از شعر متفاوت تا شعر متفاوط

ديدگاه
از شعر متفاوت تا شعر متفاوط
علي باباچاهي
فرض ما اين است كه درك مقوله يا وضعيت پست مدرن، امري اجتناب ناپذير است. فرض ديگر ما بر اين موضوع متكي است كه مقولهي مورد نظر در شرق و غرب با برخوردهاي سلبي و ثبوتي مواجه بوده و هست. به هرصورت برخي بر اين باورند كه پست مدرنسيم را بايد نقد مدرنيته، بحراني تكميل كنندهي پروژهي نيمه تمام مدرنيته، آخرين مرحله و پايان عمر مدرنيته، پايان عصر نو و ... به حساب آورد.
گاه نيز پست مدرنيته را مرحله اي فراتر از مدرنيته دانسته اند: «عصر ظهوركامپيوترها، عصر تكنولوژيهاي پيشرفته، عصر اطلاعات، عصر رسانه ها»! خلاصه اين كه پست مدرنيته را به سختي بيانگر عصر يا دوره اي جديد دانسته اند كه به دنبال مدرن آمده». از اين رو توالي تاريخي و زماني را امر چندان تعيين كننده اي در تعريف و تشخيص پست مدرنيته به حساب نميآورند.
از ته تورات
مامور شهرداری از اینکه خودش را گره نزده به چوبه ی دار
کمی شرمسار بود
- چرا نزند ؟
- پس بزند ؟
بیخ گوش عین موش کوری که کنار خیابان
پهن کرده بود بساطش را
گفتم : بکش - برو / نه اینتکه خجالت
کشید / و با راه رفت
و من به جای - برای او بودن اینکه بیفتم
افتادم در ته چاهی که فقط برای خودم
کندم سرم را گذاشتم کف دستم که فهمیدم بدون عاشق بودن هم
شاعر 24 عیاری هستم
تو می تونی دیگه با اسب آبی به دریاچه ی قو هم بروی
کنسرت های بدون من اگرچه برای تو طعم خزه های دریا را دارند
نقشه ای هم برای سالن رقصی کشیده ام که نپرس !
تا تو فقط روی صحنه برقصی
و من فقط - فقط برای تو کف بزنم
اما با فکر خرت و پرت های به جا مانده از آن دستفروش اول صبح چه کنم
که مرا میپیچاند در گردبادی که اسم روزمره اش
سه چار قطره اشک ناقابل است
و برای او که از قضا عصای سفیدش را جا نگذاشته
و اول شب / برای او چه فرق می کند ؟
به خانه پا گذاشته / چه قدر باید گریه نکنم ؟
چه اتفاق های سفید و سیاهی که سططح شهر را می پوشانند از شبیه پوست پلنگ
تا ما ادای عاشق هایی در بیاوریم که درخت چنار را بر طناب دار
و ترجیح می دهند ناظر اتفاق های نیفتاده ای باشند که هر روز صبح
اتفاقا بر صحنه حاضرند
دستفروشان میخکوب شده بر کناره ی دیوار
گرد فروشان چرا پا به فرار
نوار فروشانی که بوی خلاف و خیارشور می دهند
و شاخ نبات هایی که در کار خیر استخاره چرا ؟
خیابان ماند و من ماندم
رد شدم از چشم کور دستفروشی که مرا می پیچاند هنوز هم در گردبادی
که در گلویم گیر کرده
و رسیدم به تو که می خواهی با مرگ موش از هوش بروی در عزای برای من
- حتما !
تو را سر راه پیدا نکرده ام که بفروشمت به یه دونه انار / دو دونه انار
ای پسرک بومی !
تو پسر مادرم بودی ای کاش که یواش یواش می بردمت به خانه
و شانه می کردم موهای نه دیگر جوگندمی ات را
فلفل نبین چه ریزه
من در نقش چار دختر رعنا با دو دست خودم در چار گوشه ی تابوتت مخفی می شوم
و به هیچ عنکبوتی اجازه نمی دم که / خانم ! اجازه ؟
قبرهای دو طبقه هم که رو به بهشت باز می شوند
راوی بعد از سکوت :
راستی این شاعران چند شقه چه طور از تیمارستان ها / و دکه های قصابی
سر در می آورند
اما از فکرخای پخش و پلا شده شان / اصلا
پس عجیب نیست که من
در یک دقیقه / نه اینکه دقیقا
هم با چند دانه انار سنگسارت کنم
و هم نثارت کنم شیر مادرم را
که ای کاش دختر مادرم بودی که
......
۲
عاشقانه - گانگستری
اسلحه ور رفتن هم بی فایده ست / وقتی که تو نباشی
و کشیدن ماشه / تیز کردن چاقو
بریدن با سیم گلوی گروگان کم سن و سالی که
ترس را هم خوب تلفظ نمی کند
در ته چشمان خون گرفته ی من / واقعا ؟
سرقت اموال پیرزنی که تصادفا اسم تو را بر خودش
و آسمان را هم طاقباز گذاشته
که در روز روشن / وقتی که تو نباشی مخصوصا
تهوع آور است جنایت
بر هر سنگی که سقوط کنم
به کوه بزنم که بخشی از دریا آتش بگیرد هم / بی تو
نارنجکی به خودم ببندم و / بی فایده ست
تهمت اینکهنیمی از کره ی جغرافیای روی میز را شخصا
و منفجر کرده ام بقیه ی مین هایی که شب های آبادان را فقط
به جهنمی از بهشت بدل می کند
بی فایده ست بی تو
وقتی که نباشی تو / جهنم هم بی فایده است
هیچ ندارم دل و دماغ اینکه شما را به انفرادی با رؤیاهای شاقه
و محکوم کنم دزد به کاهدانی که شعرهای مرا
به سه مالخر همین دور و بر فروخته اند
و یا چارپایه را از زیر پای فرقی که نمی کند پس بزنم
تا طناب دار ./ شیرین تر از زهرمار
با گلوی هر که / و از هر کجا
کاری کند / دیگه چه کاری ؟
تیر خلاص ؟
یا آخرین گره ای که جمع و جور کند هوش و حواس
آدم اعدامی را
این صحنه های خنده آور البته که با تو
بی تو که بی فایده ست
با دست بسته بی فایده ست اگر که باز / بی تو
تکیه به جای بزرگان بزنم که آخر کار فقط تکیه به دیوار می زنند
و سلول هایشان را هم که به رایگان به این و آن
خب دیگه شلیک می کنید / یا بپرم از خواب ؟
تختخواب زندان هم گنجایش خواب های زیادی دارد
مردن بی تو / و خوردن یک قاچ خربزه حتی بی فایده ست
قول داده ایم / قبول ؟
...........
۳
از اینجا به بعد
و از اینجا به بعد بود که انگشت نما شدی به جرقه زدن
لخت و عور آتشی که محاصره ات کرده بود
دیوانه ی مادرزادی بودی که در تنه ی نخلی دراز
دراز به دراز قد کشیده بودی :
- سنش بزن / نمی رسه !
بنگش بزن / نمی رسه !
بعد میکروفن های قد کشیده و روزنامه های کودن قد کوتاه
تو را هو کردند
و خروس های اخته - سگ های به چه معنا / تیز
با قدقد از هر چه طور و عو عو از هر چرا
تو را / و نه یک بار
بیا برویم از این ولایت / برویم ؟
و تو سر از پرانتزی در آوردی که غفط یک تختخواب فلزی
و داشت اسباب بزرگی را برای تو در اتاق عمل
و دور از چشم اهل نظر آماده / و می کرد تیز چاقوی جراحی را
با شوک از سر گرفته تا نوک پا را
تکیه به جای مجانین ؟
سنگش بزن / نمی رسه
بنگش بزن / نمی رسه !
- اره ؟
فقط چند سانت
تا مچ پای تو را اگر چه کمی کوتاه
کاری کنیم تاکوتوله های از هر طرف
برای تو کف بزنند
- قد کشیدن بیجا چرا ؟
اما پشت سر این مرده های از همه جور / از همه ناجورتر
حرفی اگر
و سرتان را هم بهسنگی نمی زدید که خطوطی عجیب بر آن حک شده ست
قطعا / نه که او زنده به گور
نه گور تو را / دراز به دراز به اسم او می کردند
و نه اینکه شما / یکجا آنقدر قد می کشیدید
که سرتان را به سنگی بزنید / که بی شک
خطوطی عجیب بر آن حک شده ست
غروب با دل من ميوزد!
زندگی، شعر و دیدگاه علی باباچاهی، شاعر
من در اين سالهاخواب كمال و جمال كلمات شعرم را بارها ديده ام، من فكر ميكنم كه طور ديگري فكر ميكنم
چشمم كه به خشكي افتاد لابد از آب دريا پريده بودم بيرون، با كشتي آمده بوديم از «كنگان»، تا «جلالي» كه روستايي ساحلي بود/ هست در بوشهر. پدربزرگ مادري ام به بدرقهي ما آمده بود. صبح بود يا عصر؟ نميدانم! شايد هم غروب بوده باشد:
غروب با دل من می وزد