن «پنجره‌يي» را در تقابل با كل به كار مي‌برم كه پنجره مي‌تواند ناظر بر كوچه/خيابان و در ‌‌نهايت حاضر بر متن گفتمان‌هاي غيرآمرانه باشد. گمان مي‌كنم پس از شكست كلان روايت‌ها-ماركسيسم و. . . - پس از خودكشي يسنين و ماياكوفسكي، پس از دربه دري‌هاي ماندلشتام و مرگ در اردوگاه‌هاي كار اجباري، هيچ‌گرايي-نه لزوما هيچ مداري-پديده غيرمنتظره‌يي در شعرهاي من باشد. اين پديده‌هاي غيرانبساطي، مقبول طبع «سرخوشان مست دل از دست داده» نمي‌تواند باشد! من به اين تنهايي، تعظيم مي‌كنم. تعظيم به اين تنهايي، انكار ژانرهايي از شعر است كه با درجات زيادي از احمال (و ابتذال زيبايي‌شناسانه) مخاطب فريبي مي‌كنند!

خودتان واقف هستيد كه مخاطبان شعر شما در جامعه ادبي اندك‌اند؟ لابد مي‌دانيد كه هر كسي شعر شما را نمي‌خواند، فكر مي‌كنيد چرا؟

آثاري كه «هو» مي‌شوند لزوما مردود نيستند. اما آثاري كه برايشان بيش از اندازه كف مي‌زنند قطعا كم‌مايه‌اند. بينندگان و شنوندگان (مخاطبان) موناليزاي سبيل‌دار مارسل دوشان، گرنيكا و دوشيزگان آوينيون پابلو پيكاسو، سونات مهتاب بتهوون، بزرگراه گم شده لينچ و. . . آيا لااقل در دور و بر خودتان، به لحاظ تعداد، قابل مقايسه‌اند؟ مقايسه؟ مشروط آري! عرض كنم خدمت دوست خودم اگر شعر من مخاطب نداشت ناشران معتبر پذيراي «كارك»هاي من نبودند. آخرين مجموعه شعرم-اين كشتي پر اسرار-را كه به نشر «نگاه» تحويل دادم جناب رييس دانا گفتند من مي‌دانم تو لااقل ده ناشر داري، اما اينكه دل خواسته به ما مي‌سپاري. . . بگذريم!

شعري كه مي‌خواهد «سليقه‌سازي» كند به تدريج راه باز مي‌كند به هر حيله در دل و درون مخاطب عزيز! بد نيست براي ايجاد تشويش اذهان عمومي! چند سطر به طريق تداعي از كتاب «كافكا به سوي يك ادبيات خرد» نوشته ژيل دلوز و فيليكس گتاري را در اينجا بياورم: «يك ادبيات خرد شرايط انقلابي هر ادبيات و توليد اين شرايط در قلب ادبيات مستقر است. حتي كسي كه اين بداقبالي را داشته كه در كشوري با ادبيات بزرگ (كلان) متولد شود بايد طوري در ادبيات خودش را بنويسد كه يك يهودي چك كه به آلماني يا از يكي كه به روسي مي‌نويسد. . . ادبيات خرد زبان يك اقليت نيست، بل ادبياتي است كه يك اقليت در يك زبان اكثريت مي‌سازد». خودماني كه بگويم «گزينه اشعار» يدالله رويايي با تيراژ 1100 نسخه تا اين اواخر به چاپ سوم رسيده است. پيدا كنيد پرتقال فروش را!

حس نمي‌كنيد شعرهاي سال‌هاي اخيرتان شبيه به هم شده‌اند؟

اگر فرض را بر اين بگذاريم كه نمره عينك شما در تشخيص (و تاويل) متن‌هاي من مناسب باشد، بايد گفت و مي‌گويم چارقلوهاي زيبا و جذاب هم با وجود مشابهت‌هاشان هر يك فرديتي دارند. ديوان حافظ را كه باز مي‌كنيد، دريا بيكران و متلاطم است، موج‌ها (غزل ها-هزاران قلو‌ها) در صورت مشابه‌اند، وزن دارند و قافيه و معنا وزن ها‌گاه يكسانند، رديف و قافيه حرف و حديث خودشان را دارند. ديوان دارد از غزل سر مي‌رود. غزل، غزل، غزل! نكته يي، دقيقه يي، فكري، ذكري و در ‌‌نهايت فرديت هر غزل، «قلوي» خودش را دارد و هر «قلو» فرديت خودش را. من وكيل مدافع شعر‌هايم نيستم اما گوشم، هوش خودش را دارد براي شما را شنيدن! كار من اين است كه با دانه‌هاي انار، آبشاري به سمت شما جاري كنم!

اگر قرار باشد بين دفا‌تر شعرتان، يكي يا دو تا را به عنوان بهترين‌شان انتخاب كنيد، كدام‌ها هستند؟ لطفا علت انتخاب را هم بگوييد. . .

من باغبان نيستم نازنين! انارستان هم نمي‌تواند يكي يا دو انار را از ميان اين همه انتخاب كند. نه انارم، نه اناري (انار فروش) جبر انارستاني، اختيار گزينش را از من سلب مي‌كند. بهانه (سفسطه) بدي هم نيست.

در «مجموعه اشعار جلد يكم» شعرهاي بيش از ده-دوازده مجموعه‌هاتان آماده است. در برخورد نخست مخصوصا اگر تامل بر شعر‌ها طولاني شود، مخاطب دچار احساس‌ها مي‌شود. درست مي‌گويم؟

همين‌طورهاست! يك كتاب هزار صفحه‌يي را در يك يا دو نفس (نشست) خواندن طبعا سردرگمي حسي مي‌آورد. از طرفي كجا چنين شيداي شعري مي‌توان پيدا كرد كه ده ساعت فرضا وقت بگذارد براي خواندن شعر كه نه اجر دنيوي دارد نه اخروي! خدا عمرت بدهد كه چه خيال‌ها گذر مي‌كند از ذهن نازنين‌تان!

در بيشتر شعر‌هاتان، به ويژه جديدتر‌ها، رويكرد به ذهن بيش از رويكرد به عين است، در حالي كه توجه و تاكيد نيما بر عينيت (عيني كردن شعر) است. كافي است به همين مجموعه اشعار تفالي بزنيم. . .

بدون تفال هم واضح است. . . حرف شما درست است! اما من با اجازه نيماي بزرگ، قايل به تفكيك ذهن و عين نيستم! گمان مي‌كنم آنچه آقا نيما را به ستوه آورده وجه استقراضي ذهن‌گرايي شاعران كلاسيك است. يعني شاعران مورد انتقاد او مسير فرضا تشبيه و استعاره و ساير اسباب و ادوات شعري را به شيوه پيشينيان طي مي‌كرده‌اند. ابداعي در كار نبوده و پديده‌ها و مفاهيم از منشور تجربه‌يي فردي عبور نمي‌كرده است. احتمالا ريشه تناقض گهگاهي ديدگاه نيما را بايد در فاصله همين اشارات جست‌وجو كرد: ?-هيچ حسني براي شعر و شاعري بالا‌تر از اين نيست كه بهتر بتواند طبيعت را تشريح كند و معني را به‌طور ساده بيان كند. ?-انسان نسبت به آثار هنري يا اشعاري بيشتر علاقه‌مندي نشان مي‌دهد كه جهاتي از آن مبهم و تاريك و قابل شرح و تاويل باشد.

راستي، جلد دوم مجموعه اشعارتان كي چاپ مي‌شود؟

به تصميم چرخه توليد انتشارات نگاه مربوط مي‌شود!

آقاي باباچاهي خسته‌تان كردم. اين را به عنوان سوال آخر مي‌پرسم. . . آنچه مي‌خواستيد و از جواني در ادبيات دنبالش بوديد. فكر مي‌كنيد حالا بعد از گذشت اين سال‌ها به دست آورده‌ايد؟ باباچاهي‌‌ همان چيزي كه مي‌خواست، شد؟

از خودشان بپرسيد. . . ! «گر زنده جاني يابمي من دامنش برتابمي/اي كاشكي در خوابمي در خواب بنمودي لقا» (مولانا جلال‌الدين بلخي).


محور جهان‌بینی نویسنده به‌جای سیاست، بر معرفت مبتنی باشد



علی باباچاهی:

«محور جهان‌بینی نویسنده به‌جای سیاست، بر معرفت مبتنی باشد»


علی باباچاهی، شاعر، به بهانه چاپ دوم کتاب «عقل عذابم می‌دهد» گفت: جهان‌نگری، خودشناسی و چند لایه بودن تفکر مؤلف را باید از متن کتاب دریافت. نویسنده و هنرمند حتما باید جهان‌بینی داشته باشد. البته محور این جهان‌بینی نباید بر ایدئولوژی سیاسی مبتنی شود؛ بلکه باید مبنی بر معرفت صورت گیرد.

-به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، باباچاهی گفت: کسی که 50 سال است کار ادبی می‌کند، حتما باید جهان‌بینی داشته باشد. این جهان‌بینی البته ناظر بر تعریف خاص، ثابت و مرسوم نیست. منظورم این است که نباید محور جهان‌بینی ایدئولوژی سیاسی باشد بلکه باید مبنی بر معرفت صورت گیرد.

وی توضیح داد: معرفت را به ویژه در حوزه شعر به شناختی بی طرفانه از واقعیت‌ها و رویدادها باید تعبیر کرد اما منظورم از بی طرفی این نیست که با حقیقت و یا حقایقی از جهان روبه‌رو نیستیم و نباید از آن‌ها دفاع کنیم بلکه منظورم پرهیز و فاصله گرفتن از نوعی جزمیت و تعصب است. 

وی درباره پدیده رشد ناموزون که در مقاله آخر کتاب با موضوع «محور و مشخصه‌های شعر پسانیمایی» نوشته شده است، توضیح داد: من در آخر کتاب «عقل عذابم می‌دهد» به اشارات اکتفا کرده‌ام. وقتی آدم به اشارات اکتفا می‌کند، مخاطبان خاصی را در نظر می‌گیرد. وقت و مجالی که یک مقاله همراه کتاب به انسان می‌دهد، اجازه شرح و بسط و ارزیابی‌های علت و معلولی را از فرد می‌گیرد ولی منظور از عدم توازن که به آن اشاره کرده‌ام، مشخص است. 

شاعر «به شیوه خودشان عاشق می‌شوند» گفت: در جامعه، به ویژه از لحاظ شعر و داستان و هنر، از فرهنگی یکدست و متوازن برخوردار نیستیم. در اینجا کار من رضایت فوری مخاطب نیست. در غیر این صورت باید مؤلفی باشم که در طی ازدیاد مخاطب و در عین حال تخدیر روحی مخاطب باشم؛ یعنی مطالبی به آن‌ها بدهم که مورد پسند و خوش‌آیند آن‌ها باشد. کار شعر به ویژه شعر متفاوت از طرف یک شاعر مؤلف طبعاً خواسته‌های عموم را برآورده نمی‌کند. شاعر مؤلف نباید بر این روش باشد که خواسته‌های خوانشی مخاطب را عرضه کند؛ بلکه خواسته و ناخواسته با متنی که می‌آفریند و البته به تدریج، ارتقای دریافت خواننده را برآورده خواهد کرد؛ یعنی به جای این‌که آن‌ها را تسکین دهد، ذهنشان را ارتقا می‌دهد. شاعر مؤلف همرنگ جماعت نمی‌شود چون سرشتش این‌طور است. 

وی در این باره که در طول سالیان اخیر چه تصوری از مخاطبان و خوانندگان شعرهایش داشته، توضیح داد: در سال‌های اخیر با استقبال بهتر و بیشتری از مخاطبان مواجه بوده‌ام و سند این‌که مخاطبان بیشتری دارم، این است که کارهای متفاوتی داشته‌ام. با توجه به کاری که می‌کنم فروش کتاب‌هایم رضایت‌بخش بوده است. البته شاعر می‌تواند شعر عاشقانه سطحی بگوید یا عنوانی برای کتابش انتخاب کند که همه کتاب‌هایش ظرف مدتی کوتاه به فروش برسد. 

باباچاهی ادامه داد: ذاتم این نیست که به خواننده دروغ بگویم و شعری بگویم که به ظاهر باب طبع او باشد. باید چند بار با حسن ظن با شعرها برخورد داشته باشی تا رمز و راز شعر و نه تنها یک معنای خاص را دریافت کنی. 

در بخشی از نخستین شعر کتاب با عنوان «از این‌که در سه زمان» آمده است: 
«زمان تقویمی یعنی چه 
یک جا و در سه زمان به کسی فکر کن 
که یکی بود و یکی نبود 
یکی که بود و مثل هر چه خودش بود 
یکی که هست و مثل هر چه که فکر می‌کنم 
هست و نیست 
یکی که نمی‌دانم از کدام آینه‌ی جیبی و چه وقت؟ 
و بعدها 
که چه خواهد بود و چه نخواهد بود. 
...» 

«عقل عذابم می‌دهد» در سال 1391 از سوی نشر زاوش منتشر شد و کمتر از یک سال به چاپ دوم رسید. کتاب باباچاهی که شعرهای دی ماه 75 تا فروردین 78 شاعر را در برمی‌گیرد، با شمارگان هزار و 200 نسخه و با قیمت یازده هزار تومان در 235 صفحه منتشر شده است. 

باباچاهی حدود 18 سال در بوشهر به تدریس ادبیات اشتغال داشت. این شاعر در طول مدت تدریس خود علاوه بر انتشار شعر در نشریات پایتخت، در حوزه مطبوعات نیز فعالیت می‌کرد. 

تازه‌ترین کتاب‌های وی با نام‌های «عقل عذابم می‌دهد» و «به شیوه خودشان عاشق می‌شوند» امسال(1392) به ترتیب از سوی نشر زاوش و مروارید منتشر شده‌اند.



شعرخوانی علی باباچاهی در کافه چرا



شعرخوانی «علی باباچاهی» در «کافه چرا؟»

به‌مناسبت انتشار تازه‌ترین کتاب شعرش؛ «در غارهای پُر از نرگس»



با سخنانی از «هرمز علی‌پور»، «مازیار نیستانی»، «وحید علیزاده رزازی»

پنج‌شنبه 28 شهریور، ساعت 18 تا 20

 




کافه چرا؟ : چهارراه ولی‌عصر، نرسیده به پل کالج، جنب بانک ملت،

شماره‌ی 793.

کابوس 2




کابوس 2 *


خیابان‌ها    انار-اناری شده‌اند
یا سنگ خورده به پیشانی‌شان
یا پیشانی‌شان را کوبیده‌اند به‌سنگ
خیابان هم بازیگوشی‌های خودش را دارد
گاهی سوت می‌زند کنار دریاچه‌ی قو
قایم می‌شود گاهی پشت شمشادها    نه جیک‌جیک    نه قور قور
توت‌های قرمز و انگورهای سیاه را
که لای رؤیاهایش پنهان کرده    تبدیل می‌کند گاهی به تاج خروس
تاج    دونصف می‌شود: کیخسروی    فرعونی
طوفان را صدا می‌زند    طغیان می‌کند رودخانه
درخت‌ها در گِل گیر می‌کنند
پرنده‌ها که روی هوا زیر چرخ موتورسیکلت‌ها لِه می‌شوند
صورتِ تو گُل می‌اندازد
خیابان می‌گوید: چه روز پُر جزر و مدّی
کسی دست می‌اندازد در کمر او    می‌گوید بنشین    همین‌جا بنشین
گولِ قرمزی گونه‌ات را نخور
امکان دارد فشار خون    جای تو را با اناری اشباع‌شده عوض کند
سارا یکهو پیدایش می‌شود: انار؟ کدام انار؟
سرش گیج می‌رود    آمبولانس هم شده یک‌پارچه دود
و چوب نازکی کنار دست خانم معلم    به شیپوری مبدل می‌شود:
مارش نظامی
سرباز    هیچ‌وقت تفنگ‌اش را به سرجوخه‌اش نمی‌دهد

 

ما حرف دل‌مان را زدیم    زده‌ایم
به‌سیم آخر امّا    نه!
سیم برق با سیم تلفن    فرق دارد البته
بابا فازمتر دارد:
یک حبّه زغال قرمز    چقْدر نور می‌تاباند بر عصب دندان؟
و طوفان چه‌طور بعضی آدم‌ها را خشک می‌کند    بر طناب رخت؟
 

                                                                           تیرماه 1388




ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ   
*از دفتر هوش و حواس گُلِ شب‌بو برای من کافی‌ست، نشر ثالث، چاپ اوّل، 1391.



کارگاه موقعیت زبان در شعر معاصر


همایش کارگاه‌های متمرکز مکتب تهران

با محوریت موقعیت

تابستان 92

کارگاه ؛ علی باباچاهی ؛موقعیت زبان در شعر معاصر

1 جلسه‌ی‌ 3 ساعته - جمعه 5 مهرماه


برای کسب اطلاعات بیشتر با شماره‌ی 88801538 تماس بگیرید و یا به سایت

workshops.maktabetehran.com مراجعه نمایید.





تغییر در سیستم بررسی کتاب، ضرورتی ناگزیر است


علی باباچاهی:
«تغییر در سیستم بررسی کتاب، ضرورتی ناگزیر است.»

تفویض مسئولیت بررسی کتاب به ناشران، برایند نارضایتی‌های آشکار و پنهان اهل قلم نسبت به امر ممیزی است. حالا که پیشنهاد شده این مسئولیت از بخش دولتی یعنی ارشاد به خود ناشران واگذار شود، آیا درست است که بگوییم ما این مسئولیت را نمی‌پذیریم؟ به نظر من نباید چنین پیشنهادی را رد کرد.



به باور علی باباچاهی طرح مساله واگذاری مسئولیت بررسی کتاب یا همان ممیزی به ناشران فرایند اعتراض‌های آشکار و پنهانی است که اهل قلم نسبت به امر ممیزی داشته و دارند.
این شاعر در گفت‌وگو با تدبیر افزود: از آن‌جایی که ما نوشتن در فضایی دموکراتیک را هرگز تجربه نکرده‌ایم، طبیعی است که الان با کلی پرسش و اما و اگر و با نوعی بحران و یا شبه بحران مواجه باشیم.
وی گفت: من فکر می‌کنم وقتی که امر نظارت همچنان بر جای خودش باقی باشد، در این نظارت نوعی قدرت هم نهفته خواهد بود. یعنی نظارت بر اساس قدرت‌مداری شکل می‌گیرد. این نظارت وقتی به ناشر سپرده شود، باز هم قدرت‌مداری‌اش را حفظ می‌کند. چون ناشر سرمایه‌اش یک جورهایی در معرض خطر است، بالطبع باید دو چشم دیگر را هم به ناچار قرض بگیرد تا متن کتاب‌ها را بررسی کند. این چهار چشمی که من می‌گویم در واقع معطوف به مشاورهای احتمالی ناشران خواهد بود. چون یک تن ناشر که نمی‌تواند در همه زمینه‌ها اعم از شعر، داستان، فلسفه، تاریخ و ... صاحب نظر باشد و نظر بدهد! در این شرایط، خود مولفان در جایگاه مشاوران انتشاراتی‌ها قرار می‌گیرند و در کار بررسی یا به عبارت دیگر، ممیزی کتاب‌ها سهیم می‌شوند.
شاعر مجموعه شعرهای «نم‌نم بارانم» و «عقل عذابم می‌دهد» در ادامه با بیان این‌که تمام سعی‌ام این است که خدای نکرده به دوستان مولف توهینی نکنم، اضافه کرد: به قول سنایی « چو دزدی با چراغ آید گزیده‌تر برد کالا». می‌خواهم بگویم که هیچ بعید نیست که نویسنده‌ای که مسئول بررسی اثر نویسنده دیگری می‌شود، بخواهد مساله رقابت را دخیل کند و خدای ناکرده -و زبانم لال- در صدد خارج کردن رقیب از صحنه بربیاید.
باباچاهی ادامه داد: البته معنی حرف من این نیست که نظارت و ممیزی ارشاد را تایید می‌کنم. به هر حال اگر مسئولیت بررسی کتاب به ناشرها تفویض شود، باید صبر داشته باشیم و منتظر نتایج آن باشیم. در مجموع باید بگویم که تغییر در سیستم بررسی کتاب را ضرورتی ناگزیر می‌دانم.
شاعر مجموعه‌های « قیافه‌ام که خیلی مشکوک است» و «پیکاسو در آب‌های خلیج فارس» عنوان کرد: با وجود این و علیرغم این‌که تاکید می‌کنم که ضرورتاً باید در سیستم بررسی کتاب تغییری حاصل شود و چاره‌ی جز این نداریم که از شرایط کنونی در حوزه نشر عبور کنیم اما واقعیت این است که واگذاری این مسئولیت به ناشران هم مسائل خاص خودش را دارد و ممکن است مشکلاتی را برای ناشران به وجود بیاورد.
وی تصریح کرد: تمام کتاب‌های شعری را که طی هشت سال گذشته به ارشاد فرستادم، بلااستثناء با اصلاحیه مواجه شدند. جالب این‌که در مواردی حتی آثار نقد و پژوهش هم اصلاحیه می‌خوردند! مثلاً در یکی از کتاب‌هایی که در حوزه نقد و پژوهش کار کردم، نقل قولی بود از شعر یک شاعر دیگر که در مرحله ممیزی خواستند عبارت «یک جرعه میشل فوکو» را از آن حذف کنم. ظاهراً تصورشان این بود که میشل فوکو نام یک برند معروف از اشربه‌های غیرمجاز است! در شعرها هم در مواردی که حذفیات به بیش از دو سه سطر می‌رسید، من ترجیح می‌دادم که کل آن شعر را از مجموعه خارج کنم.
باباچاهی یادآور شد که برخوردهای عجیب و غریب در بررسی کتاب‌ها فقط مربوط به هشت سال گذشته نبود. وی گفت: دست کم در مورد کارهای خود من در سال‌های قبل از این هشت سال، شاهد برخوردهایی سختگیرانه و عجیب بودم. مثلا کتاب «عقل عذابم می‌دهد» در مقطعی به کل چاپ ممنوع اعلام شد. بعد از حدود سه چهار ماه، کار به ممیز دیگری سپرده شد و به شکلی باورنکردنی بدون حذف حتی یک کلمه چاپ شد. در دوره هشت ساله گذشته وقتی همین کتاب «عقل عذابم می‌دهد» برای تجدید چاپ به ارشاد رفت، باز با مشکل مواجه شد و اصلاحیه خورد! می‌بینید که در سه مقطع زمانی، سه برخورد متفاوت با یک اثر واحد صورت گرفت.
وی در پایان گفت: تفویض مسئولیت بررسی کتاب به ناشران، برایند نارضایتی‌های آشکار و پنهان اهل قلم نسبت به امر ممیزی است. حالا که پیشنهاد شده این مسئولیت از بخش دولتی یعنی ارشاد به خود ناشران واگذار شود، آیا درست است که بگوییم ما این مسئولیت را نمی‌پذیریم؟ به نظر من نباید چنین پیشنهادی را رد کرد.

شعر باید بتواند از پس خود برآید


گفت‌وگو با علی باباچاهی:
«شعر باید بتواند از پس خود برآید»


گفت‌وگو از حسین فاضلی- فروغ فرهنگ، روزنامه آرمان

علی باباچاهی، شاعر شناخته شده کشورمان، نامی ماندگار در شعر معاصر است. علی باباچاهی شاعری که با کلمات دوئل می‌کند و از زایش این عرق ریزی شبانه‌روزی روح، نزدیک به چهل عنوان کتاب در حوزه شعر و نقد و تحقیق و نظریه پردازی دارد ( شعر پسانیمایی و شعر در وضعیت دیگر) و به جد می‌توان گفت تنها شاعر و منتقدی است که در طول این چند دهه اخیر در حوزه نقد و نظر نسبت به شعر معاصر جدی و فعال بوده و همین امر او را به عنوان یکی از چهره‌های مطرح و مهم و اثرگذار بر شعر معاصر معرفی کرده است. این گفت‌وگو را بخوانید:

جناب باباچاهی، آیا تعریف واحدی از شعر حرفه‌ای وجود دارد؟

تا اینجا من فاصله‌ای بین شاعر حرفه‌ای و شعر حرفه‌ای احساس نمی‌کنم. شعر حرفه‌ای همان شاعر حرفه‌ایست. آنچنان که عیان است رضا براهنی جزو آن دسته از شاعران جریان‌ساز است. او مراحل مختلفی را در شعر و در حوزه نظریه پردازی تجربه کرده و پشت سر گذاشته تا رسیده به «خطاب به پروانه‌ها» و دفتر تئوریک «چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم». براهنی همواره شعر امروز ایران را از خواب آلودگی رهانیده. در خصوص «خطاب به پروانه‌ها» من مطلب مفصلی در جلد اول کتاب «گزاره‌های منفرد» نوشته‌ام. دوستان در صورت لزوم! به آنجا مراجعه فرمایند.

در باب خودتان آیا لازم است ابزار برخورد با شعرتان را در اختیار مخاطب قرار دهید یا این اتفاق باید خود به خود در مورد مخاطب بیفتد.

به نظر من شعر باید بتواند از پس خود برآید. اما در جامعه‌ای که در آن واحد، در زمان‌های مختلف به سر می‌برد این توضیح از جانب بعضی از افراد قابل تحمل است نه قابل دفاع. درست است که سابقه توضیح‌دهندگی در ادبیات ما وجود دارد؛ مثلاً نیما به نحوی توضیح دهنده شعر اوست. درست است که شاملو به عنوان یک توضیح دهنده حرفه‌ای وارد کارزار شد، اما مصاحبه‌هایش گرد محور توضیح شعرهایش می‌چرخد. در باب شعرهای خودم مثلاً نم نم بارانم در سال 1379 منتشر می‌شود و آنجا ما می‌بینیم که با حذف افعال، گاهی زیادتر از مقدار لازم، روبه‌رو هستیم. یک باره با پنجاه عدد! نقد سلبی روبه‌رو می‌شویم. انگار من اولین کسی هستم که در طول 1200 سال شعر فارسی فعل‌ها را حذف کرده‌ام. اما این طور نیست فرضاً در سفرنامه ناصر خسرو بسیاری از افعال حذف شده‌اند که ظاهراً لزومی هم نداشته، نه تنگنای قافیه بوده و نه الزام و تقید وزن! و چندین مورد دیگر سراغ داریم. نمی‌گویم که همه نقدها کینه توزانه بوده اما دوستان منتقد، وجه دیگری را هم ندیده‌اند و پس چاره‌ای نبود جز این که شعر خودم را توضیح دهم. پشیمان هم نیستم. چون در این حالت دیده نمی‌شدم و به گمان من پاسخ به پرسشی همه گیر بوده است. دغدغه من در این ده پانزده سال اخیر این بوده که جوانبی از شعر امروز ایران را از خمیازه کشیدن خلاص كنم، به اصول طلایی شعر مدرن شک کنم و به وحدت ارگانیک شعر به چشم تردید نگاه کنم و به طنز و گروتسک روی بیاورم.در کتاب «فقط از پریان دریایی زخم زبان نمی‌خورد» از عنصر بینامتنیت استفاده کرده‌ام و پیش آمده که برای توسعه بخشیدن به فضای شعرم از عناصر ادبیات کهن بهره ببرم و گاه در نقش یک صوفی با خود شوخی آغاز کرده‌ام. گاه با شعرهایم حالت اشمئزاز در خواننده ایجاد کرده‌ام. شاید بپرسید این یک نوع مرض است؟ مرض نیست بلکه یک عکس‌العمل و رفلکس عصبی است که حاصل فضایی تراژیک است که بر بخشی (اگر نگویم کلیت) از جهان حاکم است. شوخی‌ها و شیطنت‌های کلامی این مجموعه نیز، در ردیف همین عکس‌العمل‌ها قابل درنگ است. شوخی و شیطنت، سر به سر ابر روایت‌های علمی ـتکنولوژیکی گذاشتن، در همین مقوله می‌گنجد. بر رابطه‌های قهری با طنز، درنگ می‌شود.از همین منظر است که آنتی فرم جای فرم را می‌گیرد و تفرق، تمرکز را از صحنه به در می‌کند. گزینش (نخبه گرایی) جایش را به اختلاط می‌دهد و قدرت‌های ایدئولوژیک و قدرت کلام مردانه و حتی سخنوری‌های ادبی و گفتمان‌های مسلط به چالش گرفته می‌شود. بله «فقط از پریان ...» در چاپ 1388 شد. پس از آن «هوش و هراس گل شب‌بو برای من کافی است» چاپ می‌شود. معلوم نیست چه دسته گلی را به آب داده‌ام. ضعیف‌ترین شعرها بیشترین آمادگی را برای ترجمه شدن دارند. اما ترجمه غیرقابل اجتناب است و نمی‌توان از تاثیرات جهانی آن چشم پوشید. بحث در اینجا الگوبرداری نیست، بحث گفتمان است. ترجمه امری ناگزیر است. به نظر من هر جشنواره یا هر واژه دیگری که یک جور آب خنک زدن به صورت خواب آلوده می‌باشد، قابل درنگ است.

شما زمانی از شعر پسانیمایی حرف می‌زدید! این موضوع، معطوف به چه ضرورت‌هایی بود. در حال حاضر در این خصوص چه نظری دارید؟

حساسیت من فرایند بحرانی بود که شهر مدرن دچار آن بود. این بحران نه لزوما منفی، هم متصل به تحولات و جابه‌جایی‌هایی بود که در سطح جهان صورت می‌گرفت و هم متوجه اشباع شدگی‌‌هایی در عرصه‌های شعر بود. شعر پسانیمایی همراه با انتشار یکی از مجموعه شعرهایم نم‌نم بارانم ارائه شد، صرفاً یک نامگذاری بود؛ در نهایت طرح یک مبحث، و نه سبک سازی و بازی‌هایی از این قبیل من در کنار دیگر کوشندگان شعر امروز متوجه این نکته شدم که در نگاه و نگارش نیما آن‌چنان بر وزن تاکید می‌شود که ممکن است به نوعی جزمیت تبدیل شود: تاکید بر رعایت «وزن» تا جایی که ممکن است به «تابو» تبدیل گردد.

امکان دارد تاکید بر وزن را قدری ملموس‌تر نشان بدهید؟

ببینید نیما می‌گوید؛ گاه زیر شکل شمشیر و کمانی کز دلاور پدرانش بُد نشانی ....
با کمی درنگ معلوم می‌شود که واژه بُد (بود) تحت سلطه وزن این طوری کج و کوله شود چه نیازی به انقلاب نیمایی در شعر بود؟ قضیه درست به این صورت است که باید لزوماً قد و بالای ما با تختی که برایمان در نظر گرفته شده منطبق باشد، در غیر این صورت باید اره بیاورید و باقی قضایا... از طرفی در نظر بیاورید که نیما چطور خودش را به در و دیوار می‌کوبید که شعرش با روح زمانه و به طبیعت نثر و به لحن محاوره نزدیک شود. من هم مثل برخی‌های دیگر و نه در نقش لیدر و نخبه و... بر قدرتی که در وزن شعرهای نیما و شاملو تعبیه شده بود درنگ کردم.

شاملو دیگر چرا؟ او که وزن نیمایی را به چالش کشید؟

ظاهراً حق با شماست اما اصرار شاملو بر بی‌وزنی هم فارغ از جزمیت نیست. او معتقد است که شعر باید بی‌وزن باشد تا داغ شکنجه‌ها را بر شانه‌های آن بتوان دید.
حافظ می‌گوید: ای گل تو دوش داغ صبوحی کشیده‌ای ما آن شقایقیم که با داغ زاده‌ایم
می‌بینید که داغ شکنجه‌ها بر بدن یا بدنه وزن هم دیده می‌شود! شاملو می‌گوید «این» درست است، نیما می‌گوید: «آن»! من به عنوان فرزند ناخلف نیما که از قضا هم پدرش نیما را بسیار دوست دارد و هم برادرش شاملو را می‌گوید آیا بهتر نیست هم «این» را در شعر فرا بخوانیم و هم «آن» را؟

شما در واقع می‌خواهید راه سومی را پیشنهاد کنید؟ حدس من درست است؟

پیشنهاد و نه چیز دیگری! من سال‌ها پیش این موضوع را در مؤخره کتاب «عقل عذابم می‌دهد، 1379» پیش کشیدم که می‌توان به عملکردها و رویکردهای فروغ فرخزاد که سال‌ها پیش تحقق یافته بود، توجه داشت: رفتن از یک وزن به وزن دیگر از مجتث به مضارع و برعکس و هم این که اوزان دیگر را مثلاً وزن منسرخ را گسترش داد و به آن لحنی محاوره‌ای بخشید. مثلاً: آینه‌ها یک جا / می‌شکنند از درخشش پاییزی ما / وقتی که ساعت‌ها را در باران برق می‌زنیم/ و صاف و ساده‌تریم از تمام طوفان‌های عنقریب ...که اگر دقت شود قدری انعطاف در رکن اصلی آن (مفتعلن) ایجاد شده. بگذریم! بحث فنی در اینجا خسته کننده می‌شود من آن موقع که جوان‌تر از جوانی امروزم بودم. احساس کردم که لازم است بنویسم و نوشتم شعر پسانیمایی وزن را همچون نهادی مقتدر تلقی نمی‌کند و معتقد است که بی‌وزنی نیز در بخش چشمگیری از شعر امروز به اشباع‌شدگی رسیده است. شعر پسانیمایی اوزان پیوندی را صرفاً در محدوده تلفیق دو وزن ارزیابی نمی‌کند. در واقع چند وزنی، نقطه عزیمت شعر پسانیمایی در حرکتی موسیقیایی است... (عقل عذابم می‌دهد، ص 121) ....و از این حرف‌های فاضل‌مآبانه!

اما من در حین آماده شدن برای گفت‌وگو با شما متوجه شدم که در مقطع طرح شعر پسانیمایی پای موضوعات دیگری هم پیش کشیده‌اید که گویا در همان زمان، جامعه ادبی به آن واکنش نشان داد. سوال من این است که شعر پسانیمایی صرفاً در محدوده «وزن» قابل بررسی است؟

البته که خیر! آن موقع احساس می‌کردم که اراده معطوف به قدرت، تنها در حوزه وزن خلاصه نمی‌شود؛ بلکه به حوزه‌های دیگر ایده‌ها و دیده‌ها نیز سرایت می‌کند.طرح مقوله چند آوایی و حتی چند فرهنگ بودن و حساسیت در برابر کالایی شدن زبان، می‌تواند معطوف به این امر باشد که انتظامی یکپارچه و نیرومند، در عرصه‌های هنر همواره می‌خواهد تفاوت‌ها را در روند آفرینش‌های هنری از بین ببرد. بهتر است با تکیه بر شهود و شعور شرقی‌مان، از ظرفیت‌های تازه بیانی، گیرم از جنس «پسا» استقبال کنیم ..... شعر پسانیمایی، نظارتی رندانه بر مؤلفه‌های فلسفی هنری پست مدرنیست‌ها هم دارد؛ اما نه بدان معنا که خود را ملزم به انطباق بی‌چون و چرا با تئوری‌ها و مبانی نظری آن بداند.در جواب به پرسش اصلی شما که سرنوشت شعر پسانیمایی به کجاها کشیده شد باید به صورت یک جمع‌بندی بگویم که نوشته‌ها و مصاحبه‌های من در سال‌های اخیر و طرح مقوله «شعر در وضعیت دیگر» قضایا را روشن‌تر می‌کند.

استنباط من این است که شعر پسانیمایی پیش زمینه درک «شعر در وضعیت دیگر» بوده است. با توجه به توضیحات نسبتاً بسیار شما در خصوص شعر در وضعیت دیگر، از جمله در کتاب «سه دهه شاعران حرفه‌ای»، فرض من این است که مخاطب شعر شما، این دیدگاه شما را می‌شناسد، حال پرسش این است که با گذشت لااقل بیش از 15 سال از طرح این مقوله چه حرف و حدیث تازه‌ای برای ما دارید؟

همان‌طور که می‌دانید شعر در وضعیت دیگر برآمده از بحران در ادراک از پدیده‌ها و ابژه‌های عینی و ذهنی است. مطلق انگاری از جمله مواردی است که مرا به جوانبی کشاند که بر وضعیت دیگر جهانی که از بیخ و بن دگرگون شده درنگ کنم. وقتی که در تصفیه‌های استالینی، صحبت از پانزده میلیون و بیست میلیون است؛ معلوم می‌شود «دیگر» شدن جهان، بدیهی‌ترین موضوع به نظر می‌رسد. بنابراین مطلق انگاری در نقش کلان روایت خط می‌خورد. آنچه که مرا به خط کشیدن بر این امر تشویق کرد صرفاً مباحثی نبود که از طرف فوکو و دریدا مطرح شده بود؛ بلکه دیدگاه مارکس، فروید و نیچه در باب عقل ابزاری مرا به سمتی هدایت کرده که لزوم اجرای چند شکلی، چند صدایی و چند مرکزیتی حاصل آن بود.

ظاهراً به نظر می‌رسد گزاره‌های تئوریک که از طرف فلاسفه پست مدرن مطرح شده در این خصوص مد نظر شما بوده؟

این را باید به خاطر بیاورم که مارکس با طرح دیدگاه طبقاتی، ضربه‌ای مهلک بر مطلق انگاری عقل زد. به این معنا که دارا و ندار، ذاتاً فقیر و غنی‌زاده نمی‌شوند. در جامعه سرمایه‌داری، «عقل» در خدمت انتزاع فردی است. اما وقتی من اسم یکی از مجموعه شعرهایم را گذاشتم «عقل عذابم می‌دهد» تیر طعنه‌ها به جانب من رها شد که فلانی در خرقه پشمینه عارف و صوفی فرو رفته است و روابط علی پدیده‌ها را نادیده گرفته. هنوز هم عقل سوداندوز و دانش قدرتمدار عذابم می‌دهد.گناه بزرگ من این بود که از صف هم‌نسلانم پریده‌ام بیرون. بالاخره صدای این ساز شنیده شد. البته فروید و نیچه در حد دریافتم در این زمینه به مدد من آمده‌اند.

غیر از نقض و نفی مطلق انگاری که بدان اشاره کردید چه نکات محوری دیگری در تشکیل یا تکمیل وضعیت دیگر، مورد نظر شما بوده است؟

برشمردن به قول شما نکات محوری، پا را از دایره یک گفت‌وگوی شعری ادبی بیرون می‌کشاند. اما مثلاً توجه به قدرت و قدرت دانش برای من آمریت مؤلف در متن، حتی در متن‌های عاشقانه تداعی می‌کند. آنجا شعر در وضعیت دیگر موضوعیت پیدا می‌کند که فاصله‌ای از این گونه قدرت مداری‌ها با شعر مسلط امروز نشان می‌دهد. به بیان ساده‌تر، آنجا که در شعر ظلمت در تضاد با نور، سوژه در تضاد با ابژه و .... به سر نمی‌برند، پای نسبت‌گرایی پیش کشیده می‌شود. «من» مقتدر مؤلف؛ عرش را رها می‌کند و روی فرش قدم می‌گذارد. آن هم نه فرش دستباف بلکه فرش ماشینی یا موکت و غیره .... به همین سادگی، بینامتینی که در وضعیت دیگر مطرح می‌شود در واقع می‌کوشد «انحصار» را کنار بگذارد و به «اختلاط» توجه کند.

اگر می‌شود قدری بیشتر توضیح دهید.

ساده‌ترین نمونه عینی آن مقوله وزن و بی‌وزنی است. همان که نیما و شاملو سر آن دعوا دارند! وقتی بحث وزن ترکیبی به میان می‌آید، «انحصار» جایش را می‌دهد به «اختلاط» به همین شکل جد عبوس شعر مدرن جایش را به طنز و مطایبه؛ و بنیامنیت، همه اوراد و امثال و ضرب‌المثل‌ها و همه غیر نخبه‌ها را دعوت می‌کند که حاشیه را رها کنند و به متن بیایند. در واقع چیزی یا چیزهایی در ژرف ساختارهای تفکر جابه‌جا شده. به طور عمیق هم جابه‌جا شده است. در مثل، فیزیک جدید هم در این موارد کار خودش را کرده است. علم هم به عالمیت خود شک کرده، اشاره‌ام به همان الکترون‌هایی که در آن واحد دور هسته اتم سرگردانند. خوب! کمترین سهمی که عاید شعر در وضعیت دیگر می‌شود این است که در وحدت ارگانیک، تک‌مرکزیتی و تک‌آوایی که با اراده معطوف به قدرت همراه است، شک کند. نظم از درون بی‌نظمی بیرون کشیده شود. رعایت امور سلسله مراتبی شعری در سطح را رواج ندهد. مسلط نسازد. همین جاست که اثبات باوری کنار می‌رود و تردید در اشکال و افکار برجسته‌تر می‌شود. مثلاً سرعت اطلاعات، تعریف دیگری را از جغرافیا ارائه دهد. و خیلی گپ و گفت‌های دیگر!

در اینجا برای من دو پرسش مطرح می‌شود: یکی اینکه آیا فکر نمی‌کنید با تاکیدی که بر «شعر در وضعیت دیگر» دارید، این «وضعیت» را به امری مطلق و به ژانری غیرقابل تردید تبدیل می‌کنید؟ دیگر اینکه آیا شعر در وضعیت دیگر همان «شعر دیگر» است؟

پرسش هوشمندانه‌ای است. در توضیح باید بگویم اولاً شعر در وضعیت دیگر نه سبک است، نه مکتب است و نه چیزهایی در این ردیف بارها گفته‌ام: «مکتب‌سازی اشتیاق سوزان من نیست» از طرفی این وضعیت در انحصار شعرهای من نیست. بلکه همه شعرهایی که به مؤلفه‌های ظاهراً تغییر ناپذیر شعر مدرن شک کرده‌اند، زیر این عنوان جای می‌گیرند. شعرهایی که زیر این عنوان جای می‌گیرند می‌توانند در حد یک «اتود» باشد، می‌توانند شعرهای متوسطی باشند و بعضاً شعرهایی قابل توجه و برجسته. از منظر من شعر در وضعیت دیگر می‌تواند در آینده یعنی در فضاهای تجربه نشده هم، تجربه‌های دیگری را از سر بگذارند. بدین معنا که ذخایر امروزین خودش را با درک شرایط دیگر در هم بیامیزد. یعنی در همه زمان‌ها شعر «دیگر»ی باشد که فلسفه «تفاوت» را درک و درونی کند. و این البته به شرطی است که از این شعر، نمونه‌های برجسته‌ای ارائه کرده باشد. به هر صورت «پسایی» این وضعیت، رسایی ظاهراً موجه کلان روایت‌ها را نقض می‌کند. مختصر که بگویم در اینجا «رانش»ی در «خوانش» صورت گرفته است. دیگر چه؟

شعر «دیگر» و ...

آها! می‌بخشید. داشت یادم می‌رفت. در سال 1347 (اگر اشتباه نکنم) کتابی به همین نام شعر دیگر منتشر شد. در این کتاب آثاری از پرویز اسلامپور، سیروس آقابای، بیژن الهی، بهرام اردبیلی، هوشنگ چالنگی و .... هوشنگ ایرانی و تندرکیا درآمد. لابد به قصد اینکه به تلویح یا به تصریح از نیما فراروی کنند، یا تردید کنند در جوانبی از فکر و ذکر و شکل و شمایل شعر نیما و البته نیما گرایان! بگذریم از این که اسامی شاعرانی مثل آتشی و سپانلو که خیلی هم نیماگرا بودند در آنجا به چشم می‌خورد (می‌خندد). خب! این تناقض به طور ظاهر هم که شده، هدف را نقض می‌کند. این شعر دیگر تا حد زیادی ابهام محور بود و ژرف نمایی‌هایی هم داشت. قدری هم گرایش سورنالیستی! هر چه بود اگر اشتباه نکنم، تاریخ یا تاریخ ادبیات یا هر دو آن را تحول رویایی داد. به گمان من فرآیند آن کوشش، می‌شود رویایی که شاعری است با رعایت اصول طلایی شعر مدرن، غیرطناز با احکامی از پیش صادر شده و قدری عبوس! بنابراین «دیگریت» شعر دیگر با «دیگر» در وضعیت دیگر در آنجا از هم جدا می‌شوند که شعر در وضعیت دیگر «چندیت» را به جای «فردیت» می‌گذارد و در التقاط و امتزاج را می‌گذارد جای انتزاع و انحصار. «طنز» جای «جد» را می‌گیرد. این نکته را هم باید اشاره کنم پیشنهادها یا انتخاب‌های شعر در وضعیت دیگر لزوماً به معنی حذف و سلب تمامی امور در عرصه «شعر دیگر» نیست. درست است که گفتم طنز جای جد را می‌گیرد، اما طنز در کنار جد معنا پیدا می‌کند وگرنه به ثنویت‌گرایی موجود در شعر مدرن می‌رسیم. به‌عنوان یک جمع‌بندی که بگویم در شکل سر و سامان یافته یا قابل درنگ شعر در وضعیت دیگر؛ بنیان‌گریزی، تمرکززدایی، تعلیق، کل‌زدایی، محلی بودن، عدم قطعیت، طنز، گروتسک، خودارجاعی، نظم و بی‌نظمی، و تخریب و سازندگی از محورهای شناور این «وضعیت»اند. طبعاً چنین مواردی به تبع، نوعی دیگر از اندیشیدن که به نسبت‌گرایی تمایل دارد، مطرح می‌شود.



مرا با "رایج‌پسندان" کاری نیست



گفت‌وگو با علی باباچاهی به انگیزه‌ی انتشار مجموعه اشعارش:

مرا با "رایج‌پسندان" کاری نیست!



نگاه: علی باباچاهی را همه می‌شناسند. شاعر- منتقدی که این‌روزها بیش از همیشه پُرکار است. در چند ماه اخیر مجموعه شعر «دنیا اشتباه می‌کند»، «بیا گوشماهی جمع کنیم»، «باغ انار از این‌طرف است» و «در غارهای پُر از نرگس»، از او چاپ و منتشر شده است. اما مهم‌تر از همه، جلد اول مجموعه اشعار اوست که انتشارات نگاه آن را به‌تازگی منتشر کرده است. این مجموعه شامل شعرهای سال‌های 1346 تا 1384 است. به‌همین‌انگیزه گفت‌وگوی کوتاهی با ایشان کردیم که می‌خوانید:

این کتاب مشتمل بر شعرهای سال‌های 1346 تا 1384 است. در این دوره شاهد تحول صوری و معنای شعر شما هستیم. شما امروز این تحول و تغییر را چگونه می‌بینید؟

-مجموعه اشعار (جلد یک) همان‌طور که اشاره کردید شعرهای مرا تا 1384 دربر می‌گیرد که حدوداً شامل دوازده‌ مجموعه‌ شعر می‌شود. تحول و تغییر مورد اشاره‌ی شما را باید در فاصله 46 تا 84 در نظر گرفت.
در این 22 سال طبیعی است که "نوسفری" جایش را به "کاردیدگی" بدهد. من شخصاً با فاصله‌های کوتاهِ زمانی نیز نگاهی انتقادی به شعرهایم می‌اندازم. بیت‌الغزلِ دوره‌ی اول این‌سال‌ها این‌ست:
من از آبشخور غوکان بدآواز می‌آیم!
چند مجموعه شعر اولیه‌‌ام با همین لحن و بیان ارائه شده است که خُب، مشق شاعری‌ست. مشقی که خوش هم درخشید: نخست به‌دلیل این‌که شعرها از بار عاطفی زیاد برخوردار بودند، سپس مقبول طبع مردمی قرار می‌گرفتند که بسیار "ساده‌خواه / ساده‌پسند" بودند. از این رو در میخانه‌ها و سربازخانه‌ها و در پیاده‌روهایِ آخرشبِ تهران طنین‌انداز شدند.
هنری بهتر از این؟ کسرایی، به‌آذین و جعفر کوش‌آبادی اما به تعبیر خودشان "چیزی" در شعرها می‌دیدند که "آینده‌دار" بود. یادشان به‌خیر!

از دوره‌های شعری دیگر که در "مجموعه اشعار" آمده حرفی نزدید؟

-در یک گفت‌وگوی کوتاه این‌کار قدری مشکل است. بر نقطه عطف‌ها که درنگ کنم باید "نم‌نمِ بارانم" (1375) را پیش بکشم که در آن زمان ارتعاشی در فضای ادبی پدید آورد و بحث‌های زیادی را دامن زد و "علی باباچاهیِ دوم" به‌تعبیر اهلِ تصویر از آن‌جا کلید خورد!
البته بعدها باباچاهیِ "دیگر"ی از متن‌هایم سرزد که معتقد بود بخشی از شعر امروز در "وضعیتی دیگر" قرار دارد و از این‌صحبت‌ها. البته نمونه‌ی این گونه شعرها را در جلد دوم "مجموعه اشعار"م پیدا می‌کنید و در تازه‌ترین کتاب‌هایی که از من چاپ شده است.

آیا تحول شعر شما در جهت "تکامل" شعرتان قلمداد می‌شود یا در جهت "تداوم"؟ 

-نمی‌دانم!

شما امروز در شعرهایتان رویکرد پست‌مدرنیستی دارید اما در دهه 40، 50 و 60 بیش‌تر شعر شما معنامحور بود. آیا امروز در شعر به‌ معنا به‌عنوان یک امر متغیر و غیرثابت نگاه می‌کنید ؟

-اگر اجازه بدهید در پاسخ به این‌پرسش کمی از جاده خاکی بگذریم!
راستش دوست دارم مخاطب امروز من پس از خواندن شعرهایم متوجه این نکات شود:
1 – دریابد که من خواسته‌ام با "کتمان" پاره‌ای از مشهودات معنایی یا معناهای مشهود، احیاکننده‌ی معناهای ظاهراً خنثی و مفقود باشم.
2 – امر تألیف را به‌جای تفکر و شکل‌های بیانیِ مستقر قرار داده‌ام.
3 – اصوات از تاثیراتی مرموز و جادویی برخوردارند که مستقل از معنای متن‌اند، در عین‌حال متن را به جنبش در می‌آورند.
4 – شعرهایم شدیداً انسان‌گرایانه‌اند و شورش یا نوآوری‌های فنی، معطوف و موظف به برجسته‌کردنِ همین‌نکته (موضوع)اند.
5 – معنای هنری را با معنای گزارشی یکی نداند و بداند که در شعر و داستان پست‌مدرن (به‌من ربطی دارد؟) صحبت از بی‌معنایی نیست، بل‌که درنگ بر تکثر، سیلان و پراکندگی معناهای متن است.
در پرانتز: (نقل از حافظه: خیلی ظالمانه است اگر به چهره‌هایی که جانشین پاوند و الیوت در شعر و فاکنر و همینگوی در داستان و رمان شده، سینه‌چاکان شورش ادبی و عاشقان نوآوری فنی بدانیم!)

در شعرهای دهه 40 معنا مقدم بر فرم و زبان است اما این‌روزها معنا درون زبان اتفاق می‌افتد. چرا؟

-نمی‌دانم! نه؛ می‌دانم!
در دهه‌ی مورد اشاره، شعرهای من چندان دارای فرم نبودند. (فرمی که منطبق با آرای نیما بود)
امروز نیز فاقد فرم مورد اشاره است!
به این‌دو دلیل: 
1 – آن روزها نمی‌دانستم فرم چیست!
2 – امروز می‌دانم که فرم چیست!

شما فکر می‌کنید مخاطب جوان (خواننده‌ی شعر) با کدام بخش از شعرهای شما در این کتاب ارتباط نزدیک‌تری برقرار می‌کند؟

-عده‌ی زیادی از جوان‌های قدیم هم‌چنان خواننده‌ی "غوکان بدآواز"اند! و عده‌ای از جوان‌های قدیم، بعضی از شعرهای آن دوره و بسیاری از شعرهای این دوره (دوران؟)ام را می‌پسندند. عده‌ای از جوان‌های نه‌چندان جوان که در سطح تدریس در دانشگاه، می‌زیند، آن‌قدر در ادراک دانشگاهی خود متحیرند که فقط غرق در اوهام دانشگاهی‌اند. از این‌رو تلقی رایجی از شعر دارند و مرا با رایج‌پسندان کاری نیست! عده‌ای از جوانان هم که کارهای مهم‌تری انجام می‌دهند...
اما من هم‌چنان صدای انقلاب دوران جوانان بلندپروازی را می‌شنوم که کم‌تر از نوعِ نگارشِ شعرِ مرا نمی‌پسندند! در حال حاضر ده ناشرِ معتبر از شعرهای پیچ‌اندرپیچ و هیچ‌اندرهیچ من استقبال می‌کنند. می‌گویید نه؟ بروید از خودشان ب پ ر س ی د!

آیا شما در شعرهایی که در این کتاب (مجموعه اشعار) آمده، به‌خواننده به‌ هنگام سرودن فکر می‌کردید؟

-تا چه‌نوع فکری باشد!

فکر این‌که شعر شما را بخواند یا نخواند؟

-شاید!

این کتاب طبعاً جلد دوم و سومی هم خواهد داشت که شامل شعرهای سالیان اخیر شماست. آیا رویکرد خودتان به شعر را در همه‌ی ادوار دوست دارید؟ اگر چنین است، هیچ فرقی میان شعرهایتان نیست؟

-1- روزی در انتشارات نگاه در حال غلط‌گیری جلد اول "مجموعه اشعار"م بودم. جناب پرویز باباییِ معروف از من پرسیدند که این کتاب جلد دومی هم خواهد داشت؟ در پاسخ به ایشان گفتم بله! آقای مرادی نویسنده و ویراستار، که یکی از دوستان من در در این انتشاراتی است، رو به جناب بابایی کردند و گفتند اگر ما جلویش (باباچاهی) را نگیریم، به جلد چهارم هم می‌رسد!
2- سمت‌های من، سمت‌های جدیدی را پیشِ رویم می‌گذارند.
من بنده‌ی آن دمم که سمتی به سمتم بپرد و مرا با خودش ببرد
کجایید ای سمتِ سمت‌های من؟
همیشه اما از سمت چپ می‌نویسم! از این‌رو دوستان همیشه "چپکی" به‌من چشم غرّه می‌روند!

راستی آقای باباچاهی شعرهای این کتاب قطور را در چه حس و حالی سرودید؟

-در حس و حالت‌های قطور!

عجب حس و حالی! بسیار خوب ، از شما برای پاسخگویی به پرسش‌ها ممنونم.

-و من‌هم سپاس‌گزارم.



نگاهی به مجموعه‌ی بیا گوش‌ماهی جمع کنیم



گوش‌ماهی‌های ساحل شعر
 
 
محمدرضا محمدی آملی

روزنامه‌ی آرمان


شعر کوتاه سابقه‌ای به‌اندازه تاریخ سرایش شعر فارسی دارد. نخستین سروده‌های پارسی شعرهای کوتاهی بوده‌اند. شاید قدیمی‌ترین شعر کوتاه فارسی دری بعد از اسلام این شعر کوتاه باشد‌: کور خمیر آمده/ خاتون/ دروغ کنده. بعد‌ها هم شعرهای کوتاهی با نام‌های رباعی و دوبیتی و تک بیتی و ترانک و طرح و نوخسروانی و سه‌گانه سروده شده‌اند و در روزگار ما هم شاعر جوان بدون اینکه شعر، تجربه زندگی آنها شده باشد با تجربه فرهنگی‌هایکوی ژاپنی سروده و نوشته تا شاید بتواند شبیه باشو و... دیگران شود. بیا گوش‌ماهی جمع کنیم شامل 216 شعر کوتاه علی باباچاهی است که به تازگی نشر ثالث آن را منتشر کرده است. این شعر‌های کوتاه را باباچاهی با هوشمندی شعرک می‌نامد و هیچ اصراری ندارد تا تجربه‌های شاعرانه خود را با شاعرانی قسمت کند که به لحاظ درک و دریافت شعری در یک سو قرارندارد. همچنین دو رباعی با تعریف شاعر در بخش رباعی در پیاده روآمد که‌ای کاش نمی‌آمد. در پایان این کتاب به شیوه بسیاری از مجموعه شعرهای شاعر گفت‌وگوی سیروس نوذری با باباچاهی با عنوان شعرک سازان و‌هایکوبازان آمده است .هایکو شعر ایرانی نیست و اصرار برخی از نویسندگان و شاعران برای ترویج نوعی قالب شعر ژاپنی ناشی از عدم درک درست از مبانی و پشتوانه شعرایرانی است. تفاوت فرهنگ‌ها تجلی فرهنگی متفاوتی دارد و ما ندانسته بی‌آنکه به عظمت شعر شکوهمند فارسی از قبل از اسلام تاکنون پی برده باشیم نوشته‌های کوتاه را به دل و جان با نام‌ هایکو می‌پذیریم. هایکو دارای بنیان‌های معنوی است و رویکرد او به دامن طبیعت بر اساس نوعی نگرش دینی و معنوی شکل می‌گیرد. به قول دوست دانشورم منصور مومنی: آنچه شاعر ژاپنی در‌هایکو از طبیعت بیان، تقدیس و کشف می‌کند، فقط صورت زیبای ظاهر نیست، دنیایی از تجربه زیست معنوی پشت آن قرار دارد و سعی شده است که منتقل شود. بر همین مبنا و شناخت است که باباچاهی با درایت معتقد است که‌هایکو بر زیستی ناب و نادر درنگ دارد و‌هایکو کاملا در کار پرده برداشتن بین جان وجهان است‌. به همین دلیل شاعر نام شعر‌های کوتاه خود را شعرک می‌نامد. اما بسیاری از شاعران جوان هر شعر کوتاه سه سطری را با افتخار‌هایکو می‌نامند.‌هایکو شعر ایرانی نیست و با مبانی ذهنی و زبانی شعر فارسی همگون و هماهنگ نیست. باباچاهی به این مهم پی می‌بَرد و تلاش می‌کند تا در ادامه سنت کوتاه‌سرایی شعر فارسی، شعر‌های کوتاهی بسراید. به باور شاعر ‌هایکو معطوف به راهی هم نیست، به عینیت اشیا نیز بی‌توجه است: با اشکال مختلفی / قرار ملاقات دارم / با اشکالی که نمی‌دانم / چه شکلی‌اند شعر کوتاه در زمان و زمانه ما که عصر سرعت و شتاب است مورد اعتنا بیشتری قرار گرفته است و در سالیان اخیر به نام‌های مختلف هم شاعران به کوتاه سرایی روی آوردند و هم خوانندگان دنیای جدید که در نوعی سردرگمی و عدم آرامش زندگی را سپری می‌کند این نوع شعر را پسندیده‌اند؛ به قول باباچاهی‌: تو خیلی دشواری: / شعر ساده / مخاطب آماده.شعر‌های کوتاه باباچاهی خواندنی است. شعر‌های بلند در مسیر خواندن تجربیات مختلفی از زندگی انسان امروز را تصویر می‌کند اما شعرک‌های او به دلیل نبود امکان فضاسازی بلند ،قابل قبول به نظر می‌رسد. درشعر کوتاه امکان سیال بودن زبان وجود ندارد از این رو بازی زبانی در این دسته شعرهای باباچاهی به شدت تقلیل می‌یابد. حتی زمانی که به فکر این بازی‌هاست این امکان محقق نمی‌شود:با زبانم / بازی‌های زبانی می‌کند / فلفل قرمز.باباچاهی شاعری است که تجربه‌های مختلف شاعرانه را از سال 1346 تاکنون پشت سر گذاشته است. تحول و تغییر در نظام زبانی که منجر به معناهای گونه گون شده ناشی از نوعی ادراک شاعر در پیوند با هستی است. برخی شاید با نوعی تعمد خود را شاعر پست مدرن بدانند یا ادای شاعرانی را در آورند که می‌خواهند با نگاهی کثرت گرایانه زندگی شاعرانه خود را معنا دهند. اما من بر این باورم که جدای از ارزش‌های زیبایی شناسی شعر او، باباچاهی شعر را در موقعیت می‌سراید این موقعیت، بر اساس نظام گوناگون جهان امروز شکل می‌گیرد. دست نمی‌زد به خودش/ پروانه/ پرپر که شد/ چه کند؟ شعر‌های کوتاه، تجربه متفاوتِ شاعر در رویارویی با زبان و جهان است. او سهم خود از دیدن و ندیدن را به حداقل‌ها تقلیل می‌دهد تا درجهانی که امکان بروز هرنوع درازگویی نیست بتواند با این فضا همراه باشد .قصد ندارد که بترساند/ پرندگان را در باغ / کلاه حصیری من. تجربه شاعرانه باباچاهی در شعر‌های کوتاهش مانند تجربیات زندگی او فراوان وگونه‌گون است. او هم به مفاهیم زندگی انسان توجه می‌کند و آن را به نمایش می‌گذارد و هم به مصداق‌های عینی وجود در جهان تمایل نشان می‌دهد. نگرش تغزلی، نگرش فلسفی، نگرش طبیعت گرایانه و نگرش اخلاقی دراین دسته از شعرهای کوتاهِ باباچاهی دیده می‌شود. رویارویی باباچاهی با آدمیان و زندگی و جامعه برخوردی طنزآمیز است. انگار او هیچ چیز را جدی نمی‌بیند. در رفتار و گفتار روزانه او نیز این رفتار طنزآمیز کاملا هویداست. او در همه رفتارهای روزانه خود نگاهی طنز آمیز دارد. این رفتار در زبان شعرهای کوتاه نیز حضور دارد. شاید بی‌اغراق بخش زیادی از شعر‌های کتاب بیا گوش‌ماهی جمع کنیم روایت طنزآمیز شاعر در رویارویی با پدیده‌های بزرگ و کوچک زندگی است. این هم نوعی زندگی است: / پا گذاشتن / روی دُمِ مار. یا در شعری فراموشی سنت را به زبان طنز بیان می‌کند‌. کوزه نیشابوری/ اسم خیام را/ نشنیده بود.در شعر‌های کوتاه امکان فضاسازی و اجرای‌های مختلف زبانی نیست. یا شاعر کمتر مجال می‌یابد تا با تمهیدات و مقدمات مضمون را به فرم دلخواه در آورد. شاعرِ شعرهای کوتاه، در سه یا چهار سطر همه‌اندیشه‌ها، احساسات و تخیلات را با حداقل حروف و کلمات به زبان شعر می‌سراید. و این مهم زمانی سخت‌تر می‌شود که شاعر بخواهد از زمان و زمانه‌های اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی، شاعرانه به زبان طنز انتقاد کند.در این شعر کوتاه علیه خرد به زبان طنز می‌ستیزد:عقل درستی دارد / قاصدکی که / به دنبال باد / می‌دود. شاعر در این کتاب هم با معشوق، هم با طبیعت، هم با پرندگان، هم با خیابان و اتوبان، وهم با خواننده شعرهایش رفتاری انتقادی و طنز آمیز دارد. رفتار طنزآمیز باباچاهی در شعرهای کوتاه طنزآمیزِ این کتاب در تقابل، تضاد و تناقض امور مختلف هستی شکل می‌گیرد. تناقضی که در درون خود راه به سوی شعر شدن دارد. به همین دلیل گاه شعرک‌های این کتاب با بهره‌گیری از همین تناقض‌ها به سوی ساحت چندمعنایی راه می‌برد و شاعر ناآگاهانه به سوی جهان جدید گام بر می‌دارد:گریه نکن / به گوری که / فعلا / مرده ندارد.



دست‌اندرکاران ادبیات خلاقه‌ی ایران از انزوا بیرون بیایند



نگاه اهالی فرهنگ به رویکرد دولت جدید در مسائل فرهنگی:

علی باباچاهی: دست اندرکاران ادبیات خلاقه ی ایران از انزوا بیرون بیایند


این شعاری که آقای جنتی درباره ی حذف ممیزی پیش از چاپ کتاب دادند، باید نقطه ی عزیمتی برای فعالیت شان باشد و باور کنیم که از پسِ این برنامه ریزی برمی آیند.
دولت یازدهم آغاز به کار کرده و اهالی فرهنگ و هنر همچون بسیاری از مردم ایران به عملکرد این دولت امید بسته اند. با علی باباچاهی دراین باره گفت و گو کرده ایم.
به گزارش خبرنگار خبرگزاری تیناپرس(تدبیر)، علی باباچاهی، شاعر و منتقد با توجه به صحبت های اخیر وزیر ارشاد قطعی کابینه ی دولت جدید گفت: این شعاری که آقای جنتی درباره ی حذف ممیزی پیش از چاپ کتاب دادند، باید نقطه ی عزیمتی برای فعالیت شان باشد و باور کنیم که از پسِ این برنامه ریزی برمی آیند. با صحبت های ایشان بسیاری از خواست های بنده و اهل فرهنگ به صورت بالقوه تحقق پذیر شده است. کار وزیر ارشاد هم همین است که خودشان گفته اند و این کارها هم با برنامه ریزی حل می شود.
شاعر مجموعه ی «نم نم بارانم» در ادامه افزود: متاسفانه مشکلاتی که در اداره ی ارشاد برای کتاب ها به وجود می آید حاصل یک ذائقه ی فردی است و حذف ممیزی طبق گفته ی وزیر قطعی کابینه ی جدید، در حوزه ی بدیهیات می گنجد اما آن قدر ما در طول سال ها فراز و فرود داشته ایم، انگار به ممیزی عادت کرده ایم.
باباچاهی صحبت هایش را این طور ادامه داد: سخنانی که مطرح می کنم افق مطالبات من و نه تقاضایم از یک وزیر با تدبیر که برآمده از یک مناسابات اجتماعی سالم است. برای مثال این نگرانی برای من پیش می آید که چرا ادبیات خلاقه ی ایران باید در انزوا باشد؟
این منتقدِ قدیمی در ادامه و ارائه ی راهکارهای پیشنهادی برای بهبود وضیعت فرهنگ و ادبیات کشور گفت: باید در زمینه ی فرهنگ بسترسازی و سرمایه گذاری صورت بگیرد. تاسیس نهادها و کانون های ادبی با حضور کارشناسان زبده یکی از اقدامات مثبت دولت جدید می تواند باشد و به نظر من عیبی هم ندارد دولت در این زمینه سرمایه گزار باشد اما این کانون ها استقلال خودشان را حفظ کنند.
نویسنده ی کتاب «گزاره های منفرد» در انتها اشاره داشت: ما در این چند سال شاهد بودیم که مثلن وقتی یک هیئت فرهنگی از یک کشور آمریکا لاتین به ایران می آمد، به جای این که او را با حافظ آشنا کنند با فلان شاعر دولتی آشنا می شد، این نوع از نگاه باید ترمیم شود و دست اندرکاران ادبیات خلاقه ی ایران از انزوا بیرون بیایند.

****************
علی باباچاهی، متولد سال ۱۳۲۱ در شهرستان کنگان استان بوشهر است. وی دوره دبستان و دبیرستان را در بوشهر گذراند. در دوره اول متوسطه، به شعر و ادبیات علاقه‌مند شد. در مسابقه ادبی دانش‌آموزی دبیرستان‌های بوشهر و سپس شیراز رتبه اول را به دست آورد. در این دوره شعرهایش در مجلات تهران، با نام مستعار «ع. فریاد» چاپ می‌شد اما وقتی یکی از شعرهای این شاعر در مجله امید ایران به عنوان «بهترین شعر هفته» به چاپ رسید، شعرهایش را به امضای خودش در مجلات چاپ کرد. از جمله کتاب های وی می توان از «نم نم بارانم»، «گزاره های منفرد»، «سه دهه شاعران حرفه ای»، «بیرون پریدن از صف»، «بیا گوش ماهی جمع کنیم»، «از نسل آفتاب» و... نام برد.



تجدید چاپِ عـقـل عـذابـم می‌دهـد



بعد از سال‌ها مجموعه‌شعر «عقل عذابم می‌دهد» به‌همّت نشر «زاوش» تجدید چاپ شد. این مجموعه که دربرگیرنده‌ی شعرهای دی‌ماه 75 تا فروردین 78 است، اوّل‌بار در سال 1379 و بعد از دفتر «نم‌نمِ بارانم» منتشر شد. «عقل عذابم می‌دهد» در ادامه‌ی خطِ سیرِ شعرهای دهه‌ی هفتاد باباچاهی حرکت می‌کند که در قیاس با شعرهای پیش از این‌دهه‌ی او فراروی‌ها، نوآوری‌ها و چرخش‌های نویی را در آن شاهد هستیم. مواجهه با تغزّل در وضعیّتی دیگر و سفیدخوانی‌های خلاقانه به‌انضمامِ حضور پارودی، آشنایی‌زدایی از مفاهیم، دخل و تصرف در نحوِ زبان از دیگر خصلت‌های این مجموعه است. گفتنی‌ست ناشر پیشین این کتاب در آن‌سال‌ «نشر همراه» بوده است.


- شعری از این کتاب:


روانی

از خرِ شیطان پیاده شدیم
و آشتی کردیم / با خیابان‌هایِ از هرچه بگذریم
و از هرچه بگذریم / گذشتیم
                      - مطب من تعطیل بود
                      - داروخانه‌ی من هم
                      - بیمارستان‌ها همه از روی دست یک‌دیگر

و چند قدم بعد کسانی که ناگهان دیدیم
                                     و نترسیدیم
                       - رئیس بیمارستان منم
                       - بیمارهای سابق صدتخت‌خوابی منم
                       - دیوانه‌های زنجیری سابق هم منم
                       - و منم همْ- همه‌ی آن‌ها


آن‌گاه
اسامی هولناک/ از روی خاک برچیده شدند
                                  مرگ و مرض برای چه؟
و خدا فرمان داد که زیباتر شویم
                               وَ شدیم
از توصیف‌های تکراری / خلاص شویم
                                       وَ شدیم
و گرفتار کُفرِ لیوتار و دریدا نشویم
                                 وَ شدیم
و کمی هم شاعرتر شویم
                    وَ من شدم / چنان‌که شدم من


مرگ / دروغ بود
مرگ وُ مرض / دروغِ دروغ بود
سیصد و پنجاه‌سال هم که مُرده باشم
                           آمدی آخر؟ بیا که دروغ بود


ما دوباره متولّد شده‌ایم
آخرِ سر / وَ از آخر متولّد شده‌ایم
بیا و هرچه دلت خواست / بگیر
از نوزادهای چاق وُ چله عکس بگیر
مواظب روسری‌ات هم باش!
 با چشم‌هایی که مراقب احوال ماست
از نو به‌مدرسه می‌رویم
از نوجوانی ما هم بگیر
با قلمْ‌نی به‌روی یک‌دیگر چاقو می‌کشیم
چاقو را هم از ما بگیر


پس بپریم / روی پَر قو به‌هوا بپریم
از برف و باد / آتش روشن کنیم وَ بپریم به‌هوا
و به‌جای پوستِ آهو
روی نیمکت مدرسه / با چاقو
                             بنویسیم اسم کسی را
- بگیر / پشت سر هم بگیر
تو این‌وسط چه می‌کنی آخر / با چشم‌هایی‌ که مواظب
                                                        احوال ماست
آخرِ سر
از آخرِ سر هم بگیر!


کارمان به‌کجا کشیده / ای خدایی‌که آفریده‌ای
                                                   پَرِ قو را
                                           پوستِ آهو را
                      و دیوانه‌های زنجیری سابق را

و ما آن‌قَدَر از برف و باد / درست کردیم آتش را
که آتش را درست کردیم / در کنار تو / آتش را
و تو الحق خیلی خوشگلی!


                                                                          بهمن‌ماه 76





شعرخوانی و سخنرانی علی باباچاهی

نشست شعرخوانی و سخنرانی «علی باباچاهی» در «انجمن ادبی آفاق»



جمعه 31 خرداد 1392، ساعت 5:30 عصر
45 متری رسالت(شرق)، جنب مجتمع دنیای نور، خیابان شهید کرد، کوچه‌ی اسلامی، پلاک 3، واحد 2.

نوری


نوری*

 

با آفتاب به گردش می‌رود و    قایق‌سواری می‌کند

نگاهی به دریا می‌اندازد

به خانه برمی‌گردد

چه نوری دارد آدم در غروب!

 

آدمِ از نور    با تاریکی قهر نیست

به گردش می‌رود و     دور می‌زند اطراف را

ماه را به رسمیّت می‌شناسد و

                                 به خانه برمی‌گردد

شخص زریّن    اکتساب نورانیّت

به خواب می‌روم و از مناظر نورانی     جسمیّت پیدا می‌کنم و

                                                                 به خانه برمی‌گردم

اختراع قلاب    سیب را چرا به دلهره انداخت

و آدم را به سراندیب؟

دویست‌سال گریه کردم و1       تیغِ ماهی از گلویم

                                               بیرون نجست

با چشم‌های حوّا به تضرع افتادم    به دنده‌ی چپ   

                                                       به چه کنم

به فکرِ یکی از پسرانم هستم که فاقد نورانیّت بودــــ

                                                  به خانه برمی‌گردم

 

این شمع‌های پراکنده را برای چه کسانی

                                            روشن کرده‌‌اند؟

                                                           در    این هوا؟

برای چه کسانی

در این هوا؟

 

 

                                                                   خردادماه 1391




1. با «قصص‌الانبیاء».

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*از مجموعه‌ی «باغ انار از این‌طرف است» / انتشارات نگاه / 1392



نم‌نم بارانم در غارهای پُر از نرگس


«نم‌نم بارانم در غارهای پُر از نرگس»

تأمّلی بر آخرین دفتر شعر علی باباچاهی؛ «در غارهای پُر از نرگس»1

_ وحید علیزاده رزازی_


روزنامه شرق



شعر فارسی امروز دقیقاً چه هست و چه نیست؟ چه بود و چه می‌شود؟ از دیدگاه عرصه‌ی عمومی، شعر معاصر بعد از نیما چه کرده؟ چه نکرده؟ این پرسش‌ها  و پرسش‌هایی از این‌دست طی این سال‌ها با چاپ و نشر هر دفتر شعری دامن‌گیر فکر می‌شود. یا دیگر سؤالِ اساسی این‌که چرا غالبِ شاعران هم‌عصر ما، شعر را به‌ماهو شعر می‌نویسند/ می‌سازند؟ یا بهتر بگویم؛ چرا ما سال‌هاست کم‌تر شاعری این‌جایی و اکنونی داشته‌ایم؛ شاعری چون «هولدرلین» که «هایدگر» معتقد بود او شاعری‌ست که در مقامِ «اکنون» می‌سراید؟ از هایدگر هم که جلوتر می‌آییم و از شعر آن‌عصر که می‌گذریم، می‌خوانیم و می‌یابیم که دیگر متن را لزوماً دال‌ها نمی‌سازند. آن دالِ خودرأیی که هم‌بسته‌ی استعاره و مدلولِ هرجایی‌اش سال‌هاست اتوریته‌اش را در شعر فارسی به‌رُخ کشیده. و سؤال‌هایی از این‌دست که سعی می‌کنم در ادامه برای آن‌ها پاسخ‌هایی هرچند خُرد پیدا کنم.

علی باباچاهی ظرف این سال‌ها شاعرِ پُر کار و پُر بالا و پایینی بوده است. شاعری در نوسان و در بسامدِ کلمه. او در دهه‌ی هفتاد با «نم‌نم بارانم» گسستی حالا اگر نگوییم در تمامیّتِ شعر پیرامون خودش، بل در نهاد خود و شعرش پدیدار می‌آورد. از تئوری‌های خوانده و اغلب وارداتی چیزهایی را وارد شعرش می‌کند که جواب می‌گیرد و آن دفتر جزء پرحرف و حدیث‌ترین کتاب‌هایی‌ست که آن سال‌ها منتشر می‌شود. بعد از نم‌نم‌ بارانم این سازوکار ادامه می‌یابد تا به امروز و آخرین دفتر شعرش یعنی «در غارهای پر از نرگس». هم‌زمان با این آخری، دو مجموعه‌ی دیگر شامل «باغ انار از این‌طرف است» و «دنیا اشتباه می‌کند» را هم در پیش‌خوان دارد. امّا چرا باید حالا و با قیدِ دوفوریّت از «غارهای پر از نرگس» نوشت و آن‌دو دیگر را به زمانی دیگر وانهاد؟ پاسخ این‌ست که به‌گمان من، باباچاهی در «غارهای پر از نرگس» عیناً دچارِ گسستی هم‌سان آن رخ‌دادی شده‌ است که ردّش را تنها در «نم‌نم بارانم» سراغ داریم و نه هیچ‌جا و هیچ مجموعه‌ی دیگرش. به‌عبارت دیگر شاعری که زمانی خودش را عطف به «نم‌نم بارانم» و جد و جهدهای آن شعرها، اصطلاحاً شاعر «در وضعیّت دیگر» و یا «پست‌مدرن» می‌نامید، امروز و در مجموعه‌ی آخرش رفتاری «پسا پست‌مدرنیستی» با زبان دارد. رفتاری که شکافی عمیق در بطن خودش ایجاد می‌کند. در جای‌جای این دفتر شاهد جلوه‌گری سطرهایی پُردامنه و به‌شدّت غیراستعاری و فزاینده هستیم که رو به ایستایی ندارد. هی درحال زمین‌خوردن و بلندشدن‌ هستند این سطور. بودن‌شان با نبودن‌شان هم‌بسته نیست. دقیقاً مصداق شاعری که حتّی وقتی هیچ شعری ارائه نمی‌کند، باز هم در سرتاسرِ کالبدش شاعر است. شاید ناممکن بودنِ ناشاعری! وقتی در شعر «نهایت کار» می‌نویسد: «خاطره‌کاری! / می‌کاریم و / درو نمی‌کنیم/ فرّار و پراکنده‌اند خاطره‌ها... و ترکِ عادت/ عادتِ من شده بود.» (ص82، در غارهای...) به‌نوعی مانیفست مؤلف را یکسر امر دیگری می‌یابیم. شاعر دیگر هم‌چون انبوه شعرهای هشتادی به‌بعد، درصدد نسخه‌پیچی برای مخاطب نیست. و اساساً معتقدم شاعرِ نسخه‌پیچ، شاعرِ بدی‌ست. شاعرِ بلاهت‌پروری‌ست که بلاهت را در روکش بلاغت جا می‌زند. به‌سان دکتری که درد را فقط به‌اندازه لایه‌ی بیرونی درد می‌فهمد و هیچ‌کاری با وَر رفتن درون‌ماندگاری درد ندارد. نسخه‌ می‌پیچد، اقتصادی هم می‌پیچد! شعرِ شاعرِ نسخه‌پیچ آن درون‌ماندگاری‌ای که ربطی به شعر مؤلف‌محورانه (دکترمحورانه؟) و استادمآبانه ندارد را ندارد. امّا «در غارهای پر از نرگس» با شعرهایی طرفیم که دیگر سوژه‌ای در کاربست‌اش نیست. سراسرْ جمع است، جمع‌هایی انشعاب‌یافته که سرهم‌بندی‌ شده‌اند تا «بشوند». فکر می‌کنم باباچاهی در این دفتر به‌درستی از مفهومِ «بودن»ِ شعر عبور می‌کند و تمام پشتوانه‌ی ادبی‌اش را در قمارِ «شدنِ» شعر شرط‌بندی می‌کند: «سرِ یاری ندارند اطرافیانِ ما که بگذارند/ بدونِ ضمائم تجربه کنیم/ تنهایی را تجربه کنیم/ تجربه را تجربه کنیم.» (ص119). این «تجربه‌کردنِ تجربه» دقیقاً حلقه‌ی مفقوده‌ی آن پرسش‌های نخستین این مقال است. آن هست‌ها و نیست‌ها. جوابِ آن دال‌بازی‌های معناسالار ، استعاره‌های توخالی و کِشدار. راهِ برون‌رفت آن‌دست محافظه‌کاری‌هایی که مجالِ سلام دادن به غیریّت را در خود کُشته‌ و به «از پیش‌موجودها» دل‌بسته است. هیچ «ناموجودی» در شعرِ نسخه‌پیچ اجازه‌ی ورود ندارد. اصلاً و ابدا به قلمروزدایی مرزهای شعر فکر نمی‌کند. امّا در این میان علی باباچاهی نشان داده است که در کار است که کاری بکند در این میان‌مایه‌گی. حال میزان موفقیّت این کوشش‌ها امری علی‌السویه است که قطعاً زمان می‌خواهد و کمی اَمان! معتقدم که عبور از استعاره برای شاعر امروز گذارِ ویران‌گری‌ست که البّته با فروکش کردن غبارِ ریز‌شعرها، به‌ثمر می‌نشیند. چه که اگر «کافکا» را قبول! داشته باشیم، او نیز همین را می‌گوید. هم‌او که در جایی (یادداشت‌های روزانه‌اش، 1921) می‌نویسد: «استعاره یکی از آن چیزهایی‌ست که مرا از ادبیّات نااُمید می‌کند.» و باباچاهی می‌نویسد: «وقت آن نیست که با استعاره عروسی کنم/ آدمِ بچّه‌دار باید حدس بزند کلمات/ چه توقّعی دارند از او» (ص81) یا «مستعمره‌ی نور نیستم/ استعاره‌گرا نیز...» (ص128).

در «غارهای پر از نرگس» همه‌چیز به سمت ویرانی و اسقاطی‌شدنِ نرگسی‌ها شدّت می‌یابد. گزاره‌های اشتدادی (درون‌گستر) به‌معنای دُلوزی آن در غالبِ شعرهای مجموعه کار می‌کند. دقیقاً ما با چیزی روبه‌رو می‌شویم که فقط وقتی معنا به‌طرز فعّالانه‌ای خنثی‌سازی شده باشد، می‌شود به آن رسید و نه صرفاً بی‌معنایی صِرف. گاه این گزاره‌های نابِ شدّت‌مند به سویه‌ای اجتماعی-سیاسی تعین می‌بخشد: «ما نیز کاشفِ قاره‌های اسقاطی بودیم: آدم‌های اسقاطی/ ماشین‌های اسقاطی/ سگ‌های ولگرد اسقاطی/ چاقوها کنار آمده بودند با هم/ ما هم...» (صص121و 120) یا «زندان تک‌نفره مرسوم نیست/ گورستان تازه‌اختراع شده/ هست/ استخوان‌ها یا سرباز وظیفه‌اند/ یا مفقودالاثرهایی که اثر از اثرشان/ از سرشان/ اثرشان/ و بقیه‌ی اعضاشان را برای شستنِ در حوضی کنار گذاشته‌اند...»(صص86 و 87). گاه به‌سیاقِ ویژگی تماتیک و پربسامدِ شعر باباچاهی در این سال‌ها طنز و گروتسک روی می‌نماید. دیگر با گروتسک‌سازی زبان در شکل غنی و متعارف‌اش طرف نیستیم. گروتسکی نامرسوم که البّته با اجداد خودش در مجموعه‌های دیگر شاعر، سرِ ناسازگاری دارد. این‌جا گروتسک درصددِ «چیز»ی نیست، بل میل به نا«چیز» دارد. به تِته‌پته می‌افتد خنده. قهقه گلوگیر می‌شود. به صداهایی ناموزون و گوشخراش می‌رسد. و نهایتاً در کشاکش این تکرار به وزوز می‌افتد خنده: «عروسی مادر بود/ پدر/ اطلس نبود/ آدم بود/ از نزدیک/ وَ از دور/ چقَدَر/ فَقَدر/ چه‌قَدَر/ فَقَدر/ چه‌قَدَر» (ص106).

باید گفت که بیش‌تر این شعرها نه قرارست شعرِ اعظم باشند و نه شعر به‌ماهو شعر. شاعر به‌درستی در «فرآیند» است. می‌خواهد انتزاعات را به انضماماتِ ساختنی و درون‌نگر بدل کند. در این رویه شعر تماماً به پیشامد، خوش‌آمد می‌گوید. ماشینِ نوشتارِ مؤلف، نامحدود را می‌سازد. سرسامِ این ماشین‌نویسی نه از جنسِ بازنمایی رنج‌ِ اَبَربشر بل به‌شکل قوسِ قوزی‌ست که خمید‌ه‌گان، شدّتِ انحنایش را درک می‌کنند. محذوفینِ بی‌وطن همه‌گی با قوزِ این شعرها آشنا هستند. این بی‌وطنی-غریبه‌گی نهایتاً و لاجرم خواستار پیشروی است حتّی اگر با سر به دیوارِ ردِّ آشنایان بربخورد: «دنیای بدون غریبه چیزی کم دارد/ جمله را نوشت/ قصّه امّا ادامه پیدا نکرد/ رفت که معنی‌اش را پیدا کند/ دوری زد و برگشت... غریبه لایه‌به‌لایه است/ صدلایه/ سیصدلایه/ در سایه مسکن دارد/ نه جنّی است/ نه پری‌زده/ در مُشت چیزهایی قایم کرده/ در جیب/ چیزهایی/ ساکت است عمیقاً/ حرف‌هایی نمی‌زند که نگفتنی است...» (صص138و138).

مؤلفْ گذشته را رنجیده گذرانده، خاطره را کاشته، چیزی درو نکرده و خُب عاقلانه آن‌ست که دست به تخریبِ رنج بزند و تروما را دست‌ بیاندازد و وقتی از شاعری می‌گوید، بر قطعه‌قطعه‌گی شعر (شعرِ سلاخی‌شده) با نیشگونی از لُپِ قدرت‌های مسلطِ متنی و برون‌متنی مکث می‌کند. مکثی نه از جنس دادخواهی‌های تاریخی و تاریخ‌مصرفی، بل به مثابه‌ی دارکوب‌ها، که هر جا درخت باشد آن‌ها نیز هستند. آن‌ها که فقط می‌کوبند بر تنه‌ی زمختِ درخت به‌امید یافتن ریزحشرات. شاعرِ دارکوبی با همین تق‌تقِ کوبش آرام می‌گیرد؛ چه حشره‌ای باشد چه نباشد. او فقط حفر می‌کند: «شاعران از درون با اندرونی‌هاشان سرخوش‌اند/ با کاردی که سینه‌شان را شکافته/ و اناری که مجموعه‌ی خونِ دل خوردن‌شان است: اغراقِ کور/ استعاره‌ی کور/ ما با اطرافِ برون/ با اطرافیانِ برون‌کار و/ سروکار داریم/ با آهوی کور و/ آدم کور/ و حشراتی که روی لب و دندانِ جسدی ناشناخته/ حشراتی‌اند/ پلیسِ به‌وقت/ چراغ‌قرمزِ دوّار به‌وقت/ پزشکِ به‌وقت/ تشریحِ به‌وقت/ و وقت‌هایِ به‌وقتی که خیلی دیر شده‌اند دیگر... ما از برون می‌برقیم/ چاقو خورده شده/ به‌سرقت برده شده/ شاعران از درون: اغراقی/ اتّفاقی/ سرکشیدن ما به اندرونی‌های شما مشکل نیست...» (صص80 و 81).

سرآخر این‌که گزافه نیست اگر انتشار این دفتر را به‌مثابه‌ی نوازش شعر فارسی این‌روزهایمان به‌حساب آورد. شعری که لگدخورده، از نفس‌افتاده و پیچ‌ومهره‌هایش شُل‌‌ وُ وِل شده. شعری که جاودانگی نمی‌خواهد و استعاره‌دان‌اش پُر شده، تنها کمی هوش و حواس می‌خواهد. شعری که میل دارد نقبی بزند به متلاطم‌سازی رخوت و علی باباچاهی به‌عنوان شاعری که غالباً بیدار است! این‌ سُلب‌شدگی و ناگریزی را در مجموعه‌ی «در غارهای پُر از نرگس» در حدّ قابلِ اعتنایی نیکْ حفر زده است.                    

     

 

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1. «در غارهای پُر از نرگس، انتشارات نگاه، چاپ اوّل، 1392».




شعر مدرن کمی اشتباه می‌کند


گفت‌وگو با «علی باباچاهی» به بهانه مجموعه شعر «دنیا اشتباه می‌کند»
شعر مدرن کمی اشتباه می‌کند
علی حسن‌زاده .

«علی باباچاهی» شاعری است که تاکنون بیش از 40 کتاب در زمینه شعر و نقد و پژوهش ادبی منتشر کرده است. انتشار جلد اول مجموعه اشعار و پنج مجموعه شعر تازه از باباچاهی در سال 92، ازخستگی‌ناپذیری و اشتیاق او به نوشتن خبر می‌دهد. از جمله مجموعه اشعار تازه باباچاهی «دنیا اشتباه می‌کند» است که اخیرا از طرف نشر زاوش منتشر شده است. آنچه می‌خوانید گفت‌وگویی است با باباچاهی، به مناسبت همین مجموعه شعر.


 به نظر می‌رسد برخی از شعرهای مجموعه «دنیا اشتباه می‌کند»، مثل «چتر 1، ص 9»، «گوش‌ماهی 1، ص 15» و «عجیبه، ص 70» در ژانر «شگفت» (شگرف) – اصطلاحی که تزوتان تودوروف به کار می‌برد - جای می‌گیرد. نظر خودتان در این‌باره چیست؟
خواننده حرفه‌ای می‌داند که «تودوروف» ژانر (امر) شگرف را درخصوص بعضی رمان‌های «هنری جیمز» به کار می‌برد. از دیدگاه او بر مبنای وجوهی ماوراءالطبیعی، رمان‌هایی در ژانر (امر) شگرف شکل می‌گیرد. تودوروف مدخلیت روان‌پریشی و بیماری‌های روانی را از امور ماوراءالطبیعی در رمان شگرف قابل تفکیک می‌داند. دیگر اینکه امر شگرف تودوروف نظارت بر داستان‌های ارواح دارد. آن هم به گونه‌ای که «یکدست و آسان‌فهم» به نظر نرسند. اما اینکه می‌گویید برخی شعرهای من (باباچاهی) با تئوری تودوروف در باب ژانر شگفت (شگرف) همخوانی دارد باید بگویم من مخلص شما، تودوروف و ژانر شگرف هم هستم! بی‌تفهیم از اتهام! من از همین منظر شعرهای مورد اشاره شما را در «دنیا اشتباه می‌کند» بار دیگر مرور می‌کنم:‌ ای دل غافل من «امر شگرفی» بوده‌ام و نمی‌دانسته‌ام!؟ یکی از شعرهای مد نظر شما اینطوری شروع می‌شود: ... ابراهیمی وردی خواند و / گاو / سه شاخ درآورد و / ما متحیر / کوه سه شکاف برداشت... (ص 70). هرچه هست تحریر غیرقابل تعزیر من بر آن است که ملکوت و ماوراءالطبیعه، جن و انس و ارواح را به نفع شعر زمینی خودم مصادره کند. شعر من از آبشار و رودخانه و سیل و طوفان و کف و شن و ماسه و دریا هم استقبال می‌کند: چه بهتر اگر بشود هم «ژرفایی» باشم و هم «شگرفایی! ».
 اگر ممکن است از همین منظر امر شگفت (شگرف) راجع به جایگاه طنز در شعرهایی همچون «دروغ نیست، ص 121» صحبت کنید.
نخست باید برادریمان را با امر شگرف ثابت کنیم بعد به «طنز امر شگفتی!» بپردازیم. همان‌طور که پیداست محوریت طنز در شعرهای من عیان است و حاجتی به بیان ندارد اما نگاه شما هم در این مورد موشکافانه است که پیوند تقریبی و بعضا تحقیقی طنز و امر شگرف را در بعضی از شعرهای این مجموعه به خوبی دیده‌اید. اما انگیزه اصرار و عنایت شما بر جست‌وجوی «شگرفی» و «شگفتی» تودوروفی را در این شعرها چندان احساس نمی‌کنم! به هر صورت حق با پرسشگر دقیقی همچون شماست، چراکه شعر مورد نظر شما «دروغ نیست، ص 121» تصادفا سرآغازی شبح‌گونه و «ارواح» ی دارد: «با مرده‌ها که برقصد رقصنده است /... مردن من به قصد رقصیدن با جمجمه‌هایی‌ست که دندان‌هاشان را بخشیده‌اند / و آدمیتشان ثابت شده... / با گوش بریده‌ای می‌رقصم که از کفن زده بیرون». بگذریم! طنز در شعرهای من خوب یا بد یک بازی زبانی است. اگر دوستان عجول همچنان بازی زبانی را معادل صنعتگری ندانند! من بازی زبانی را در معنای «ویتگنشتاینی» آن به کار می‌برم. کارکرد طنز در همه شعرهای من سر به سر گفتمان‌های خصوصی و رسمی‌ای می‌گذارند که جلوه‌ای حق به جانب دارند. گاه نیز تراکم فجایع ایجاد طنزی می‌کند که ضدطنز می‌نماید.
 شعر شما ظاهرا بر لبه نثر راه می‌رود، نثری که می‌خواهد موزون بودنی طبیعی داشته باشد. گاه رد پای نوعی افاعیل عروضی هم در این میان احساس می‌شود. مثل شعر «کاشکی از نو، ص 50». نظر خودتان در این‌باره چیست؟
ببینید! من در مصاحبه‌ها و نقدهایم در این خصوص بسیار گفته‌ام و مطلق‌کردن وزن و وزنی را که نیما و شاملو بر آن تاکید دارند، نوعی جزمیت قلمداد کرده‌ام. به‌ این ‌معنا که پای دوگانه‌انگاری (ثنویت‌گرایی) پیش کشیده می‌شود. هرچند شاملو را عملا در همسویی با خود یافته‌ام. به هرحال شعرهای من بیشتر تلفیقی از بقایای افاعیل عروضی، بی‌وزنی و موسیقی زبان است. در عین حال از ترکیب و امتزاج وزن‌های مختلف دور و نزدیک از یکدیگر نیز استفاده کرده‌ام. این کار که باز هم آن را نوعی «بازی زبانی» می‌دانم، نظر به رعایت دموکراسی و تکثر حضور اوزان دارد. در شعر مورد نظر شما «کاشکی از نو، ص 50» قضیه بر همین قرارهاست! مثلا شروع سطر اول شعر «عطا کن به من» می‌شود: «فعولن فعل» که از انرژی افاعیل استفاده شده اما ادامه شعر نافرمانی‌های مدرن پست‌مدرنیستی! خودش را دارد. ذهن من از وز وز زنبور و قارقار کلاغ هم، وزن و موسیقی می‌سازد! خوشا بر من! ! توسع وزن (موسیقی) اگر معطوف به تفکری خاص نباشد، سر از شلختگی درمی‌آورد! (چه افاضاتی! ). حرف آخر اینکه من از وزن یا بی‌وزنی به مثابه معیاری ثابت استفاده نمی‌کنم.
 قبول دارید که تاثیر عرفان بر برخی از شعرهای این مجموعه احساس می‌شود؟ مانند: «گوش ماهی 2، ص 16»، «همینطوره، ص 168»، «زیر پوست شب، ص 187» و...
اگر به گفتمان مهرآمیز به جای آمریت و قدرت احکام در شعرهای من اشاره می‌کردید غافلگیر نمی‌شدم که از تاثیرگذاری عرفان بر شعرهایم! تفکر غیرجزمیتی من که سویه‌ای تکثرگرا دارد چنین احساسی را در شما پدید آورده که خیلی مسرت‌بخش هم هست! اصولا رویکرد من به متون عرفانی و متونی از این دست به قصد لذت‌بردن از طرز بیان آنهاست. در عین حال افق پرواز فکری نهفته در این متون نیز برای من قابل تامل است. بی‌گمان در عصری که به قول آدورنو نمی‌توانیم در ماشین را بدون خشونت ببندیم قدری چاشنی عرفان بد نیست. مثلا در شعر «زیر پوست شب، ص 187» قطعه‌قطعه‌شدن پاره‌های شعر و درنگ بر «شب»ی که از کنار شب‌های متضرعان می‌گذرد، نیز ضربان موسیقی شعر حالتی عارفانه پدید آورده است. این عرفان به تفکر سیستماتیک عرفان خاص ربطی ندارد. اما اجرای زیبایی‌شناختی این متن، بعید نیست هیجانی همچون یک متن عرفانی به همراه داشته است: راه‌رفتن این متن همچون یک عارف ربانی است با تکیه‌کلام‌های آن و با چرخشی گرد «شب» دامن‌گستر، هرچند می‌خواهد شبی محض باشد! شاید هم این شب فرصتی گیرآورده تا با طنزی تلویحی مسایل و موارد غیرعادلانه «روز» را مرور کند.
 در مورد کارکرد مفهوم بینامتنیت در برخی از شعرهای این مجموعه، مثل «تا حالا کجا بوده‌اند، ص 43»، «چیستان، ص 57»، «این آدم‌ها، ص 106» و... چه نظری دارید؟
فوری‌ترین نکته‌ای که باید بگویم این است که برخلاف تصور (یا اصرار به تصور! ) برخی دوستان در مواجهه با این بخش از شعرهای من، «بینامتنیت» همان «تضمین» قدما نیست. بگذریم از اینکه طبل رسوایی متنیت مدت‌هاست در متون ترجمه و غیرترجمه به صدا درآمده است. بینامتنیت در شعرهای من فضایی کم‌وبیش گفتمانی دارد! گفتمانی که پشت یک میز (متن) صورت می‌گیرد. آواها (ترانه‌ها، تصنیف‌ها، ضرب‌المثل‌ها، شعرها، کلمات قصار و...) از همه‌سوی دهکده جهانی در کلیت نه لزوما ارگانیک یک متن (شعر) به گوش و چشم می‌خورد! سفر به اعماق زمان و احضار زمان‌های مختلف! این آواها معطوف به ضرورت است و تداعی‌های ناخواسته! این اواخر اما در کار تعدادی از شاعران عزیز بینامتنیت‌گرا! شاهد نوعی تصنع هستیم. به این معنا که این ارجمندان برای اینکه به دیگران بفهمانند که متون قدیم را ازبرند و ضمنا بینامتنی‌اند در هر بند از شعرهایشان مصراعی، بریده‌ای از یک متن (نثر و نظم) کهن فارسی را زورچپان می‌کنند که... نه! نشد! دقیقه‌ایست نهانی که عشق از آن خیزد! البته من مخلص همه بینامتنی‌ها هستم!
‌نظرتان درباره نقش بازی‌های زبانی در شعرهای این مجموعه، مانند: «حسن به تصادف، ص 45»، «این درسته، ص 112»، «عاقلانه، ص 155» و... چیست؟
اشتباه اگر نکنم از میان تمام بازی‌ها، «بازی‌های زبانی» جدی‌ترین بازی‌هاست! این «بازی» گرچه صورتی لاقیدانه به شعر می‌دهد اما در واقع دل هر ذره (امر پدیده) را می‌شکافد تا اگر دغل و دروغی در آن قایم شده باشد گوشش را بکشد و به خاص و عام نشانش دهد. از میان شعرهای کتاب «دنیا اشتباه می‌کند» بر شعر «عاقلانه، ص 155» که خیلی هم غیرعاقلانه است درنگ می‌کنیم. سطر آغازین این شعر «دریا به این بزرگی یک کشتی دارد» به صورت‌های مختلفی تکرار می‌شود. تکراری که باید بطالت و کسالت به همراه بیاورد. در اینجا «دریا»یی ظاهرا «چنین هایل» در برابر (نه لزوما در تضاد) با یک کشتی قرار می‌گیرد و با تکرار دریا و کشتی گویا می‌خواهد دریای (دنیای) به این بزرگی را دستمایه طنزی به ظاهر غیرلازم (ولی بی‌موقع) قرار دهد اما تقلیل کشتی و دریا به کلماتی دم‌دستی و معهود، نظر به زیست روزمره دارد: اینکه ما همچنان که در کام دریا فرضا فرو می‌رویم، کلمات نیز می‌خواهند ما را به بازی بگیرند، پس بهتر آنکه مولف، کلمات را به بازی بگیرد، کلماتی که حامل دریایی بیکران و کشتی‌ای احتمالا بی‌هدف و سرگردان است.
 در برخی از شعرهای این مجموعه مرز میان ذهنیت‌گرایی برخاسته از شعر کلاسیک فارسی و عینیت‌گرایی برخاسته از شعر مدرن فارسی فرومی‌پاشد و از معیارهای شعر مدرن فراتر می‌رود و به شعری با خصلت‌های پست‌مدرن می‌رسد. این تعبیر را قبول دارید؟
پرسش شما مرا وسوسه می‌کند که بگویم بله، شعر مدرن فارسی کمی اشتباه می‌کند! تاویل متن به نمره عینک خواننده مربوط می‌شود. راستش تعیین مرز میان شعر مدرن و پست‌مدرن لااقل برای من کار ساده‌ای نیست. جدول ایهاب حسن نیز از عهده این کار برنمی‌آید که فرضا طرح و تصادف، هدف و بازی و فرم و آنتی فرم مدرن و پست‌مدرن را رو در روی یکدیگر قرار می‌دهد. به‌ویژه که تکثر تعاریف از پست‌مدرنیسم مشکل کار را مضاعف می‌کند. هرچه هست اما بخشی از ادبیات امروز به سوی پست‌مدرنیسم می‌رود. مایلم که این رویکرد را معطوف به تفکر غیردوقطبی، غیرنخبه‌گرا و... بدانم. در این رویکرد اگر «دانش» به «منش» تبدیل شده باشد خیال من هم راحت‌تر است! برخی از شعرهای من از آن‌رو که تقلیل تفاوت‌ها، سرپیچی از امور ظاهرا قطعی و مسلم و... را با لحنی طنزگونه نمی‌پذیرد شاید خصلتی پست مدرن یافته باشد. آمریت تعریف شعر مدرن مبنی بر ساختاری و تک‌مرکزیتی‌بودن آن و توجه به حقیقت محض (معنای یگانه / پیام خاص) که شعر من در تضاد با آن به سر می‌برد، پرسش شما را در این خصوص اجتناب‌ناپذیر جلوه می‌دهد. نکته آخر اینکه شعرهای من به‌رغم عینیت‌گرایی، بر محور مولفیت ذهن می‌چرخد و آن را پساساختارگرا نشان می‌دهد. من به تدوین وضعیتی دیگر از عین و ذهن فکر می‌کنم: بله! وضعیت دیگر.
 در اغلب شعرهای این مجموعه، مانند: «ضمیر (تو) گم شده است، ص 39»، «پشت صحنه، ص 178»، «عجله ندارد، ص 197» و... عنصر روایت پرکاربرد است. نظر شما در این مورد چیست؟
پرسش شما ناظر بر این نکته است که روایت متعلق به ادبیات داستانی است. حال آنکه مثلا روایت‌شناسی فیلم نیز اصطلاحی آشناست. در این صورت می‌توانیم روایت شعر یا روایت‌شناسی شعر هم داشته باشیم. تصور غالب این است که عنصر یا خط روایت، شعریت شعر را کاهش می‌دهد. «والاس مارتین» که کتاب «نظریه‌های روایت» او به زبان فارسی ترجمه شده است، می‌نویسد: «واسطه میان داستان و خواننده» راوی است. راوی بر آنچه گفته می‌شود و بر چگونگی دریافت آن نظارت دارد. روایت شعری حتی اگر شبه‌ داستانی هم در میان باشد، کار چندانی با دانای کل ندارد و از او فاصله می‌گیرد؛ از دانایی (عقل / ممکنات! ) نیز! وقتی در شعر، ناممکنات، ممکن به نظر می‌رسند و احتمالات جای ایقان و اطمینان را می‌گیرند، خط (عنصر) روایت به نفع شعر مصادره و با شعر یکی و یگانه و دست آخر به روایت شعر تبدیل می‌شود. در یکی از شعرهای مورد اشاره شما در «دنیا اشتباه می‌کند» قضیه از همین قرار است: «با هفت تیر خالی شلیک می‌کند به خودش / هفت سوراخ روشن حفر نمی‌شود در بدنش / متعجب نمی‌کند تاریکی سلول را /... به گمان من روایت مستقر در این شعر گرچه حرکت شعر را تبیین و تسریع می‌کند اما به روایت داستانی ربطی ندارد. نوعی ضد (غیر) روایت است که آن را روایت شعری می‌نامیم. »
 در رابطه میان برخی از شعرهای این مجموعه، مثل «از غرقی‌ها، ص 68»، «چه فرق می‌کند، ص 89»، «از غرقی‌ها 2، ص 136» و... و مقوله بومی‌گرایی نظرتان چیست؟
بهتر می‌دانم که بومی‌گرایی را در معنا یا با تعریفی متوسع در نظر بگیرم. مثلا معادل «سرزمینی» در این معنا که تفاوت شعر ما با شعر نقاط دیگر جهان، بومی‌گرایی خاص ما را رقم بزند. در معنایی منطقه‌ای اما بومی‌گرایی با کارکرد چند کلمه و با تکیه بر اصطلاحات قوم و قبیله، وجه زیباشناختی شعر را کاهش می‌دهد. تجلی کلمات محلی در این نوع (ژانر) شعری اجتناب‌ناپذیر است. استفاده از کلمات محلی در مجموعه شعر «آوای دریا مردان» من به حد وفور رسیده است و گاه غیرلازم است. شعرهای «دنیا اشتباه می‌کند» ضمن اینکه از «منطقه» گرایی درمی‌گذرد و «سرزمینی» است اما با نوعی روان‌شناسی تعبیه شده در این‌گونه شعرها برمی‌خوریم که از تعلقات «زیست منطقه‌ای» خبر می‌دهد: 1-غرقی‌ها مادرزاد از آب گرفته می‌شوند عمو! ، 2- ریگ برمی‌دارم / تف خرچنگ جمع می‌کنم / چه کاری بهتر از جمع کردن تف خرچنگ (ص 136).
 آقای باباچاهی به نظر می‌رسد که نمایشگاه سال 92 برای شما برکت داشت. پنج تا شش مجموعه تازه شعر! همه این کتاب‌ها محصول کارتان در سال 91 است؟
این برکت در پیوند با حرکت‌های به موقع ناشران من قابل اشاره است. به‌ویژه انتشارات «نگاه» که با دقت و سرعتی باورنکردنی دو مجموعه شعر تازه «باغ انار از این طرف است» و «در غارهای پر از نرگس» و همچنین جلد اول «مجموعه اشعار» مرا به نمایشگاه رساند. شور و اشتیاق این ناشر محترم مرا غافلگیر کرد. نشر «مروارید» نیز مثل همیشه حرفه‌ای‌بودن خودش را به من نشان داد. «به شیوه خودشان عاشق می‌شوند» (شعرهای عاشقانه) در روزهای نخست نمایشگاه با طرح جلد جذاب و قابل تاویل‌اش حی و حاضر بود. «دنیا اشتباه می‌کند» (نشر زاوش) قبل از نمایشگاه روانه بازار شد که صد آفرین! اما «بیا گوشماهی جمع کنیم» (نشر ثالث) به نمایشگاه نرسید. نرسیدن نوعی رسیدن است: به بازار کتاب که می‌رسد! و اما... این کتاب‌ها در طول سال 89 تا 91 نوشته و تدوین و در آستانه 92 تولید (منتشر) شدند! لابد باید اسپند دود کرد.
 

شعر عاشقانه، شعری ناب است


علی باباچاهی به بهانه انتشار کتاب «به شیوه خودشان عاشق می‌شوند» مطرح کرد:

«شعر عاشقانه، شعری ناب است»


علی باباچاهی به بهانه تازه‌ترین کتابش با نام «به شیوه خودشان عاشق می‌شوند» گفت: تصور عام و پیش پا افتاده‌ای از شعر عاشقانه وجود دارد که هر گونه متنی را که تداعی کننده روابط عاطفی بین جنس مذکر و مؤنث باشد، شعر عاشقانه می‌دانند اما من معتقدم که شعر عاشقانه، شعری ناب است.-
به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، باباچاهی درباره شعرهای این مجموعه که به تازگی از سوی انتشارات مروارید منتشر شده، گفت: این کتاب گزیده‌ای از حدود 12 مجموعه شعر من است که چاپ و گردآوری آن در وهله اول پیشنهاد ناشر بود. از سوی دیگر نیز من می‌خواستم متفاوت بودن شعرها را و نه لزوما بهتر بودنشان را نشان بدهم. به این معنا که حتی در مقدمه به ژانرهای مختلفی از شعر عاشقانه اشاره کرده‌ام و شعرهای این کتاب را با عنوان «گانگستری-عاشقانه» نام نهاده‌ام.

این شاعر اضافه کرد: اگرچه این عنوان در مورد همه شعرهای این کتاب صدق نمی‌کند، اما نشان می‌دهد که شعر عاشقانه در بسترهای تراژیک و اجتماعی، سیاسی قابل تصور است بی آن‌که به وجه غالب شعرها که عاشقانه است، ضربه‌ای وارد شود.

شاعر مجموعه شعر «دنیا اشتباه می‌کند» گفت: من در لحظه نوشتن چراغ قوه و نورافکنی بر خودم نمی‌تابانم. بنابراین اگر سیر تحولی آن چنان که مخاطب شعر حدس می‌زند در کارهای من وجود دارد، فرآیند زیستن مداوم هنری و خلق است.

علی باباچاهی در پاسخ به این پرسش که «با چه معیاری در مقدمه این کتاب گونه‌های شعر عاشقانه معاصر را سنجیده‌اید و بر عاشقانه‌های چندین شاعر نام و صفت‌هایی چون خرابات گرای، خیابانی، میخانه‌ای، رمانتیک، حماسی، تغزلی، نحوستیز یا ایدئولوژیک، عاشقانه گذاشته‌اید؟» افزود: این عناوین جنبه سلبی ندارند؛ چرا که یکی از کارهای من در طول حیات ادبی‌ام نقد و پژوهش ادبی است. بنابراین مشخص است که من مانند هر فرد حرفه‌ای دیگر، بر انواع و اقسام شعر معاصر آگاهی داشته باشم. به نظرم سابقه کاری من، این حق را به من می‌دهد که به ابداع عناوین برای جریان‌های شعری بپردازم. طبعا این عنوان‌ها خصوصیت‌های مشترک در یک گروه شعری را برجسته می‌کند.

کتاب «به شیوه خودشان عاشق می‌شوند» با شمارگان هزار و 100 نسخه و به قیمت هشت هزار و 800 تومان از سوی نشر مروارید منتشر شده است.

از این شاعر همچنین دو مجموعه «باغ انار از این طرف است» و «غارهای پر از نرگس» از سوی نشر نگاه منتشر شده است.

دو کتاب دیگر وی نیز با نام «دنیا اشتباه می‌کند» و «بیا گوش ماهی جمع کنیم» نیز از سوی نشر زاوش به چاپ رسیده است.


گفت‌وگو با علی باباچاهی پیرامون دنیا اشتباه می‌کند


«مصرف‌گرايي يك آيين شده است»
گفت‌وگو با علي باباچاهي؛ شاعر مجموعه شعر «دنيا اشتباه مي‌كند»
روزنامه اعتماد، مجتبا پورمحسن.




همه مي‌دانند كه هايدگر روي زبان صحبت‌هاي زيادي دارد. مثل اينكه زبان خانه وجود است يا در حوزه تملك زبان هستيم‌. اين توضيحاتي كه درباره ويژگي‌ شعرهاي زباني «دنيا اشتباه مي‌كند» هست با حرف‌هاي هايدگر كاري ندارد. اينجا بحث فلسفه آن فرد است. طنين‌هاي شعر من آيا فلسفه‌يي را ارائه مي‌كند؟ فلسفه به معناي نوعي تفكر مشخص نه در مايه فيلسوفي.

علي باباچاهي اين روزها در 71 سالگي پركارتر از هميشه در بازار كتاب شعر حضور دارد؛ آنقدر كه هرچقدر هم به حافظه‌ات ببالي، نمي‌تواني مطمئن باشي كه عنوان تمام آثار منتشر شده او در دو سال اخير را درست به ياد داشته باشي. شايد به همين دليل وقتي با او قرار مصاحبه گذاشتم، وقت خواست كه يك‌بار ديگر مجموعه شعر اخيرش «دنيا اشتباه مي‌كند» را به دقت بخواند. گفت‌وگو با او درباره اين كتاب را در زير مي‌خوانيد.


آقاي باباچاهي حالا دنيا چرا اشتباه مي‌كند؟

به اين دليل كه مردم اين روزها يك جورهايي غرق روزمرگي شده‌اند و مصرف‌گرايي به صورت آيين درآمده و در عين حال دنيا كه شامل همين مردم است خودش را محق مي‌داند كه حول محورهاي مصرف‌گرايي و ادعاهاي پوچ و مهمل بچرخد و چهره حق به جانبي به خودش گرفته كه من فكر مي‌كنم يكجورهايي بايد به دنيا يا به مردم دنيا بگويم كه دنيا اشتباه مي‌كند.

در كارهاي قبلي شما هم منقطع كردن جملات به عنوان يك شگرد ديده مي‌شد، اما به نظر مي‌رسد در مجموعه شعر «دنيا اشتباه مي‌كند» تلاش كرده‌ايد اين شگرد را از سطح جملات فراتر ببريد.

حقيقتا مساله‌يي كه در اينجا مرا به خودش متوجه كرد يكجوري انگار ‌قطعه‌قطعه‌شدن و ريتميك‌شدن عبارت‌ها، شطحياتي‌شدن - نه به معناي متافيزيكي - شطحياتي‌شدن زميني شعرهاي اين كتاب بود؛ انگار كلمات در ارتباط با نوعي موسيقي كه آميزه‌يي از افاعيل عروضي، وزن زبان و... است گاهي - البته اگر خودبيني در اين حرف نباشد – يك جاهايي آدم را از اين بابت متحير مي‌كند.

در وهله اول من اين نكته را ديدم. مثلا آنجا كه هست:

شب اندر شب

شب اندر شب

شب اندر شب

يك دلهره‌يي در اين واژه‌ها و عبارت‌هاست كه دلهره‌يي صرفا مضموني نيست. انگار اين دلهره به كلمات يا به آدم بخشيده شده تا اين طنين به گوش بخورد. حتي اين دلهره‌ها مي‌تواند نامريي و غيرمكشوف باشد بر شخص؛ اين طور به نظرم آمد. بعد من فكر كردم كه نكند اين خطر وجود داشته باشد كه اين خصوصيت محوري كار را به نخبه‌گرايي و فخامت اديبانه سمت دهد. اما خوشبختانه ديدم كه نه اين‌طور نيست؛ حتي در شعرهايي كه خيلي جدي و با همين خصوصيت شروع مي‌شوند اما به ناگهان زبان مي‌آيد و كلمات و اصطلاحات عاميانه كه اصطلاحا در شعر به آنها عناصر حاشيه‌يي مي‌گوييم سعي مي‌كنند خودشان را به همان وضعيتي برسانند كه گفتم، يعني در حقيقت با هم رفيق مي‌شوند.

مفاهيم اجتماعي- سياسي كه در اين كتاب مطرح كرده‌ايد در مقايسه با كتاب‌هاي ديگرتان خيلي بيشتر است. شايد اگر اين‌طور بگويم بهتر باشد كه نسبت به كتاب‌هاي ديگر در اين كتاب، كلمات بيشتري در اين معناها به كار رفته. نمي‌گويم شعرها اجتماعي- سياسي هستند. خودتان اين مساله را احساس كرده‌ايد؟

من ضمن اينكه در مصاحبه قبلي‌ام هم به شما گفته بودم خودآگاهي و ناآگاهي يعني هشياري و ناهشياري يا استشعار و عدم استشعار در پيوند با هم آدم را در لحظه نوشتن قرار مي‌دهند يا در لحظه نوشتن، شما آميزه‌يي از پيوند اينها هستيد. اين دروغ است كه گفته شود من از پيش هيچ اراده‌يي نداشته‌ام و دروغ هم هست اگر گفته شود كه من در لحظه نوشتن اراده به گفتن و نوشتن اينها كرده‌ام. البته حتما حمل بر خودخواهي نمي‌شود‌، چون آدم وقتي در دنياي به آن بزرگي‌ هست خجالت مي‌كشد خودخواهي كند، اما حقيقت اين است كه من آدمي هستم كه دوست ندارم خودم را تكرار كنم و هر كسي هم در پروسه تجربي‌اش از جايي به جاي ديگري مي‌رود و در عين حال تو نمي‌تواني خارج از زمان و مكان بيافريني حتي زماني كه داري يك اثر خودارجاع مي‌آفريني، داري واقعيتي مي‌آفريني كه اين واقعيت هم جزيي از واقعيات جهان مي‌شود يعني اين واقعيت هنري مي‌آيد و خودش را در كنار واقعيت‌هاي موجود قرار مي‌دهد. منظورم اين است كه حتي زماني كه شما كار خودارجاع مي‌نويسي و مثلا مصاديق بيروني را حذف مي‌كني در همان لحظه چه بسا در آن وجه ناخودآگاه شما درگيري‌ها، كابوس‌ها، روياها، تهديدها و شرارت‌هايي كه بر تو در سطح جهان تحميل شده به تو مي‌گويند بنويس. بنابراين من واقعا نمي‌دانم در چه لحظه‌يي چه نوشته‌ام يعني تصميم نگرفته‌ام كه در اين كتاب اين كار را بكنم اما بعد از اينكه اين كتاب چاپ شد و قرار مصاحبه با شما گذاشتم حداقل دو بار شعرهاي اين كتاب را با صداي نيمه‌بلند خواندم كه تمام زواياي آن گفته شود.

من معتقدم در هر كتابي از يك فرد (خودم) در مقايسه با كتاب ديگر بايد وقتي به حاصل كار نگاه مي‌كنيم ببينيم كه عنصر غالب كدام است؟ فكر مي‌كنم اگر توفيق همراه نويسنده يا شاعر باشد هر كدام از كتاب‌هايش بايد يك عنصر غالب داشته باشند و اين عناصر غالب بايد متفاوت از يكديگر باشند.

آنچه مسلم است شعرها روي زمين گفته شده‌اند يعني اگر هم بخواهند به آسمان بروند از زمين مي‌روند نه اينكه از آسمان بيايند بنابراين مثلا بايزيد بسطامي مي‌آيد و به زمين تف مي‌كند.

«ديد مرا و بايزيد بسطامي به زمين تف كرد» اينجا مي‌بينم كه هدف من در حقيقت اين نبوده كه شعر اجتماعي بگويم يا اينكه بخواهم شعر خود ارجاع گفته باشم و حتي تفكيك نمي‌كنم مثلا كه بگويم اين شعر سياسي است يا اجتماعي. مي‌دانيد در تمام كارهايي كه من در اين اواخر انجام داده‌ام انرژي خيال است كه به داد من ‌رسيده. اما شما الان مرا متوجه مي‌كنيد كه بله انگار خيلي به زمين نگاه كرده شده و جاهايي كه مي‌گويد:

«ديد مرا و خاموش كرد چراغ و در تاريكي به اهرام ثلاثه

پناه برد –

اعدامي نه،

نبود

دزديده بود بز گري

از گله‌ گري و

ديده بود

مرا»

در همين تكه از اعدام‌هايي كه در سطح جهان صورت مي‌گيرد ردي ديده مي‌شود، ولي تنها به امروز متصل نيست از اهرام ثلاثه مي‌آيد يعني زمان‌هاي مختلف، هميشه شقاوت در روي زمين بوده. اما رويكرد من در اينجا بيشتر رويكرد زيبايي‌شناسانه است، انگار من مي‌خواهم پر بكشم به يك جايي كه از نكبت لذت بيافرينم. ما داريم از شقاوت‌ها و نكبت‌هايي كه در سطح دنيا بر آدم‌ها مي‌گذرد لذت مي‌آفرينيم و شايد از يك جهتي ما خائن به مردم باشيم، چون آنها را تخدير مي‌كنيم بدون اينكه خودمان بخواهيم، با زيبايي‌هايي كه اجرا مي‌كنيم. اگر شما فكر مي‌كنيد كه اين مسائل در اين كتاب بيشتر است، خب به كتاب «هوش و حواس گل شب‌بو» نگاه كنيد، مي‌بينيد كه در آنجا هم خيلي از مسائل هست منتها با لاقيدي بيشتري. هم لاقيدي در جاري‌ شدن كلمات و نوشتار و عبور بيت‌ها و سطرهاست و هم لاقيدي‌ در مسائل جهاني. شايد اينجا قضيه يك مقدار جدي‌تر و عصبي‌تر به نظر بيايد. شايد طنزها عصبيت‌ها را نپوشانده‌اند.

طنز هم در كارهاي شما هميشه هست اما اينجا انگار شكل بازدارنده‌يي دارد انگار ترمزي است روي آن عصبانيت‌ها. يعني در مقابل آن فضاي عصباني بيشتر خودش را نشان مي‌دهد.

همان‌طور كه خود شما گفتيد از يك مقطعي طنزها بيشتر شروع مي‌شوند هر چقدر دنيا تراژيك‌تر مي‌شود. هرچقدر آدم‌ها بيشتر در جنگ‌هاي ناگهاني و ظالمانه قتل‌عام مي‌شوند و زير آوار مي‌مانند دقيقا در آنجا كه – اصطلاحي هست در بوشهر كه مي‌گويند عزاي دسته‌جمعي عين عروسي مي‌ماند – اوج مسائل تراژيك است به اينجا ختم مي‌شود. يعني از فرط شقه‌شقه‌شدن آدم‌ها در سطح جهان مثلا فروريختن ساختماني در بنگلادش تا تصادف يك اتو‌بوس با يك ميني‌بوس، بمباران‌هاي صدامي و قذافي‌گونه و‌... ‌‌شما چه سياسي باشيد چه نباشيد، به عنوان يك بشر در معرض اينها قرار مي‌گيريد بدون آنكه متوجه باشيد. ناخواسته و به دليل تجربه نوشتاري آدم به اينجا مي‌رسد كه مي‌تواند اين مسائل تراژيك را از راه طنز القا كند. منتها به نظر من طنز اينجا خيلي تلخ است.

بله به‌شدت تلخ است. مثلا در شعري مثل عدالت انگار مفاهيم بزرگي مثل عدالت را خيلي تخيلي مي‌بينيد و اندازه‌يي هجو هم در آن هست.

نمي‌بارد باران ولي

با دعاي تو ديگر

باران ولي

و چرخ‌هاي پنچرشده

با دعاي تو ولي

نه»

اينجا هم آن طنين‌ها هست و هم آن عشوه‌گري‌هاي كلامي و هم آن خصوصياتي كه گفتم. آدم فكر مي‌كند كه همين‌طور مي‌رود جلو يعني آدم فكر مي‌كند مبادا به جايي برسد كه به سخنوري بيفتد. اما مي‌بيني اين زبان كه اينجاست يا «من بقيه‌السيف ملخ‌هايي بودم كه دمشق را با عشق هم قافيه كرد.» كه در واقع اشاره به قحطي دمشق در گذشته دارد كه با گفتمان امروز پيوند پيدا كرده است. در شعرهايي از اين گونه كه گفتم روي پاشنه طنين و موسيقي و صاعقه‌وارگي فضايي مي‌چرخند، ناگهان مي‌بينيد كه از مك‌دونالد، غذاي تنوري، پاريس و بنگلادش صحبت مي‌شود و ناگهان آغازي از آن دست خود به خود به بازي گرفته مي‌شود. يعني متوقفش مي‌كند و مي‌گويد مواظب باش كه خيلي نچرخي. از طرفي دنياي امروز هم اين‌طور ايجاب مي‌كند.

همان هجوي كه اشاره كردم حتي درباره مفاهيمي بلند مثل عدالت آيا حاصل عصبانيت شما از دنياست؟ اين سركشي در شعرها وجود دارد.

اين البته استدلال شماست و خيلي هم خوب است و به من كمك مي‌كند، ولي در اين سال‌ها در كل كتاب‌هاي شعري كه از من چاپ شده و كم هم نبوده نگاه ‌كه مي‌كنم مي‌بينم كه فرديت به لحاظ منش در همه حفظ شده. منش به معناي طنازي در بيان و تغزل كه در بدترين و شقاوت‌بارترين وجوه از بين نمي‌رود. در هر صورت آنچه هست كار ما انگار مي‌گويد كه به هر حال مواظب باش كه جهان به سمت ديگري رفته، آشفتگي‌هاي بيشتري، ارتباطات بيشتري حتي سرعت ارتباط بيشتري، مثلا زنبوري در كراچي عطسه‌يي بكند ما اينجا صدايش را مي‌شنويم. جوهر انسان همان است همان منش آدم. انسان يك فرديت دارد و يك خلاقيت. فرديت اين است كه تو مشغله‌ات چيست؟ محورهاي تفكر تو چيست؟ منتها كاري كه بايد بشود اين است كه تو كتاب به كتاب با حفظ فردي‌ات نوع خلاقيت‌ات هم بايد نسبت به كارهاي قبلي‌ات متفاوت شود چون در غير اين صورت تو داري رونويسي مي‌كني. بنابراين بخش عمده ديگر خلاقيت است. يعني تو خودت هستي، در آينه خودت را مي‌بيني همان چشم و صورت، همان درون. اما چون يك تعهد هنري نسبت به خودت داري سعي مي‌كني كه تكرارها را به خواننده ندهي. كاري كه من كردم اين‌طور بوده. مثلا در كتاب‌هاي قبلي‌ام مثل «پيكاسو در هواي خليج فارس» ‌باز همين‌ها را دارد. مگر مسائل تيمارستاني مربوط به مسائل اجتماعي نيست؟ ديوانگاني كه علت ديوانگي‌شان شناخته شده نيست. يكي مثلا در زندان ابوقريب ديوانه شده، يكي در درگيري در دوره قاجار. به هر حال ما يك چيزي تحت عنوان تيمارستان در عصر مدرن داريم. اينها همان محورهايي هستند كه هميشگي‌اند. اين شما هستيد كه بايد تفاوت نگارش داشته باشيد. مثل پل سلان، كه او هم فجايع را نشان مي‌دهد. بعضي از منتقدين مي‌گويند كه

پل سلان از همان اردوگاه‌هاي كار اجباري و آشوويتسي‌ها و اينها مي‌گويد به هر حال رضايت آني هنرمند در لحظه حرف آخر را مي‌زند‌ و كاري‌اش هم نمي‌شود كرد. يعني مثلا وقتي كفش‌هاي كارگري ونگوگ را مي‌بينيد به هر حال يك واقعيت محتوم اجتماعي را مي‌گويد، ولي بايد به زيباترين نوع بيان كند. يا كارهاي پيكاسو؛ ورونيكا و وحشت‌ها و اضطراب‌ها، پيكاسو نقاش فيگوراتيو كه نبوده.

سوال ديگرم درباره ارجاعاتي است كه به متن‌هاي كلاسيك ادبي مي‌دهيد مثلا به شعر سعدي. ارجاع البته خيلي برجسته و آگاهانه است و خودتان به مخاطب مي‌گوييد كه داريد ارجاع مي‌دهيد.

همين مساله از لحاظ خواننده‌يي كه سنت‌هاي ادبي را نشناسد هم كاملا مشخص است چون با حروف برجسته آمده. اما در حقيقت هيچ عمدي در كار نبوده. چون من با ادبيات كلاسيك در ارتباطم. برخلاف جناب هوشنگ ايراني كه نيما را هم قبول نداشت (البته ارتعاش‌هايي كه به وجود آورد هشداردهنده بود) براي نثر كلاسيك فارسي يكجورهايي نماز ميت ‌خوانده مثل اينكه مي‌گويد نثر فارسي محلي از اعراب ندارد يعني فاقد انرژي است‌ و اين نشان مي‌دهد كه فرصت نكرده ادبيات فارسي را بخواند. اينكه آدم باهوش و فراستي بوده دليل نمي‌شود كه افرادي مثل منوچهر آتشي بگويند كه هوشنگ ايراني هم به ادبيات كلاسيك وارد است و هم نخستين شاعر پست‌مدرن ايران بوده. كه با اسناد و مدارك مي‌شود گفت نه، چون كسي كه سلاخ‌بلبل را مي‌نويسد و به مانيفستش عنوان سلاخ بلبل مي‌دهد، به تبعيت از همان خروس جنگي و خود خروس جنگي؛ ‌يكجوري فاشيستي‌بودن اين بيانيه را مي‌رساند. فاشيسم به اين دليل نكوهيده است كه گاه ناآگاهانه عمل مي‌كند. چيزي كه در كار من در اين كتاب هست با ادبيات كلاسيك گفتمان مي‌كند. به اين معنا كه مرگي وجود ندارد مرگ كه وجود نداشته باشد مي‌توانيم از امروز با هزارسال پيش دوره رودكي مكالمه برقرار كنيم اما چطور؟ آيا فقط به عنوان يك ادا و اطوار ادبي؟ نه، هرگز. اينكه تا چه اندازه توفيق به دست آمده به منتقدين مربوط مي‌شود، اما چيزي كه من مي‌گويم اين است كه كاري كه مي‌كنم خيلي فراگير شده و به صورت يك موج درآمده. اگر شما به كتاب‌هايي كه اخيرا چاپ شده از شاعراني كه ديگر جوان هم نيستند، نگاه كنيد، مثلا مجموعه شعري داريم كه هر دو سه صفحه يك سطر از شاعري كلاسيك مي‌آورد و تا آخر ادامه دارد و از پيش شما مي‌دانيد كي آورده مي‌شود. من فكر نمي‌كنم كه اين دوستان آنقدرها عاشق ادبيات كلاسيك در وجه راديكالش بوده باشند. اين هم نوعي اداي روشنفكرانه است و شايد بعدها در كارشان تصحيح شود. مذمت نمي‌كنم. اين به شكل جرياني درآمده مثلا همين ديروز بود كه يكي از من پرسيد: ‌شما «بسازم خنجري نيشش ز فولاد» را استفاده كرده‌يي يا نه؟‌ گفتم: ‌چطور؟‌ گفت: ‌آخر من يك كارهايي كرده‌ام‌ او غافل است از اينكه مهم نيست كه من استفاده كرده‌ام يا نه؟ شما داريد شگردربايي مي‌كنيد، بدون اينكه خودتان بدانيد و اسم اين را نمي‌شود گذاشت خلاقيت. البته قرار من بر اين نيست كه همچنان اين كار را ادامه دهم چون يك تجربه را وقتي بگذاري براي تمام عمرت، خواننده خسته مي‌شود و دستت را مي‌خواند و ذهن از فعاليت باز مي‌ماند. چرا؟ براي اينكه متكي به اين عصايي است كه از پيش آماده است بنابراين اين را بايد كنار بگذاري تا افق‌هاي جديدي ايجاد شود و هواي تازه‌يي به شما بخورد.

و اين تنه به دريافت هايدگري از زبان نمي‌زند؟

همه مي‌دانند كه هايدگر روي زبان صحبت‌هاي زيادي دارد. مثل اينكه زبان خانه وجود است يا در حوزه تملك زبان هستيم‌. اين توضيحاتي كه درباره ويژگي‌ شعرهاي زباني «دنيا اشتباه مي‌كند» هست با حرف‌هاي هايدگر كاري ندارد. اينجا بحث فلسفه آن فرد است. طنين‌هاي شعر من آيا فلسفه‌يي را ارائه مي‌كند؟ فلسفه به معناي نوعي تفكر مشخص نه در مايه فيلسوفي. من الزام به بركشيدن و ارتقاي زبان را مطرح مي‌كنم كه دقيقا منطبق با صحبت‌ هايدگر و نيچه نيست. نيچه مي‌گويد: صحبت‌كردن درباره زبان سخن گفتن درباره تفكر است. من اينجا از يك زبان شعر حرف مي‌زنم. ‌‌زبان به معناي مجموعه‌يي از تصاوير،

القائات‌ حسي، طنين موسيقايي و حيرت‌نمايي يا حيرت‌آفريني در اجرا مد نظرم است و نه چيزي كه اين دوستان مطرح مي‌كنند‌ و اين معناي فاصله‌ گرفتن يا نفي يا عبور عجولانه از گفته‌هاي اين متفكرين زباني نيست. من دارم وجه زباني مجموعه «دنيا اشتباه مي‌كند» را توضيح مي‌دهم.

در چند ماه اخير پركار بوده‌ايد، علاوه بر مجموعه شعر «دنيا اشتباه مي‌كند»، جلد اول مجموعه اشعار شما نيز منتشر شد. كلا گويا اقبال ناشران‌ به كتاب‌هاي شعر افزايش پيدا كرده.

بله، انتشار جلد اول مجموعه اشعارم مرهون همت آقاي رييس‌دانا، مدير انتشارات نگاه است كه با ديد حرفه‌يي خود كتاب را در كمترين زمان ممكن و با صرف هزينه بسيار به نمايشگاه كتاب رساند. همچنين اين نگاه درباره ديگر ناشران آثارم يعني نشر زاوش، ثالث و مرواريد صادق است. خوشبختانه ناشران امروز بيش از قبل ضرورت انتشار كتاب‌هاي شعر شاعران معاصر را درك كرده‌اند و اين را بايد به فال نيك گرفت.



این قیافه‌ی مشکوک در نشر ناکجا


«این قیافه‌ی مشکوک» در نشر «ناکجا»ی پاریس؛



دوستان خارج از ایران که مایل هستند دی‌وی‌دی کاملِ «این قیافه‌ی مشکوک»

(زندگی و شعر علی باباچاهی) را تهیّه کنند، می‌توانند از طریق وب‌سایت ناکجا به

آدرس زیر اقدام کنند:
                                           http://www.naakojaa.com/book/4052


رونمایی از مجموعه اشعار علی باباچاهی


نشست رونمایی از «مجموعه اشعار علی باباچاهی»

به‌همراه نگاهی به چهار مجموعه‌ی تازه منتشرشده‌ی شاعر؛

با حضور: مسعود احمدی، هرمز علی‌پور و علی باباچاهی.



دوشنبه، 30 اردیبهشت 92، ساعت 16 تا 18

کرج، چهارراه طالقانی، خیابان شهید بهشتی، بین دارایی و هلال‌احمر، شهر کتاب کرج.



شاعر از نگاه علی باباچاهی


علی باباچاهی معتقد است، شاعران باید به صورت مادرزادی شاعر باشند، اما تنها داشتن جنون شاعرانه به مجنونانه‌نویسی ختم نمی‌شود.

این شاعر در گفت‌وگویی با خبرنگار ادبیات خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، عنوان کرد: گاهی باید قدیمی فکر کرد؛ به این حرف قدیمی‌ها فکر کنید که می‌گفتند بعضی ذاتا شاعر هستند. من فکر می‌کنم شاعران باید به صورت مادرزادی شاعر باشند؛ یعنی شاعر باید وقتی هم که در گهواره جیغ می‌کشد، جیغش با جیغ بچه‌ی معمولی فرق داشته باشد. البته نباید این را مطلق انگاشت؛ به نظرم بعضی مواقع با داشتن فقط درصدی از استعداد شاعری هم می‌توان با استمرار در مطالعه و حفظ ظرفیت‌های انسانی، شاعر موفقی شد؛ چون صرف داشتن استعداد و حساسیت هنری، شاعر موفق به بار نمی‌آورد؛ مثلا گاهی اوقات من با آدم‌هایی مواجه می‌شوم که دیوانه‌های زیبایی هستند، اما حتا نمی‌توانند یک خط بنویسند؛ پس تنها داشتن جنون شاعرانه به مجنونانه‌نویسی ختم نمی‌شود.

او در ادامه با اشاره به تأثیر شعرهایش بر آثار برخی از شاعران جوان، گفت: از این بابت که پاره‌ای از دفترهای شعر از لحاظ لحن، شیوه و شگردهای شاعری، شبیه به کارهای من است، خوشحالم. تأثیرپذیری این شاعران از کارهای من یا رضا براهنی، یک امر عادی و طبیعی است؛ چرا که هر شاعر جوانی اگر این‌قدر حساسیت نداشته باشد که در مقطعی از زمان تحت تأثیر کسی قرار گیرد، آینده‌ی موفقی نخواهد داشت؛ چون فاقد حساسیت است، اما این شاعران باید هرچه زودتر خود را از زیر بار این جاذبه و تاثیرپذیری بیرون بیاورند. در عین حال باید گفت «جوجه را آخر پاییز می‌شمارند»؛ یعنی این‌که زمان در نهایت پاسخ خواهد داد که چه کسی برنده و چه کسی بازنده می‌شود.

باباچاهی افزود: درک تئوریک و مطالعه‌ی نظریه‌های نظریه‌پردازان بزرگ جهان به خودی خود نه تنها عیب نیست، بلکه حسن هم شمرده می‌شود، اما هر شاعری؛ چه جوان و چه پیر، نباید این نظریه‌ها را دربست بپذیرد؛ یعنی شاعر باید به یک نگاه انتقادی مجهز باشد که بداند کدام وجه از این دیدگاه‌ها را می‌توان «این‌جایی» کرد؛ به عبارت دیگر هم این مباحث تئوریک و هم هر نوع مطالعه‌ی دیگری در هر زمینه و از هر مکتبی، باید از صافی بومی‌گری بگذرد؛ یعنی مطالعات شاعر باید کتمان شده باشد، ردی از آن‌ها در اثر دیده نشود و این مطالعات جزو زیست هنری و حتا زیست حیاتی شاعر شده باشد.



نشست رونمایی دنیا اشتباه می‌کُند

 


نشست رونمایی، نقد و بررسی مجموعه شعر «دنـیـا اشتـبـاه می‌کُـند» 


با حضور شاعر؛ «علـی بـابـاچـاهی»، منتقدین و اهالی شعر و ادب


 

 

 

دوشنبه، 9 اردی‌بهشت، ساعت 15 الی 17

کرج، جهان‌شهر، بلوار جمهوری، روبه‌روی باغ فاتح،

طبقه‌ی بالای شیرینی دی، کافه دی، 34483550-026

 


ارایه تازه‌ترین کتاب‌های شعر علی باباچاهی در نمایشگاه کتاب ۱۳۹۲


 

«باغ انار از این طرف است»، «در غارهای پر از نرگس»، «بیا گوش ماهی جمع کنیم»، «دنیا اشتباه می‌کند»، «به شیوه خودشان عاشق می‌شوند» و «مجموعه اشعار علی باباچاهی» نام 6 کتاب تازه شعر علی باباچاهی است که به زودی منتشر و برای نخستین بار در نمایشگاه کتاب امسال ارایه می‌شوند.-
 
به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، باباچاهی درباره کتاب‌های تازه‌اش توضیح داد: کتاب «باغ انار از این طرف است» از سوی نشر نگاه ارایه می‌شود. این کتاب حدود 180 صفحه دارد و دربرگیرنده شعرهایی است که در سال‌های 90 و 91 سروده شده‌اند. 
       

وی درباره اختصاصات مشترک آثارش گفت: ویژگی کتاب‌های من این است که از لحاظ زبانی مانند حلقه‌هایی به یکدیگر متصل هستند. این شعرها در مواردی فرهنگ کلاسیک و گوشه‌هایی از سنت را برای مخاطب ایرانی به یاد می‌آورند، گاه با آن‌ها بازی می‌کنند و بخش‌هایی از فرهنگ را که به ظاهر خاموش است، احیا می‌کند.
 
این شاعر اضافه کرد: کتاب «در غارهای پر از نرگس» را نیز نشر نگاه چاپ خواهد کرد. در کتاب «بیا گوش ماهی جمع کنیم» نیز همراه مجموعه شعر، مصاحبه‌ای با من که ضمیمه این کتاب شده، توسط نشر ثالث برای ارایه در نمایشگاه کتاب منتشر می‌شود. مجموعه شعر «دنیا اشتباه می‌کند» نیز برای مخاطبان شعر امروز ایران در آستانه چاپ است. «به شیوه خودشان عاشق می‌شوند» نیز کتابی است که با مقدمه‌ای درباره اشعار عاشقانه از سوی انتشارات مروارید چاپ می‌شود. 
باباچاهی درباره کتاب اخیر گفت: وجه غالب این کتاب یک جور قدسیت یافتن در زبان است، به این معنا که سطرها، عبارت‌ها و بندهای شعر در پی جذب آهنگین هستند. 

همچنین کتابی با نام «مجموعه اشعار علی باباچاهی» نیز برای نخستین بار در 1050 صفحه از سوی نشر نگاه منتشر خواهد شد.