بيرون پريدن از صف ، حرفه ي باباچاهي است 1

علی باباچاهی عکس ازحسن مشکین فام
مجيد اجرايي
به بهانهي انتشاربيرون پريدن از صف:
مجموعهي مقالهها، مصاحبهها و سخنرانيهاي علي باباچاهي
به كوشش مازيار نيستاني
از بامداد تجدد ايراني قصهي سنت و نو داستاني شد كه بر هر سر بازاري هست.
كه اين قصه تابعي است از آنچه در داستان روشنفكري ايراني بوده است: مشروطه و مشروعه، روشنفكري عرفي و ديني، مدرن و پستمدرن همه و همه از فعال بودن شكاف دوقطبي در معرفتشناسي حوزهي نخبگان خبر ميدهد و كيست كه نداند چه تكفيرها و تفسيقهايي كه در اين غائله متوجه لاادريگويان نشد.تفاوت دوقطبي مدرن – پستمدرن اما اين است كه جهان شمولتر و فراگيرتر است و خود را به همهي صورتها و گونههاي علوم انساني، معرفتشناسي، زيباشناسي، نشانهشناسي و ... تعميم و تسري داده است.
هرچند در برداشتهاي از نوع ايراني آن ذوقزدگي و توذوقزدگي هر دو كم نيست، و بيراهه شايد نباشد / نيست اگر بگوييم در گفتمان شعري و ادبي ايراني همچنان برهمان پاشنهي سنت – تجدد ميچرخند ، گفتماني كه ماهيتا سنتي ( و نه لزوماً كلاسيك) ولي از دريچهي مدرن ميبيند و مييابد.
سرريز شدن چالشهاي شعري به حوزههاي عموميتر جامعه – البته گوياي ديرينهداري شعر در اين سرزمين است؛ چه در ديگر گونههاي آوانگارد هنر در ايران، اين تعيين تكليف كردنهاي اهل حق! خيلي كمتر در چشم ميآيد و به گوش ميخورد ... و اما
علي باباچاهي:
هرچند كه از تاريخ مصرف بازكاوي فرد شاعرانه در نقد ادبي نزديك به هشت دهه ميگذرد، حضور فرديت شاعرانه را در شعر امروز ايران نميتوان آشكار كرد. و اگر نبود اين فرديت چگونه ميشد كه شاعري بر فراز همهي مخالفتها بر جنون خود پاي فشرد؟از دههاي چهل آمدن علي باباچاهي و رسيدنش به دهاي كه اكنون هشتاد است خود به تنهايي بهانهي مناسبي به دست ميدهد تا حرف زدن از او چيزي شخصي تلقي نشود.سال 46كه دربي تكيهگاهي منتشر شد دلتنگيهاي يدالله رويايي هم از چاپ درآمد، در سال 49 كه جهان و روشناييهاي غمناك منتشر شد، مصيبتي زير آفتاب... براهني هم رو به روي مخاطبانش قرار گرفت. از آن سالها و از نسل دههي چهلي كافي است تا اشارهوار شاعراني كه به حيات حرفهاي خود ادامه دادند را مرور كنيم تاببينيم كه جز همين سه نفر (رويايي / براهني / باباچاهي) ديگرتراني كه به مواجههي همزمان، در دو حوزهي تئوري و شعر، متفاوتتر از هم روزگاران خود ظاهر شده باشند را نميبينيم. با اين تفاوت كه باباچاهي در حركتهاي انفجارياش در شعر و تئوري واپسينتر – و نه واپستر – از آن دوي ديگر گام برداشت و البته دشواري كار باباچاهي بيش از آن ديگران بود، كه مخاطبان باباچاهي چون از موجهاي دههي هفتادي گذشته بودند حساستر و وسواستر به جريانهاي شعري نگاه ميكردند و هيجانات پيشين خود را – نه به تمامي – فرو نهاده بودند.
تغييرات، تاثيرات و تاثراتي كه هركدام از اين افراد داشتهاند و رديابي و ريشهشناسي فرهنگي، اجتماعي آن هم – البته – ميتواند جالب باشد كه در حوصلهي اين نوشتار نميگنجد. تفرد، اندوه و عصيان رواننثر ندانه اي كه «در بيتكيهگاهي» و «جهان و روشناييهاي غمناك» موج ميزد و با تغزلي – نه تغنيوارانه – كه شيداسرانه درآميخته بود شاعر را مستعد و مهياي همين بيرون پريدن از صفي هم ميكرد. غلبهي فرديت شعر بر شخصيت او (شخصيت ادبي او كه معرف وجه جرياني و شعرياش است) مهمترين مولفهي ممتازي است كه او را فراتر از موجها ميشناساند؛ فرديتي كه او را در جدال ذهني و نوشتاري با چند نحله قرار ميدهد: سنتيها، مدرنها، آكادميسينها. باباچاهي چيزي را چون پستمدرنيسم دروني خود كرد و به آفرينشي هم ذات پندارانه از آن دست يازيده است. او به پست مدرن به مثابه صرفاً يك امر ذهني نمينگرد و در كل مدام – به قولي – با شاعران و متشاعران جوانتر از خود نسبت به تصنعي شدن آفرينههاي شعري هشدار ميدهد.
تلاش همذات پندارانهي شاعر به جايي ميرسد كه كردار، نوشتار و گفتار را ساحتي شفاف و يكسان ميبخشد. همين كه شاعر در باززايي و بازآفريني مدام است يعني اين كه از تصوير كليشهي خود ميگريزد و همين بيايماني آيا گوهر شاعرانهگي را رقم نميتواند زد؟
شاعري كه ترجيح ميدهد ميان مسجد و ميخانه راهي را جدا بيابد حتي اگر رندي خام خطاب شود.
شورش بر آكادمي:
نقد باباچاهي نقدي راديكال است همانند نقد دكتر براهني و از نوشتارهاي پلميك كساني چون حقوقي، دستغيب و شمس لنگرودي فاصله ميگيرد.
هرچند- به گمان من – گوهر نقد باباچاهي هم همانند آن ديگران است، كساني كه به واقع شارحان شعرهايي از جنس خودند. كما اينكه پس از خواندن نقد – نوشتههاي باباچاهي مخاطي چون من به اين نتيجه ميرسد كه تنها شعري شعر است كه از نوع پسانيمايياش باشد. سنت نقد ما البته از آكادمي برنخاسته است و اين سنت چونان هيچ يك از نحلههاي فكري و علوم انساني ريشهيابي ندارد. سنت آكادميك اگرچه سهمي بس سترگ در توليد نظريه و آرايهي مدلهاي واحد در علوم تجربي و انساني داشته، تن دادن به قدرت را همواره بر خود هموار كرده و روي ازآن برنتافته است. مگر نه اين كه سنتهاي سنگ شدهي آكادميك و مدرن متفكران پست مدرن را به واكنش در مقابل كليت، يكپارچگي و نظم آهنين آن واداشت؟
باباچاهي در نقد به سنت راست و كنسرواتوريسمي كه در علوم انساني و گونهي شعري، ادبي آن تعبيه شده است وقعي نمينهد و مقابل آن ميايستد. چيزي كه در نقد پست مدرن هم به صورت آنتيتزي عليه آكادمي به كار گرفته ميشود. نقد آكادميك گرچه در ايران جايگاه و پايگاه چنداني ندارد، رويكردهاي شبه آكادميك (كه تنها انگارههاي محافظهكارانه را در آن به چشم ميتوان ديد) را اما در حرف و سخن و تحليلهاي منتقدان ايران ميتوان رديابي كرد. رفتار باباچاهي اما با شعر و نقد امروز بيشتر شورشگرانه و هنرمندانه است تا مودبانه! شيدايي دن كيشوتوار باباچاهي او را در معرض هجوم هر دو گروه سنتيها (نميگويم كلاسيكها) و آكادميسينها قرار داده كه شايد بتوان گفت يكي توليد كننده ي سنتهاي فراگير است و ديگري سرسپردهي به آن.
بيشتر از «پسا»:
پست مدرنيسم كه در شعر ايران تنها تخم لقي نبود كه دكتر براهني زير زبان و دندان جوانترها گذاشته باشد، كه جامعهي در حال گذار ايران ناگزير از شنيدن صداهايي متفاوت و متضاد با آن چه در درون خودش داشت بود.
ناسلامتي حضرت نيچه پيشتر از اين به پيامبر اين قوم روي خوش نشان داده بود و جناب فكوهم كه چند ده سالي بيشتر از تشريففرمايياش به ايران نميگذرد.
بنابراين رساندن اول و آخر بحث پست مدرنيسم به براهني نوعي ساده كردن مساله است هرچند جايگاه پيشتازانهي او را در اين موج پروري نبايد ناديده گرفت.
مسالهي مهم ديگر در بحث مدرن، سوال و جوابهاي نخنمايي است كه موافق و مخالف به همديگر ميدهند و شاعر – منتقد بيرون از صف ما نيز بركنار از آن نبوده.
مخالفاني كه بحث جامعه و فرهنگ را پيش كشيده و استدلال ميكنند كه ما كشمش نشده چه جوري مويز شويم؟!
نمونهاي از نوع آكادميك و مدرنش: حرف مهملي است. اگر در جوامع غربي بعضي مسايل جا افتاده است براي اين است كه اينها را زيستهاند...
ما جامعهمان هنوز صنعتي نشده است. ما در هنرهاي بومي خوب هستيم. براي اين كه تجربهاش را داريم ... شايد بشود تا حدي از روي مسايل سريعتر حركت كرد ولي يك مرتبه از جامعهي سنتي نميتوانيم وارد جامعهي مدرن شويم.
(مصاحبهي دكتر ضيا موحد با لادن نيكنام – اعتماد – پنج شنبه 20 ارديبهشت 86) و استناد موافقي چون باباچاهي به اين سخن ماركس كه ارتباط مستقيمي ميان شكوفايي هنر در دوران مدرن با تكامل همگاني جامعه قايل نشده است. اما واقعيت اين است كه ابهامات و ايهامات پست مدرنيسم هم در مرحلهي توليد نظريه، هم در بحث انطباق آن با ابژههاي متعين و هم در فرآيندهاي ادبي، هنري آن فاقد حقيقتي مطلق و همه گير است.
پرداختن به صدق و كذبهاي پست مدرن هم در اين مجال موضوعيتي نداردو اين بحث شايد از اساس بيهوده باشد. چرا كه مفروضات تمامي نظريات اعم از كلاسيك، مدرن، پست مدرن، روشنگري، اومانيسم، رنسانس، فرانكفورت و... مفروضات متكثري است و از پذيرفتن يك نقش واحد و همهگير، همواره تن زده است. اين از اين.
مهمترين ايدهاي كه باباچاهي ترجيعوار بدان استناد ميكند دانش – قدرت است و از اين رهگذر به نقد فرآوردههاي شعري ايران ميپردازد. (در قالب مصاحبه يا مقاله)
او زيباييشناسي شعر مدرن ايران را به چالش گرفته و با استناد به مواردي همچون كليت، يكپارچگي، قطعيت، قطبيتگرايي، روايتهاي مركز محور، تصويرگرايي، نمادپردازي، مفهومزدگي و صلبيت معنا، مخاطب محوري و كالايي شدن روابط معنايي، زبان شعر مدرن ايران را در نوعي بنبست گرفتار ديده است.
شكي نيست كه رهيافت منتقد به اين وضعيت پيش از اين كه متصل به هر نوع ايسم و پسايي باشد رهيافتي مبتني بر زبانيت است. رهيافتي كه موجهاي آوانگارد جهاني را هم همراه دارد. بدون اين كه بخواهيم مواجههاي حداكثري در به چالش كشيدن رهيافتها و رويكردهاي منتقد راه بيندازيم تنها از زاويهي محلي بودن مقاومت و حقيقت فوكو ميتوان تشكيك و ترديدي را در يكپارچهانگاري برخي از نقدهاي باباچاهي روا داشت.
سوالهاي و ابهامهاي من / ما؟
آيا شعر مدرن ايران به تمام ظرفيتهاي خود پاسخ گفت؟ يا اين كه عوارض بدخيم آن كه در نگاه و نقد باباچاهي عيان شده است ناشي از اجراي ضعيف آن بوده است؟
سوال: آيا كالايي شدن رابطههاي شعري و معنايي معطوف به مدرنيزم بوده يا سنت شبه مدرن آن در اين سرزمين؟ سوال: آيا هر متن پست مدرني واجد تمامي شاخصههاي پست مدرن است؟ باباچاهي در نقد به نوعي پست مدرنيسم حداكثري توسل ميجويد. چيزي كه خود پست مدرنيسم نيز به اثبات آن برنخاسته است و خود او نيز در جاهايي به نقد و نفي آن حداكثرها همت ميگشايد. آيا تئوري دانش – قدرت در ايدهي منتقد قدري سهلانگارانه و تعميمپذير طرح نشده است؟يك بار ديگر ليوتار را مرور كنيم و ببينيم آيا محور ايدهاي كه او – به تاثير از نيچه و فوكو – بسط دهندهاش بوده وضعيت و موقعيت خاص هنر، فرهنگ، علوم انساني و انسان در جامعهاي سيستمزده، يكپارچه و نظاممند مدرن نبوده است؟نسبت گزارههاي ادبي و شعري ما با روايتهاي مشروعيتبخش دانش ليوتار كدام است؟آيا آفرينش شعر پست مدرن (فرض كنيد شعر در وضعيت ديگرش) به نحوي مبتني و معطوف بر وجه نظري و تئوريك قضيه نيست و اين خود متاثر شدن از قدرت پست مدرن نيست؟ قدرتي كه در همهي اشكال و گونهها ميتواند باز توليد شود؟ آيا در اين صورت آگاهي پيشيني بر خودآگاهي جنونمند غلبه نكرده است؟
به عبارتي پايكوشيهاي فراوان براي گذار از گزارهگرايي نتيجهاي جز درافتادن به دام گزارههاي قدرت و پستمدرن باقي ميگذارد؟
آيا اصولاً در شعر به دنبال لذت قاعدهمند و بهنجار هستيم و گمان نميرود كه شعر در ضعيت ديگر گرچه ميكوشد كه نفي كند وقتي (نفي)ها به تكرار و اصرار رسيد ايجاد قاعدهمندي كند؟ با خود نوعي قدرت آورد؟ آن هم در شعر و لذت شعري؟
پستمدرنيسم گوهري راديكال دارد اگرچه در بطن و متن فروريزياش نوعي واسازي DECONSTRUCTION را به همراه دارد. همين راديكاليسم كه نه هياتي راستمآبانه دارد و نه صبغهاي چپگرايانه ( به معناي مصطلح آن) تعريفپذيري از كنشهاي پرولترهاي آن را مشكل كرده است. كنشهايي كه در مرز ميان جنون، ايهام، نسبيت و ايمان به باورهاي قطعيتناپذير سرگردانند، و شاعر – منتقد بيدار (بيرون پريده از صف) نيز از اين ايمان و كفران بينصيب نيست. عصيان باباچاهي عصيان طراوتمندي است. و اين طراوت كه به طنز و تشكيك و سرك كشيدن به الفاظ و مفاهيم سنت منجر ميشود لحن شاعر را عطر و طعمي امروزي و شاداب بخشيده است.
كلكلهايي كه او با نمايندگاني از شاعران دههي هفتاد به راه مياندازد هيچ بوي افاضهي فضل و مودب بودن به آداب فاضلانه ندارد.
در مقابل، راديكاليسمي كه در لحن و ادبيات ديده شدن، افتخار، انزجار، فرديت (؟!)
تكروي و بعضاً نوعي شيزوفرنيسم معرفتي نميدهد؟![2]
1- عنوان از ناما جعفري
2 -خوانش شماره هفتم ، 1386