شعرخوانی و سخنرانی علی باباچاهی

نشست شعرخوانی و سخنرانی «علی باباچاهی» در «انجمن ادبی آفاق»



جمعه 31 خرداد 1392، ساعت 5:30 عصر
45 متری رسالت(شرق)، جنب مجتمع دنیای نور، خیابان شهید کرد، کوچه‌ی اسلامی، پلاک 3، واحد 2.

نوری


نوری*

 

با آفتاب به گردش می‌رود و    قایق‌سواری می‌کند

نگاهی به دریا می‌اندازد

به خانه برمی‌گردد

چه نوری دارد آدم در غروب!

 

آدمِ از نور    با تاریکی قهر نیست

به گردش می‌رود و     دور می‌زند اطراف را

ماه را به رسمیّت می‌شناسد و

                                 به خانه برمی‌گردد

شخص زریّن    اکتساب نورانیّت

به خواب می‌روم و از مناظر نورانی     جسمیّت پیدا می‌کنم و

                                                                 به خانه برمی‌گردم

اختراع قلاب    سیب را چرا به دلهره انداخت

و آدم را به سراندیب؟

دویست‌سال گریه کردم و1       تیغِ ماهی از گلویم

                                               بیرون نجست

با چشم‌های حوّا به تضرع افتادم    به دنده‌ی چپ   

                                                       به چه کنم

به فکرِ یکی از پسرانم هستم که فاقد نورانیّت بودــــ

                                                  به خانه برمی‌گردم

 

این شمع‌های پراکنده را برای چه کسانی

                                            روشن کرده‌‌اند؟

                                                           در    این هوا؟

برای چه کسانی

در این هوا؟

 

 

                                                                   خردادماه 1391




1. با «قصص‌الانبیاء».

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*از مجموعه‌ی «باغ انار از این‌طرف است» / انتشارات نگاه / 1392



نم‌نم بارانم در غارهای پُر از نرگس


«نم‌نم بارانم در غارهای پُر از نرگس»

تأمّلی بر آخرین دفتر شعر علی باباچاهی؛ «در غارهای پُر از نرگس»1

_ وحید علیزاده رزازی_


روزنامه شرق



شعر فارسی امروز دقیقاً چه هست و چه نیست؟ چه بود و چه می‌شود؟ از دیدگاه عرصه‌ی عمومی، شعر معاصر بعد از نیما چه کرده؟ چه نکرده؟ این پرسش‌ها  و پرسش‌هایی از این‌دست طی این سال‌ها با چاپ و نشر هر دفتر شعری دامن‌گیر فکر می‌شود. یا دیگر سؤالِ اساسی این‌که چرا غالبِ شاعران هم‌عصر ما، شعر را به‌ماهو شعر می‌نویسند/ می‌سازند؟ یا بهتر بگویم؛ چرا ما سال‌هاست کم‌تر شاعری این‌جایی و اکنونی داشته‌ایم؛ شاعری چون «هولدرلین» که «هایدگر» معتقد بود او شاعری‌ست که در مقامِ «اکنون» می‌سراید؟ از هایدگر هم که جلوتر می‌آییم و از شعر آن‌عصر که می‌گذریم، می‌خوانیم و می‌یابیم که دیگر متن را لزوماً دال‌ها نمی‌سازند. آن دالِ خودرأیی که هم‌بسته‌ی استعاره و مدلولِ هرجایی‌اش سال‌هاست اتوریته‌اش را در شعر فارسی به‌رُخ کشیده. و سؤال‌هایی از این‌دست که سعی می‌کنم در ادامه برای آن‌ها پاسخ‌هایی هرچند خُرد پیدا کنم.

علی باباچاهی ظرف این سال‌ها شاعرِ پُر کار و پُر بالا و پایینی بوده است. شاعری در نوسان و در بسامدِ کلمه. او در دهه‌ی هفتاد با «نم‌نم بارانم» گسستی حالا اگر نگوییم در تمامیّتِ شعر پیرامون خودش، بل در نهاد خود و شعرش پدیدار می‌آورد. از تئوری‌های خوانده و اغلب وارداتی چیزهایی را وارد شعرش می‌کند که جواب می‌گیرد و آن دفتر جزء پرحرف و حدیث‌ترین کتاب‌هایی‌ست که آن سال‌ها منتشر می‌شود. بعد از نم‌نم‌ بارانم این سازوکار ادامه می‌یابد تا به امروز و آخرین دفتر شعرش یعنی «در غارهای پر از نرگس». هم‌زمان با این آخری، دو مجموعه‌ی دیگر شامل «باغ انار از این‌طرف است» و «دنیا اشتباه می‌کند» را هم در پیش‌خوان دارد. امّا چرا باید حالا و با قیدِ دوفوریّت از «غارهای پر از نرگس» نوشت و آن‌دو دیگر را به زمانی دیگر وانهاد؟ پاسخ این‌ست که به‌گمان من، باباچاهی در «غارهای پر از نرگس» عیناً دچارِ گسستی هم‌سان آن رخ‌دادی شده‌ است که ردّش را تنها در «نم‌نم بارانم» سراغ داریم و نه هیچ‌جا و هیچ مجموعه‌ی دیگرش. به‌عبارت دیگر شاعری که زمانی خودش را عطف به «نم‌نم بارانم» و جد و جهدهای آن شعرها، اصطلاحاً شاعر «در وضعیّت دیگر» و یا «پست‌مدرن» می‌نامید، امروز و در مجموعه‌ی آخرش رفتاری «پسا پست‌مدرنیستی» با زبان دارد. رفتاری که شکافی عمیق در بطن خودش ایجاد می‌کند. در جای‌جای این دفتر شاهد جلوه‌گری سطرهایی پُردامنه و به‌شدّت غیراستعاری و فزاینده هستیم که رو به ایستایی ندارد. هی درحال زمین‌خوردن و بلندشدن‌ هستند این سطور. بودن‌شان با نبودن‌شان هم‌بسته نیست. دقیقاً مصداق شاعری که حتّی وقتی هیچ شعری ارائه نمی‌کند، باز هم در سرتاسرِ کالبدش شاعر است. شاید ناممکن بودنِ ناشاعری! وقتی در شعر «نهایت کار» می‌نویسد: «خاطره‌کاری! / می‌کاریم و / درو نمی‌کنیم/ فرّار و پراکنده‌اند خاطره‌ها... و ترکِ عادت/ عادتِ من شده بود.» (ص82، در غارهای...) به‌نوعی مانیفست مؤلف را یکسر امر دیگری می‌یابیم. شاعر دیگر هم‌چون انبوه شعرهای هشتادی به‌بعد، درصدد نسخه‌پیچی برای مخاطب نیست. و اساساً معتقدم شاعرِ نسخه‌پیچ، شاعرِ بدی‌ست. شاعرِ بلاهت‌پروری‌ست که بلاهت را در روکش بلاغت جا می‌زند. به‌سان دکتری که درد را فقط به‌اندازه لایه‌ی بیرونی درد می‌فهمد و هیچ‌کاری با وَر رفتن درون‌ماندگاری درد ندارد. نسخه‌ می‌پیچد، اقتصادی هم می‌پیچد! شعرِ شاعرِ نسخه‌پیچ آن درون‌ماندگاری‌ای که ربطی به شعر مؤلف‌محورانه (دکترمحورانه؟) و استادمآبانه ندارد را ندارد. امّا «در غارهای پر از نرگس» با شعرهایی طرفیم که دیگر سوژه‌ای در کاربست‌اش نیست. سراسرْ جمع است، جمع‌هایی انشعاب‌یافته که سرهم‌بندی‌ شده‌اند تا «بشوند». فکر می‌کنم باباچاهی در این دفتر به‌درستی از مفهومِ «بودن»ِ شعر عبور می‌کند و تمام پشتوانه‌ی ادبی‌اش را در قمارِ «شدنِ» شعر شرط‌بندی می‌کند: «سرِ یاری ندارند اطرافیانِ ما که بگذارند/ بدونِ ضمائم تجربه کنیم/ تنهایی را تجربه کنیم/ تجربه را تجربه کنیم.» (ص119). این «تجربه‌کردنِ تجربه» دقیقاً حلقه‌ی مفقوده‌ی آن پرسش‌های نخستین این مقال است. آن هست‌ها و نیست‌ها. جوابِ آن دال‌بازی‌های معناسالار ، استعاره‌های توخالی و کِشدار. راهِ برون‌رفت آن‌دست محافظه‌کاری‌هایی که مجالِ سلام دادن به غیریّت را در خود کُشته‌ و به «از پیش‌موجودها» دل‌بسته است. هیچ «ناموجودی» در شعرِ نسخه‌پیچ اجازه‌ی ورود ندارد. اصلاً و ابدا به قلمروزدایی مرزهای شعر فکر نمی‌کند. امّا در این میان علی باباچاهی نشان داده است که در کار است که کاری بکند در این میان‌مایه‌گی. حال میزان موفقیّت این کوشش‌ها امری علی‌السویه است که قطعاً زمان می‌خواهد و کمی اَمان! معتقدم که عبور از استعاره برای شاعر امروز گذارِ ویران‌گری‌ست که البّته با فروکش کردن غبارِ ریز‌شعرها، به‌ثمر می‌نشیند. چه که اگر «کافکا» را قبول! داشته باشیم، او نیز همین را می‌گوید. هم‌او که در جایی (یادداشت‌های روزانه‌اش، 1921) می‌نویسد: «استعاره یکی از آن چیزهایی‌ست که مرا از ادبیّات نااُمید می‌کند.» و باباچاهی می‌نویسد: «وقت آن نیست که با استعاره عروسی کنم/ آدمِ بچّه‌دار باید حدس بزند کلمات/ چه توقّعی دارند از او» (ص81) یا «مستعمره‌ی نور نیستم/ استعاره‌گرا نیز...» (ص128).

در «غارهای پر از نرگس» همه‌چیز به سمت ویرانی و اسقاطی‌شدنِ نرگسی‌ها شدّت می‌یابد. گزاره‌های اشتدادی (درون‌گستر) به‌معنای دُلوزی آن در غالبِ شعرهای مجموعه کار می‌کند. دقیقاً ما با چیزی روبه‌رو می‌شویم که فقط وقتی معنا به‌طرز فعّالانه‌ای خنثی‌سازی شده باشد، می‌شود به آن رسید و نه صرفاً بی‌معنایی صِرف. گاه این گزاره‌های نابِ شدّت‌مند به سویه‌ای اجتماعی-سیاسی تعین می‌بخشد: «ما نیز کاشفِ قاره‌های اسقاطی بودیم: آدم‌های اسقاطی/ ماشین‌های اسقاطی/ سگ‌های ولگرد اسقاطی/ چاقوها کنار آمده بودند با هم/ ما هم...» (صص121و 120) یا «زندان تک‌نفره مرسوم نیست/ گورستان تازه‌اختراع شده/ هست/ استخوان‌ها یا سرباز وظیفه‌اند/ یا مفقودالاثرهایی که اثر از اثرشان/ از سرشان/ اثرشان/ و بقیه‌ی اعضاشان را برای شستنِ در حوضی کنار گذاشته‌اند...»(صص86 و 87). گاه به‌سیاقِ ویژگی تماتیک و پربسامدِ شعر باباچاهی در این سال‌ها طنز و گروتسک روی می‌نماید. دیگر با گروتسک‌سازی زبان در شکل غنی و متعارف‌اش طرف نیستیم. گروتسکی نامرسوم که البّته با اجداد خودش در مجموعه‌های دیگر شاعر، سرِ ناسازگاری دارد. این‌جا گروتسک درصددِ «چیز»ی نیست، بل میل به نا«چیز» دارد. به تِته‌پته می‌افتد خنده. قهقه گلوگیر می‌شود. به صداهایی ناموزون و گوشخراش می‌رسد. و نهایتاً در کشاکش این تکرار به وزوز می‌افتد خنده: «عروسی مادر بود/ پدر/ اطلس نبود/ آدم بود/ از نزدیک/ وَ از دور/ چقَدَر/ فَقَدر/ چه‌قَدَر/ فَقَدر/ چه‌قَدَر» (ص106).

باید گفت که بیش‌تر این شعرها نه قرارست شعرِ اعظم باشند و نه شعر به‌ماهو شعر. شاعر به‌درستی در «فرآیند» است. می‌خواهد انتزاعات را به انضماماتِ ساختنی و درون‌نگر بدل کند. در این رویه شعر تماماً به پیشامد، خوش‌آمد می‌گوید. ماشینِ نوشتارِ مؤلف، نامحدود را می‌سازد. سرسامِ این ماشین‌نویسی نه از جنسِ بازنمایی رنج‌ِ اَبَربشر بل به‌شکل قوسِ قوزی‌ست که خمید‌ه‌گان، شدّتِ انحنایش را درک می‌کنند. محذوفینِ بی‌وطن همه‌گی با قوزِ این شعرها آشنا هستند. این بی‌وطنی-غریبه‌گی نهایتاً و لاجرم خواستار پیشروی است حتّی اگر با سر به دیوارِ ردِّ آشنایان بربخورد: «دنیای بدون غریبه چیزی کم دارد/ جمله را نوشت/ قصّه امّا ادامه پیدا نکرد/ رفت که معنی‌اش را پیدا کند/ دوری زد و برگشت... غریبه لایه‌به‌لایه است/ صدلایه/ سیصدلایه/ در سایه مسکن دارد/ نه جنّی است/ نه پری‌زده/ در مُشت چیزهایی قایم کرده/ در جیب/ چیزهایی/ ساکت است عمیقاً/ حرف‌هایی نمی‌زند که نگفتنی است...» (صص138و138).

مؤلفْ گذشته را رنجیده گذرانده، خاطره را کاشته، چیزی درو نکرده و خُب عاقلانه آن‌ست که دست به تخریبِ رنج بزند و تروما را دست‌ بیاندازد و وقتی از شاعری می‌گوید، بر قطعه‌قطعه‌گی شعر (شعرِ سلاخی‌شده) با نیشگونی از لُپِ قدرت‌های مسلطِ متنی و برون‌متنی مکث می‌کند. مکثی نه از جنس دادخواهی‌های تاریخی و تاریخ‌مصرفی، بل به مثابه‌ی دارکوب‌ها، که هر جا درخت باشد آن‌ها نیز هستند. آن‌ها که فقط می‌کوبند بر تنه‌ی زمختِ درخت به‌امید یافتن ریزحشرات. شاعرِ دارکوبی با همین تق‌تقِ کوبش آرام می‌گیرد؛ چه حشره‌ای باشد چه نباشد. او فقط حفر می‌کند: «شاعران از درون با اندرونی‌هاشان سرخوش‌اند/ با کاردی که سینه‌شان را شکافته/ و اناری که مجموعه‌ی خونِ دل خوردن‌شان است: اغراقِ کور/ استعاره‌ی کور/ ما با اطرافِ برون/ با اطرافیانِ برون‌کار و/ سروکار داریم/ با آهوی کور و/ آدم کور/ و حشراتی که روی لب و دندانِ جسدی ناشناخته/ حشراتی‌اند/ پلیسِ به‌وقت/ چراغ‌قرمزِ دوّار به‌وقت/ پزشکِ به‌وقت/ تشریحِ به‌وقت/ و وقت‌هایِ به‌وقتی که خیلی دیر شده‌اند دیگر... ما از برون می‌برقیم/ چاقو خورده شده/ به‌سرقت برده شده/ شاعران از درون: اغراقی/ اتّفاقی/ سرکشیدن ما به اندرونی‌های شما مشکل نیست...» (صص80 و 81).

سرآخر این‌که گزافه نیست اگر انتشار این دفتر را به‌مثابه‌ی نوازش شعر فارسی این‌روزهایمان به‌حساب آورد. شعری که لگدخورده، از نفس‌افتاده و پیچ‌ومهره‌هایش شُل‌‌ وُ وِل شده. شعری که جاودانگی نمی‌خواهد و استعاره‌دان‌اش پُر شده، تنها کمی هوش و حواس می‌خواهد. شعری که میل دارد نقبی بزند به متلاطم‌سازی رخوت و علی باباچاهی به‌عنوان شاعری که غالباً بیدار است! این‌ سُلب‌شدگی و ناگریزی را در مجموعه‌ی «در غارهای پُر از نرگس» در حدّ قابلِ اعتنایی نیکْ حفر زده است.                    

     

 

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1. «در غارهای پُر از نرگس، انتشارات نگاه، چاپ اوّل، 1392».




شعر مدرن کمی اشتباه می‌کند


گفت‌وگو با «علی باباچاهی» به بهانه مجموعه شعر «دنیا اشتباه می‌کند»
شعر مدرن کمی اشتباه می‌کند
علی حسن‌زاده .

«علی باباچاهی» شاعری است که تاکنون بیش از 40 کتاب در زمینه شعر و نقد و پژوهش ادبی منتشر کرده است. انتشار جلد اول مجموعه اشعار و پنج مجموعه شعر تازه از باباچاهی در سال 92، ازخستگی‌ناپذیری و اشتیاق او به نوشتن خبر می‌دهد. از جمله مجموعه اشعار تازه باباچاهی «دنیا اشتباه می‌کند» است که اخیرا از طرف نشر زاوش منتشر شده است. آنچه می‌خوانید گفت‌وگویی است با باباچاهی، به مناسبت همین مجموعه شعر.


 به نظر می‌رسد برخی از شعرهای مجموعه «دنیا اشتباه می‌کند»، مثل «چتر 1، ص 9»، «گوش‌ماهی 1، ص 15» و «عجیبه، ص 70» در ژانر «شگفت» (شگرف) – اصطلاحی که تزوتان تودوروف به کار می‌برد - جای می‌گیرد. نظر خودتان در این‌باره چیست؟
خواننده حرفه‌ای می‌داند که «تودوروف» ژانر (امر) شگرف را درخصوص بعضی رمان‌های «هنری جیمز» به کار می‌برد. از دیدگاه او بر مبنای وجوهی ماوراءالطبیعی، رمان‌هایی در ژانر (امر) شگرف شکل می‌گیرد. تودوروف مدخلیت روان‌پریشی و بیماری‌های روانی را از امور ماوراءالطبیعی در رمان شگرف قابل تفکیک می‌داند. دیگر اینکه امر شگرف تودوروف نظارت بر داستان‌های ارواح دارد. آن هم به گونه‌ای که «یکدست و آسان‌فهم» به نظر نرسند. اما اینکه می‌گویید برخی شعرهای من (باباچاهی) با تئوری تودوروف در باب ژانر شگفت (شگرف) همخوانی دارد باید بگویم من مخلص شما، تودوروف و ژانر شگرف هم هستم! بی‌تفهیم از اتهام! من از همین منظر شعرهای مورد اشاره شما را در «دنیا اشتباه می‌کند» بار دیگر مرور می‌کنم:‌ ای دل غافل من «امر شگرفی» بوده‌ام و نمی‌دانسته‌ام!؟ یکی از شعرهای مد نظر شما اینطوری شروع می‌شود: ... ابراهیمی وردی خواند و / گاو / سه شاخ درآورد و / ما متحیر / کوه سه شکاف برداشت... (ص 70). هرچه هست تحریر غیرقابل تعزیر من بر آن است که ملکوت و ماوراءالطبیعه، جن و انس و ارواح را به نفع شعر زمینی خودم مصادره کند. شعر من از آبشار و رودخانه و سیل و طوفان و کف و شن و ماسه و دریا هم استقبال می‌کند: چه بهتر اگر بشود هم «ژرفایی» باشم و هم «شگرفایی! ».
 اگر ممکن است از همین منظر امر شگفت (شگرف) راجع به جایگاه طنز در شعرهایی همچون «دروغ نیست، ص 121» صحبت کنید.
نخست باید برادریمان را با امر شگرف ثابت کنیم بعد به «طنز امر شگفتی!» بپردازیم. همان‌طور که پیداست محوریت طنز در شعرهای من عیان است و حاجتی به بیان ندارد اما نگاه شما هم در این مورد موشکافانه است که پیوند تقریبی و بعضا تحقیقی طنز و امر شگرف را در بعضی از شعرهای این مجموعه به خوبی دیده‌اید. اما انگیزه اصرار و عنایت شما بر جست‌وجوی «شگرفی» و «شگفتی» تودوروفی را در این شعرها چندان احساس نمی‌کنم! به هر صورت حق با پرسشگر دقیقی همچون شماست، چراکه شعر مورد نظر شما «دروغ نیست، ص 121» تصادفا سرآغازی شبح‌گونه و «ارواح» ی دارد: «با مرده‌ها که برقصد رقصنده است /... مردن من به قصد رقصیدن با جمجمه‌هایی‌ست که دندان‌هاشان را بخشیده‌اند / و آدمیتشان ثابت شده... / با گوش بریده‌ای می‌رقصم که از کفن زده بیرون». بگذریم! طنز در شعرهای من خوب یا بد یک بازی زبانی است. اگر دوستان عجول همچنان بازی زبانی را معادل صنعتگری ندانند! من بازی زبانی را در معنای «ویتگنشتاینی» آن به کار می‌برم. کارکرد طنز در همه شعرهای من سر به سر گفتمان‌های خصوصی و رسمی‌ای می‌گذارند که جلوه‌ای حق به جانب دارند. گاه نیز تراکم فجایع ایجاد طنزی می‌کند که ضدطنز می‌نماید.
 شعر شما ظاهرا بر لبه نثر راه می‌رود، نثری که می‌خواهد موزون بودنی طبیعی داشته باشد. گاه رد پای نوعی افاعیل عروضی هم در این میان احساس می‌شود. مثل شعر «کاشکی از نو، ص 50». نظر خودتان در این‌باره چیست؟
ببینید! من در مصاحبه‌ها و نقدهایم در این خصوص بسیار گفته‌ام و مطلق‌کردن وزن و وزنی را که نیما و شاملو بر آن تاکید دارند، نوعی جزمیت قلمداد کرده‌ام. به‌ این ‌معنا که پای دوگانه‌انگاری (ثنویت‌گرایی) پیش کشیده می‌شود. هرچند شاملو را عملا در همسویی با خود یافته‌ام. به هرحال شعرهای من بیشتر تلفیقی از بقایای افاعیل عروضی، بی‌وزنی و موسیقی زبان است. در عین حال از ترکیب و امتزاج وزن‌های مختلف دور و نزدیک از یکدیگر نیز استفاده کرده‌ام. این کار که باز هم آن را نوعی «بازی زبانی» می‌دانم، نظر به رعایت دموکراسی و تکثر حضور اوزان دارد. در شعر مورد نظر شما «کاشکی از نو، ص 50» قضیه بر همین قرارهاست! مثلا شروع سطر اول شعر «عطا کن به من» می‌شود: «فعولن فعل» که از انرژی افاعیل استفاده شده اما ادامه شعر نافرمانی‌های مدرن پست‌مدرنیستی! خودش را دارد. ذهن من از وز وز زنبور و قارقار کلاغ هم، وزن و موسیقی می‌سازد! خوشا بر من! ! توسع وزن (موسیقی) اگر معطوف به تفکری خاص نباشد، سر از شلختگی درمی‌آورد! (چه افاضاتی! ). حرف آخر اینکه من از وزن یا بی‌وزنی به مثابه معیاری ثابت استفاده نمی‌کنم.
 قبول دارید که تاثیر عرفان بر برخی از شعرهای این مجموعه احساس می‌شود؟ مانند: «گوش ماهی 2، ص 16»، «همینطوره، ص 168»، «زیر پوست شب، ص 187» و...
اگر به گفتمان مهرآمیز به جای آمریت و قدرت احکام در شعرهای من اشاره می‌کردید غافلگیر نمی‌شدم که از تاثیرگذاری عرفان بر شعرهایم! تفکر غیرجزمیتی من که سویه‌ای تکثرگرا دارد چنین احساسی را در شما پدید آورده که خیلی مسرت‌بخش هم هست! اصولا رویکرد من به متون عرفانی و متونی از این دست به قصد لذت‌بردن از طرز بیان آنهاست. در عین حال افق پرواز فکری نهفته در این متون نیز برای من قابل تامل است. بی‌گمان در عصری که به قول آدورنو نمی‌توانیم در ماشین را بدون خشونت ببندیم قدری چاشنی عرفان بد نیست. مثلا در شعر «زیر پوست شب، ص 187» قطعه‌قطعه‌شدن پاره‌های شعر و درنگ بر «شب»ی که از کنار شب‌های متضرعان می‌گذرد، نیز ضربان موسیقی شعر حالتی عارفانه پدید آورده است. این عرفان به تفکر سیستماتیک عرفان خاص ربطی ندارد. اما اجرای زیبایی‌شناختی این متن، بعید نیست هیجانی همچون یک متن عرفانی به همراه داشته است: راه‌رفتن این متن همچون یک عارف ربانی است با تکیه‌کلام‌های آن و با چرخشی گرد «شب» دامن‌گستر، هرچند می‌خواهد شبی محض باشد! شاید هم این شب فرصتی گیرآورده تا با طنزی تلویحی مسایل و موارد غیرعادلانه «روز» را مرور کند.
 در مورد کارکرد مفهوم بینامتنیت در برخی از شعرهای این مجموعه، مثل «تا حالا کجا بوده‌اند، ص 43»، «چیستان، ص 57»، «این آدم‌ها، ص 106» و... چه نظری دارید؟
فوری‌ترین نکته‌ای که باید بگویم این است که برخلاف تصور (یا اصرار به تصور! ) برخی دوستان در مواجهه با این بخش از شعرهای من، «بینامتنیت» همان «تضمین» قدما نیست. بگذریم از اینکه طبل رسوایی متنیت مدت‌هاست در متون ترجمه و غیرترجمه به صدا درآمده است. بینامتنیت در شعرهای من فضایی کم‌وبیش گفتمانی دارد! گفتمانی که پشت یک میز (متن) صورت می‌گیرد. آواها (ترانه‌ها، تصنیف‌ها، ضرب‌المثل‌ها، شعرها، کلمات قصار و...) از همه‌سوی دهکده جهانی در کلیت نه لزوما ارگانیک یک متن (شعر) به گوش و چشم می‌خورد! سفر به اعماق زمان و احضار زمان‌های مختلف! این آواها معطوف به ضرورت است و تداعی‌های ناخواسته! این اواخر اما در کار تعدادی از شاعران عزیز بینامتنیت‌گرا! شاهد نوعی تصنع هستیم. به این معنا که این ارجمندان برای اینکه به دیگران بفهمانند که متون قدیم را ازبرند و ضمنا بینامتنی‌اند در هر بند از شعرهایشان مصراعی، بریده‌ای از یک متن (نثر و نظم) کهن فارسی را زورچپان می‌کنند که... نه! نشد! دقیقه‌ایست نهانی که عشق از آن خیزد! البته من مخلص همه بینامتنی‌ها هستم!
‌نظرتان درباره نقش بازی‌های زبانی در شعرهای این مجموعه، مانند: «حسن به تصادف، ص 45»، «این درسته، ص 112»، «عاقلانه، ص 155» و... چیست؟
اشتباه اگر نکنم از میان تمام بازی‌ها، «بازی‌های زبانی» جدی‌ترین بازی‌هاست! این «بازی» گرچه صورتی لاقیدانه به شعر می‌دهد اما در واقع دل هر ذره (امر پدیده) را می‌شکافد تا اگر دغل و دروغی در آن قایم شده باشد گوشش را بکشد و به خاص و عام نشانش دهد. از میان شعرهای کتاب «دنیا اشتباه می‌کند» بر شعر «عاقلانه، ص 155» که خیلی هم غیرعاقلانه است درنگ می‌کنیم. سطر آغازین این شعر «دریا به این بزرگی یک کشتی دارد» به صورت‌های مختلفی تکرار می‌شود. تکراری که باید بطالت و کسالت به همراه بیاورد. در اینجا «دریا»یی ظاهرا «چنین هایل» در برابر (نه لزوما در تضاد) با یک کشتی قرار می‌گیرد و با تکرار دریا و کشتی گویا می‌خواهد دریای (دنیای) به این بزرگی را دستمایه طنزی به ظاهر غیرلازم (ولی بی‌موقع) قرار دهد اما تقلیل کشتی و دریا به کلماتی دم‌دستی و معهود، نظر به زیست روزمره دارد: اینکه ما همچنان که در کام دریا فرضا فرو می‌رویم، کلمات نیز می‌خواهند ما را به بازی بگیرند، پس بهتر آنکه مولف، کلمات را به بازی بگیرد، کلماتی که حامل دریایی بیکران و کشتی‌ای احتمالا بی‌هدف و سرگردان است.
 در برخی از شعرهای این مجموعه مرز میان ذهنیت‌گرایی برخاسته از شعر کلاسیک فارسی و عینیت‌گرایی برخاسته از شعر مدرن فارسی فرومی‌پاشد و از معیارهای شعر مدرن فراتر می‌رود و به شعری با خصلت‌های پست‌مدرن می‌رسد. این تعبیر را قبول دارید؟
پرسش شما مرا وسوسه می‌کند که بگویم بله، شعر مدرن فارسی کمی اشتباه می‌کند! تاویل متن به نمره عینک خواننده مربوط می‌شود. راستش تعیین مرز میان شعر مدرن و پست‌مدرن لااقل برای من کار ساده‌ای نیست. جدول ایهاب حسن نیز از عهده این کار برنمی‌آید که فرضا طرح و تصادف، هدف و بازی و فرم و آنتی فرم مدرن و پست‌مدرن را رو در روی یکدیگر قرار می‌دهد. به‌ویژه که تکثر تعاریف از پست‌مدرنیسم مشکل کار را مضاعف می‌کند. هرچه هست اما بخشی از ادبیات امروز به سوی پست‌مدرنیسم می‌رود. مایلم که این رویکرد را معطوف به تفکر غیردوقطبی، غیرنخبه‌گرا و... بدانم. در این رویکرد اگر «دانش» به «منش» تبدیل شده باشد خیال من هم راحت‌تر است! برخی از شعرهای من از آن‌رو که تقلیل تفاوت‌ها، سرپیچی از امور ظاهرا قطعی و مسلم و... را با لحنی طنزگونه نمی‌پذیرد شاید خصلتی پست مدرن یافته باشد. آمریت تعریف شعر مدرن مبنی بر ساختاری و تک‌مرکزیتی‌بودن آن و توجه به حقیقت محض (معنای یگانه / پیام خاص) که شعر من در تضاد با آن به سر می‌برد، پرسش شما را در این خصوص اجتناب‌ناپذیر جلوه می‌دهد. نکته آخر اینکه شعرهای من به‌رغم عینیت‌گرایی، بر محور مولفیت ذهن می‌چرخد و آن را پساساختارگرا نشان می‌دهد. من به تدوین وضعیتی دیگر از عین و ذهن فکر می‌کنم: بله! وضعیت دیگر.
 در اغلب شعرهای این مجموعه، مانند: «ضمیر (تو) گم شده است، ص 39»، «پشت صحنه، ص 178»، «عجله ندارد، ص 197» و... عنصر روایت پرکاربرد است. نظر شما در این مورد چیست؟
پرسش شما ناظر بر این نکته است که روایت متعلق به ادبیات داستانی است. حال آنکه مثلا روایت‌شناسی فیلم نیز اصطلاحی آشناست. در این صورت می‌توانیم روایت شعر یا روایت‌شناسی شعر هم داشته باشیم. تصور غالب این است که عنصر یا خط روایت، شعریت شعر را کاهش می‌دهد. «والاس مارتین» که کتاب «نظریه‌های روایت» او به زبان فارسی ترجمه شده است، می‌نویسد: «واسطه میان داستان و خواننده» راوی است. راوی بر آنچه گفته می‌شود و بر چگونگی دریافت آن نظارت دارد. روایت شعری حتی اگر شبه‌ داستانی هم در میان باشد، کار چندانی با دانای کل ندارد و از او فاصله می‌گیرد؛ از دانایی (عقل / ممکنات! ) نیز! وقتی در شعر، ناممکنات، ممکن به نظر می‌رسند و احتمالات جای ایقان و اطمینان را می‌گیرند، خط (عنصر) روایت به نفع شعر مصادره و با شعر یکی و یگانه و دست آخر به روایت شعر تبدیل می‌شود. در یکی از شعرهای مورد اشاره شما در «دنیا اشتباه می‌کند» قضیه از همین قرار است: «با هفت تیر خالی شلیک می‌کند به خودش / هفت سوراخ روشن حفر نمی‌شود در بدنش / متعجب نمی‌کند تاریکی سلول را /... به گمان من روایت مستقر در این شعر گرچه حرکت شعر را تبیین و تسریع می‌کند اما به روایت داستانی ربطی ندارد. نوعی ضد (غیر) روایت است که آن را روایت شعری می‌نامیم. »
 در رابطه میان برخی از شعرهای این مجموعه، مثل «از غرقی‌ها، ص 68»، «چه فرق می‌کند، ص 89»، «از غرقی‌ها 2، ص 136» و... و مقوله بومی‌گرایی نظرتان چیست؟
بهتر می‌دانم که بومی‌گرایی را در معنا یا با تعریفی متوسع در نظر بگیرم. مثلا معادل «سرزمینی» در این معنا که تفاوت شعر ما با شعر نقاط دیگر جهان، بومی‌گرایی خاص ما را رقم بزند. در معنایی منطقه‌ای اما بومی‌گرایی با کارکرد چند کلمه و با تکیه بر اصطلاحات قوم و قبیله، وجه زیباشناختی شعر را کاهش می‌دهد. تجلی کلمات محلی در این نوع (ژانر) شعری اجتناب‌ناپذیر است. استفاده از کلمات محلی در مجموعه شعر «آوای دریا مردان» من به حد وفور رسیده است و گاه غیرلازم است. شعرهای «دنیا اشتباه می‌کند» ضمن اینکه از «منطقه» گرایی درمی‌گذرد و «سرزمینی» است اما با نوعی روان‌شناسی تعبیه شده در این‌گونه شعرها برمی‌خوریم که از تعلقات «زیست منطقه‌ای» خبر می‌دهد: 1-غرقی‌ها مادرزاد از آب گرفته می‌شوند عمو! ، 2- ریگ برمی‌دارم / تف خرچنگ جمع می‌کنم / چه کاری بهتر از جمع کردن تف خرچنگ (ص 136).
 آقای باباچاهی به نظر می‌رسد که نمایشگاه سال 92 برای شما برکت داشت. پنج تا شش مجموعه تازه شعر! همه این کتاب‌ها محصول کارتان در سال 91 است؟
این برکت در پیوند با حرکت‌های به موقع ناشران من قابل اشاره است. به‌ویژه انتشارات «نگاه» که با دقت و سرعتی باورنکردنی دو مجموعه شعر تازه «باغ انار از این طرف است» و «در غارهای پر از نرگس» و همچنین جلد اول «مجموعه اشعار» مرا به نمایشگاه رساند. شور و اشتیاق این ناشر محترم مرا غافلگیر کرد. نشر «مروارید» نیز مثل همیشه حرفه‌ای‌بودن خودش را به من نشان داد. «به شیوه خودشان عاشق می‌شوند» (شعرهای عاشقانه) در روزهای نخست نمایشگاه با طرح جلد جذاب و قابل تاویل‌اش حی و حاضر بود. «دنیا اشتباه می‌کند» (نشر زاوش) قبل از نمایشگاه روانه بازار شد که صد آفرین! اما «بیا گوشماهی جمع کنیم» (نشر ثالث) به نمایشگاه نرسید. نرسیدن نوعی رسیدن است: به بازار کتاب که می‌رسد! و اما... این کتاب‌ها در طول سال 89 تا 91 نوشته و تدوین و در آستانه 92 تولید (منتشر) شدند! لابد باید اسپند دود کرد.
 

شعر عاشقانه، شعری ناب است


علی باباچاهی به بهانه انتشار کتاب «به شیوه خودشان عاشق می‌شوند» مطرح کرد:

«شعر عاشقانه، شعری ناب است»


علی باباچاهی به بهانه تازه‌ترین کتابش با نام «به شیوه خودشان عاشق می‌شوند» گفت: تصور عام و پیش پا افتاده‌ای از شعر عاشقانه وجود دارد که هر گونه متنی را که تداعی کننده روابط عاطفی بین جنس مذکر و مؤنث باشد، شعر عاشقانه می‌دانند اما من معتقدم که شعر عاشقانه، شعری ناب است.-
به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، باباچاهی درباره شعرهای این مجموعه که به تازگی از سوی انتشارات مروارید منتشر شده، گفت: این کتاب گزیده‌ای از حدود 12 مجموعه شعر من است که چاپ و گردآوری آن در وهله اول پیشنهاد ناشر بود. از سوی دیگر نیز من می‌خواستم متفاوت بودن شعرها را و نه لزوما بهتر بودنشان را نشان بدهم. به این معنا که حتی در مقدمه به ژانرهای مختلفی از شعر عاشقانه اشاره کرده‌ام و شعرهای این کتاب را با عنوان «گانگستری-عاشقانه» نام نهاده‌ام.

این شاعر اضافه کرد: اگرچه این عنوان در مورد همه شعرهای این کتاب صدق نمی‌کند، اما نشان می‌دهد که شعر عاشقانه در بسترهای تراژیک و اجتماعی، سیاسی قابل تصور است بی آن‌که به وجه غالب شعرها که عاشقانه است، ضربه‌ای وارد شود.

شاعر مجموعه شعر «دنیا اشتباه می‌کند» گفت: من در لحظه نوشتن چراغ قوه و نورافکنی بر خودم نمی‌تابانم. بنابراین اگر سیر تحولی آن چنان که مخاطب شعر حدس می‌زند در کارهای من وجود دارد، فرآیند زیستن مداوم هنری و خلق است.

علی باباچاهی در پاسخ به این پرسش که «با چه معیاری در مقدمه این کتاب گونه‌های شعر عاشقانه معاصر را سنجیده‌اید و بر عاشقانه‌های چندین شاعر نام و صفت‌هایی چون خرابات گرای، خیابانی، میخانه‌ای، رمانتیک، حماسی، تغزلی، نحوستیز یا ایدئولوژیک، عاشقانه گذاشته‌اید؟» افزود: این عناوین جنبه سلبی ندارند؛ چرا که یکی از کارهای من در طول حیات ادبی‌ام نقد و پژوهش ادبی است. بنابراین مشخص است که من مانند هر فرد حرفه‌ای دیگر، بر انواع و اقسام شعر معاصر آگاهی داشته باشم. به نظرم سابقه کاری من، این حق را به من می‌دهد که به ابداع عناوین برای جریان‌های شعری بپردازم. طبعا این عنوان‌ها خصوصیت‌های مشترک در یک گروه شعری را برجسته می‌کند.

کتاب «به شیوه خودشان عاشق می‌شوند» با شمارگان هزار و 100 نسخه و به قیمت هشت هزار و 800 تومان از سوی نشر مروارید منتشر شده است.

از این شاعر همچنین دو مجموعه «باغ انار از این طرف است» و «غارهای پر از نرگس» از سوی نشر نگاه منتشر شده است.

دو کتاب دیگر وی نیز با نام «دنیا اشتباه می‌کند» و «بیا گوش ماهی جمع کنیم» نیز از سوی نشر زاوش به چاپ رسیده است.