از همه قماش


از همه قماش

این مهمانخانه یکسره تعطیل نیست

امپراطور       درتختخواب خودش غلت می زند

ملکه ی مخلوع       کندویش را یواشکی با خودش می آوَرَد

قارون که گنجش را اوباش از کله اش قاپیده اند        برق می زند این وسط.

تو هم از این طرفِ بام افتاده ای هم از آن طرفِ بام

یا تازه مستی اش شروع شده شتری که بر پشت بام قدم می زنَد

یا شترنشده معنی پشت بام را هم نفهمیده.

ولی تو این وسط از دست نداده ای چیزی را

بامی که از هر دو طرف چشمانت را جا به جا نکند      بام نیست

تو ولی افتادنِ از هر دو سوی بام را به دست آورده ای !

 

 

نمی دانم اما این زن زیبایی که پالتو خز ارزان قیمتی پوشیده

و به آرامیِ در راهرو از بغل من رد می شود

چه می خواهد بگوید با من

که نمی خواهد بگوید با من ؟

 

 

                                                           بهمن ماه 1385


علي باباچاهي همراه با پيكاسودرآب ها خليج فارس


محمد لوطیج


پیکاسو و باباچاهی در بیست و یکمین نمایشگاه کتاب


«پیکاسو در آب های خلیج فارس» پانزدهمین مجموعه ی شعر علی باباچاهی است که پس از یکسال و نیم انتظار، مجوز چاپ را از وزارت ارشاد اسلامی دریافت کرد. این مجموعه ی شعر که دربرگیرنده‏ی شصت شعر از علی باباچاهی است توسط نشر ثالث در نمایشگاه کتاب عرضه می‏شود. باباچاهی را شاعری«چند مرحله ای» می‏نامند، بدین معنا که استمرار تجربه و گذر از مرزهای ممنوع و یا مسلط بر شعر معاصر را بر وفاداری بر سبکی به اصطلاح یکه و یگانه ترجیح می‏دهد. این مجموعه که همچنان نقض الزامات  شعر مدرن را مدّ نظر دارد می‏توان مرحله‏ی دیگری از حیات شعری باباچاهی نامید.

زیباتری از جنون(زندگی و شعر اسماعیل شاهرودی) یکی دیگر از کتاب‏های علی باباچاهی است که توسط نشر ثالث در نمایشگاه کتاب عرضه خواهد شد. آن‏گونه که باباچاهی می‏گوید از آن‏جا که اسناد و مدارک چندانی در مورد زندگی اسماعیل شاهرودی در دسترس نبوده، مولف در نقش خبرنگار یا گزارشگر ظاهر شده و با مراجعه به خویشان و نزدیکان این شاعر، شرح زندگی این شاعر را مدون کرده است. در «زیباتری از جنون» به روند کلی شعر شاهرودی پرداخته شده و تحلیل دقیق و همه جانبه ای از شعر او ارائه شده است. نقد نیما بر یکی از مجموعه شعرهای شاهرودی نیز در این کتاب مورد بررسی قرار گرفته است. در عین حال افزون بر ارائه‏ی آراء و عقاید شاهرودی، آراء و عقاید دیگران بر شعر شاهرودی در این کتاب آمده است. و دیگر اینکه گزینه ای از مجموعه شعرهای این شاعر و همچنین سه داستان کوتاه از شاهرودی همراه این کتاب است.

چاپ دوم «گزینه ی اشعار»  توسط نشر مروارید از دیگر کتاب هایی است که از علی باباچاهی در نمایشگاه کتاب عرضه خواهد شد. از دیکر کتاب هایی که قرار بود در نمایشگاه  عرضه شوند ولی تاکنون در انتظار مجوز به سر می برند یکی مجموعه ی شعر«فقط از پریان دریایی زخم زبان نمی خورد» (نوید شیراز) و دیگری چاپ دوم «گزاره های منفرد» در سه جلد(نشر دیبایه) است.

«فقط از پریان ...» دربرگیرنده‏ی تازه‏ترین شعرهای باباچاهی است و گزاره‏های منفرد که چاپ اول آن در 1380 منتشر شده، نخستین کتابی است که به شعر و جریانات مختلف آن پس از انقلاب اسلامی ایران پرداخته است.

«این هم یک شوخی بود» گزینه ی اشعاری است(87-60) از باباچاهی که به زبان انگلیسی منتشر می‏شود. مترجم این کتاب سعید سعیدپور است. نکته قابل اشاره اینکه کسانی که در پی تکمیل سری کتاب های «تاریخ ادبیات شفاهی ایران» هستند می‏توانند این کتاب را در نمایشگاه کتاب جستجو کنند. مجلد5 این کتاب حاصل مصاحبه ی طولانی سادات مدنی با علی باباچاهی است که از طرف نشر «روز نگار» و زیر نظر هاشم اکبریانی منتشر شده است.

ویکی پدیا


ویکی پدیا علی باباچاهی

گفتن از نوشتن

نگاهى به كتاب باباچاهى، از سرى تاريخ شفاهى ادبيات معاصر ايران



نويسنده: مجتبى پورمحسن

   

    تاريخ شفاهى در فرهنگ ايرانيان اهميتى بسيار بيشتر از تاريخ مكتوب داشته است. چه بسا بسيارى از ورق هاى تاريخ مكتوب ايرانى نيز مبتنى بر تاريخ شفاهى بوده است. در سال هاى اخير ناشران استقبال زيادى از كتاب هاى تاريخ شفاهى كرده اند. اما سوژه اصلى اين كتاب ها بيشتر شخصيت هاى سياسى با گرايش هاى خاص بوده اند. در حالى كه در صد سال اخير روند تحولات ادبى شتاب مضاعفى يافته و ضرورت پرداختن به تاريخ ادبيات حس مى شود.

در اين بين نشر روزنگار انتشار مجموعه اى از تاريخ شفاهى ادبيات معاصر ايران را آغاز كرده است.



    صادق هدايت، صمد بهرنگى، هوشنگ گلشيرى ، م.آزاد و على باباچاهى شاعران و نويسندگانى هستند كه تاكنون كتابى با نامشان از سرى كتاب هاى مجموعه تاريخ شفاهى ادبيات معاصر ايران منتشر شده و از اين مجموعه على باباچاهى تنها شاعر يا نويسنده زنده اى است كه تا به حال درباره اش چنين كتابى چاپ شده است و به خاطر اينكه شكل كتاب به صورت يك گفت وگوى بلند با خود اوست تفاوت هاى زيادى با سه كتاب ديگر دارد. كتاب «باباچاهى» به ۹ بخش مختلف تقسيم شده و در هر بخش گفت وگو، اتفاقات خاص آن دوره محور اصلى گفت وگو است.
    


در بخش اول باباچاهى در گفت وگو با سيدعبدالله سادات مدنى، مولف كتاب به دوره كودكى خود مى پردازد. او كه متولد كنگان است از زندگى در «جفره» مى گويد و از پدر و مادرش ياد مى كند. در اين بخش گفت وگو كننده سعى مى كند تا از دريچه سئوالاتى كوتاه كم كم وارد خانواده باباچاهى شود و مخاطب را با وضعيت اقتصادى، روانشناسى و اجتماعى خانواده او آشنا سازد. شاعر در اين بخش سعى دارد چيزى را ناگفته نگذارد. او به عشق دوران دبستان اش هم اشاره مى كند.

   

بخش دوم كتاب به دوره نوجوانى شاعر اختصاص دارد. در اين بخش خاطرات خواندنى باباچاهى از آتشى نقل مى شود. در واقع در سال هاى دبيرستان باباچاهى به شكل جدى ترى به شعر پرداخت. منوچهر آتشى و محمدرضا نعمتى دو شاعرى هستند كه خود باباچاهى در خاطراتش تاكيد مى كند كه نقش مهمى در پيوند او با شعر معاصر داشته اند. باباچاهى در جايى مى گويد: «يك روز آقاى آتشى در حال خواندن شعرى از خودش بود و من داشتم با يكى از همكلاسى هايم صحبت مى كردم. آتشى كه از دست من عصبانى شده بود آمد جلو و سيلى محكمى بيخ گوش من نواخت ولى من اصلاً از كار او ناراحت نشدم، درد نداشت! و كينه اى هم از او به دل نگرفتم. اما روزهاى ديگر كه او در كلاس براى ما شعر مى خواند من به شعرخوانى او محل نمى گذاشتم. در واقع با او قهر بودم، شعرهايش بى مخاطب مانده بود
!

ماجراى عشق باباچاهى به معلمى كه ده تا پانزده سال از او بزرگتر بود نيز خواندنى است.
    
در بخش سوم كه به دوره جوانى شاعر پرداخته مى شود باباچاهى درباره تجربياتش در دانشگاه حرف مى زند و در جايى كه مصاحبه كننده اصرار مى كند كه او نمونه اى از رابطه با همكلاسى هايش را بيان كند، تيزبينانه مى گويد: «سربسته كه بگويم گاه افشاى پاره اى احساسات يا بيان اين گونه گرايش هاى عاطفى براى بعضى ها غيرقابل فهم است. اين محدوديت ها در بازگويى وجوهى از زندگى خصوصى شاعر - به خصوص اگر زنده باشد - سبب مى شود كه بخش هاى جذابى از زندگى او همچنان پنهان بماند. بخش هايى كه در صورت آشكار شدن، مى توانست زمينه نزديكى هرچه بيشتر مخاطب را با او فراهم سازد.»

همچنان كه باباچاهى مى گويد در جامعه معاصر ايران، شاعر يا نويسنده حتى در ۶۳سالگى نيز نمى تواند نقابى را كه به ايجاب زندگى در اجتماع بر چهره زده، از صورت برگيرد.

    دوره سربازى نيز از سال هايى است كه مورد توجه زياد على باباچاهى واقع مى شود. اين توجه وقتى بيش از اندازه جلوه مى كند كه به قسمتى از دغدغه هاى زندگى او چندان اهميتى داده نمى شود

.

    «كار، عشق، ازدواج» مقولاتى هستند كه در بخش مجزايى از گفت وگو با باباچاهى پى گرفته مى شوند. در اين صفحات على باباچاهى درباره ازدواج با همسرش و شاغل شدنش در مدارس بوشهر حرف مى زند. اما در خلال اين حرف ها گريزى هم به خاطرات محافل شعرى مى زند. او از پاتوق هاى «كافه فيروز» و «كافه نادرى» مى گويد. خاطراتى كه به «ساواك» پيوند مى خورد. موضوعى كه مورد علاقه گفت وگو كننده است. و باز هم سخن عشق. باباچاهى يك صفحه بعد بار ديگر درباره عشق مى گويد: يكى از قسمت هاى مهم كتاب روايت از كار بى كار شدن باباچاهى در سال هاى پايانى دهه پنجاه است. او كه معلم و كارمند آموزش و پرورش بود به خاطر تحولات سياسى به قول خودش بازنشانده شد. بعدها مى بينيم كه اين بازنشستگى پيش از موعد زندگى باباچاهى را وارد چه پيچ و خم هايى مى كند.

    در بخش هاى پنجم تا هشتم كتاب به بررسى فعاليت هاى فرهنگى - ادبى على باباچاهى در طول چهار دهه پرداخته مى شود. از اينجا كتاب شعر باباچاهى به شكل جدى ترى پى گرفته مى شود. باباچاهى درباره آغاز فعاليت حرفه اى خود به گفت وگو كننده پاسخ مى دهد: «با نوع تلقى شما از فعاليت هنرى، تلاش هاى فرهنگى من حدود سال ۴۲ و ۴۳ آغاز شد، با چاپ شعرهايم در مجله فردوسى كه در آن زمان يكى از مجلات معتبر به حساب مى آمد، گذر همه شاعران به اين مجله افتاده است

    باباچاهى در توصيف فعاليت هاى ادبى اش در دهه چهل به ارتباطاتش با مجلات خوشه و فردوسى مى پردازد. البته از بسيارى از اتفاقات مهم اين دهه بسيار سطحى گذشته شده است مثلاً در مورد شعر حجم نظرات باباچاهى به يك پاراگراف كوتاه محدود مى شود كه آن هم يك تاريخ نگارى كلى است. شايد بهتر بود گفت وگو كننده به جاى اينكه آن همه درباره عشق و عاشقى على باباچاهى اصرار كند كمى بيشتر درباره شعر حجم پافشارى مى كرد. يكى از نكات مثبت جواب هاى باباچاهى روحيه خودانتقادى اوست كه در پاسخ كوتاه به آخرين سئوال بخش فعاليت هاى دهه ۵۰-۴۰ تجلى يافته است. سئوال: «فكر مى كنيد چرا شعرهاى شما در دهه چهل مخاطبانى پيدا كرد؟» پاسخ: «براى اينكه مخاطبان آن زمان بيشتر به مقولات غيرشعرى توجه داشتند!»در بخش فعاليت هاى فرهنگى - ادبى دهه ۶۰-۵۰ بيشتر به كتاب هاى چاپ شده باباچاهى در اين دهه پرداخته مى شود. شايد به اين دليل كه كلاً شعر در اين دهه از پويايى دهه چهل برخوردار نبود، نمى شد انتظارى بيش از اين داشت.
    

دهه شصت و هفتاد اهميت ويژه اى در كارنامه شعرى على باباچاهى دارد. چرا كه در اين دو دهه است كه او حضور پررنگ تر و تاثيرگذارترى در شعر معاصر فارسى دارد. خاطرات شاعر درباره اتفاقات دهه شصت بسيار خواندنى است چرا كه كمتر درباره فضاى حاكم بر محافل اين سال ها صحبت شده است. از سوى ديگر چون در اين خاطرات نام آدم هايى به چشم مى خورد كه همچنان در عرصه ادبيات معاصر نقش آفرينى مى كنند خاطرات باباچاهى حساسيت برانگيزتر است. باباچاهى در اين بخش از مجلات «دنياى سخن» و «آدينه» مى گويد. بخشى از گفته هاى باباچاهى نيز به تجربيات نقدنويسى او مربوط مى شود. او از عدم تحمل نقد بعضى از شاعران سرشناس معاصر پرده برمى دارد.



    اما مهمترين بخش گفت وگوى بلند باباچاهى، فعاليت هاى ادبى او در دهه هفتاد است. دهه هفتاد يكى از مناقشه برانگيزترين دوره ها براى شعر معاصر ايران بوده است. تعدد جريان هاى نوگرا در اين دهه، بازار نقد و نظر را هميشه گرم نگه داشته و از همين رو حرف هاى باباچاهى كه در اين دهه هم مسئوليت صفحات شعر يكى از مهمترين مجلات يعنى «آدينه» را در اختيار داشته و هم مجموعه نظراتش با عنوان «شعر پسانيمايى» در موخره مجموعه شعرهايش به چاپ رسيده، حساسيت برانگيز به نظر مى رسد. او در اين بحث درباره فعاليت هايش در مركز نشر دانشگاهى، مجله آدينه و كارگاه شعر خود حرف مى زند و در بين حرف هايش پاى حرف و حديث هايى كه پشت صفحات شعر آدينه بود به ميان كشيده و به بحث گذاشته مى شود. يكى از بخش هاى خواندنى حرف هاى باباچاهى جايى است كه به مجادلات قلمى اش با رضا براهنى اشاره مى كند. اين مجادلات در روزنامه ايران چاپ شد. ماجرا از اين قرار بود كه باباچاهى يك جلسه ميهمان كارگاه شعر براهنى بود. در جلسه شعرى مى خواند و ... شنيدن ادامه ماجرا از زبان خودش در كتاب جالب تر است.

    باباچاهى به چند محفل شعرى مشهورتر كه در دهه هفتاد شكل گرفت اشاره مى كند اما خيلى سرسرى از آن مى گذرد. ضمن اينكه جاى نظرات او درباره جريان هاى اصلى دهه هفتاد نيز خالى است. به نظر مى رسيد با توجه به حضور پررنگ باباچاهى در فضاى شعر سال هاى اخير گفت وگو با او درباره فعاليت هاى دهه هفتاد جدى تر و طبعاً خواندنى تر باشد.

    زبان طنز باباچاهى در كل كتاب به جذاب تر شدن گفت وگو كمك مى كند. نقطه قوتى كه گاهى به نقطه ضعف تبديل مى شود و هم اين شائبه را ايجاد مى كند كه مصاحبه به صورت مكتوب انجام شده است. البته مكتوب بودن مصاحبه به خودى خود ايرادى محسوب نمى شود اما گفت وگو بايد چنان تنظيم شود كه مصاحبه حضورى و شفاهى و صميمى تر به نظر برسد. مثلاً گفت وگو كننده مى پرسد: «به كتابخانه ها رفت و آمد داشتيد يا نه؟» اگر جواب مثبت است چه كتابخانه هايى؟ اين سئوال دقيقاً لو مى دهد كه مصاحبه مكتوب انجام شده است. از سوى ديگر درباره بعضى از فعاليت هاى مهم باباچاهى چندان درنگ نشده است. به هر حال با توجه به اينكه او يكى از اعضاى قديمى كانون نويسندگان ايران است انتظار مى رفت سئوالات بيشترى در اين مورد از او پرسيده شود. از اين اشكالات كه بگذريم كتاب «على باباچاهى» از سرى تاريخ شفاهى ادبيات معاصر ايران كتاب ارزشمندى است. خواننده اين كتاب مى تواند اميدوار باشد كه پس از خواندن اين كتاب، با سويه هايى ناگفته از زندگى باباچاهى آشنا شود.

مرکز پخش و فروش: نشر ققنوس و نشر اختران تهران خیابان انقلاب 12 فروردین

سه شعر!!!


سه شعر

 

اگر گلِ كامل

 

از ممنوعیت هایی كه درچاه ریخته اند

گلی سرزده كه دست زدن به آن ممنوع است

چرایش را خدایی می داند كه خوردن زهر و تف كردن –

                                              عسل را قدغن كرده

و برای میتِ گل سرخ هم حرمت خاصی قائل است

پس آزادی سر در آوردن از عمق چاه هم نیست

حتی اگر اسم تو را گل كامل گذاشته باشند

به دست های من هم ضربدری كوبیده اند كه

                                    دست درازی به دامنِ خدا ممنوع

تضرع ِ به درگاه گل ممنوع

و بوییدن گلی كه فقط برای من از چاه سردرآورده    ممنوع

و دراز كشیدن وسط ممنوعیت گل   ممنوع

كاش ممنوع نبودیم ِ ما ممنوع نبود .

 

 

تیر ماه ١٣٨٥

 

 □

 

 

 از نمردن

 

آن طورها كه بود    بد هم نبود

اینطورها كه هست     بد نیست

هر خوشه گندمی كه می كنم از ساقه چند قطره خون نمی چكد از آن

هر ماشه ای كه می چكانم    دندان گرگ در عضلاتم گیر نمی كند

فاسد نمی شود سبد سبد     سبد انگورم

و شراب همان آب ولرمی نیست كه از شیر سر كوچه می مكیدم

قطار / قطار می رسد از راه

و ما صبح به زودی می رویم به سمت بهشتی كه سارا انار ندارد

كم كم / وقت برای خندیدن كم می آوریم

بس كه جنازه های تازه تازه    یكی یكی از در   در می روند

به بایزید زنگی بزن وَ بگو

پیاده شوم یا نشوم در بندری كه با سر ِ آستین

                                  گوهر بیرون آوردندی از ته دریا ؟

درختی كه نمی خواهد سر به هوا باشد

از ترس اره بدنش تاول نمی زند

از نمردن كه نترسی    موش كور هم عاشق می شود

كسی كه از دیوار كوتاه بالا می رود

غبطه نمی خورد به پرنده ی فرضا عاشقی

كه زیر چرخ ماشینی دراز كشیده

عاشقی كه دراز نكشد  ؟ / نقشش را خوب بازی نمی كند !

بوده     در كتاب عاشق فی الدنیا فرموده  :

معشوقه ای كه قهر نكند عاشق است .

 

دی ماه ١٣٨٥

 

 □

 

گذرانی

 

امروز هم می گذرد با گل نرگس كه درست وسط خواب های تو كاشته اند

چل سال عاشقی از تو مجسمه ای ساخته كه به مرگی شیرین فرو بروی

از زنبوری كه نیش ات می زند می دانی كه هنوز نمرده ای

كمی عاقل تر باش  از تو گذشته كه باز هم سرت بخورد به سنگ

فخرمی كنی كه جسدت راه می رود

و خلاف آب شنا می كند ؟

لكنت گرفته ای از دیدن عزراییل   یا ذوق كرده ای از شاخه گلی

                                                        كه برایت خریده ام

رسوای زمانه منم / دیوانه منم

تو فقط در همه ی "هیچ " های من همه كاره ای

سرت از آب كرده ای بیرون كه نشان بدهی تشنگی آورده ای به دست ؟

بغل كرده ای سنگ تراشیده ای از پر قو را

                                         راه می رود / حرف می زند

                                         و كمی چیز تر از چیز است

دلت از برفی گرم است كه به سرت باریده

                                         و كمی چیز تر از چیز است

فروردین ١٣٨٤

.................

حسن ملایی 9/21/2007 10:54:04 PM
ای ميل:
نشانی اينترنتی:
با درود بر شما ! از این سه شعر شما لذت بردم و حس می کنم دوره ی رشد صعودی دیگری در شعر شما آغاز شده است . بندهای تکاندهنده و موجز زیاد داشت و از این دو بند بیشتر لذت بردم :

درختی كه نمی خواهد سر به هوا باشد

از ترس اره بدنش تاول نمی زند


سپيده جديري 9/26/2007 3:13:30 AM
ای ميل: sepideh.jodeyri@gmail.com
نشانی اينترنتی:
شعر علي باباچاهي را به اين دليل دوست دارم كه علاوه بر نگاه متفاوت و خاصي كه در اين اشعار به چشم مي خورد، مدام در حال به روز شدن است. او هيچگاه از قافله شعر، چه شعر همنسلان خودش و چه شعر همنسلان من و بعد از من عقب نمانده و نمي ماند و اين تحسين برانگيز است، به ويژه درباره شاعري كه مدت هاست به نام و بزرگي دست يافته و براي اثبات خود نيازي به «به روز ماندن» ندارد. اين شعرها هم در اين تعريف از اشعار باباچاهي مي گنجد.



korosh-hamekhani 9/22/2007 1:35:22 AM
ای ميل: bidesorkh@hotmail.com
نشانی اينترنتی:
dar morede kare shaeri barjaste v montaghede nam avar ,jor,at mikhad,va man ham joratamo az invare abha gom kardeam,ta dasthayam ra b aghoshat beresonam ,v begam sarfarazane,ba in sene javanet pishtaraz zamn jolotar minevisi..khososan neshanehai k dar paragerafhaye sher royat mishavad,in tasalsol v ertebat ra ,b yek rabete darakhshan mobadal mikonad k engheta b vojod nayad.ta khanade b yek takasore falsafi asheghane.b moda,aye kalamat beresad,v hargez nmiresad ,v khanade rezayate khater darad k dobare shero bekhand v bekhand ali ra v babachahiro,ba ehteram




محمد باقر 9/23/2007 4:24:49 AM
ای ميل:
نشانی اينترنتی: http://zholan.blogfa.com
شعرهاي باباچاهي عزيز را كه دنبال مي كنم،
با خواندن شعرهاي اين روزها،
به نتايج اميدوار كننده و خوبي مي رسيم.
اينكه جوان مي شود ماند
خطر كرد
و هنوز هم نترسيم.
گرچه به تجربه هايي از باباچاهي در دوره هايي
علاقه ندارم.
ولي شخصيت ادبي اش را چرا.

بيرون پريدن از صف !!!

 

بيرون پريدن از صف ، حرفه ي باباچاهي است 1

 

علی باباچاهی  عکس ازحسن مشکین فام

 

مجيد اجرايي

به بهانه‌ي انتشاربيرون پريدن از صف:

مجموعه‌ي مقاله‌ها، مصاحبه‌ها و سخنراني‌هاي علي باباچاهي

به كوشش مازيار نيستاني

 

از بامداد تجدد ايراني قصه‌ي سنت و نو داستاني شد كه بر هر سر بازاري هست.

كه اين قصه تابعي است از آنچه در داستان روشنفكري ايراني بوده است: مشروطه و مشروعه، روشنفكري عرفي و ديني، مدرن و پست‌مدرن همه و همه از فعال بودن شكاف دوقطبي در معرفت‌شناسي حوزه‌ي نخبگان خبر مي‌دهد و كيست كه نداند چه تكفيرها و تفسيق‌هايي كه در اين غائله متوجه لاادري‌گويان نشد.تفاوت دوقطبي مدرن – پست‌مدرن اما اين است كه جهان شمول‌تر و فراگيرتر است و خود را به همه‌ي صورت‌ها و گونه‌هاي علوم انساني، معرفت‌شناسي، زيباشناسي، نشانه‌شناسي و ... تعميم و تسري داده است.

هرچند در برداشت‌هاي از نوع ايراني آن ذوق‌زدگي و توذوق‌زدگي هر دو كم نيست، و بي‌راهه شايد نباشد / نيست اگر بگوييم در گفتمان شعري و ادبي ايراني هم‌‌چنان برهمان پاشنه‌ي سنت – تجدد مي‌چرخند ، گفتماني كه ماهيتا سنتي ( و نه لزوماً كلاسيك) ولي از دريچه‌ي مدرن مي‌بيند و مي‌يابد.

سرريز شدن چالش‌هاي شعري به حوزه‌هاي عمومي‌تر جامعه – البته گوياي ديرينه‌داري شعر در اين سرزمين است؛ چه در ديگر گونه‌هاي آوانگارد هنر در ايران، اين تعيين تكليف كردن‌هاي اهل حق! خيلي كمتر در چشم مي‌آيد و به گوش مي‌خورد ... و اما

 

علي باباچاهي:

هرچند كه از تاريخ مصرف بازكاوي فرد شاعرانه در نقد ادبي نزديك به هشت دهه مي‌گذرد، حضور فرديت شاعرانه را در شعر امروز ايران نمي‌توان آشكار كرد. و اگر نبود اين فرديت چگونه مي‌شد كه شاعري بر فراز همه‌ي مخالفت‌ها بر جنون خود پاي فشرد؟از دهه‌اي چهل آمدن علي باباچاهي و رسيدنش به ده‌اي كه اكنون هشتاد است خود به تنهايي بهانه‌ي مناسبي به دست مي‌دهد تا حرف زدن از او چيزي شخصي تلقي نشود.سال 46كه دربي تكيه‌گاهي منتشر شد دلتنگي‌هاي يدالله رويايي هم از چاپ درآمد، در سال 49 كه جهان و روشنايي‌هاي غمناك منتشر شد، مصيبتي زير آفتاب... براهني هم رو به روي مخاطبانش قرار گرفت. از آن سال‌ها و از نسل دهه‌ي چهلي كافي است تا اشاره‌وار شاعراني كه به حيات حرفه‌اي خود ادامه دادند را مرور كنيم تاببينيم كه جز همين سه نفر (رويايي / براهني / باباچاهي) ديگرتراني كه به مواجهه‌ي هم‌زمان، در دو حوزه‌ي تئوري و شعر، متفاوت‌تر از هم روزگاران خود ظاهر شده باشند را نمي‌بينيم. با اين تفاوت كه باباچاهي در حركت‌هاي انفجاري‌اش در شعر و تئوري واپسين‌تر – و نه واپس‌تر – از آن دوي ديگر گام برداشت و البته دشواري كار باباچاهي بيش از آن ديگران بود، كه مخاطبان باباچاهي چون از موج‌هاي دهه‌ي هفتادي گذشته بودند حساس‌تر و وسواس‌تر به جريان‌هاي شعري نگاه مي‌كردند و هيجانات پيشين خود را – نه به تمامي – فرو نهاده بودند.

تغييرات، تاثيرات و تاثراتي كه هركدام از اين افراد داشته‌اند و رديابي و ريشه‌شناسي فرهنگي، اجتماعي آن هم – البته – مي‌تواند جالب باشد كه در حوصله‌ي اين نوشتار نمي‌گنجد. تفرد، اندوه و عصيان روان‌نثر ندانه اي كه «در بي‌تكيه‌گاهي» و «جهان و روشنايي‌هاي غمناك» موج مي‌زد و با تغزلي – نه تغني‌وارانه – كه شيداسرانه درآميخته بود شاعر را مستعد و مهياي همين بيرون پريدن از صفي هم مي‌كرد. غلبه‌ي فرديت شعر بر شخصيت او (شخصيت ادبي او كه معرف وجه جرياني و شعري‌اش است) مهم‌ترين مولفه‌ي ممتازي است كه او را فراتر از موج‌‌ها مي‌شناساند؛ فرديتي كه او را در جدال ذهني و نوشتاري با چند نحله قرار مي‌دهد: سنتي‌ها، مدرن‌ها، آكادميسين‌ها. باباچاهي چيزي را چون پست‌مدرنيسم دروني خود كرد و به آفرينشي هم ذات پندارانه از آن دست يازيده است. او به پست مدرن به مثابه صرفاً يك امر ذهني نمي‌نگرد و در كل مدام – به قولي – با شاعران و متشاعران جوان‌تر از خود نسبت به تصنعي شدن آفرينه‌هاي شعري هشدار مي‌دهد.

تلاش هم‌ذات پندارانه‌ي شاعر به جايي مي‌رسد كه كردار، نوشتار و گفتار را ساحتي شفاف و يكسان مي‌بخشد. همين كه شاعر در باززايي و بازآفريني مدام است يعني اين كه از تصوير كليشه‌ي خود مي‌گريزد و همين بي‌ايماني آيا گوهر شاعرانه‌گي را رقم نمي‌تواند زد؟

شاعري كه ترجيح مي‌دهد ميان مسجد و ميخانه راهي را جدا بيابد حتي اگر رندي خام خطاب شود.

شورش بر آكادمي:

نقد باباچاهي نقدي راديكال است همانند نقد دكتر براهني و از نوشتارهاي پلميك كساني چون حقوقي، دستغيب و شمس لنگرودي فاصله مي‌گيرد.

هرچند- به گمان من – گوهر نقد باباچاهي هم همانند آن ديگران است، كساني كه به واقع شارحان شعرهايي از جنس خودند. كما اينكه پس از خواندن نقد – نوشته‌هاي باباچاهي مخاطي چون من به اين نتيجه مي‌رسد كه تنها شعري شعر است كه از نوع پسانيمايي‌اش باشد. سنت نقد ما البته از آكادمي برنخاسته است و اين سنت چونان هيچ يك از نحله‌هاي فكري و علوم انساني ريشه‌يابي ندارد. سنت آكادميك اگرچه سهمي بس سترگ در توليد نظريه و آرايه‌ي مدل‌هاي واحد در علوم تجربي و انساني داشته، تن دادن به قدرت را همواره بر خود هموار كرده و روي ازآن برنتافته است. مگر نه اين كه سنت‌هاي سنگ شده‌ي آكادميك و مدرن متفكران پست مدرن را به واكنش در مقابل كليت، يكپارچگي و نظم آهنين آن واداشت؟

باباچاهي در نقد به سنت راست و كنسرواتوريسمي كه در علوم انساني و گونه‌ي شعري، ادبي آن تعبيه شده است وقعي نمي‌نهد و مقابل آن مي‌ايستد. چيزي كه در نقد پست مدرن هم به صورت آنتي‌تزي عليه آكادمي به كار گرفته مي‌شود. نقد آكادميك گرچه در ايران جايگاه و پايگاه چنداني ندارد، رويكردهاي شبه آكادميك (كه تنها انگاره‌هاي محافظه‌كارانه را در آن به چشم مي‌توان ديد) را اما در حرف و سخن و تحليل‌هاي منتقدان ايران مي‌توان رديابي كرد. رفتار باباچاهي اما با شعر و نقد امروز بيشتر شورش‌گرانه و هنرمندانه است تا مودبانه! شيدايي دن كيشوت‌وار باباچاهي او را در معرض هجوم هر دو گروه سنتي‌ها (نمي‌گويم كلاسيك‌ها) و آكادميسين‌ها قرار داده كه شايد بتوان گفت يكي توليد كننده ي سنت‌هاي فراگير است و ديگري سرسپرده‌ي به آن.

بيش‌تر از «پسا»:

پست مدرنيسم كه در شعر ايران تنها تخم لقي نبود كه دكتر براهني زير زبان و دندان جوان‌ترها گذاشته باشد، كه جامعه‌ي در حال گذار ايران ناگزير از شنيدن صداهايي متفاوت و متضاد با آن چه در درون خودش داشت بود.

ناسلامتي حضرت نيچه‌ پيش‌تر از اين به پيامبر اين قوم روي خوش نشان داده بود و جناب فكوهم كه چند ده سالي بيش‌تر از تشريف‌فرمايي‌اش به ايران نمي‌گذرد.

بنابراين رساندن اول و آخر بحث پست مدرنيسم به براهني نوعي ساده كردن مساله است هرچند جايگاه پيشتازانه‌ي او را در اين موج پروري نبايد ناديده گرفت.

مساله‌ي مهم ديگر در بحث مدرن، سوال و جواب‌هاي نخ‌نمايي است كه موافق و مخالف به همديگر مي‌دهند و شاعر – منتقد بيرون از صف ما نيز بركنار از آن نبوده.

مخالفاني كه بحث جامعه و فرهنگ را پيش كشيده و استدلال مي‌كنند كه ما كشمش نشده چه جوري مويز شويم؟!

نمونه‌اي از نوع آكادميك و مدرنش: حرف مهملي است. اگر در جوامع غربي بعضي مسايل جا افتاده است براي اين است كه اين‌ها را زيسته‌اند...

ما جامعه‌مان هنوز صنعتي نشده است. ما در هنرهاي بومي خوب هستيم. براي اين كه تجربه‌اش را داريم ... شايد بشود تا حدي از روي مسايل سريع‌تر حركت كرد ولي يك مرتبه از جامعه‌ي سنتي نمي‌توانيم وارد جامعه‌ي مدرن شويم.

(مصاحبه‌ي دكتر ضيا موحد با لادن نيكنام – اعتماد – پنج شنبه 20 ارديبهشت 86) و استناد موافقي چون باباچاهي به اين سخن ماركس كه ارتباط مستقيمي ميان شكوفايي هنر در دوران مدرن با تكامل همگاني جامعه قايل نشده است. اما واقعيت اين است كه ابهامات و ايهامات پست مدرنيسم هم در مرحله‌ي توليد نظريه، هم در بحث انطباق آن با ابژه‌هاي متعين و هم در فرآيندهاي ادبي، هنري آن فاقد حقيقتي مطلق و همه گير است.

پرداختن به صدق و كذب‌هاي پست مدرن هم در اين مجال موضوعيتي نداردو اين بحث شايد از اساس بيهوده باشد. چرا كه مفروضات تمامي نظريات اعم از كلاسيك، مدرن، پست مدرن، روشنگري، اومانيسم، رنسانس، فرانكفورت و... مفروضات متكثري است و از پذيرفتن يك نقش واحد و همه‌گير، همواره تن زده است. اين از اين.

مهم‌ترين ايده‌اي كه باباچاهي ترجيع‌وار بدان استناد مي‌كند دانش – قدرت است و از اين رهگذر به نقد فرآورده‌هاي شعري ايران مي‌پردازد. (در قالب مصاحبه يا مقاله)

او زيبايي‌شناسي شعر مدرن ايران را به چالش گرفته و با استناد به مواردي هم‌چون كليت، يك‌پارچگي، قطعيت، قطبيت‌گرايي، روايت‌هاي مركز محور، تصويرگرايي، نمادپردازي، مفهوم‌زدگي و صلبيت معنا، مخاطب محوري و كالايي شدن روابط معنايي، زبان شعر مدرن ايران را در نوعي بن‌بست گرفتار ديده است.

شكي نيست كه رهيافت منتقد به اين وضعيت پيش از اين كه متصل به هر نوع ايسم و پسايي باشد رهيافتي مبتني بر زبانيت است. رهيافتي كه موج‌هاي آوانگارد جهاني را هم همراه دارد. بدون اين كه بخواهيم مواجهه‌اي حداكثري در به چالش كشيدن رهيافت‌ها و رويكردهاي منتقد راه بيندازيم تنها از زاويه‌ي محلي بودن مقاومت و حقيقت فوكو مي‌توان تشكيك و ترديدي را در يك‌پارچه‌انگاري برخي از نقدهاي باباچاهي روا داشت.

سوال‌هاي و ابهام‌هاي من / ما؟

آيا شعر مدرن ايران به تمام ظرفيت‌هاي خود پاسخ گفت؟ يا اين كه عوارض بدخيم آن كه در نگاه و نقد باباچاهي عيان شده است ناشي از اجراي ضعيف آن بوده است؟

سوال: آيا كالايي شدن رابطه‌هاي شعري و معنايي معطوف به مدرنيزم بوده يا سنت شبه مدرن آن در اين سرزمين؟ سوال: آيا هر متن پست مدرني واجد تمامي شاخصه‌هاي پست مدرن است؟ باباچاهي در نقد به نوعي پست مدرنيسم حداكثري توسل مي‌جويد. چيزي كه خود پست مدرنيسم نيز به اثبات آن برنخاسته است و خود او نيز در جاهايي به نقد و نفي آن حداكثرها همت مي‌گشايد. آيا تئوري دانش – قدرت در ايده‌ي منتقد قدري سهل‌انگارانه و تعميم‌پذير طرح نشده است؟يك بار ديگر ليوتار را مرور كنيم و ببينيم آيا محور ايده‌اي كه او – به تاثير از نيچه و فوكو – بسط دهنده‌اش بوده وضعيت و موقعيت خاص هنر، فرهنگ، علوم انساني و انسان در جامعه‌اي سيستم‌زده، يك‌پارچه و نظام‌مند مدرن نبوده است؟نسبت گزاره‌هاي ادبي و شعري ما با روايت‌هاي مشروعيت‌بخش دانش ليوتار كدام است؟آيا آفرينش شعر پست مدرن (فرض كنيد شعر در وضعيت ديگرش) به نحوي مبتني و معطوف بر وجه نظري و تئوريك قضيه نيست و اين خود متاثر شدن از قدرت پست مدرن نيست؟ قدرتي كه در همه‌ي اشكال و گونه‌ها مي‌تواند باز توليد شود؟ آيا در اين صورت آگاهي پيشيني بر خودآگاهي جنونم‌ند غلبه نكرده است؟

به عبارتي پاي‌كوشي‌هاي فراوان براي گذار از گزاره‌گرايي نتيجه‌اي جز درافتادن به دام گزاره‌هاي قدرت و پست‌مدرن باقي مي‌گذارد؟

آيا اصولاً در شعر به دنبال لذت قاعده‌مند و بهنجار هستيم و گمان نمي‌رود كه شعر در ضعيت ديگر گرچه مي‌كوشد كه نفي كند وقتي (نفي)‌ها به تكرار و اصرار رسيد ايجاد قاعده‌مندي كند؟ با خود نوعي قدرت آورد؟ آن هم در شعر و لذت شعري؟

پست‌مدرنيسم گوهري راديكال دارد اگرچه در بطن و متن فروريزي‌اش نوعي واسازي DECONSTRUCTION را به همراه دارد. همين راديكاليسم كه نه هياتي راست‌مآبانه دارد و نه صبغه‌اي چپ‌گرايانه ( به معناي مصطلح آن) تعريف‌پذيري از كنش‌هاي پرولترهاي آن را مشكل كرده است. كنش‌هايي كه در مرز ميان جنون، ايهام، نسبيت و ايمان به باورهاي قطعيت‌ناپذير سرگردانند، و شاعر – منتقد بيدار (بيرون پريده از صف) نيز از اين ايمان و كفران بي‌نصيب نيست. عصيان باباچاهي عصيان طراوت‌مندي است. و اين طراوت كه به طنز و تشكيك و سرك كشيدن به الفاظ و مفاهيم سنت منجر مي‌شود لحن شاعر را عطر و طعمي امروزي و شاداب بخشيده است.

كل‌كل‌هايي كه او با نمايندگاني از شاعران دهه‌ي هفتاد به راه مي‌اندازد هيچ بوي افاضه‌ي فضل و مودب بودن به آداب فاضلانه ندارد.

در مقابل، راديكاليسمي كه در لحن و ادبيات ديده شدن، افتخار، انزجار، فرديت (؟!)

تك‌روي و بعضاً نوعي شيزوفرنيسم معرفتي نمي‌دهد؟![2]



1- عنوان از ناما جعفري

2 -خوانش شماره هفتم ، 1386

اینجاهم می توانید بخوانید

 

 

می خواستند پیکاسو را مجانی بفروشند!!

 

تکذیب خبر

با توجه به درج خبر نشر کتاب جدید اینجانب،

پیکاسو در آبهای خلیج فارس

که قرار است از طریق نشر ثالث منتشر شود،

در سایت عصر آدینه و پوشش خبری آن توسط ایمیل این سایت با عنوان

 

 کتاب مجانی، کلیت این خبر را تکذیب نموده و بدین وسیله اعلام میکنم که

 

 قصد ندارم کتاب مجانی توسط این سایت یا هر سایت دیگری منتشر نمایم.

 

علی باباچاهی

3 مهرماه 1387

http://www.isna.ir/ISNA/Images/Archive.gif

پست‌مدرنيسم را بومي كنيم



خبرگزاري دانشجويان ايران - اهواز
سرويس: فرهنگ و ادب - ادبيات

علي باباچاهي خاطرنشان كرد: اگر پست‌مدرنيسم ـ اين مقوله‌ي‌ غيرايراني ـ بومي شود، مي‌تواند نقطه‌ي‌ عزيمتي در آفرينش هنري باشد.

 

اين شاعر در گفت‌وگو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) در خوزستان، تصريح كرد: مسلما درك ديدگاه فلاسفه‌ي‌ پست‌مدرن به معني قبول همه‌جانبه‌ي‌ اين ديدگاه‌ها نيست؛ چراكه بعضا در تضاد با يكديگر به نظر مي‌آيند. مثلا در مقوله‌ي قدرت، ميشل فوكو مطلبي را عنوان مي‌كند كه بودريار آن را به نوعي نفي مي‌كند، كه جاي بحث آن اين‌جا نيست؛ بنابراين مقوله‌ي‌ پست‌مدرن، به گمان من، از هر ديدگاهي و در هر جايي با يكديگر فرق مي‌كند.

 

او ادامه داد: برداشتي كه يك شرقي از مؤلفه‌هاي پست‌مدرن دارد، ممكن است با دريافت‌هاي يك فرد غربي منطبق نباشد؛ به اين دليل كه انسان شرقي احتمالا مقوله‌ها را به نفع خود تفسير مي‌كند و مي‌خواهد با شرايط اين‌جا آن‌ها را تطبيق دهد.

 

باباچاهي با اشاره به اين‌كه مقوله‌ي پست‌مدرنيسم به عنوان يك امر فرهنگي در چند سال اخير در ايران مطرح شده و با نظريات مخالف و موافق همراه بوده است، يادآوري كرد: در جامعه‌اي مثل جامعه‌ي‌ ما كه با سرعت روزافزون تمدن جهاني همراه نيست، پست‌مدرنيسم چه نقشي مي‌تواند داشته باشد؟

 

اين شاعر توضيح داد: اولا بايد ديد منظور از "ما" چه كساني هستند؟ اگر منظور از ما، روشنفكران اين جامعه، استادان دانشگاه، معلمان، نويسندگان و شاعران‌اند، اين‌ها با عنوان نخبگان اين جامعه بايد با آخرين پديده‌هاي فرهنگي آشنايي داشته باشند؛ نه لزوما آن را بپذيرند؛ اما اگر منظور، قشر غيرروشنفكر يعني عامه‌ي مردم است، آن‌ها با مقوله‌ي كتاب و فرهنگ كم و بيش ناآشنا و به آن بي‌اعتنا هستند؛ بنابراين، ترديدي نمي‌ماند كه پست‌مدرنيسم هم مثل هر مقوله‌ي‌ فرهنگي ديگري بايد اين‌جا مطرح و به بحث و تفسير گذاشته شود.

 

باباچاهي درباره‌ي طرح اين ديدگاه‌ها گفت: به نظر من، از طرح اين ديدگاه‌ها كه گاه متناقض با هم هستند، مي‌توانيم چيزهايي را به نفع فرهنگ خودمان مصادره كنيم و اين مقوله‌ي غيرايراني را به صورت بومي درآوريم. مثلا آن‌جايي كه پست‌مدرن با يكسان‌سازي آدم‌ها، نخبه‌باوري، سلسله‌مراتبي، مسائل تك‌مركزيتي، حقايق واحد و يگانه در تضاد است، براي من مي‌تواند قابل درنگ و پذيرش باشد و اگر اين مسأله را به عرصه‌ي شعر و هنر بكشانيم، اين نكاتي كه به آن اشاره كردم، مي‌تواند نقطه‌ي عزيمتي در آفرينش هنري باشد؛ به اين معنا كه پاره‌اي از مطلق‌هاي از نوع ديروز را به پاره‌اي از اقتدارهاي قهرآميز، حتا در عرصه‌ي شعر عاشقانه، به چالش بگيرد؛ بنابراين، مي‌تواند در ساده‌ترين بيان به زدودن جزميت‌هاي شعر مدرن كمك كند.

http://www.isna.ir/ISNA/Images/Archive.gif



نفی تفکری غیرآشپزخانه‌ای!


هیچ‌چیز ذاتاً زنانه نیست. گفتگو با علی بابا چاهی / مریم آموسا

‌اشاره: علی باباچاهی برای علاقه‌مندان شعر معاصر نامی آشناست که چندان نیاز به معرفی ندارد. او از شاعران تأثیر‌گذاری است که جدای از چاپ سیزده مجموعه‌ی شعر به‌کار تحقیق، نقد و پژوهش در شعر معاصر ایران نیز پرداخته است و از او آثار متعددی در حوزه‌های یادشده خوانده‌ایم؛ "گذاره‌های منفرد"، "سه‌دهه شاعران حرفه‌ای"، "این بانگ دلاویز"، "عاشقانه‌ترین‌ها"، "تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران شماره‌ی پنج (گفت‌و‌گو با علی باباچاهی") و ... از آن جمله است.
"شعر امروز، زن امروز" آخرین اثر علی باباچاهی است که به‌زودی توسط نشر "ویستار" منتشر می‌شود. این کتاب آنتولوژی شعر مدرن ایران است و اگرچه بر شعر مدرن زنان درنگ‌کرده، اما شعرهای سنتی شاعران زن ایران را نیز در بر می‌گیرد. با مؤلف این کتاب حول محور "ادبیات زنان" به گفت‌و‌گو نشسته‌ایم.


به‌نظر می‌رسد که در ده سال اخیر زنان نویسنده کانون توجه اهل هنر و ادب و صاحب‌نظران قرار گرفته‌اند. ممکن است بفرمایید اگر این نظر درست است دلایل آن چیست؟
اگر فرضاً در سده‌ی نوزدهم در غرب، زنان از این‌رو که خوانندگان علاقه‌ی بیش‌تری برای مطالعه‌ی آثار مردان از خود نشان می‌دادند با نام مستعار روی صحنه ظاهر می‌شدند، در حال حاظر قضیه برعکس اگر جلوه نکند، واقعیتی هم ندارد. چرایش یکی هم این است که پاره‌ای از نویسندگان زن در یکی دو دهه‌ی اخیر، خوش درخشیده‌اند؛ دیگر این‌که از حاشیه به متن آمدن زنان - کم‌و‌بیش و به‌هردلیل - مقوله‌ی قابل درنگی است. به‌هرحال تفاوت جنسیتی در امر مطالعه و قضاوت درباره‌ی آثار رمان‌نویسان زن، موضوعیت خود را از دست داده است.

به اشاره که بگویم "هویت‌سازان"! یا به بیان بهتر "هویت‌زدایان( "نه صرفاً تلویزیونی) که به‌فکر امحاء چهره‌های فرهنگی - هنری برآمدند، ضرورت حضور زنانِ خلاق در عرصه‌ی اجتماع بیش‌تر احساس شد. از طرفی زنان از حاشیه‌نشینی به ستوه آمده بودند، به خیابان‌ها آمدند، به جبهه (پشت‌جبهه)‌ها رفتند: بازیافت هویت‌ها! بنابراین اگر زنان "قلمی" در این بیش‌تر از ده سال قدم بیش‌تری برداشته باشند امری طبیعی است. اگر ساده‌سازی نکرده باشم در این دو دهه، به‌رغم تضییقات مقطعی، زنان (و مردان) به تصحیح و تکوین و تکامل فرهنگی بیش‌تری اندیشیدند. این دقت و سرعت در زمینه‌ی شعر، رمان، سینما جلوه‌ی پررنگ‌تری دارد. خوب! اگر قرن بیستم را به تعبیری "مبتنی بر سیلاب واژه‌های [جاری] بر صفحه‌ی کتاب‌ها، روزنامه‌ها و تلویزیون و ... دوران نثرنویسی بدانیم"، از مجرمیت( !اهمیت) شعر (و عشق) چیزی کم نمی‌شود.

- و اما کلمات با ذخایر فرهنگی به میدان (نه لزوماً میدان جنگ)! می‌آیند!

کلمات، مولد متن (فرهنگ)‌اند و فرهنگ، سرشتی القایی‌-‌اقناعی دارد. شرایط فرهنگ جهانی و سرعت چاپارهای فرا‌ارتباطی! حضور فرهنگی زنان را هم امکان‌پذیر‌تر کرده‌است. این قلم به‌دستان هوشمند، بر سنتی فرهنگی-اقتصادی تکیه دارند که ناظر بر مسخ‌شدگی و مثله‌مثله‌کردن حضور و هویت فرهنگ آنان (زنان) است.

به بیانی، حضور چشم‌گیر نویسندگان زن در دهه‌های اخیر، ناگهانی و فورانی نبوده است. این حضور پُرغرور را نمی‌توان جدا از عملکرد نهادهایی مختلف همچون کنفرانس ملل متحد در سال ۱۹۸۰ و فعالیت‌هایی در زمینه‌ی کلیشه‌زدایی‌های جنسیتی از طرف سازمان یونسکو و جنبش رهایی‌بخش زنان در سطح جهان بررسی‌کرد. این توضیحات البته بدین معنا نیست که شرایط ظاهراً متناقض جامعه‌ی خودمان، زمینه‌ی حرکت‌هایی فراتر از بحران‌های مقطعی را برای حضور هنری زنان فراهم نکرده است. ارزانی کاغذ هم شاید از این پس زنان نویسنده را بیش‌تر کانون توجه اهل هنر قرار دهد!

کدام بخش از ادبیات زنان بیش‌تر مورد توجه است؟

مورد توجه چه کسانی؟! و با چه میزان معرفت و آگاهی از ادبیات زنان؟ (ادبیات زنانه؟)!

در شعر، مریم حیدرزاده و در رمان، فهیمه رحیمی مورد توجه بخش چشم‌گیری از افراد جامعه قرارگرفته‌اند. جرمی که مرتکب نشده‌اند؟! در ادبیات غیرزنان-لطفاً در این‌مورد زیاد نرده (و پرده) کشی نکنید- ! قضیه از همین قرار مگر نیست؟ مضافاً به این‌که بحث ادبیاتِ (شعر و داستان) در "وضعیت دیگر" هم پیش‌آمده. بحث تحلیل و تجلیل و مقایسه در میان نیست. رضا براهنی، محمدرضا کاتب، لیلا صادقی و ... "طور"ی می‌نویسند، درویشان و دولت‌آبادیِ قدیم، "طور"ی دیگر! این‌که خوانندگان بیش‌تر سراغ رمان و همچنین رمان زنان می‌روند، امری امروزی نیست. گلایه‌ی "شیمبورسکا"ی شاعر از خواننده بیش‌تر از "تونی ماریسونِ" نویسنده است و شِکوه‌ی اوکتاو یوپاز بیش‌تر از گارسیا مارکز! من اما نه سیم خارداری بین ادبیات زنانه و مردانه می‌کشم و نه فاصله‌ای می‌اندازم بین شعر و داستان!

می‌دانیم که در عمیق‌ترین رمان، نوعی عنصر سودمندی (اطلاع‌رسانی / سرگرم‌کنندگی) تعبیه شده است. در داستان‌های منظوم - شاهنامه‌ی، فردوسی، آثار منظوم نظامی و ... - نیز قضیه از همین‌قرار است. شعر و داستان و رمان خوب، دوستان خوب یکدیگرند! جز این‌که بسیاری از نویسندگان خوب، از خواندن شعرهای خوب معذورند!

چرا در کنار شاعران، قصه‌نویسان و رمان‌نویسان زن، زنان صاحب‌نظر و منتقد در حوزه‌ی هنر و ادبیات نداریم؟

اگر بپذیریم که "هیچ‌چیز به‌طور ذاتی زنانه نیست" باید به موارد و موانع دیگری فکرکرد که فرضاً سبب کمبود حضور زنان صاحب‌نظر و منتقد شده است. گمان نمی‌کنم این موضوع را بتوان از دیدگاه زیست‌شناختی پی‌گیری‌کرد.

- معترضه و شاید هم ظاهراً بی‌ارتباط با پرسش شما!

(رابطه‌ی بنت کعب و طاهره قره‌العین در راه شعر (عشق) و نقد و نظر تعبیه‌شده در آن، مگر به‌طور فجیعی کنار کارد! گذاشته نشدند) اگر حرف شما را بپذیرم این احتمال وجود دارد که نقش کلیشه‌های فکری و تأثیر پیش‌فرض‌های موجود در ساختارهای متفاوت اجتماعی، زنان نویسنده را جبراً (دل‌خواسته؟)! بیش‌تر به سمت شعر و رمان سوق داده باشد و نه نقد و نظر و تحلیل و بررسی! البته با تأکید بر انکار این باور که حضور حاشیه‌ای و همچنین ویژگی‌های زنان، فرآیند نظام طبیعی است. از طرفی اگر زنان می‌توانند - که توانسته‌اند - در نقش‌هایی غیررمانتیک! همچون قاضی، وکیل، مهندس راه و ساختمان، مکانیک و ... ظاهر شوند، دلیلی وجود ندارد - دارد؟- ! که ... بگذریم. این اسم‌ها را که نمی‌توانم در این زمینه فراموش‌کنم: آذر نفیسی، مریم خراسانی، هلن اولیایی‌نیا، بنفشه حجازی، پوران فرخزاد و ...

به‌نظر می‌رسد عده‌ای از زنان نویسنده خود را فمینیست می‌دانند و به‌زعم خود خالق آثاری فمینیستی هستند. اگر این تصور درست باشد، فمینیسم در جامعه‌ی ما چه جایگاهی دارد آیا زنان مدعی ادبیات فمینیستی توانسته‌اند ادبیاتی زنانه را پی‌ریزی نمایند؟ و اگر توانسته‌اند ادبیاتی زنانه را پی‌ریزی نمایند نمونه‌هایی از آن‌را نام ببرید. دیگر این‌که برای این‌که زنان به ذهن و زبان ویژه‌ی خود دست پیداکنند و آثارشان از ویژگی کاملاً زنانه برخوردار باشد و ادبیات اصیل فمینیستی را خلق نمایند چه عوامل و شرایطی باید فراهم شود؟

اگر اجازه بدهید به هر دو پرسش یک‌جا پاسخ می‌دهم: اگر به‌رغم تقسیم‌بندی فمینیسم به فمینیسم لیبرالیستی، مارکسیستی، سوسیالیستی، رادیکال یا انقلابی؛

الف) ‌فمینیسم در تضاد با جلوه‌های مشخص تبعیض جنسیتی عمل‌کند، اگر در تضاد با اثبات و القاء تبعیض جنسیتی باشد، اگر در تضاد با کاستن از ارزش‌های فرهنگی-اجتماعی جنس مؤنث باشد، اگر همگام با "اندره میشل" معتقد به اقدام برای پاکسازی نظام آموزشی از تبعیض جنسیتی باشد، اگر تعلقات فمینیستی به تعصباتی نینجامد که زن‌محوری را مدّ نظر قرار دهد که نیوتن کاشف جاذبه‌ی زمین را هم زن بداند (به‌تعبیر ویرجینیا وولف)؛ در این‌صورت فمینیسم هیولای گیرم مادینه‌ی ترسناکی نخواهد بود!

ب) ‌تفاوت؟ آری! تخاصم، نه!

آیا ادبیات زنانه همان ادبیات فمینیستی است؟

اگر فمینیسم و نقد فمینیستی درصدد نقض و نفی قدرت-دانشی باشد که نوشتار مسلط (مذکر) و گفتمان‌های غالب (مردانه) را به دیده‌ی شک و نیز اعتراض می‌نگرد، ادبیات زنانه می‌تواند همان ادبیات فمینیستی باشد؛ اما اگر نقد و نگارش فمینیستی به زن‌سالاری - قدرت / دانشی که ازطرف نوشتار زنان (زنانه) بینجامد - باید ادبیات فمینیستی را - نه همچون ادبیات زنانه - قدری تندخو تصورکنیم.

پ) "مرد؛ جنس نر، انسان مهم، تنها آدمی‌زادی که اهمیتی دارد"!

اگر جملاتی از این‌دست را "غرش تندرآسای فمینیستی" بدانیم، خوب! بله...

اما اگر به‌رغم تندخویی‌های مردسالارانه، یادمان باشد که این جمله‌ی نیمه‌قصار مردانه هم وِرد زبان‌هاست که پشت‌سر =( حمایت‌کننده - ‌رفیق شفیق) هر مرد موفقی، زنِ هوشمند لابد مهربانی حضور دارد، فمینیست‌های گرامی باید =( پیشنهاد می‌کنم) از نگاه و نگارش تقابلی (تخاصمی) بر حذر باشند!

ت) ‌آیا تقسیم‌بندی‌هایی همچون شخصیت مردانه و یا زنانه، جنبه‌ای القایی ندارد؟

- در این‌مورد شخصیت انسانی، عنوان مناسب‌تری به‌نظر نمی‌رسد؟
- تفاوت‌های بیولوژیک و زیست‌شناختی آیا می‌تواند چنین تقسیم‌بندی‌هایی را موجه نشان دهد؟

- آیا این تقسیم‌بندی - شخصیت زنانه و مردانه - باعث می‌شود که مردان شبیه زنان بنویسند؟ (باتوجه به این‌که مردان لزوماً شبیه هم و زنان، شبیه یکدیگر نمی‌نویسند)

- این تقسیم‌بندی آیا برآمده از ساختار نظام مردسالار نیست؟

- این تقسیم‌بندی آیا منجر نمی‌شود که بین احساسات انسانی؛ سیم‌خاردار کشیده شود؟

بد نیست از روی این جمله‌ی معروف چندبار بنویسیم: "انسان باید جایگزین زن و مرد شود." با این‌همه "وولف"‌ی هم که فکرکنیم / نکنیم: "جای بسی تأسف است اگر زنان مانند مردان بنویسند... یا ظاهرشان شبیه مردان باشد."

- نویسنده، فقط نویسنده‌بودن! صف‌کشیِ مردانه‌-‌زنانه ممنوع! بهتر نیست؟

ث) ‌درست است که نویسندگان زن در ایران، پیش‌شرط‌های سنتی زن‌بودن را - مستورگی بیان، بیان کنش‌های جنسی / جنسیتی و ... را در نوشتار خود به یک‌سو نمی‌نهند؛ اما نقش زن را هم درحد "محبوب حصاری" یا "فرشته‌ی خانه" در آثار خود برنمی‌تابند و بنابر جبر زمان، حضور و حرکت مشخص و بعضاً متمایزی در عرصه‌ی ادبیات امروز دارند و بدین طریق از زیر چتر غیرلازم استیلای نوشتار مذکر بیرون می‌آیند / آمده‌اند.

ج) ‌جنس مسلط، ادبیات مذکر! تفاوت در نوشتار از این‌جا نیز نشأت می‌گیرد، تأکید برخی از نویسندگان زن (و مرد البته) بر بیان جنبه‌هایی از زندگی جسمی / جسمیتی در رمان و ... علاوه بر تابوهای قابل‌تصور به سلطه‌جویی ادبیات مذکر نیز بی‌ارتباط نیست (نمی‌دانم چرا در این پرانتزِ ناگهانی به‌یاد جمله‌ای از سیمین بهبهانی افتادم که به‌نظرم جای اگر و اماهای بسیاری دارد. می‌فرماید: "خصیصه‌ی هنر زن، حساسیت و ظرافت و عاشقی است و خصیصه‌ی هنر مرد، خونسردی و خشونت و تعقل است( "یاد بعضی نفرات، ص ۷۷۶) بگذریم / گذشتیم!

چ) ‌ذهن و زبان زنانه!

بر منکرش لعنت! اما فراموش نکنیم که یک رمان، از شخصیت‌های مختلفی برخوردار است. در این‌جا نویسنده‌ی زن مجبور است بیش از آن‌که به فکر نگارشی زنانه باشد، به تنوع و تکثر شخصیت‌های رمان که از ذهن و زبان‌های مختلفی بهره‌ورند، بیندیشد. طبعاً جهان‌بینی نویسنده‌ی زن را فراموش نکرده‌ام. بهتر است زنانه‌نویسی، نوشتار زنانه، ذهن و زبان زنانه و ... را در نقش قدرتی سرکوب‌گر مطرح نکنیم. یادم می‌آید خانم مترجمی اثری از یک نویسنده‌ی مرد ترجمه کرده بود، من ویراستار این متن بودم. این مترجم عزیز به ناشر (با توپ و تشر به من البته) می‌گفت: باباچاهی به چه حقی نثر زنانه‌ی مرا - لابد به نثری مردانه - تغییر داده است! به‌هر‌صورت رمان یک اثر چندصدایی است، حسب‌حالی شاعرانه - و نه شعری - نیست که ملزم به رعایت لحن نوشتار مؤلفش (زن) باشد.

ح) ‌فکر می‌کنم نویسندگان زن و مرد با مسایل مشترکی نیز مواجه‌اند که عجالتاً "برهنه‌نگاری" و ... را به تأخیر می‌اندازد. از یک‌سو گردنه‌ی حیران، قتل‌های زنجیره‌ای و ... از سوی دیگر خفاش شب، کرکس‌ها و ... خوب! با جنسیت متفاوت، به موضوعات مشترک می‌توان پرداخت. با کدام چراغ‌قوه بگردیم گرد شهر، تا مؤنث‌"نگار"ی را پیداکنیم که مؤنث‌نگاری را بر سر بیان این فجایع گذاشته باشد؟ من خبر ندارم اگر / خبرم کنید!

فکر من این است که در حوزه‌ی شعر و رمان، شاعر و نویسنده با نوعی مشترک از خط قرمز - محدودیت؟- ! روبه‌روست . فکر نمی‌کنم حالیا خط قرمز ویژه‌ای برای ادبیات زنان در نظر گرفته باشند. نویسندگان در سطح جهانِ دیروز و امروز، سرعت‌گیرها را با تمهیداتی خاص نادیده گرفته‌اند.

مارکس می‌گوید استقلال زنان در گرو استقلال اقتصادی آن‌ها است. شما در این‌باره چه نظری دارید؟

"غم نان اگر بگذارد"! این جمله‌ای است که با قلم یک مرد نوشته شده است. عدم امنیت مالی، زن و مرد را نمی‌شناسد. طبعاً نظام مردسالار همان‌گونه که زنان را در حوزه‌های فرهنگ و سیاست زیر سیطره‌ی خود قرار می‌دهد، در حوزه‌ی اقتصاد نیز عملکردی جز این ندارد، به‌ویژه که خدمات اجتماعی / اقتصادی خاصی - البته برپایه‌ی پیش‌فرض‌های تفکری مذکر - همچون خدمات خانگی و تربیت و پرورش کودکان را به آنان محول کرده است.

عدم امنیت اقتصادی و نیاز به حمایت، نوعی سلطه‌پذیری را برای زنان در پی‌دارد. از این‌رو عدم امنیت اقتصادی، سببمی‌شود آگاهی عمومی بخش عظیمی از زنان جامعه به تأخیر افتد یا تعطیل شود. ناآگاهی نیز سبب سرکوب انگیزه‌ی تغییر در زندگی اجتماعی زنان خواهد شد. ویرجینیا وولف با توجه به این‌که زنان اروپا تا اوایل قرن نوزدهم از داشتن "اتاقی از آن خود" محروم بودند می‌نویسد: اگر چیزی به‌‌رغم همه‌ی مشکلات نوشته شود معجزه است. او بر این نکته تأکید دارد که: به او صد سال دیگر مجال دهید ... اتاقی از آن خویشتن و هرسال پانصد لیره پول در اختیارش بگذارید ... آن‌گاه خواهید دید روزی ... در قرن دیگر کتابی بهتر خواهد نوشت (ویرجینیا وولف به‌نقل از "زنان و رمان" ترجمه‌ی علی آذرنگ) اما خانم رزا لیندا نویسنده‌ی کتاب زنان و رمان در تضاد با تفکر "وولف"‌ی می‌نویسد:

... بیش از صد سال از سده‌ی آینده‌ای که ویرجینیا وولف از آن سخن به‌میان آورده گذشته است، بی‌آن‌که "زنی همانند شکسپیر" به‌بار آمده باشد ... عوامل تاریخی و فرهنگی، شکل و جایگاه پدیدارشدن نیروی برانگیزنده‌ی آفرینش هنری را رقم می‌زند و این امر تنها به جنسیت وابستگی ندارد (زنان و رمان، ص۴۰)

به‌گمان من "وولف" در امر آفرینش هنری بر جنسیت تأکیدی خاص ندارد، بلکه او همان‌گونه که واقعیت، داستان و حقیقت را در تبادل با یکدیگر ارزیابی می‌کند، بر این نکته نیز تأکید دارد که:

تقسیم ثروت و علم بین زن و مرد هرگز برابر نبوده و زنان پیوسته مورد تبعیض بوده‌اند و هستند. (خانه‌ای از آن خود، ترجمه‌ی صفورا نوربخش، ص۱۰)

در مورد "اتاقی از آن خود" ویرجینیا وولف چه می‌گویند؟


- مقدمه‌ی مبسوط کتاب "اتاقی از آن خود" نوشته‌ی مترجم ارجمند خانم صفورا نوربخش حرف ناگفته‌ای به جا نگذاشته است! من چه بگویم که تازه هم باشد و رونویسی هم! نباشد؟ بالاخره یه‌کاریش باید کرد؟!

ببینید! وقتی یک نویسنده‌ی زن یا زن نویسنده در اوایل قرن بیستم، مفروضات سنتی از جنسیت را در عرصه‌ی نوشتار به چالش می‌گیرد و کتاب او " -اتاقی ...- " نقش متنی فمینیستی با قدرت نهفته در نوشتار مسلط و نه لزوماً با جنس مسلط به ستیز برمی‌خیزد، البته که مسأله‌آموز است.

- می‌گویند "وولف" کتابش را با "اما" یعنی از وسط متن آغاز کرد، تا سنت مقاله‌نویسی را به "بازی" بگیرد، به‌گمان من اما آن‌جا که کلیشه‌ها و تبعیض‌ها و محدودیت‌های جنسیتی به "بازی" گرفته می‌شود با عناصر متعرض یک متن فمینیستی مواجه می‌شویم که برتر از سنت‌شکنی در سنت مقاله‌نویسی است. دیگر این‌که این "اما" در سرآغاز "اتاقی..." چه مقدار کار و کردارهای نامنتظره از خود نشان داده، قبول آن به‌طور دربست - که مقداری هم مشکل است - مرا چندان سرمست نمی‌کند؛ اما نکته‌ی قابل درنگ در این سخنرانی " -اتاقی ...- " این است که وولف نمی‌خواهد حقیقت یکه و یگانه‌ای را از زن و داستان به‌دست بدهد، بلکه او می‌خواهد شنوندگان (خوانندگان) خود را با پرسش‌های تازه‌ای به خانه‌هایشان برگرداند. محورهای این کتاب را می‌توان چنین برشمرد:

۱) ‌مؤلف با لحن گفتار، دمار از روزگار جناح مخالف در‌می‌آورد. جناح مخالف مردانی هستند که راه نوشتن را بر زنان سد می‌کنند.

۲) ‌مؤلف، نکات زیر را بر زبان زنان دیگر جاری نمی‌کند، بلکه از زبان زنان هنرمند دیگر بیان می‌کند، از زبان شاعری که می‌نویسد: افسوس زنی که قلم به‌دست گیرد / به‌نظر دیگران گستاخ است / این خطا با هیچ فضیلتی جبران نمی‌شود. به ما می‌گویند درباره‌ی جنسیت و راه و روش خود به خطا می‌رویم / بچه‌دارشدن، مُد، رقص، لباس، بازی / این‌ها چیزهایی است که باید در آرزویشان باشیم (اتاقی ... ص‌)

۳) ‌مقاومت! چه در اتاقی از آن خود و چه در اتاقی بیرون از شهر!

۴) ‌دیدگاه فمینیستی مؤلف در ترسیم بانوان افسرده‌ی قلمبه‌دست و بیان استعدادهای تحقیرشده و تمسخر احمقانه‌ی زنان از طرف جنس مسلط، قابل ستایش است.

۵) ‌مؤلف به جنگ با این دیدگاه ارتجاعی می‌رود: "وقتی بچه‌دارشدن مطلوب نباشد، دیگر به زنان نیاز نیست"!

۶) ‌با نثری سیال، تداعی‌برانگیز و بینشی مکاشفه‌ای، نظامِ مردسالار را که بر تبعیض جنسیتی تأکید دارد، محکوم می‌کند.

۷) ‌ارزش‌های زنان اغلب با ارزش‌هایی که به‌دست جنسیت دیگر وضع شده، متفاوت است.

۸) ‌مؤلف می‌پرسد چرا باید چنین اندیشید؟: "هیچ زن عاشق و نجیبی نمی‌بایست کتاب بنویسد"!

۹) ‌و بالاخره بشنوید از زبان زنانی که "مثل جغد زندگی می‌کنند، مثل حیوان کار می‌کنند و مثل کرم می‌میرند:" در کتابخانه‌هایت را قفل‌کن، اما با هیچ دری، هیچ قفلی، با هیچ زنجیر‌ی نمی‌توانی ذهن مرا به زنجیر بکشی! به‌جاست اگر در "اتاقی از آن خود" ویرجینیا وولف، آغازینگی نقد و تفکر فمینیستی را جشن بگیریم!

کدام‌یک از نویسندگان زن ایرانی چه در حوزه‌ی ادبیات داستانی، چه در شعر، به ذهن و زبانی زنانه نزدیک شده‌اند؟

وقتی در سده‌ی نوزدهم میلادی در اروپا تعدادی از نویسندگان زن مجبور بوده‌اند با اسم مستعار مردانه آثار خود را به‌چاپ برسانند و ظاهراً هویت زنانه‌ی خود را انکار‌کنند و نگاه مرد‌سالار، رمان را "پهنه‌ی ویژه‌ی مردان" بداند، طرح چنین پرسشی از جانب شما هنوز هم چندان غیرمنتظره به‌نظر نمی‌رسد!

فروغ فرخزاد بنیان‌گذار شعر مؤنث فارسی نامیده می‌شود! چرا؟ طبعاً بدین‌دلیل نیست که تکیه‌کلام‌هایی همچون "خدا مرگم بده" یا "روم سیاه" را در شعرش به‌کار گرفته است، حتا به‌دلیل انتخاب لحنی محاوره‌ای برای شعرهایش هم نیست. شعر فروغ در واقع در تضاد با حوزه‌هایی ممنوع از معانیِ ظاهراً معتبری ابراز وجود می‌کند، که بینشی مذکر، بنیان‌گذار آن است.

بنابراین "طناب رخت"، "چرخ خیاطی"، "آشپزخانه" و ... در شعر فروغ از آن‌رو عناصری زنانه محسوب می‌شوند که زندانی بلورین را برای زنان پیشنهاد می‌کنند، مگر این‌که عناصری از این دست به‌طور مادرزادی با زن زاده شده باشند!

نفی تفکری غیرآشپزخانه‌ای! و البته فراروی از سد و موانعی که رفتار و کردار و نوشتار مردانه، مبدع و مروّج آن است.

بنابراین ازاین‌پس اگر در شعر و داستان معاصر، زنی سینی به‌دست ظاهر شود، مؤلف، لزوماً در صدد تأیید چنین نقشی ازلی! نخواهدبود. بر همین مبنا شعر و ادبیات داستانیِ جدّی ما در حوزه‌ی تفکر "اتاقی از آنِ خود" را برای خود دست‌وپا کرده است. اسم ببرم یا نه؟ چندان فرقی نمی‌کند!


وضعيت انسان در جهان پسا 11 سپتامبر

 

وضعيت انسان در جهان پسا 11 سپتامبر

 

يادداشتي برشعر« دوازده سپتامبر» علي باباچاهي /حميد موذني

 

نوشتار پيش رو گرچه خوانش شعر «12 سپتامبر» شاعر برجسته "علي باباچاهي" است، اما از منظر ادبي و نقد ادبي به آن نمي‌پردازد و در اصل اين خوانش، تاويلي در معناهاي نهفته در پس پشت متني است كه باباچاهي با سرايش آن در كسوت روشنفكري آماتور (متعهد و معترض)- به زعم ادوارد سعيد- تلاش مي‌كند كه به دور از تعلقات ناسيوناليستي و با ايدئولوژيك و البته با نقد آنها به گونه‌اي جهان وطني، موقعيت انسان در جهان امروز را به تحليل كشاند.

 

باباچاهي در شعر "12 سپتامبر" ضمن ترسيم مختصات و ويژگي‌هاي جهان پسا 11 سپتامبر و نقد آشفته بازار جهان پسا مدرن، هيچ افق ودنياي بهتر و برتري را وعده نمي‌دهد اما با خوانش سكوت بين سطور، مي‌توان نوستالوژي جهاني حداقلي را در‌آن كشف نمود كه حداقل اين گونه زشت و خشن نباشد و همين!

 

1- دو قلوي مكرر شده در شعر 12 سپتامبر، شايد استعاره‌اي از ساختمان دو قلوي تجارت جهاني است كه در 11 سپتامبر مورد آماج حملات تروريستي قرار گرفت.

 

باباچاهي در اين شعر ضمن اين كه با ارجاع به جهاني بدوي و ايدئولوژيك اشاره مي‌كند، تقابل آن را با دنياي توسعه يافته و هژموني كاپيتاليسم نشان مي‌دهد. همچنين در اين شعر، شاعر به تحليلي جامعه شناختي مي‌پردازد كه چگونه بي‌عدالتي از نوع «راولز»ي، دنياي جديد را به خصومت و خشونت رهنمون مي‌سازد:

شتري كه مادرش دو قلو زاييد            گفت من باز هم بايد بار ببرم و خار قورت بدهم

و يا:

مخصوصاً كه زليخا واري در لبنان دو قلو          دو قلو زاييده باشد

 

2- فروپاشي بلوك شرق و تجزيه اتحاد جماهير شوروي، سر آغاز گفتمان جديدي شد كه ميليتاريست‌هاي جهان كاپيتاليسم در تفكر جايگزين ساختن خطر كمونيزم برآيند.

راهكار جنگ طلبان، بهره‌بري از سياهي لشكر بنيادگرايي‌يي كه به نفع آنها عليه كمونيزم موضع گرفته بود.

 

جمهوري خواهان آمريكا و سردمداران انگليسي با پايان فويباي كمونيزم تلاش كردند به كمك روشنفكران حرفه‌اي به زعم اداوارد سعيد- از جمله ساموئل هانتينگتون جهان را آماده‌ي وضعيتي تازه سازند تا در‌ آن مجدداً بتوانند سرعت و برتري خود را استمرار بخشند.اضطراب سازي فوبياي اسلام راه كار خشونت خواهان شد تا با دميدن بر طبل خطر و تهديد بنيادگرايي اسلامي، گفتمان جديدي را با عنوان، برخورد تمدن‌ها، جايگزين خطر كمونيزم سازند. باباچاهي با خلاقيت آگاهانه و با زيبايي در شعر خود به گذر شوروي از سوسياليسم به كاپيتاليسم اشاره مي‌كند كه چگونه وضعيت انقلابي داس و چكش آن بر چيده شد:

اسم يكي از بچه‌هاي همسايه‌ي دست چپي ما  ژوزف بود         از ديوار راست كه بالا رفت       گنجشك‌ها      داس به داس     چكش به چكش            متفرق شدند    در بار انداز

 

3- به زعم باباچاهي، 11 سپتامبر يك واقعه و پروژه‌ي آني نبود بلكه پروسه‌اي بود كه با فروپاشي بلوك شرق در 11 سپتامبر عملياتي گرديد و از تخم بيرون آمده و جوجه‌هاي آن، مسببان خود را صدا مي‌زنند تا آنان را پرورش دهند و بزرگ شوند و وضعيتي تازه شكل گيرد.شكل گيري القاعده در ابتدا براي مبارزه با خطر كمونيزم و اشغال افغانستان بود.مبارزان القاعده (بچه‌هاي القاعده) در ابتدا قهرماناني دين پرست و وطن دوست بودند و با 11 سپتامبر بود كه تغيير هويت دادند و به بزرگ‌ترهاي بدو تروريست تبديل شدند:

بچه‌هاي القاعده            قاعدتاً اول        خيلي بچه‌ ماه   بچه ماهي بوده‌اند         آب دماغ‌شان را قطعاً با پرچم‌هاي رنگ به رنگ تميز نمي‌كردند    يازده سپتامبر هنوز روي جوجه‌هايش خوابيده بود...

 

4- خشونت و سبعيت فرا گرفته‌ي جهان پسا 11 سپتامبر به گونه‌اي حيرت انگيز در تاريخ بشري مايه‌ي خجالت آدمي و بي‌سابقه است. خشونت پست مدرن وضعيت جديد تنها از ناحيه‌ي حكومت‌ها و گفتمان رسمي اعمال نمي‌شود كه اين خشونت در حوزه‌ي عمومي (جامعه) نيز رسوخ يافته و آدمي به انسان «هابز»ي تبديل شده و گرگ ديگري شده است.در شعر «12 سپتامبر» اما شاعر با رويكردي به يكي از ضرب‌المثل‌هاي كلاسيك به خوبي و مؤجر، عمومي شدن سبعيت حوزه‌ي رسمي را نشان مي‌دهد و تعميم يافتن خشونت جهان انساني را نشان مي‌‌دهد.در ضرب‌المثل كلاسيك،‌ روباهي ماده در حال فرار بوده و شخصي او را خطاب قرار مي‌دهد كه تو چرا گريزاني؟زيرا تنها روباهان نر را مجازات مي‌كنند و روباه ماده در پاسخ مي‌گويد: اول مي‌‌كشند و بعد به سراغ بيضه‌ها براي تعيين جنسيت مي‌روند!.

 

باباچاهي در شعر خود، جهان امروز را زشت‌تر تصور كرده و دختري را به جاي اهالي قدرت مي‌نشاند تا عموميت يافتن آن را نشان دهد:

- با بيضه روباه ماده چه كار داري دختر؟          گفت: نمي‌شُمرند اول    مي‌بُرند             بعد با چرتكه مي‌شمرند و يكجا حساب مي‌كنند!»

 

5- بي‌منطقي، خرد گريزي، ‌طنز احمقانه، بنياد گرايي ايدئولوژيك و رابطه‌ي مخدوش شده‌ي پدر و فرزندي يا مادر و فرزندي كه در اصل اشاره به خانواده‌ي منفك شده و بي‌ارتباط پست مدرن و دنياي عاري از انسانيت و مهرباني‌ست كه در سر تا سر شعر «12 سپتامبر» زشتي جهان امروز را به رخ مي‌كشد.

«بچه‌ي لُختي را كه از بيمارستان دزديدند        پدرش هفت كفن پوسيده را بوسيد بود و گذاشته بود به حراج

و يا:

مادري كه بچه ندارد        در آب جوش مي‌خيساند بچه‌اي        كه ندارد      تا در تختخواب فنري‌اس خنثي نكند        نارنجكهاي اگر مگري را

 

6- شاملو در شعر زيباي خود از عشقي ياد مي‌كند كه در جامعه‌ي بسته، آن را در پستوي خاله بايد نهان كرد، اما باباچاهي از عشقي مي‌گويد كه مانند جوامع استبدادي و ايدئولوژيك اجبار به نهان شدن دارد و نيازمند شجاعتي مضاعف و ايثاري بيشتر براي درك آن است تا عاشق از گزند وانموده‌‌ي آن در مصونيت باشد. اگر عشق‌هاي كلاسيك و حتي مدرن، متأثر از نظام‌هاي سياسي بوده‌اند و عاشق، متأثر از معشوق به رسوايي عشق و آرمان خود تن در مي‌دهد و يا به نهان نمودن آن اقدام مي‌نمود اما در جهان پست مدرن عشق ها كاذب هستندو يا به گفته ي زدن بودريار واقعيتي وجود ندارد و جهان در دست  وانموده‌هاست و عاشق‌ها مسواك زده و ضد عفوني شده به معشوق خود نزديك مي شوند و اگر به پنهان شدن هم نياز نداشته باشند اماتوهم واقعي بودن آن، ورطه‌اي بدتر از وضعيت پيشين است.

 

باباچاهي با درك مختصات جهان رسانه‌ها توهم واقعيت متأثر از واقعيت كه انسان را فرا گرفته به زيبايي اين عشق‌ها را به گونه‌اي انتقادي به تصوير مي‌كشد.

 

آدم عاشق نه ماسك مي‌زند براي چيدن گل‌هاي شيميايي شده          نه ضدعفوني مي‌كند دست‌هايش را كه جراحتي عميق برداشته

 

7- آنتوني گيدنز، جامعه شناس برجسته‌ انگليسي در گفت و گويي پس از واقعه‌ي 11 سپتامبر، جهان را به دو بخش پيش از 11 سپتامبر و پس از آن تقسيم مي‌كند. جهان پيش از آن يعني 10 سپتامبر به قبل در هژموني پارادايم مدرنيته بود و پروسه‌ي انسان مدرن به آن ختم مي‌شود و جهان پس از 11 سپتامبر كه 12 سپتامبر به بعد است، جهان وانموده‌هاي بودرياري و سلطه‌ي گفتمان پست مدرنيته است كه سراسر آكنده از خشونت، ‌تروريسم، جنگ و بنياد گرايي است و در آن ارزش‌هاي والاي انساني رخت بر بسته‌اند.

 

باباچاهي در كسوت روشنفكري متعهد و تلخ‌بين هر دو جهان را نقد مي‌كند وبه نقطه‌ي سياهي كه انسان بر آن ايستاده است- 12 سپتامبر- اشاره دارد:

آه         دوازده  دوازده سپتامبر

 

 

 

دوازده سپتامبر

 

دوازده سپتامبر

 

زنِ بار در کلکته هم که باردار بشود      عاشق مرد لکنته ای شده    یا نشده   

 

                                                                      اتفاقی ست که افتاده!

 

در بارانداز      مردی که مست کرده      فقط مست کرده       در بارانداز

 

شتری که مادرش دو قلو زائید      گفت       من باید باز هم بار ببرم وَ خار قورت بدهم

 

بچه ی  لُختی که از بیمارستان دزدیدند

 

پدرش هفت کفنِ پوسیده را بوسیده بود و گذاشته بود به حرّاج

 

اسم یکی از بچه های همسایه ی دست چپی ما       ژوزف بود    

              

                                                                          از دیوار راست که بالا رفت

 

گنجشک ها       داس به داس      چکش به چکش       متفرق شدند       در بارانداز

 

- با بیضه ی روباهِ ماده چه کار داری دختر؟ گفت:

 

نمی شمرند اوّل      می بُرند      بعد با چرتکه یکجا حساب می کنند!

 

بچه های القاعده      قاعدتاً اوّل      خیلی بچه ماه      بچه ماهی بوده اند

 

آب دماغ شان را قطعاً تمیز نمی کرده اند       با پرچم های از رنگ و رو نرفته    

                                                                              

                                                                                 از- رو نمی روند

 

یازده سپتامبر هنوز روی جوجه هایش خوابیده بود

 

من ندیده نشنیده عاشقِ آن دو قلوها شده بودم

 

آدمِ عاشق نه ماسک می زند برای چیدن گل های شیمیایی شده

 

نه ضد عفونی می کند دست هایش را که جراحتی عمیق برداشته

 

مادری که بچه ندارد      در آب جوش می خیسانَد بچه ای که ندارد

 

تا بر رؤیاهای فنر- فنری       خنثی کند از تَه و تو      نارنجک های اگر مگری را

 

بچه شدن       کار آسانی ست

 

مخصوصاً که زلیخا واری در لبنان       دوقلو -دوقلو     زائیده باشد

 

آه ! دوازده       دوازده سپتامبر!

 

 

 

 

                                                     مهر ماه 86

در پاراگراف نهایی...


 

 


در/روبه روی تریبون

babachahhi.jpg

 

 

 

 

 

 

 

 

هرکس به جایی

 

با چشم غول هم که به دنیا نگاه کنی

 

نه عنکبوت ها از تعصب شان دست می کشند

 

نه عقرب ومار       از ارث و میراث پدری شان

وشتر مست       رها  نمی کند گیاهی که دیوانه اش کرده

قطار چه  بر دیوار سفید سوت بکشد      چه در گوش گرگ بیابان

 

زنِ هندی که متعلق به خال قرمز وسط پیشانی اش بود       گفت      به من گفت :

گفت در قطار       اسب اسفندیار هم پس نگرفت رم کردنش را

و ازتجریش تا تاج محل       اخمِ سگی هم به پسران آدم و حوّا نگذاشت      زن هندی:

- «سنگ» و «سار» بشوم بهتر است       یا؟

آدم عاشق فقط درکشمیر از سورتمه پیاده می شود       گفت      به من گفت.

 

وکیلم که این دو آدم برفی را که مرتکب عقدِ عمد نشده اند       به عقلِ مدام در بیاورم؟

لیلی       تخته گاز را گاز گرفت       رفت      که از در برود       در رفت

 

مثانه ی مجنون از سوت قطار       پر شده بود

عاشقی که کنار ریل های خجالتی از فرطِ فراق       به سپیده دم تجاوز کند

 

دُم یا بویش را باید در آبِ آهک و زرنیخ       بخوابانند

امّا در «عفونامه» ی  حکیم متواری      فصل یکم       آمده:

در دنیای مجازی      عِند الطلوع       بیرون پریدنِ هر فعلی از سوراخِ جیب      جایز است

 

در فصلِ دویم: عاشق سابق

آب      در هاون می کوبد

رودخانه طغیان  می کند

و عروس فراری به خانه بر می گردد      وَ       زنِ هندی؟

 

واگنی به هندوستان می رود       به خال وسط پیشانی

واگن دیگر به گورستان پرلاشز         به سه قطره ی خون

 

و این وسط پیاله روی می کنیم ما      تا اینکه       تا

در برج ایفل سرم به دوار افتاد      و از قطار به زیر افتاد      زن هندی ؟

از فرط اینکه مست نبودم      وَ مستِ مست نبودم

با شیخ الرئیس در پاریس      سراغ خانه ی کدخدا را گرفتم

 

گلنار

گوشه ی روسریِ ترکمنی اش را می جوید

هدهد       کی از شانه ی به سرش دست برداشته

 

رفتم که از دستگیره های قطار کسی را به جای خودم حلق آویز کنم

الیزا در آینه بود       آراگون در مستراح

زن هندی برای خودش زن هندی ست

من عاشق ریش پرفسوری خودم هستم

 

پدرم که از تو در آمد      پدرم گفت      هر چه نمی کشیم       از تنهایی ست

کافی ست «سی مرغِ» منطق الطیر را هم به رسمیت نشناسیم.

 

 

 

 

                                                         دی ماه 86

 

من آدم متناقضی هستم

«من آدم متناقضی هستم»

گفت‌وگو با علی باباچاهی ٭

مصاحبه‌گران: رسول رخشا / علی مسعودی نیا

 


مخاطبانی که نظروپیشنهاددارندمی توانندبه ایمیل بروند
ادامه نوشته

پیکاسودرخلیج فارس

   

 

 

 

 

 

 

 

 

                                    به اینجا نگاه کنید

 

 

کمی...

 

 

 

کمی آن طرف تر

 

 

 

 

 

از شعر متفاوت تا شعر متفاوط

 

 

ديدگاه

 

 

از شعر متفاوت تا شعر متفاوط

 

 

علي باباچاهي

 

 

فرض ما اين است كه درك مقوله ‌يا وضعيت پست مدرن، امري اجتناب ناپذير است. فرض ديگر ما بر اين موضوع متكي است كه مقوله‌ي مورد نظر در شرق و غرب با برخوردهاي سلبي و ثبوتي مواجه بوده و هست. به هرصورت برخي بر اين باورند كه پست مدرنسيم را بايد نقد مدرنيته، بحراني تكميل كننده‌ي پروژه‌ي نيمه تمام مدرنيته، آخرين مرحله و پايان عمر مدرنيته، پايان عصر نو و ... به حساب آورد.

گاه نيز پست مدرنيته را مرحله اي فراتر از مدرنيته دانسته اند: «عصر ظهوركامپيوترها، عصر تكنولوژي‌هاي پيشرفته، عصر اطلاعات، عصر رسانه ها»! خلاصه اين كه پست مدرنيته را به سختي بيانگر عصر يا دوره اي جديد دانسته اند كه به دنبال مدرن آمده». از اين رو توالي تاريخي و زماني را امر چندان تعيين كننده اي در تعريف و تشخيص پست مدرنيته به حساب نمي‌آورند.

ادامه نوشته

از ته تورات

 

مامور شهرداری از اینکه خودش را گره نزده به چوبه ی دار
کمی شرمسار بود
- چرا نزند ؟
- پس بزند ؟
بیخ گوش عین موش کوری که کنار خیابان
پهن کرده بود بساطش را
گفتم : بکش - برو / نه اینتکه خجالت
کشید / و با راه رفت
و من به جای - برای او بودن اینکه بیفتم
افتادم در ته چاهی که فقط برای خودم
کندم سرم را گذاشتم کف دستم که فهمیدم بدون عاشق بودن هم
شاعر 24 عیاری هستم
تو می تونی دیگه با اسب آبی به دریاچه ی قو هم بروی
کنسرت های بدون من اگرچه برای تو طعم خزه های دریا را دارند
نقشه ای هم برای سالن رقصی کشیده ام که نپرس !
تا تو فقط روی صحنه برقصی
و من فقط - فقط برای تو کف بزنم
اما با فکر خرت و پرت های به جا مانده از آن دستفروش اول صبح چه کنم
که مرا میپیچاند در گردبادی که اسم روزمره اش
سه چار قطره اشک ناقابل است
و برای او که از قضا عصای سفیدش را جا نگذاشته
و اول شب / برای او چه فرق می کند ؟
به خانه پا گذاشته / چه قدر باید گریه نکنم ؟
چه اتفاق های سفید و سیاهی که سططح شهر را می پوشانند از شبیه پوست پلنگ
تا ما ادای عاشق هایی در بیاوریم که درخت چنار را بر طناب دار
و ترجیح می دهند ناظر اتفاق های نیفتاده ای باشند که هر روز صبح
اتفاقا بر صحنه حاضرند
دستفروشان میخکوب شده بر کناره ی دیوار
گرد فروشان چرا پا به فرار
نوار فروشانی که بوی خلاف و خیارشور می دهند
و شاخ نبات هایی که در کار خیر استخاره چرا ؟
خیابان ماند و من ماندم
رد شدم از چشم کور دستفروشی که مرا می پیچاند هنوز هم در گردبادی
که در گلویم گیر کرده
و رسیدم به تو که می خواهی با مرگ موش از هوش بروی در عزای برای من
- حتما !
تو را سر راه پیدا نکرده ام که بفروشمت به یه دونه انار / دو دونه انار
ای پسرک بومی !
تو پسر مادرم بودی ای کاش که یواش یواش می بردمت به خانه
و شانه می کردم موهای نه دیگر جوگندمی ات را
فلفل نبین چه ریزه
من در نقش چار دختر رعنا با دو دست خودم در چار گوشه ی تابوتت مخفی می شوم
و به هیچ عنکبوتی اجازه نمی دم که / خانم ! اجازه ؟
قبرهای دو طبقه هم که رو به بهشت باز می شوند
راوی بعد از سکوت :
راستی این شاعران چند شقه چه طور از تیمارستان ها / و دکه های قصابی
سر در می آورند
اما از فکرخای پخش و پلا شده شان / اصلا
پس عجیب نیست که من
در یک دقیقه / نه اینکه دقیقا
هم با چند دانه انار سنگسارت کنم
و هم نثارت کنم شیر مادرم را
که ای کاش دختر مادرم بودی که

......

۲

عاشقانه - گانگستری

اسلحه ور رفتن هم بی فایده ست / وقتی که تو نباشی
و کشیدن ماشه / تیز کردن چاقو
بریدن با سیم گلوی گروگان کم سن و سالی که
ترس را هم خوب تلفظ نمی کند
در ته چشمان خون گرفته ی من / واقعا ؟
سرقت اموال پیرزنی که تصادفا اسم تو را بر خودش
و آسمان را هم طاقباز گذاشته
که در روز روشن / وقتی که تو نباشی مخصوصا
تهوع آور است جنایت
بر هر سنگی که سقوط کنم
به کوه بزنم که بخشی از دریا آتش بگیرد هم / بی تو
نارنجکی به خودم ببندم و / بی فایده ست
تهمت اینکهنیمی از کره ی جغرافیای روی میز را شخصا
و منفجر کرده ام بقیه ی مین هایی که شب های آبادان را فقط
به جهنمی از بهشت بدل می کند
بی فایده ست بی تو
وقتی که نباشی تو / جهنم هم بی فایده است
هیچ ندارم دل و دماغ اینکه شما را به انفرادی با رؤیاهای شاقه
و محکوم کنم دزد به کاهدانی که شعرهای مرا
به سه مالخر همین دور و بر فروخته اند
و یا چارپایه را از زیر پای فرقی که نمی کند پس بزنم
تا طناب دار ./ شیرین تر از زهرمار
با گلوی هر که / و از هر کجا
کاری کند / دیگه چه کاری ؟
تیر خلاص ؟
یا آخرین گره ای که جمع و جور کند هوش و حواس
آدم اعدامی را
این صحنه های خنده آور البته که با تو
بی تو که بی فایده ست
با دست بسته بی فایده ست اگر که باز / بی تو
تکیه به جای بزرگان بزنم که آخر کار فقط تکیه به دیوار می زنند
و سلول هایشان را هم که به رایگان به این و آن
خب دیگه شلیک می کنید / یا بپرم از خواب ؟
تختخواب زندان هم گنجایش خواب های زیادی دارد
مردن بی تو / و خوردن یک قاچ خربزه حتی بی فایده ست
قول داده ایم / قبول ؟

...........

۳

از اینجا به بعد

 و از اینجا به بعد بود که انگشت نما شدی به جرقه زدن
 لخت و عور آتشی که محاصره ات کرده بود
 دیوانه ی مادرزادی بودی که در تنه ی نخلی دراز
 دراز به دراز قد کشیده بودی :
 - سنش بزن / نمی رسه !
 بنگش بزن / نمی رسه !
بعد میکروفن های قد کشیده و روزنامه های کودن قد کوتاه
 تو را هو کردند
 و خروس های اخته - سگ های به چه معنا / تیز
با قدقد از هر چه طور و عو عو از هر چرا
تو را / و نه یک بار
 بیا برویم از این ولایت / برویم ؟
و تو سر از پرانتزی در آوردی که غفط یک تختخواب فلزی
 و داشت اسباب بزرگی را برای تو در اتاق عمل
 و دور از چشم اهل نظر آماده / و می کرد تیز چاقوی جراحی را
 با شوک از سر گرفته تا نوک پا را
 تکیه به جای مجانین ؟
سنگش بزن / نمی رسه
بنگش بزن / نمی رسه !
 - اره ؟
فقط چند سانت
تا مچ پای تو را اگر چه کمی کوتاه
 کاری کنیم تاکوتوله های از هر طرف
برای تو کف بزنند
 - قد کشیدن بیجا چرا ؟
 اما پشت سر این مرده های از همه جور / از همه ناجورتر
 حرفی اگر
و سرتان را هم بهسنگی نمی زدید که خطوطی عجیب بر آن حک شده ست
 قطعا / نه که او زنده به گور
نه گور تو را / دراز به دراز به اسم او می کردند
و نه اینکه شما / یکجا آنقدر قد می کشیدید
 که سرتان را به سنگی بزنید / که بی شک
خطوطی عجیب بر آن حک شده ست


 

غروب با دل من مي‌وزد!



زندگی، شعر و دیدگاه علی باباچاهی، شاعر

من در اين سال‌هاخواب كمال و جمال كلمات شعرم را بارها ديده ام، من فكر مي‌كنم كه طور ديگري فكر مي‌كنم

چشمم كه به خشكي افتاد لابد از آب دريا پريده بودم بيرون، با كشتي آمده بوديم از «كنگان»، تا «جلالي» كه روستايي ساحلي بود/ هست در بوشهر. پدربزرگ مادري ام به بدرقه‌ي ما آمده بود. صبح بود يا عصر؟ نمي‌دانم! شايد هم غروب بوده باشد:

 

غروب با دل من می وزد

ادامه نوشته