عبدالعلی دستغیب:

تازگی های شعر او، این جایی تر است

شعر های باباچاهی در دو مرحله شکل گرفته اند. مرحله ی اول، دوره ی شعر های نیمایی شاعر است که تقریباً تا کتاب آوای دریامردان (1368)به طول می انجامد.

در این شعر ها، شاعر به دنبال ایده آلیزه کردن مسایل، بخصوص سیاسی یا سیاه کردن قضایایی است که اتفاق می افتاد. البته ما هم که نسل آن دوره بودیم، قضاوت ما هم این گونه بود؛ یعنی همه چیز را سیاه و سفید می دیدیم.

باباچاهی، دهه ی 40 و 50 را مثل دیگر شاعران گذراند اما با التفات به شعر های دوره ی اول او می توان گفت که آمادگی بیشتری برای فراروی داشت از مثلا آتشی. باباچاهی از همان شروع شاعری هم سبک خاصی داشت. اوایل تحت تاثیر آتشی بود اما از نظر لحن سخن و اجرای شعر های دریایی – دریا نوردان و قایق رانان و استوره های جنوبی – لحن باباچاهی، غنایی تر و آرام تر و نسبت به لحن آتشی خودمانی تر و صمیمانه تر است. البته آتشی در حد خود و در سبک خود شاخص است. حرف های من ناقض این مطلب نیست. مخلص کلام این که باباچاهی در آن موقع هم راه و روش خودش را داشت.

گرچه در همین شعر های دهه ی شصت باباچاهی، تمایلی به شعر های مدرن تر دیده می شود که چون من همه ی آثار گذشته ی او را در دسترس ندارم نمی توانم دقیقا نظر بدهم که در چه موقعی این تغییر حاصل شده است. آن چه برای من مسلم است این که از اواسط دهه ی شصت، تغییراتی در شعر باباچاهی دیده می شود که می توانیم آن را یک نوع مرحله ی انتقالی بنامیم.

البته باید توجه داشته باشیم که همزمان با دوره  ی دوم شاعری او، تمایلی عمومی برای آوردن فرم ها و محتوای تازه در شعر به وجود آمد که غیر از باباچاهی، از جمله کسانی که بیانیه ی این روحیه و تمایل را بیان کرده اند براهنی بود که در کتاب خطاب به پروانه ها ضمیمه ای چاپ کرده با عنوان« چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم ؟»که تقریبا باباچاهی در مقدمه و موخره ی کتاب هایش نیز به این مقوله می پردازد که شعر نیمایی و پسا نیمایی چه ویژگی ها و شرایطی دارد.

باباچاهی و دیگر شاعران جوان ما به این مطلب رسیدند که دانای کل را کنار بگذارند. محتوای شعر که مونولوژیک بود و یک عقیده و محتوای سیاسی خاصی را بیان می کرد کنار گذاشتند. زبان شسته رفته ی رسمی را کنار گذاشتند. مثلا زبان شاملو، نیما و اخوان مثل زبان سعدی و حافظ خیلی رسمی است. زبان رسمی زبان مسلط ایدئولوژیک است. در این قسمت البته شاعران زیادی تلاش کرده اند مثلا براهنی و رویایی تلاش هایی کرده اند اما به نظر می رسد که در شعر های باباچاهی و جوان تر ها محلی بودن و آشنا بودن را بیشتر می بینم.

به عنوان مثال دو شعر باباچاهی از دو دوره ی شاعری او را با هم مقایسه می کنیم.

شعر معروف خورشید ها و خار ها که حال و هوایی نیمایی دارد:

من از آبشخور غوکان بد آواز می آیم

و با من گفتگوی مرغ های خانه بر دوشی ست

که جفت خویش را در شیشه های آب می بیند 

دلم ای دوست می سوزد

که قمری ها نمی خوانند

که دخترهای عاشق گل نمی چینند...

خیلی کلی است. یعنی مطلب بیش از آن که شاعرانه باشد، سخنورانه است. مطلب غیر منتظره ای در شعر وجود ندارد. من از آبشخور غوکان بد آواز می آیم  ... و خودش توضیح می دهد ( مقدمه گزینه اشعار ) که ابتدا خوک بوده و وقتی شعر را برای کسرایی می خواند، کسرایی می گوید در جنوب که خوک ندارید، غوک بهتر است.

 شب من، قصه ی تلخی ست

 که هر فصلش سرآغاز کتابی شوم خواهد شد...

وقتی نگاه می کنید، می بینید که تازگی ندارد. نیروی تخییل خیلی کم است. البته با توجه به افق های زبانی شعر و با توجه به زمان سرایش شعر، سطور جالبی هم  دارد:

زمین با من نمی پیوست

و من زیباترین گل های غم را از ضمیر خاک می چیدم

در این سطور، تخیل قوی تر است. همان المان ها و عناصری که در شعر دهه ی 40 و 50 در شعر غالب شاعران کمابیش بوده و مثلاً در شعر سعید سلطان پور غلظت بیشتری داشت.

اگر از لاله ها باروت می روید

اگر از بوته ها، از خار ها زنجیر می بافند ...

می بینیم که در قیاس با کسرایی، باباچاهی حال و هوای خودش را دارد و حالت های خودش را بیان می کند. گرچه مقداری عناصر کلیشه ای هم دارد. مثل حلاج ، گیسوان بلند رودابه وار، شعر های عرفانی یا شور عارفانه ی ملای روم، شرح پر شکایت دیوان شمس ...

کم کم که دور می شویم، به طرف آشنایی زدایی می رویم. مثلا شعر « بوی ترمز و آسفالت » شعری غیر مترقبه است. دیگر با شعر های 40 و 50 سر و کار نداریم. فضا، فضای غیر منتظره ای است :

از صبح بوی فلسفه می آید

از صبح بوی نان و صدای پرنده ها و مسافرها

بوی ترمز و آسفالت

بوی قیر و بوی کارگران زمخت و کوچه های متعفن

بوی لاک ها و تبسم ها

و بوی معلمه های جوان

از صبح بوی فلسفه می آید

از نظر معنایی، نحوی و واژگانی اصلا مناسبتی با شعر های دهه ی 40 و 50 و شعر های قبلی خودش ندارد. مناسبات قطع می شود.

کم کم می رسیم به شعر هایی که خصوصیاتش از این قرار است:

مطلبی را شروع می کند و بعد عبارت نا تمام رها می شود

مطلبی در چند سطر گفته می شود و در اواسط شعر دنباله اش را پی می گیرد

در بیان مطلب بسیار خونسرد است

گرایش به سوی طنز

شعر « از فرط خنده » المان های یک اثر پست مدرن را در خودش دارد. جدیت لحنِ جدیِ مسلط را، به وسیله ی تعابیر مضحک یا غیر مترقبه، یا بیان عامیانه یا چاله میدونی می شکند. جدِ بیان رسمی را، بیان سیاستمدار ی مثل رئیس جمهور امریکا یا استالین، یا شاعری دیگر یا فیلسوف و.. را به سخره می گیرد.

در برخی از شعر ها، شگردهای ویژه ای به کار می بندد که خاص خودش است. مثلا در شعر "بی قراری های در باران" با یک تعبیر و یک فعل، معانی و عبارت های نحوی متعددی به ذهن متبادر می شود :

همه چیز خنده دار است

از بی قراری های در باران گرفته

 تا بی قراری های درباران...

به شما سنجاق سر داده / النگوی طلا داده

هر چه داده /داده

و هرچه نداده/ لابد نداده

شما قطعا از سوسک نمی ترسید در هر کجای ایران

و ایشان از پارچه ی قرمز / عصبانی ؟

اصلا / در هر کجای اسپانیا...

در این میانه لابد چیز هایی گفته نشده، مثل این که ارتباطش را خود خواننده باید پیدا کند. اما این ارتبا ط ها چندان گسسته نیستند که خواننده نتواند به آنها دست یابد. مثل این که شاعر در مجلسی عمومی می گوید: ساکت !  یا این آوا، صدای خود شاعر نیست ،صدای تحمیلی مسلط است .

ضمنا در این عبارت ها، آگاهی به فرم کار بسیار زیاد است. پیداست که نظریه های بارت و دریدا و.. در ضمیر آگاه شاعر بسیار فعال است و پیش از آن که شاعر با مسایل روزانه سر و کار داشته باشد و از این مسایل، عناصر و المان ها را بیرون بکشد، این عناصر و اِلمان ها را از نظریات پسا مدرن به سوی اشیا  و حوادث می برد .

آن جاهایی که به طرف مسائل جزیی تر می رود پیداست که مسائلی در زندگی روزمره اتفاق افتاده – در اداره، دفتر مجله، در خیابان و...- عبارت ها خیلی معلق هستند. در عین حال پی بردن به روابط، زیاد هم دشوار نیست. دلالت هایش روشن است. همان طوری که باباچاهی گفته ، خواندن این شعر ها، برای خواننده ی شعر مدرن و پسا مدرن زیاد دشوار نیست. در همین شعر های دوره ی دوم هنوز عقلانیتی وجود داد، زبان پریشی به آن شدت به وقوع نمی پیوندد.

در این که آیا پروژه ی پست مدرن به این صورتی که در حدی که براهنی یا باباچاهی و جوان تر ها به کار می برند موفق بوده یا نه؟ من الان نمی توانم قضاوت قاطعی داشته باشم. در حالی که من معتقدم در شعر های آخر سهراب سپهری، ما با زبان پریشی سر و کار داریم، چون یک مسئله ی مدرن است، گفته اند نامفهوم است. من معتقدم طلیعه ی شعر پست مدرن، آخرین شعرهای سهراب ، فروغ ، نصرت رحمانی  بوده ، منتها اسمش پست مدرن نبوده است .

از طرفی دیگر، هنوز بخش عمده ای از شعر خوان های ما، در حال و هوای سعدی و حافظ و نهایتا شعر های تغزلی شاملو هستند من نمی دانم چگونه می شود در شعر فارسی این کارها را انجام داد ؟

من برای شاعران موفق نیمایی و شاعران موفق پست مدرن، برای آنهایی که راه تازه ای پیش گرفته اند و جاده ی شعر را هموار می کنند، احترام ویژه ای قائلم و معتقدم که در همین سبک های جدید هم، شعر و داستان های موفقی به وجود آمده است . گمان می کنم می بایستی شاعران ما در اجرای پروژه ها، به ظرفیت زبان فارسی و قدرت مانور زبان توجه کنند.

باباچاهی از شاعران با پشت کار ماست که از سال های 40 و 50 به این طرف، عرصه ی شعر را ترک نکرده است. خیلی شاعران خوبی داشته ایم که محصول کارشان کم شد یا شعر را کنار گذاشتند. اما باباچاهی نه تنها ادامه داد، بلکه در مباحث نظری و انتقادی هم وارد شد و مطالب راهگشایی در زمینه ی انتقاد ادبی و نظریه های جدید در کتاب هایش منعکس کرده که برای شاعران و منتقدان ما بسیار راهگشا بوده است .

 

به نقل از کتاب درنگ۱ . انتشارات تحقیقات نظری. صص ۶۱-۶۶