مجتبا صولت‌پور

هزارکتاب: در آستانه‌ی نوروز گفت‌وگویی داشته‌ایم با علی باباچاهی درباره‌ی سیر آثار و خوانش خاص شعرهایش.

چه‌گونه با ‌شعر متفاوت‌ و ‌شعر در وضعیتی دیگر‌ کنار آمدید؟ تا حالا بحث‌های زیادی شده که تکلیف مخاطب با چنین شعری چه‌گونه است. که البته تکلیف‌اش واقعا معلوم است. اما تکلیف خودتان چی؟ منظورم زمانی‌ست که سرایش این‌گونه شعر را تازه آغاز کرده بودید.

مهم این‌ست که تکلیف خواننده با این شعر روشن باشد‌ که می‌گویید هست. پس ملالی در کار نیست. ‌شعر در وضعیت دیگر‌ در پیوند با وضعیت تاریخی/ فرهنگی دیگری- مختصرا با نفی باورمداری- قابل درک است. قضیه این‌طوری شروع شد که من ناظر بر‌ و‌ حاضر در متنِ زمین‌لرزه‌ای بودم که ایدئولوژی‌های ظاهرا رهایی‌بخش را از بیخ‌و‌بن برکند. اسناد و مدراک محرمانه از لابیرنت‌های کا.گ.ب جلوی چشم نامحرمان (!) قرار گرفت و دیدیم که تعداد تبعیدی‌ها و زندانی‌ها و قربانی‌های شوروی سابق از حد فزون است. و ناگهان فرو ریخت دیواری در برلین، که لنین هم خواب‌اش را نمی‌دید. استالین را که از کنار لنینِ در خاک خفته جدا کردند و چهره‌ی عالی‌جنابان خاکستری که عیان گردید، شعار ‌پرولتاریای جهان متحد شوید کم‌رنگ شد. نورافکن‌های نوید‌بخش به پت‌پت افتادند. از این پس حقایق با روایت‌های مختلفی هم‌راه گردید. حقیقت به روایتِ کافکا و بکت و‌... موضوعیت پیدا کرد. پاسترناگ و پروست هر یک راوی روایت‌هایی شدند که ناظر بر ساحتِ جامعه‌شناسی و روان‌شناسیِ جدیدی بود. تفکر حاکم بر جهان، که شکافی عمیق برداشت، مطالعه‌ی انتقادی متون (و حقایق) مقتدر ضرورت یافت. فوکو به مطالعه‌ی قدرت‌ها شتافت. عنصر قدرت در گفتمان‌ها، قدرت در مطالعه‌ی متون عاشقانه و... مورد بررسی انتقادی قرار گرفت و بدین‌گونه بود که شد وَ شدم آن‌چنان که شدم این!

ادبیات براندازی هم که کنار رفت، شعر، ‌زبان‌ دیگری طلبید؛ زبانی (تفکری) که جزمیت‌ها از جمله اراده‌ی معطوف به قدرت را در شعر مدرن ما به چالش می‌گرفت.

 

آیا می‌توان کتاب‌های‌تان را ادامه‌ی منطقی یکدیگر دانست؟ به‌طور کلی، آیا می‌شود از عباراتی مثل ‌سیر‌و‌گذر منطقی‌ دربرخورد با آثارتان استفاده کرد؟

وقتی قرار است هیچ ‌«منطق»‌ی را منطقی ندانی، منطق‌گریزی می‌شود نوعی منطق!

اگر منظورتان ورق خوردن‌های ناگهانی مجموعه‌شعر‌های من است،خب! این کار‌ها هم منطقِ ظاهرا غیر منطقی خودش را دارد. جریان‌سازی که دولا‌دولا نمی‌شود! سیرِ تاریخ را هم قرار نیست به گونه‌ای سلسله‌مراتبی دنبال کرد. هیچ انقلابی از پیش خبر نمی‌دهد، هر چند دالِ بر شواهدی محتمل باشد- جنبش‌ها که هرگز! جنبش مردم تونس و بعدا مصر ناگهان شعله‌ور شد- الا ای یوسف مصری که یارانت برفت از یاد! بگذریم... همیشه از یک‌جا شروع می‌شود. دیوانه‌نگاری‌های من از جایی شروع شده لابد! از کجا و چرا؟‌- چه فرقی می‌کند. بر هم زدنِ گفت و صوت و‌... که با اجازه‌ی معلم ادبیات «نحوی»‌- و نه محوی!- صورت نمی‌گیرد.

 

معمولا نظراتی در باب سخت‌خوان بودن شعر‌های شما می‌شنویم. با این‌که نظر من کاملا خلاف چنین چیزی‌ست، اما گاهی‌که شعرهای شما را با صدای بلند می‌خوانم، به نفس‌نفس می‌افتم. و این بیش‌تر از این‌که به سیگار‌های شب پیش برگردد، به ریتم سریع و جملات طویل شعرهای‌تان مربوط می‌شود. بهترین خوانشی که از شعر‌های شما شنیده‌ام، خوانشِ خود شما بوده است. چه‌طور می‌شود این خوانش را تعمیم داد و به‌طور کلی، خوانش شعر‌های‌تان را چه‌گونه معنا می‌کنید؟ چرا که کسانی را می‌بینم که با شعرهای‌تان ارتباط برقرار نمی‌کنند، فقط به این دلیل که خوانشِ صحیح چنین شعر متفاوتی را بلد نیستند، و شعر شما را همان‌جور می‌خوانند، که مثلا شعر فروغ را.

فکر نمی‌کنم شعر‌هایم چندان سخت‌خوان باشند، یا سگ‌جان! احتمالا قدرتی‌که مورد بحثِ فوکوست، در قرائت شعر معاصر رسوخ کرده است. می‌بینیم که مخاطب شعر امروز خواسته یا ناخواسته زیر سلطه‌ی دو نوع خوانش شعری قرار گرفته است. خوانش ‌حنجره‌ای‌ که با ابهت و جبروت و والامقامی هم‌راه است که متعلق به شاملوست، و دیگر خوانش‌پنجره‌ای‌‌ست، که خواننده‌ی شعر معمولا روبه‌روی شاعر می‌نشیند و گذر عابران- آحاد، اشیاء، عبارات و ...- را به عینه می‌بیند. نوع دوم به فروغ فرخ‌زاد ارتباط پیدا می‌کند. به بیان دیگر، ثنویت‌گراییِ مورد انکارِ دریدا بر خوانش شعر معاصر، دو چشم‌انداز را فرادیدِ مخاطب قرار می‌دهد. همیشه اما این‌طور نیست و یا نباید باشد، که این «طور» فقط، طورِ حاکم تلقی شود...  

 

توضیح بیش‌تری اگر بدهید، مسئله برای خواننده روشن‌تر می‌شود.

ببینید! بحث بهتری و برتری و برترتری در کار نیست! با حلوا‌حلوا کردن دهن چه کسی شیرین شده؟ اما در مَثَل شعر‌های نیما در اوزانی قابل انتظار که سخت متکی به سنت وزن شعر فارسی‌ست نوشته شده. شعر فروغ از تلفیق کج‌دار و مریز دو وزن- مجتث و مضارع- ساخته و پرداخته شده است. یدالله رویایی انعطاف مختصری به وزن شعرش می‌دهد و شعرهای رضا براهنی نیز متکی‌ست به دو وزن. کاری که فروغ هم انجام داده است. و اما... ناله‌ها از اینجا شروع می‌شود! شق‌القمری در این مورد انجام نداده‌ایم. تافته‌ی جدابافته هم که نیست! راست‌اش تافته‌های جدابافته را گذاشته‌ام کنار هم‌ و با هم درآمیخته‌ام. به چندین وزن در شعرهایم آن‌چنان انعطافی داده‌ام که ریتمِ شعر (موسیقی زبان؟) نیز به عنوان امکانات موسیقایی شعر به کار گرفته شده. بر این اوزان مراقبت کرده‌ام تا این وزن‌ها هر یک ساز جداگانه‌ای نزنند که مایه‌ی آبروریزی شود. انگار که نوای قمری و قناری و آوای کلاغ و زوزه‌ی گرگ را در هم بیامیزیم. عجایب خلقتی می‌شود. مگر نه؟ بالاخره یک بنده خدایی هر چند وقت یک‌بار باید پاره‌سنگی در چاهی بیاندازد که صد عاقل... به هر صورت، به هم‌صدایی و هم‌نشینی اوزان افاعیلی و وزن زبان و ... می‌گوییم «وزن مرکب».


امکان‌اش هست یک نمونه ارائه بدهید؟

حکم آن‌چه که تو فرمایی...! وظیفه‌ی خواننده این نیست که ذره‌بین بردارد و مثلا... نه! اصلا. اما اهل‌فن می‌دانند چه‌طور سه بیت اول شعری که می‌آورم را با بیت‌های بعدی (که مغایرت افاعیلی با این سه بیت (سطر) دارند) در هم آمیزند، به شکلی که تفاوت وزن کلی شعر احساس نشود. این را هم بگویم که این‌گونه نوشتن ملکه‌ی ذهن من شده و به شعر فارسی اگر نگوییم خیانت، بی‌وفایی می‌کند. خب دیگه!

دوش    دوش    دوش

دوش که تو زودتر از رازقیا    سوسنیا آمده بودی    ولی

رفتنیا   دوش‌دوش   هیچ نپرسیدنیا   کی مرده کی بجاست؟   علی!

موش مرده‌ای که خودش را به موش‌مردگی زده بود

به خواهرم عاشقانگیا گفته بود         دوش‌دوش

دیوار گوش هم که ندشته باشد...‌ (فقط از پریان...‌ ص 101)

و از این لاف و گزاف‌ها...! چه کسی باور می‌کند؟!