مراسم نکوداشت علی باباچاهی و باقی قضایا



گروه ادبے مايا برگزار مي كند
نكوداشت شاعري نظريه پرداز و جريان ساز ـ علي باباچاهي


نيم قرن خلاقيت، نگارش بي‌وقفه، تكوين و تأليف 40 كتاب شعر و نقد و پژوهش و بيش از هزار صفحه گفت‌وگو، نظريه‌پردازي و طـرح مباحث مناقشه‌انگيز، از علي باباچاهي چهره‌اي متفاوت، تأثيرگذار و جريان‌ساز ساخته است؛
...اين ها را ننوشتيم تا بهانه ي برپا كردن مراسم نكوداشتي را ترتيب داده باشيم .
خواستيم بگوييم هماره شعر و شاعر براي فارسي زبانان بي اين دلايل هم دليلي ست براي حيات .
حال اگر شاعري سهم داشته باشد در اتفاق حيات ؛ هر روز برداشتي ست نكو از كاشته اي كه اين روزها گل شدن و گل دادنش دم گرم حضور مي طلبد و زاويه ي خوش تبسم .
در اين مراسم براي نخستين بار ، فيلم مستند " اين قيافه ي مشكوك " به كارگرداني دوست و يار همپايم " وحيد عليزاده رزازي " نيز اكران خواهد شد .


نکوداشت علی باباچاهی

                                                                  (طراح پوستر: فهیمه امامی)                

 

مراسمي كه ترتيب داده ايم بدين منوال است :
بخش نخست :
اجراي موسيقي زنده
سخنراني چند نازنين درباره ي علي باباچاهي
بخش مياني :
اكران فيلم "اين قيافه ي مشكوك"
بخش پاياني :
تقدير از علي باباچاهي
سخنراني و شعرخواني علي باباچاهي

اين مراسم با حضور عزيزاني همچون :
سيمين بهبهاني ـ هوشنگ چالنگي ـ مفتون اميني ـ محمد قائد ـ مديا كاشيگر ـ محمدعلي بهمني و ديگر اهالي ادبيات و سينما ، روز چهارشنبه بيست و چهارم اسفندماه 1390 در فرهنگسراي خانه ي مشق واقع در : خيابان آزادي ، خيابان استاد معين ، نبش خيابان دستغيب، جنب كتابخانه‌ي استاد معين برگزار خواهد شد .

چشم انتظار دوستان و بزرگواراني كه قصد آمدن دارند و ميل به شعر و شاعر .


گروه ادبي مايا
صاحب امتياز و مدير مسئول
جمال ذوالفقاري


نکوداشت شاعر


مراسم نكو‌داشت علي‌ باباچاهي برگزار مي‌شود.

به گزارش خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، مراسم نكو‌داشت اين شاعر ساعت 16 روز چهارشنبه، 24 اسفندماه، در فرهنگسراي خانه‌ي مشق برگزار مي‌شود.


به گفته‌ي باباچاهي، در اين مراسم، علاوه بر نمايش فيلم مستندي از زندگي ‌او، افرادي همچون مفتون اميني، هوشنگ چالنگي، مديا كاشيگر و... حضور خواهند داشت.


گروه‌ ادبي مايا به عنوان برگزاركننده‌ي اين نشست در توضيحي عنوان كرده است: «نيم قرن خلاقيت، نگارش بي‌وقفه، تكوين و تأليف 40 كتاب شعر و نقد و پژوهش و بيش از هزار صفحه گفت‌وگو، نظريه‌پردازي و طـرح مباحث مناقشه‌انگيز، از علي باباچاهي چهره‌اي متفاوت، تأثيرگذار و جريان‌ساز ساخته است؛ از اين‌رو بر آن شديم به پاس اين حضور فعال و مستمر، مراسم بزرگداشتي هرچند نه درخور قدر بلند شاعر برگزار كنيم و مرور كوتاهي بر زندگي و شعرش را بر پرده‌اي سفيد به تماشا بنشينيم.»

فرهنگسراي خانه‌ي مشق در خيابان آزادي، خيابان استاد معين، نبش خيابان دستغيب، جنب كتابخانه‌ي استاد معين واقع شده است.




مكثي كوتاه بر «گل باران هزارروزه» / محمد لوطیج


  • مكثي كوتاه بر «گل باران هزارروزه» سروده علي باباچاهي
  • شعر به مثابه خنده‌درماني
  • محمد لوطيج


                                                                                   (منتشر شده در روزنامه شرق )


گل باران هزارروزه در جايي ايستاده كه شعر معروف به دهه 70 ظاهرا به تاريخ ادبيات پيوسته، اما پس‌لرزه‌هايش همچنان محسوس است. بسياري از مولفه‌هايي كه در دهه 70 ناآشنا و تازه مي‌نمودند، در شعر اكنون ديگر جا افتاده، از همراهان هميشگي شعر متفاوت محسوب مي‌شوند. خواننده پيگير شعر باباچاهي با بسياري از اين مولفه‌ها به خوبي آشناست؛ مولفه‌هايي چون: پرش/برش روايي، چندصدايي، معناگريزي، مجنون/ سپيدنويسي 
و... غالب اين مولفه‌ها در بازخواني مجموعه‌هاي پيشين شاعر بارها كندوكاو شده‌اند. خواننده مورد اشاره لابد خوانده و مي‌داند كه شعر متفاوت سال‌هاست كه از پيراسته‌نويسي و رسمي‌نويسي فاصله گرفته است. با اين پيش‌فرض از طرح اين مباحث پرهيز كرده، صرفا به يكي از شاخصه‌هاي گل باران هزارروزه مي‌پردازم: مطايبه‌نويسي چندمنظوره. در سراسر اين مجموعه نشاني از تراژدي، سرگذشت عاشقانه، قصارگويه‌ها و... نيست. طنز خاص باباچاهي كه به ويژه از شعرهاي دهه 70 همراه هميشگي شعرهايش بوده، در اين مجموعه نيز موقعيتش را تثبيت‌شده مي‌بيند. انگار مخاطب ضمن قرائت شعر ناخواسته در معرض خنده‌درماني قرار مي‌گيرد؛ طنزي كه از جابه‌جايي موقعيت‌ها، كنش‌هاي غيرمنتظره و البته بستر كودكانه- شاعرانه حاصل مي‌شود. اگر قايل به حضور يك شخصيت شعري در شعر باشيم، اين شخصيت در شعر باباچاهي مطلقا در پي حل معضل‌ها و تناقض‌ها برنمي‌آيد. آنچه غيرطبيعي بودن واكنش‌ها را پيش روي خواندن مي‌نهد، آشفتگي روح (ر.ك: الكساندر بلوك) انسان عصر حاضر است كه در برابر انبوهي از كنش‌هاي چندپهلو و حيرت‌آور قرار مي‌گيرد. با اين توجيه كه او نسبت به اين آشفتگي‌ها آگاه است. واكنش او نسبت به موقعيت‌هاي متني بيش/ پيش از آنكه عاشقانه/ عارفانه و به معناي كلاسيكش شاعرانه باشد، بدوا عاجزانه به نظر مي‌آيد. به گونه‌اي كه اطلاق صفت فرهيخته به او، بيش از حد خنده‌دار و مضحك است. با اين توضيح كه از رويكرد كارت‌پستالي فاصله گرفته، گاه به فضايي كارتوني پهلو مي‌زند: 
فكر كن فقط فكر كن/ به درختاني كه گاهي چكه‌چكه خون چكه مي‌كنند/ و به اين چوب و چرم نساييده دست به دست نگشته/ كه دختر جنگلباني بوده در مازندران -پدر!/ و پدر شبي نصف شبي بانگ برآورده خروس بي‌محل شده/ كنده‌اند سرش را/ بال و پرش را/ و گذاشته‌اند لب جويي كه آقا روباهه از آنجا مي‌گذرد (ص86) 
مطايبه، خاصه در گل باران هزارروزه، از معناي رايج ادبي‌اش فراتر رفته، به نوعي شيوه زيست بدل مي‌شود. يك مدل زندگي ارايه مي‌كند كه در قبال بي‌رحمي، آشفتگي، پارادوكس‌هاي بي‌شمار و... خنده‌درماني را پيشنهاد مي‌كند چرا كه درك‌ناپذيري و تغيير‌ناپذيري پديده‌ها را پذيرفته و براي غلبه بر تناقض‌هاي بي‌شمار جهان ما، اين شكست معرفتي را در خنده كلمات پنهان مي‌كند. معنا، هدف، خوب و بد ارزش‌هاي جهانشمول و لايتغير، واقعيت قابل اثبات و... در لابه‌لاي واكنش‌هاي شخصيت شعري به نحو چشمگيري رنگ مي‌بازد و جايش را به گزاره‌هايي لغزان مي‌دهد؛ گزاره‌هايي كه هم تقدير تغيير‌ناپذير پديده‌ها را تاييد مي‌كند و هم به موازات آن تلاشي براي تغييرِ تغييرناپذيرهاست. بي‌اعتنا به امور بنيادين است. اين بي‌اعتنايي اما غالبا ديدگاهي وانمودي است: شاعر همچنان گوشش را به قلب جهان چسبانده و ضربانش را رصد مي‌كند. به جاي تغيير/ تفسير جهان، به بازي در لابه‌لاي كلمه رضايت مي‌دهد و از تن دادن به آنچه به معناي كلاسيكش «مهم» محسوب مي‌شود، پرهيز مي‌كند. 
آنچه از گل باران هزارروزه در ذهن مخاطب رسوب مي‌كند، به واسطه گزينش مفاهيم نيست. حرف مهمي طرح نمي‌شود، هيچ مساله بنياديني بازگو نمي‌شود و در عين حال از همه چيز سخن مي‌رود: 
... خواهرش هم عاقل است هم دو چشم اضافي دارد/ جاي نيش زنبور را هم در تاريكي تشخيص مي‌دهد/ قصاص؟ باشد! قبول/ اجازه بدهيد/ بروم مشت‌مشت سرهاي ديگرم را هم بياورم/ يكي‌يكي ببريد بگذاريد لب جو/ مايه عبرت حشرات موذي هم بشود كافي‌ست (ص56) 
خواننده‌اي كه يكباره مثلا از دلِ ابراهيم در آتشِ شاملو به اين سطرها پرتاب شده باشد، با شعري به غايت ساده‌لوحانه، خنده‌دار و گاه منفعل روبه‌رو مي‌شود؛ شعري كه سوءهاضمه گرفته از بس كه از همه چيز و همه كس تغذيه كرده؛ از نگارش رودكي گرفته تا ترانه‌هاي عاميانه، شعربازي‌ها، تمثيل‌هاي قطعه‌قطعه‌شده و... به كلي از فخامت و استواري شعر غيرنيمايي دور مي‌شود. در حقيقت شاعر پس‌زمينه تازه‌اي مي‌آفريند با سازوكاري تازه. اين context از آن جهت براي مخاطب شاملو ناآشنا و احتمالا مضحك است كه به context شعر راه نبرده است. او شعر باباچاهي را در context كه از شعر شاملو در ذهن دارد، مي‌خواند بنابراين اين ناهم‌خواني به مضحكه و تمسخر مي‌انجامد: 
... اما ‌اي كلاغي كه حوصله‌ات سر رفته اسمت بد در رفته/ پيش خودمان باشد اين حرف/ دوست داشتن تن به تن و دوست داشته شدن/ مي‌تواند قالب پنيري باشد وسط بشقاب/ در آشپزخانه‌اي كه پنجره‌هاي نظرگيري دارد/ نه؟ (ص66) 
به نسبت مجموعه‌هاي پيشين، در گل باران هزارروزه، فضاي گروتسكي و مشمئزكننده، از بسامد كمتري برخوردار است. گو اينكه روحيه تلطيف‌شده‌اي در شعرها تعبيه شده، تا با شخصيت شعري رمانتيك‌تري روبه‌رو شويم. شايد انبوهي از جمعيت اهالي طبيعت در اين امر بي‌تاثير نباشد. 

از آنجايي كه باباچاهي در هر دوره سعي كرده رفتار ديگرگونه‌اي با مطايبه داشته باشد، از بسته شدن فضاي شعري و حركت دايره‌اي دور مي‌ماند. اما اين انحراف هميشه وجود دارد كه تكرار نگاه مطايبه‌اي، به نوعي بحران بدل شود. انگار يك جهان‌بيني تبيين شده بر كنش‌هاي شعري نظارت مي‌كند و اين خطر محتمل است كه به نوعي ايدئولوژي كسل‌كننده منتهي شود.




توجه دولت‌ها به ادبیات دولتی امری طبیعی است


« توجه دولت‌ها به ادبیات دولتی امری طبیعی است »

گفت‌وگو با علی باباچاهی در باب نسبت ادبیات و انقلاب؛

حسن همایون/ روزنامه ی فرهیختگان


             


حسن همایون: در باب ادبیات و انقلاب مردم ایران علیه نظام سلطنتی پهلوی سخن گفتن اتفاقی است که در گفت‌و‌گو با علی‌باباچاهی رخ می‌دهد، این شاعر و منتقد در مقدمه مجلد دوم از دوره سه جلدی کتاب تحقیقی – انتقادی «گزاره‌های منفرد؛ مسائل شعر و بررسی شعر جدید و جوان امروز» در باب ادبیات و انقلاب حرف می‌زند، اینجا در گفت‌وگویی مکتوب لایه‌های دیگر آن مبحث را باز می‌کنیم. آقای شاعر طناز و شوخ در می‌گذرد از برابر سوال‌‌هایی که مناسبات اینجایی و اکنونی ادبیات و انقلاب را به چالش می‌کشد. بخوانید ببیند به قول علی‌باباچاهی تند رفته‌ایم یا با نگاهی مستدل و منطقی داریم از مقوله‌‌ای مغفول‌مانده در تبیین و بازخوانی نسبت ادبیات و انقلاب حرف می‌زنیم...


ادامه ی مطلب را از ایـــــنجا بخوانید.




مصاحبه ی علی باباچاهی با سیروس نوذری در مایا

اولين شماره از ماهنامه ادبي مايا منتشر شد. در این شماره مصاحبه ی سیروس نوذری با علی باباچاهی تحت عنوان « شعرک سازان و هایکو بازان » را از نظر خواهید گذراند.


پی دی اف ماهنامه را از اینجا دانلود کنید.





چاپ دوم پیکاسو در آب های خلیج فارس


« پیکاسو در آب‌های خلیج فارس » به چاپ دوم رسید. این مجموعه که اول بار در سال 1388 چاپ شد به تازگی چاپ دوم‌اش توسط نشر ثالث به بازار کتاب آمده. در ادامه بخشی از نقد و بررسی خانم « سریا داودی حموله » بر آثار علی باباچاهی  که به « پیکاسو در آب‌های خلیج فارس » برمی‌گردد را با هم می‌خوانیم:

 

...ساختارهای اکسپرسیونیستی:

باباچاهی در رویکرد بیانگرایانه ی اکسپرسیونیستی وشگردهای فرمالیستی در شکل انتزاعی وتئوری های فلسفی به قانونمندی حاکمیت متن معتقد است ؛ برای گریز از فرم ، معنا و نگره های اجتماعی آوانگارد و پیشرو به آنارشیسم زبانی  چالش برانگیز روی نشان داد؛که طبق  نظریه ساختار شکنی دریدا نه در جهت فهم متن بلکه در پی ابهام آن است.در این بین ذهنیت دکارتی و ثنویتدر ابعاد زیباشناسیک نمود پیدا می کندودر دیدگاه هرمنوتیکی مدرن رویکردهای نظری با ساختار های زبان شناختی،جامعه شناختی و مخاطب شناختی و آثار فانتزی  محوریت پیدا می کنند ودر استفاده  غیر متعارف از کلام؛ و استعاره های کلامی و تبین انگاره های واژگانی از رابطه ی جادویی  زبان اشیاء که حاصلش تجرید و انتزاع است؛شاید در جرگه ی شعر زبان شعر مفهومی  قابل حس و در ساختار و نظام شعری در خور تاویل است:

-«روسری های دختری کفن ات می شود/اسب چل تکه ای برای حمل جنازه آماده کنید/درخت چنار هم که انار داده/پس نسل تو منقطع نشده/طبعا این یک مراسم تشریفاتی ست/-چل مهره ی رنگارنگ را به گردنم انداخته ای که/به اسم تو فقط ثبت شوم/من زیر سند عزرائیل را هم امضا نمی کنم» ...پیکاسوص103)


            


...ساختار های نحوی:

در عصر عشق ستیزی و عقل ستیزی باباچاهی به نوعی  از جباریت  متن اعتقاد دارد وشعرش در ساختار نحوی(syntactic structure) پای بند فلسفه و در جسارت های زبان  مفردات و ترکیبات از شبه جمله های تضادی استفاده می کند...در این دستاوردهای ذهنی  بن مایه های گفتمانی و شعرهای پست مدرنی ابژه های سوژگی خود را دارند... قدرت پنهانی و دیالکتیکی مستتر در اندیشه های پست مدرن که  باز آفرینی فضای شعر تجریدی یک تعدیل و  انتزاع تصنعی باعث تخریب شعر است. بعضی شعرها چند وجهی وسرشار از حس های ناگفته اند که تاکیدی بر آموخته های تعاملی هستند واز گزاره های زیباشناختی و از نقاط قوت شعر محسوب می شود:

-نه به هیتلر که هنوز لمس می کند اسکلت های ضدعفونی را/نه به چنگیز عزیز که دست هایش را قبلا صابون زده/پسر تو قاتل خودتی!/شباهت روانی تو به ماری بیشتر است/که در یک شبانه روز چند بار پوست عوض می کند ... پیکاسوص 108 )

...ساختارهای طنز و پارودی:

در«پیکاسو...»  به سمت کاریکلماتور می رود و طنز  و پارودی محور اصلی متن است؛باباچاهی برای گریز از حکم های استنباطی در مفاهیم متنی روی محور مطایبه و پارودی پافشاری می کند.جایگاه این نوع شعر در«ادبیات ایرانیِ معاصر»(1)در ساختار نوشتاری نیست بلکه شنیداری و صوتی است؛بعد«از آبشخور غوکان بدآواز...» با نظریه ادبی(poetics) که ملغمه ای از صبغه ی فلسفی و  موتیف های دکارتی دارد و تابعی از تئوری مآبی  و نگره های اجتماعی و تاریخی است....باباچاهی شاعری ضد عقل که عادت به پاسخ گویی ندارد که خود پرسنده است با سهم اندکی در اندیشیدن  که گاهی«هیچ می هیچد» تا به لحن تحکمی نزدیک شود:

{-«...فکرهای الکترونیکی پشت برگ انجیر قایم می شوند»ص12...-«به آینده ات سگی پرانده شده»ص55... -«گلایول ها که خوابشان نمی برد به گلفروشی فکر می کنند»ص 64...-«راه درازی آمده اما هنوز به خودش هم نرسیده...»ص82-«به پیغمبری مبعوثت نمی کند افسوس/خدایی که مرا به جای تو به جای دایناسورها برگزیده است»ص96... -«بیداری من از خواب تو کم عمق تر نیست»ص120...-«مِن بعد عاشق هیچ عنتری نمی شوم الا بزِ زنگوله دار»ص 134...-«در آشپزخانه ای که کارد پیدا نشود/پیاز از روشنفکری برق می زند»ص133...-«هر قطعه تن تو سر از شطح عارفی در می آورد»ص 157...پیکاسو}

شعرهایی ساده با پوسته ی بیرونی ساختمند و تاملات درونی ابژه ها ی ساختارانگار(post-structuralism)که  گاهی تعادلی بین« فرم و محتوا» و« ابژه و سوژه»نیست و متن تنهادر تبین تئوری ها کارایی دارد و در محوریت ساختار معنایی- زبانی  قابلیت جعل واقعیت ها انکارناپذیر است.از این وادی  باباچاهی به سمت مباحث تئوریک رفته وزبان ابزاری  برای طنز و مطایبه در جهت بسط و اعمال نظریه ی پسامدرنیسم  وتکثرگرایی است.

...پست مدرنیسم و دیالکتیک زبان:

...آنچه در مصاحبه و نقدها از شعر پسانیمایی گفته شده ؛تا حدی  متفاوت با شعر باباچاهی  و کلمات ابزاری برای  تشخص زبانی است:«در عقل عذابم می دهد» به سمت لکنت زبانی پیش رفت و  «نم نم بارانم» به فصل مشترک شعر -تئوری رسیدو با  قرائت ها ی مختلف  لحن محاوره  متفاوت تر شد و در«قیافه ام که خیلی مشکوک بود» دنباله ی شعر پسانیمای و همان لحن سرایی  و حضور مولفه های مکرر است  و در  آشنا زدایی و عدم قطعیت هنجار شکنی های زبانی را بیان نمود.در « پیکاسو در آب های خلیج فارس » شطحیات را با نقیصه گویی و شگردهای زبانی و پارودی به محوریت پراکسیس ؛ تکثر گرایی و چند صدایی  با رویکردی تکنیکالی پرداخت؛ بعضی شعرها با جذابیت مفهومی و عناصر غیرملموس و انتزاعی از نظام های نشانه ای برخوردارند.بااین پیشروی ها؛نگره ها و نظریه های  نثریتِ شعر باباچاهی هنوز در پی استاتیک با لایه های  پنهان است.

پنجم: دوره ی هیچ درآمدهای پس  پسامدرنی...

باباچاهی گرچه در روایتِ تاویل ها ی پل ریکور به شیفتگی غیر عقلایی دست یافت اما با بافت بیانی و زبانی  منحصر به  پسامدرن و با قرائت انتقادی  از مرگ مکرر راوی به گفتارهای تناقصی  رسید: {-من «آدم»ی متفاوتم/عالی-نه عالی       پسامدرن!...ص119 پیکاسو...}در این ناپایداری های اسکیزوفرنیک گرایش به  متن نیچه ای و هنجار شکنی های زبانی  نوعی  جهش یافتگی ذهنی زبانی  است...گفتمان غالب جهانی شدن به معنی پیدایش نظم جمعی است که چگونگی این بازخوردهای ادبی در راستای اندیشه ی جهانی فرازمانی و فرا مکانی است....در دوره ای که  آوانگارد بودن با متفاوط نویسی موازی گشت  و گزاره های  سفید نویسی معنا باخت و  نوع جدیدی از حذف به قرینه ی نمی دانم ها بوجود آمد.تعبیری برای بحران جهانی که قرن را به آنارشسیم زبانی کشاند:«اگر من بخواهم جهان را به شیوه خویش کشف کنم،آنجا مستلزم تلاشی فراوان برای برطرف کردن پوشیدگی و ابهامات است»(2) طرح انگاره های شبیه سازی شده ؛ آشنا زدایی ؛چندآوایی و تصویر گرایی ها ی هیچ انگارانه را تعمیم می دهد به  محور گفتمانی(discourse) که شعبده ای در  ساختار زبانی محسوب می شود:

-«چترم را جا گذاشته ام در ابرهایی که در آغاز کلمه بود/معطل کلمه ای هستم در بزند بیاید تو/و من بگویم به او که چشم های تو چقدر خود-مرجعیت اند»...ص129«پیکاسو...»

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت ها:

1-  رضا براهنی در کتاب «گزارش به نسل بی سن فردا»بین «ادبیات معاصر ایران»و «ادبیات ایران معاصر» عنوان«ادبیات ایرانیِ معاصر» را صحیح تر دانسته است.ص 81

2- چگونه هایدگر بخوانیم،مارک راتال،ترجمه مهدی نصر،نشر رخ داد نو 1388

 

 



دو شعر مهر ماهی


پشت صحنه


دايره‌اي دورش مي‌كشي تا جدا شود از ديگران
مهار نمي‌شود اما سلولي كه قصد ياغي شدن دارد
اطاعت از شيطان نيست:
تشنه شدن خيره شدنِ در آب
دست‌بند كار خدا نيست در كوره‌اي گداخته مي‌اندازي‌اش
در آغوش مي‌كشي آبشار را وَ شرشر آب خواب را
حاصلخيزتر مي‌كند
انگشت فرو بردنِ در آب حق من است
سوزن در پوست فروكردن و افشاندنِ آب انار
به صورت مردان غريبه ـــــ
حمل ستاره زغال سرخ چراغ قوه حق من است
تحويل تحول متحول

زنِ يك دل قطعا پيدا مي‌شود
با هزار و يك دل و قطعا تعقيب مي‌كند
صورت‌هاي جدي و جذاب را
پنج صبح رفتگرها خش‌خشِ جاروها.
صورت‌هاي جدي اما جا گذاشته‌اند
ساعت‌هاي مچي‌شان را مردانه جا گذاشته‌اند
تا پنج صبح
زن عاشق را در خواب جا گذاشته در آب در آكواريوم
سوا مي‌كند ساعتي از ساعت‌ها را در آب در آكواريوم
صورتي از صورت‌ها را سوا مي‌كند زنِ در خواب
و خيره مي‌شود به تعدد صورت‌ها در آب عاشقِ در خواب
روي صحنه: زن «من» يكي‌يكي
هريكي از دري از در به دري خارج مي‌شوند


مهر ماه 1390


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


كابوسي


هر وقت از اين چهارراه مي‌گذرند نمي‌دانم چرا
نمي‌دانم چرا هر وقت از اين چهار‌راه مي‌گذرند
نمي‌دانم چرا ــــــ
بن‌بست‌ها گره از گره راه باز مي‌كنند
نردبان با پاي چوبين چابكي از خود نشان مي‌د‌هد:
زود زودتر!
«چه شده» مي‌پرسد از «چه خواهد شد»
چه شده؟
تعويض پوشك چنگيز جيغ ندارد و ويغ
پانسمان پاي زخمي تيمور قال ندارد و قيل
خون لخته شده از ترس را بالا نمي‌آوَرد از گلو
بهرام شهرام نمي‌دانم چرا؟
زيرا اقاقي‌ها آجرها تخم گذاشتند تند تند
سايه‌ها تكثير شدند آجر به دست و
پريدم از خواب:
قيل و قال جيغ و ويغ بوق سگ اگزاز گراز
گاز وَ ترمز بع‌بعِ بزغاله و بز قيژ‌قيژ و
نمي‌دانم چرا ــــــ
بكت به دادمان نرسد كافكا حاضر است
ترددْ هزارپا دارد: خزيدن از حشرات است
فرار از بشرات
هذيان از دلهره مي‌آيد شطح از غليان
اشتباه دستوري! دستور بود: چكاچاك بود
تِ تِ تقْ تق بود
دستخطِّ اسكندر و استالين امضا
در خواب هم قابل تشخيص بود
بود كه گفتم بود كه مي‌گويم بود بود! 


مهر ماه 1390



نشست نقد و بررسی مجموعه ی " گُـل ِ بـاران ِ هــــزار روزه "


نشست نقد و بررسی مجموعه ی " گُـل ِ بـاران ِ هــــزار روزه "  در " بـــاغ آیــــنه " کرج



با حضور:

هوشنگ چالنگی، محمد آشور و وحید علیزاده رزازی
دوشنبه 28 آذر 90 ساعت 16:30 الی 19
کرج، بعد از پل آزادگان، خ شهید حسینی، پ 39 ، باغ آینه



نشست نقد و بررسی مجموعه ی " گل باران هزار روزه "



نشست نقد و بررسی مجموعه ی " گل باران هزار روزه " ؛ تازه ترین اثر علی باباچاهی ، دوشنبه 28 آذر 90 ساعت 16:30 در کرج، بعد از پل آزادگان، خ شهید حسینی، پ 39 ، باغ آینه برگزار می شود. در این جلسه هوشنگ چالنگی، محمد آشور و وحید علیزاده رزازی درباره این کتاب صحبت خواهند کرد.






قابل پیش بینی نبود


 

(( قابل پیش بینی نبود ))

(شعری از مجموعه ی در انتظار مجوز ِ « هوش و حواسِ گل شب بو برای من کافی ست » )

 

می خواهد از پشتِ بامِ دوست نبیند      دشمن نشنود

گام برنداشته      بردارد طوری که پرت و پخشِ زمین بشود

بعد      عینکش اش را در صفحه ی حوادث پیدا کند      روزنامه بخواند که چه شد      چه نشد

و بگوید چرا روسری ام آب اناری شده 

موسی بندری می گوید  یا از بندر آمده این جن   زیر دشداشه ی مردی خودش را به خواب زده تا تهران 

یا از زنگبار      که در شهرک غرب بیرون بپرد      پریده      رفته زیر پوست زنی که

                                                               عینکش در صفحه ی حوادث پیدا شده

جن که در پوست زن فرو برود      یا به طوری عاشق می شود      یا به طورِ به طوری که

و یا از لب بام      گام برنداشته      استخوان هایش زیر درخت انار      کاشته می شود

گربه های کوچه ی ما کارشان شده لیسیدن استخوان هایی که در آینده مادربزرگ می شوند

              

زن های استخوانی بهتر است با پشت بام         با عرش کاری نداشته باشند     بنشینند روی فرش

البته از فردا شب با چراغ قوه می گردم گردِ شهر       یا مولانا[1]

از جنّ و جن معلولم و اجسادم آرزوست                 یا مولانا

به رفتگرها می گویم      با سگ مرده      گربه ی مرده       پرنده ی مرده      کاری نداشته باشند

منظور جسدهای تازه تازه ای ست که می توان دور تا دور سفره چید: گوجه فرنگی        خیارشور

اهل تعارف نیستم        چشم و بنا گوش لذیذتر است

آلفرد        من این دو چشم سیاه را در حدقه دیده – پسندیده بوده ام

حال       به هر حال       نه غضبی در کار است      نه میر غضبی

سرگیجه      دل پیچه      از عوارض عیاری است

تا صبح خیلی مانده      این چراغ قوّه باید از رو ببَرد کرم شب تاب را

استخوان های من اگر استخوان های تو را دوست نداشت

و جن های منِ من       با جن های تو وَ تو      دوست نبودند

یا پاسبان سوت می کشید     یا چراغ قرمز      توت فرنگی تر می شد

عرضی دارم ای خدای دانایِ توانایِ عاشق هایِ مولانایِ زن هایِ پشت بام های

رفتگرهایِ آلفردهای میر غضب هایِ جسدهایِ اهل تعارف نیستم های از عوارض عیاری!

کاری بکن ای خدا که در اینجا      لندن لندن      باران ببارد

و جز دوری شما      ملالی نیست.

                                                                                 آبان ماه 1387

 





[1]  به مولانا فکر کنید.




هفتاد سالگی شاعر



علی باباچاهی در آستانه ی هفتاد سالگی ایستاده و اکنون به پاس محبت های دوستان و عزیزانی که از راه های دور و نزدیک قدم رنجه کرده اند و پیامی و سلامی فرستاده اند، شعری حذف شده از مجموعه ی تازه اش؛ " گُل ِ باران ِ هزار روزه " را با احترام به تمامی همراهان این صفحه تقدیم می کند و در ادامه نیز می توانید مصاحبه ی اخیر شاعر با خبر آنلاین را به مناسبت هفتاد سالگی اش بخوانید:



چه طوري  ؟


سُر مي خوري اول     بعد
سر از برهوتي در مي آوري با شيشه هاي دو جداره
كه خنثي مي كنند گمب  گمب و    گرومب گرومب را
با گوش هاي باطل نشده از صف آهنگران مي گذري انگار
چكش هاي ريز و درشت هم كفش هاي كتاني پوشيده اند
تنهايي ات از اين دقيقه دقيقه   تكميل مي شود .



ظاهر و باطن    تن و تنهايي !
احتضار    برود    انتحار    گم بشود
فلفلي كه تند نيست
لب و دهنِ دختر خوزستاني به چه دردش مي خورد ؟
شبي كه به تاريكي بي اعتناست   نه فلفل است    نه تند
گفتم شب و    ديدم كه واقعا ---
حسِ ششمِ گلِ شب بو قوي تر از آن بود كه
                                  زير بيني تو كبريتي روشن كند
نكرد ! نه ! بعد ولي
در مقايسه با --- مقايسه كردند مرا
سنگدل شده بودي     ولِ لبِ رودخانه
قلوه سنگ ها   پدر پدر مي كردند و    تو نه انگار---
و بلبلاني كه فلزي نبودند---
پروانه هايي كه مقوايي نبودند ---
و ما كه خودمان بوديم
شما هم كه خودتان بوديد

صبر كن !
بقيه ي مطلب را بعدا در دهنت مي گذارم .




                                                             شهريور ماه 1389




مسلح قدم می​زدم و شعر می​گفتم /

الان از کاغذ نمی​ترسم / کار شاعر در گفت و گو با علی باباچاهی



یادداشت فرج سرکوهی پیرامون گل ِ باران ِ هزار روزه


یادداشت فرج سرکوهی پیرامون " گُل ِ باران ِ هزار روزه "؛ تازه ترین مجموعه شعر علی باباچاهی:




«وقتی باران خیس ات نکند

و رودخانه نتواند آبی به سر و صورتت بزند

....چه داری بگوئی؟»


( از شعر در حال قدم زدن، تازه ترین مجموعه شعر علی باباچاهی )


مجموعه‌ شعر گل باران هزار روزه، که در روزهای اخیر منتشر شد، تازه ترین شعرهای علی باباچاهی را در بر دارد و به گفته شاعر "پس از چهار ماه انتظار، با اعمال اصلاحاتی" منتشر شده است.

شعرهای مجموعه گل باران هزار روزه از منظر ساخت، فرم درونی و بیرونی، زبان، مضامین، محتوای شعری شده، نگاه و دیگر شگردها و تکنیک ها اجرا و مولفه های شعری، در ادامه همان مسیری است که علی باباچاهی از دهه هفتاد به بعد در بستر یا موج معروف به «شعر پسانیمائی» یا «شعر وضعیت دیگر» پیموده و کارنامه این دوره شاعری باباچاهی او را چون یکی از انگشت شمار شاعران موفق این موج یا بستر تثبیت کرده است.

علی باباجاهی در دهه های چهل و پنجاه با خلق شعر معروف "من از آبشخور غوکان بدآواز می آیم" و دیگر شعرهائی که در مجموعه شعر "در بی تکیه گاهی" منتشر شدند، به یکی از چهره های مطرح شعر آن دوره بدل شد.
ادامه ی مطلب را از بی بی سی فارسی بخوانید.


                    




" گُل ِ باران ِ هزار روزه " منتشر شد


" گُل باران هزار روزه " تازه ترین مجموعه شعر علی باباچاهی منتشر شد. این مجموعه که انتشارات مروارید آن را به بازار فرستاده، در بر گیرنده ی شعرهای شهریور 88 تا مهر 89 شاعر است. در پیشانی این دفتر، دو گفت و گو نیز آمده که زیر عنوان " شعر و ادبیات، فلسفه، فیزیک، خنده و فراموشی " جای گرفته است. در این دو گفت و گوی تقریبن کوتاه، علی باباچاهی پیرامون مسائل گوناگونی هم چون: شعر پسانیمایی، شعر در وضعیت دیگر، فلسفه، فیزیک و دغدغه های امروز و دیروزش از منظری تازه گفته و گفته ... .

 

 

* مشخصات کتاب:

گُل باران هزار روزه

علی باباچاهی

انتشارات مروارید

چاپ اول / تابستان 90

تیراژ: 1100 نسخه

قیمت: 56000 ریال

 

دوستان می توانند برای تهیه ی این کتاب به انتشارات مروارید ( خ انقلاب - روبروی دانشگاه تهران ) مراجعه کنند.

 

 


گُل ِ باران ِ هزار روزه


در ادامه شعری از این دفتر را با هم می خوانیم:



  " در حال قدم زدن "


 

كاري به كارش ندارند

نه اَشكال هندسي كه مترصد فرصتي هستند

نه حجم هايي كه فضا را به تصرف خود در آورده اند

مي ايستد كنار جدولي    درخت كهنسالي را بغل مي كند    مي بوسد

چه دارد بگويد    به مادر بزرگي كه دارد    چه دارد بگويد ؟

قضاوت سختي ست    نيست ؟

وقتي باران خيس ات نكند

و رودخانه نتواند آبي به سر و صورتت بزند

به مادر بزرگي كه داري    چه داري بگويي؟

 

 

 

 

راه مي افتم از نو     حركت از نو

گرفتن بچه گنجشك از نو    بوسيدن نُكِ او از نو

و چند صحنه ي ساده ي ديگر

آرايش صحنه    صحنه ي بي آرايش :

پياده رو    منِ او   اوي من

سگ    اويِ سگ و    رويِ سگ    زبان دراز سگ

تُفِ خون    خونِ تُف

اسفالت    هُف   هفِ اسفالت

شن  شنِ كيسه    كيسه ي شن

كفش ها كه پراكنده بود    پوتين ها كه متحرك ---

خدا كند اين بچه اردك ها جان سالمي در ببرند از --- بنويس !

چند سنجاقِ سرِ پيدا شده    از اين سر و آن سر را هم --- بنويس

قضاوت سختي ست    نيست ؟

وقتي كه گوش هاي تو روي صحنه    تير !  تير!  فقط تير مي كشند

چه بگويم ؟ چطور بگويم ؟ چه دارم ؟ چه ندارم كه بگويم ؟

 

 

 

 

 راه رفتنش  اما  نه اداري ست

نه اجباري

راه مي روم   نفس مي كشم   نگاه مي كنم به دور وبرم

و كاملا آزادم

كه عينك بزنم

يا نزنم .

 

 

                                                             شهريور ماه 1389

 

 
 


خبر ساخت مستند " این قیافه ی مشکوک " / زندگی و شعر علی باباچاهی


دوستان گرامی، همراهان همراه!

خبر تازه این که:

مستند " این قیافه ی مشکوک " پیرامون زندگی و شعر علی باباچاهی به طراحی و کارگردانی وحید علیزاده رزازی تولید و آماده ی نمایش شد. در این فیلم که به صورت مستقل تهیه و تولید شده است، چهره هایی هم چون:
هوشنگ چالنگی، مسعود بهنود، محمد محمدعلی، محمد قائد، مدیا کاشیگر، احمد پوری، فتح الله بی نیاز، ، فرخنده حاجی زاده، بهزاد خواجات، رضا عامری، اردشیر رستمی، علی عبداللهی، علیرضا مجابی و بابک صحرانورد درباره زواياي گوناگون شعري و شخصيتي شاعر صحبت مي‌كنند و از اين رهگذر تلاش مي‌كنند بيننده با چهره‌اي كامل‌تر و تازه‌تر از باباچاهي آشنا شود.

مخاطبان گرامی می توانند اخبار تکمیلی پیرامون زمان و مکان نمایش این فیلم را از همین صفحه دنبال کنند.

متن کامل خبر را در شرق و ایسنا بخوانید.





 
       عکس: امیر رنجبران - پشت صحنه ی: این قیافه ی مشکوک  




آن که نه منم

 

صورت به صورت   عاشق صورت ها می شد

در صورتی که   صورتی که عاشقِ صورتِ او بود

صورتِ صورت ها بود

صورت ِدیگر قضیه چندان وهم آلود نیست:

تکثر صورت ها ممکن است آدم را حواله کند به صورت هایی

                                                 که در خواب هم ندیده

 

 

لازم است که بگویم   بگو

سقراط به بقراط معرفی ام کرده  بقراط میگوید

نه    !زنجیری نیست!

هر گِردی را اما با پوست قورت می دهد

در حرمسرایی که در ِدیگش باز است.

گفتن ِاین نکته کار نگفتنی هایی ست که گفتنی هایی دارند

                                                   برای همیشه نگفتن

و صورت ها برای قایم کردنِ صورتی از صورت های خودشان

                                            صورت های دیگری هم دارند

که متفرق اند و نامتمرکز!

 

                                               آبان ماه 1389

 

 

 

اين هم يك شوخی بود...

مجتبا صولت‌پور

هزارکتاب: در آستانه‌ی نوروز گفت‌وگویی داشته‌ایم با علی باباچاهی درباره‌ی سیر آثار و خوانش خاص شعرهایش.

چه‌گونه با ‌شعر متفاوت‌ و ‌شعر در وضعیتی دیگر‌ کنار آمدید؟ تا حالا بحث‌های زیادی شده که تکلیف مخاطب با چنین شعری چه‌گونه است. که البته تکلیف‌اش واقعا معلوم است. اما تکلیف خودتان چی؟ منظورم زمانی‌ست که سرایش این‌گونه شعر را تازه آغاز کرده بودید.

مهم این‌ست که تکلیف خواننده با این شعر روشن باشد‌ که می‌گویید هست. پس ملالی در کار نیست. ‌شعر در وضعیت دیگر‌ در پیوند با وضعیت تاریخی/ فرهنگی دیگری- مختصرا با نفی باورمداری- قابل درک است. قضیه این‌طوری شروع شد که من ناظر بر‌ و‌ حاضر در متنِ زمین‌لرزه‌ای بودم که ایدئولوژی‌های ظاهرا رهایی‌بخش را از بیخ‌و‌بن برکند. اسناد و مدراک محرمانه از لابیرنت‌های کا.گ.ب جلوی چشم نامحرمان (!) قرار گرفت و دیدیم که تعداد تبعیدی‌ها و زندانی‌ها و قربانی‌های شوروی سابق از حد فزون است. و ناگهان فرو ریخت دیواری در برلین، که لنین هم خواب‌اش را نمی‌دید. استالین را که از کنار لنینِ در خاک خفته جدا کردند و چهره‌ی عالی‌جنابان خاکستری که عیان گردید، شعار ‌پرولتاریای جهان متحد شوید کم‌رنگ شد. نورافکن‌های نوید‌بخش به پت‌پت افتادند. از این پس حقایق با روایت‌های مختلفی هم‌راه گردید. حقیقت به روایتِ کافکا و بکت و‌... موضوعیت پیدا کرد. پاسترناگ و پروست هر یک راوی روایت‌هایی شدند که ناظر بر ساحتِ جامعه‌شناسی و روان‌شناسیِ جدیدی بود. تفکر حاکم بر جهان، که شکافی عمیق برداشت، مطالعه‌ی انتقادی متون (و حقایق) مقتدر ضرورت یافت. فوکو به مطالعه‌ی قدرت‌ها شتافت. عنصر قدرت در گفتمان‌ها، قدرت در مطالعه‌ی متون عاشقانه و... مورد بررسی انتقادی قرار گرفت و بدین‌گونه بود که شد وَ شدم آن‌چنان که شدم این!

ادبیات براندازی هم که کنار رفت، شعر، ‌زبان‌ دیگری طلبید؛ زبانی (تفکری) که جزمیت‌ها از جمله اراده‌ی معطوف به قدرت را در شعر مدرن ما به چالش می‌گرفت.

 

آیا می‌توان کتاب‌های‌تان را ادامه‌ی منطقی یکدیگر دانست؟ به‌طور کلی، آیا می‌شود از عباراتی مثل ‌سیر‌و‌گذر منطقی‌ دربرخورد با آثارتان استفاده کرد؟

وقتی قرار است هیچ ‌«منطق»‌ی را منطقی ندانی، منطق‌گریزی می‌شود نوعی منطق!

اگر منظورتان ورق خوردن‌های ناگهانی مجموعه‌شعر‌های من است،خب! این کار‌ها هم منطقِ ظاهرا غیر منطقی خودش را دارد. جریان‌سازی که دولا‌دولا نمی‌شود! سیرِ تاریخ را هم قرار نیست به گونه‌ای سلسله‌مراتبی دنبال کرد. هیچ انقلابی از پیش خبر نمی‌دهد، هر چند دالِ بر شواهدی محتمل باشد- جنبش‌ها که هرگز! جنبش مردم تونس و بعدا مصر ناگهان شعله‌ور شد- الا ای یوسف مصری که یارانت برفت از یاد! بگذریم... همیشه از یک‌جا شروع می‌شود. دیوانه‌نگاری‌های من از جایی شروع شده لابد! از کجا و چرا؟‌- چه فرقی می‌کند. بر هم زدنِ گفت و صوت و‌... که با اجازه‌ی معلم ادبیات «نحوی»‌- و نه محوی!- صورت نمی‌گیرد.

 

معمولا نظراتی در باب سخت‌خوان بودن شعر‌های شما می‌شنویم. با این‌که نظر من کاملا خلاف چنین چیزی‌ست، اما گاهی‌که شعرهای شما را با صدای بلند می‌خوانم، به نفس‌نفس می‌افتم. و این بیش‌تر از این‌که به سیگار‌های شب پیش برگردد، به ریتم سریع و جملات طویل شعرهای‌تان مربوط می‌شود. بهترین خوانشی که از شعر‌های شما شنیده‌ام، خوانشِ خود شما بوده است. چه‌طور می‌شود این خوانش را تعمیم داد و به‌طور کلی، خوانش شعر‌های‌تان را چه‌گونه معنا می‌کنید؟ چرا که کسانی را می‌بینم که با شعرهای‌تان ارتباط برقرار نمی‌کنند، فقط به این دلیل که خوانشِ صحیح چنین شعر متفاوتی را بلد نیستند، و شعر شما را همان‌جور می‌خوانند، که مثلا شعر فروغ را.

فکر نمی‌کنم شعر‌هایم چندان سخت‌خوان باشند، یا سگ‌جان! احتمالا قدرتی‌که مورد بحثِ فوکوست، در قرائت شعر معاصر رسوخ کرده است. می‌بینیم که مخاطب شعر امروز خواسته یا ناخواسته زیر سلطه‌ی دو نوع خوانش شعری قرار گرفته است. خوانش ‌حنجره‌ای‌ که با ابهت و جبروت و والامقامی هم‌راه است که متعلق به شاملوست، و دیگر خوانش‌پنجره‌ای‌‌ست، که خواننده‌ی شعر معمولا روبه‌روی شاعر می‌نشیند و گذر عابران- آحاد، اشیاء، عبارات و ...- را به عینه می‌بیند. نوع دوم به فروغ فرخ‌زاد ارتباط پیدا می‌کند. به بیان دیگر، ثنویت‌گراییِ مورد انکارِ دریدا بر خوانش شعر معاصر، دو چشم‌انداز را فرادیدِ مخاطب قرار می‌دهد. همیشه اما این‌طور نیست و یا نباید باشد، که این «طور» فقط، طورِ حاکم تلقی شود...  

 

توضیح بیش‌تری اگر بدهید، مسئله برای خواننده روشن‌تر می‌شود.

ببینید! بحث بهتری و برتری و برترتری در کار نیست! با حلوا‌حلوا کردن دهن چه کسی شیرین شده؟ اما در مَثَل شعر‌های نیما در اوزانی قابل انتظار که سخت متکی به سنت وزن شعر فارسی‌ست نوشته شده. شعر فروغ از تلفیق کج‌دار و مریز دو وزن- مجتث و مضارع- ساخته و پرداخته شده است. یدالله رویایی انعطاف مختصری به وزن شعرش می‌دهد و شعرهای رضا براهنی نیز متکی‌ست به دو وزن. کاری که فروغ هم انجام داده است. و اما... ناله‌ها از اینجا شروع می‌شود! شق‌القمری در این مورد انجام نداده‌ایم. تافته‌ی جدابافته هم که نیست! راست‌اش تافته‌های جدابافته را گذاشته‌ام کنار هم‌ و با هم درآمیخته‌ام. به چندین وزن در شعرهایم آن‌چنان انعطافی داده‌ام که ریتمِ شعر (موسیقی زبان؟) نیز به عنوان امکانات موسیقایی شعر به کار گرفته شده. بر این اوزان مراقبت کرده‌ام تا این وزن‌ها هر یک ساز جداگانه‌ای نزنند که مایه‌ی آبروریزی شود. انگار که نوای قمری و قناری و آوای کلاغ و زوزه‌ی گرگ را در هم بیامیزیم. عجایب خلقتی می‌شود. مگر نه؟ بالاخره یک بنده خدایی هر چند وقت یک‌بار باید پاره‌سنگی در چاهی بیاندازد که صد عاقل... به هر صورت، به هم‌صدایی و هم‌نشینی اوزان افاعیلی و وزن زبان و ... می‌گوییم «وزن مرکب».


امکان‌اش هست یک نمونه ارائه بدهید؟

حکم آن‌چه که تو فرمایی...! وظیفه‌ی خواننده این نیست که ذره‌بین بردارد و مثلا... نه! اصلا. اما اهل‌فن می‌دانند چه‌طور سه بیت اول شعری که می‌آورم را با بیت‌های بعدی (که مغایرت افاعیلی با این سه بیت (سطر) دارند) در هم آمیزند، به شکلی که تفاوت وزن کلی شعر احساس نشود. این را هم بگویم که این‌گونه نوشتن ملکه‌ی ذهن من شده و به شعر فارسی اگر نگوییم خیانت، بی‌وفایی می‌کند. خب دیگه!

دوش    دوش    دوش

دوش که تو زودتر از رازقیا    سوسنیا آمده بودی    ولی

رفتنیا   دوش‌دوش   هیچ نپرسیدنیا   کی مرده کی بجاست؟   علی!

موش مرده‌ای که خودش را به موش‌مردگی زده بود

به خواهرم عاشقانگیا گفته بود         دوش‌دوش

دیوار گوش هم که ندشته باشد...‌ (فقط از پریان...‌ ص 101)

و از این لاف و گزاف‌ها...! چه کسی باور می‌کند؟!

ادامه نوشته

ديدار ميسر

ديدار از نو ! كه فرصتي فراهم شود و رد و بدل شود كلمه اي تازه ،جمله اي تازه و في الواقع حب حالي ننوشتيم و شد ايامي چند . ايام پدر آدم را هم كه در بياورد ، ايام است ، آدم كه نيست . و تازه در عصر تازه ، آدمي كه پوست آدم ديگري را در نياورد آدم نيست ، كه همين مقام والاست نشان آدميت!

و اما پدر جان! هميشه اين طوري كه تو مي گويي هم نيست! جان جاناني هست و عزيزاني كه در اقصا نقاط عالم بي آنكه تو را ديده باشند ، " شنيده اند " و خوانده اند كلمه اي ، جمله اي سطري و سطرهايي كه تو مي نويسي. به رغم اين اما : فحش از دهن تو طيبات است!

پس اجازه اگر بدهيد ، دست دراز مي كنم - نه دست درازي - تا دست هاي فرضي به سمت من خيز بر داشته را بگيرم و بيفشرم. ديدار شد ميسر و ...  من هم دو شعر "امسالي "را به عنوان مثلا هديه نوروزي تقديم شما عزيزان و حبيبان مي كنم . شاد زي با سياه چشمان شاد !



علي بابا چاهي                





اسمی برای این شعر پیدا نشد

یادگاری های تراشیده شده از در و دیوار و

                                                                                                     درخت

سایه های درخت

خواب زیر درخت

کوتوله های یک وجبی   با اشاره و ایما چه بگویند به ما

                                                  زیر دار و درخت؟

شیخ شنگر نگاهی به صورتم انداخت گفت:

                       "زار"    زمین اش زده

با شاخه های درخت به جانم افتادند

خون ِ بز ِ زرد هم افاقه نکرد.

عقل به چه دردم می خورد؟          چشم های تو سیاه پوشم کرده

مردمک ات به صورتم نُک زد و    دکمه های پیرهنم متواری شدند

عریانی ام از قلوه سنگ هاي عصبی خون آلود شد:

 آلت قتاله با خودش حمل می کند

ظلمتی ها دنبال کبریت گشتند و    یافتند

پرتوی که بر نقطه ی خاصی از بدنم افتاده بود     بی گناهی ام را

                                                               ثابت کرد

                                                               (دست نزنید لطفاً!

 

 

غرقی ها را بعداً می شمارند

صد سال بعد   دختر  از آب گرفته شد

از انشا    از ابر

گیس سیاه      به نمک تبدیل شد

آینه هیچوقت تنهایمان نگذاشته      دعای بلدرچین هم

                                           بی تاثیر نیست

عذاب    کشیدنی نیست   چشیدنی ست    بچش!

طعم سه قطرۀ خون از درخت            با شاخه های درخت

                                                 به جانم افتاده اند

فرار؟     خجالت نمی کشم از دیوار چین

دریا       نمک گیرم کرده.

 

اسفند ماه 1389



فاصله   ممنوع!

 

چخماق و     کلمات سنگ شده بر دست و دهانم

                                               دعا  کنید!

جرقه ای زد و      روشنایی بر ما نازل شد.

آلونک ما گنجایش این همه تاریکی را نداشت.

هیچ جنٌی دیگر    بچه ی ما را با کِرم شب تاب   عوض نمی کند

اسمت را گذاشته ای میخک که بچه را شیر ندهی

     زال چطور بزرگ شد؟

     پرده عوض شده دختر!       سیمرغ و قاف عوض شده اند

                                                                  تو ولی         

قورت دادن ِ نوزاد    لذت خاصی دارد      اما

                             مِهر ِ به گهواره کجا می رود؟

خب ! مادر صدایم نزند

شب بو   بزند    بنفشه   بزند   بزند گل سرخ

           نوزاد    نباید دیواری از گُل ِ اطلسی بینمان بکشد

از نردبان    بالا رفتم و    باز کردن ِ این همه دگمه

                          هزار و سیصد و یک شب   طول کشید

                                                          بچٌه ! بمِک !

کشتی را به اسکله سنجاق کن   گفت    کسی گفت!

مشاجره بر روی آب     عشاق را به پرندگان چوبی

                                              تبدیل  می کند.

           من برای غوطه خوردن در اعماق   آفریده شده ام ناخدا!

 امواج را فقط به فرزندی قبول می کنم

 جنسیت شان اصلاً مطرح نیست.

 

اسفند ماه 1389

                                                                                               

روندِ عادیِ زندگی با علی باباچاهی

 

- ساعت کمی بعد از ده صبح است که به «علی باباچاهی» تلفن می‌زنم و آن‌طور که خودش می‌گوید ساعتی قبل از خواب بیدار شده است، در میان کاغذها و کتاب‌ها. باباچاهی درباره‌ روند زندگی‌اش در طول هفته برایم می‌گوید؛ مختصر و مفید. اینکه هر روزِ عمرش را با کتاب آغاز می‌کند. وی توضیح می‌دهد:

«معمولاً چند عنوان کتاب با موضوع‌های مختلف برای مطالعه انتخاب می‌کنم و برای استراحت فقط موضوع خواندن را عوض می‌کنم.» جدای کتابخوانی، صبح‌‌های باباچاهی بسته به مورد یا صرفِ تصحیح و ویرایش و ارسالِ مصاحبه‌هایش می‌شود و  یا ممکن است برای مجله‌ای مطلبی بنویسد. بااین‌حال، محور کار و زندگیِ او مطالعه است و به قول خودش اگر لحظه‌های شعری پیش بیاید، شعر هم می‌نویسد. باباچاهی می‌گوید: «به‌ویژه در دو سال اخیر که کلاً شعر می‌نویسم و از نوشتن کتاب‌های تحقیقی یا انتقادی فعلاً دست نگه داشته‌ام.» او درباره‌ برنامه‌ عصرگاهی‌اش نیز توضیح می‌دهد؛ منهای چرتِ بعد از ناهار، باباچاهی از ساعت سه‌بعدازظهر به‌ شیوه‌ صبح‌گاهِ زندگی‌اش عمل می‌کند تا شش، هفت غروب که از منزل بیرون می‌رود و برای ساعتی، پیاده‌روی می‌کند. وی ادامه می‌دهد: «دوباره که به منزل برگردم یا مطالعه را ادامه می‌دهم و یا فیلم تماشا می‌کنم. اخبار می‌بینم و شب، روزنامه‌ها را می‌خوانم.» باباچاهی می‌گوید: «این روند معمولی زندگی من است. به قول «گوستاو فلوبر»، زندگی من آن‌قدر آرام است که در آن جمله‌ها حادثه‌هایند.»
روی خطِ کتاب
باباچاهی می‌گوید: «هفته‌ای یک‌بار هم کارگاه شعر دارم در تهران، روزهای سه‌شنبه؛ از ساعت چهار تا شش بعدازظهر.» البته، علی باباچاهی در طول هفته به امور روزمره‌ زندگی‌اش هم می‌پردازد؛ از رفتن به بانک و اداره‌های مختلف گرفته تا دفتر ناشرها. وی می‌گوید: «چند کتاب نزد ناشرها دارم که در مرحله‌ آماده‌سازی و ویرایش هستند و سه کتاب هم زیر چاپ هستند.» از او درباره‌ کتاب‌های تازه‌اش می‌پرسم و می‌گوید: «مجموعه شعری دارم با نام «هوش و حواس گل شب‌بو برای من کافی‌ست» که در وزارت ارشاد است و در انتظار مجوز. این کتاب شامل شعرها و شعرک‌های من است و از سوی نشر ثالث منتشر خواهد شد.» و بعد توضیح می‌دهد که شعرک، شعرِ بسیار کوتاه است؛ سه‌خطی یا چهارخطی. وی می‌گوید: علاوه بر شعرها دو مقاله نیز در پایان کتاب چاپ می‌شود با عنوان‌های «افشانه‌شی» و «شعر مؤلف، صلح مؤلف». کتاب «گلِ باران هزارروزه» هم مجموعه‌ای است از آخرین شعرهای علی باباچاهی که از سوی نشر مروارید چاپ خواهد شد. باباچاهی می‌گوید: «در این  کتاب به‌جای پیشگفتار دو گفت‌وگو آمده است که در آنها دیدگاه‌هایم را درباره‌ شعرهای خودم بیان کرده‌ام و گفته‌ام که چرا متفاوت می‌نویسم.» و امّا کتاب سوّم؛ «بیا گوش‌ماهی جمع کنیم» مجموعه‌ای است از شعرک‌های باباچاهی، حدود 200 شعرک. وی می‌گوید: «این کتاب با عکس‌های حمید موذنی از من در زادگاهم یعنی بوشهر چاپ می‌شود.» و توضیح می‌دهد که کتاب با کاغذ گلاسه و عکس‌های رنگی و در قطع نامتعارف از سوی نشر شروع چاپ می‌شود.در سالِ جاری هم دو کتابِ «امضای یادگاری» و  «کتاب درنگ» از سوی نشر تحقیقات نظری اصفهان و ثالث چاپ شده‌اند که اوّلی مجموعه‌ اشعارِ علی باباچاهی است با شعرخوانی‌های او که به‌صورت دی‌وی‌دی منتشر شده و دوّمی، کتابی است ویژه‌ حیات ادبی این شاعرِ خونگرمِ جنوبی که علاوه‌بر سالشمار زندگی، ترجمه‌ چند شعر از باباچاهی را نیز در آن می‌خوانیم به‌علاوه‌ نظرهای دیگران درباره‌ شعر و نثر او. می‌پرسید دیگران یعنی کی؟ مثلاً سیمین بهبهانی، محمدعلی سپانلو، عبدالعلی دست‌غیب، محمد محمدعلی، مفتون امینی، هرمز علی‌پور و... حتّی زنده‌یاد منوچهر آتشی. آن سه کتابی هم که در نوبتِ چاپ هستند، عبارت‌اند از؛ یک: «علی باباچاهی در وضعیت دیگر» کتابی از محمد لوطیچ که در آن شعرهای باباچاهی بررسی شده‌اند. دو: «این هم یک شوخی بود» گزیده‌ای از شعرهای علی باباچاهی است از سال 70 تا 88؛  کتابی دو زبانه که ترجمه‌ی آن از سوی سعید سعیدپور و به اهتمام ایوب صادقیانی انجام شده است. سه: «گزاره‌های منفرد» کتابی است در بررسی و تحلیل شعر جدید و جوان امروز که اوّلین بار در سال 1380 چاپ شد و اکنون ویرایش جدید آن در سه‌جلد از سوی نشر دیباچه برای ارائه در نمایشگاه کتاب 90 ارائه خواهد شد. باباچاهی می‌گوید: «گزاره‌های منفرد» اولین (و نه بهترین) کتابی است که درباره‌ شعر بعد از انقلاب نوشته شده است.

 

سیده‌ربابه میرغیاثی - روزنامه آرمان

 

حسادت به تابلوی نقاشی

 

سینه های او را که برید از ته      فرار کرد به فرارستان

چشمش را که درآورد از حدقه     به برگ انجیر گفت: لعنتیِ خائن!

با چشمِ چپ یار من چه کار داری؟

سبکسری ات گُل کرده     یا چشم را از چاه‏های سرنپوشیده      تشخیص نمی دهی؟

با سر و صورت و تن و بدن خونین به کلانتری می رود      مقتولی که به قتل نرسیده

گاز     گاز     گاز      وَ یکمرتبه ترمز!

عکس قاب را در می آورَد از بین سینه های از ته بریده اش

چشم راستش را در دست گرفته که شاهد عادلی باشد بر قتلی که –

                                                 نیمه تمام      تمام شده

مأمورها اسلحه در دست      ضارب     پا به فرار و مستِ کار خلافی که نکرده است:

می خواستی نرگس نشوی      و شیفته ی جمال و کمال خودت در آب رکناباد

و از خودت طاووسی درست نکنی  که سرخ پوست ها کلاهشان را –

                                                       جا بگذارند در تهران

هر عاشقی      قاتل بالقوه ای ست      ضارب گفت

و ضرب گرفت روی پوست پرتقالی که عاشق نارنگی شده بود

این کوزه چو من[1] قاتل بالقوه ای بوده است      در نیشابور

 

دوستی خاله خرسه

راستیِ چوپانی که این دفعه دروغ نمی گوید:

سینه های بریده و چشم های درآمده از حدقه     برای تو

به فرارستان        برای من

تربچه های نقلیِ تهران      برای تو

قارچ های سمّیِ خوزستان      برای من

آخر عمرِ دور از چشم های تو می خواهم      کاری کنم      پسندپسندانه:

با گور پدرم

به گور پدرم

به گور گور پدرم



[1]  به خیام فکر کنید.

شعر

خلافی 2

 

 

تهدید نمی‏کند تو را دیگر     خطری

ای پسری که گم کرده‏ای ایام خوش آن بود[1] را

در ستیز با آب‏هایی که خلاف مسیر تو شنا می‏کردند

بهتر است به بازار ماهی‏فروش‏ها برگردی

پاره کنی شکم شیرماهی مشکوکی را

و خودت را پنهانکی برداری

ببری زیر دوش آب    آبشار به آبشار

عصر که برمی‏گردی کنار اسکله      پدر!       خیلی پسرانه

دنده‏های خُرد و خمیرت را به محبوبه‏ی زمین‏گیرت نشان بده

و بگو در گوشه-کنار یکی از کهکشان‏های همین دور و بر

عصر به عصر

ستاره‏ی دریایی می‏فروشی

ستاره فروختن       حوصله می‏خواهد

و خلاف آب شنا کردن      کیفیت چشم تو[2]

و کمی باباطاهر عریان.                                   


[1] به حافظ فکر کنید.

[2] به باباطاهر فکر کنید.

هرکس به جایی

 

با چشم غول هم که به دنیا نگاه کنی

نه عنکبوت ها از تعصب شان دست می کشند

نه عقرب ومار       از ارث و میراث پدری شان

وشتر مست       رها  نمی کند بوته ی گیاهی که دیوانه اش کرده

قطار چه  بر دیوار سفید سوت بکشد      چه در گوش گرگ بیابان

 

 

زنِ هندی که متعلق به خال قرمز وسط پیشانی اش بود       گفت      به من گفت :

گفت در قطار       اسب اسفندیار هم پس نگرفت رم کردنش را

و ازتجریش تا تاج محل       اخمِ سگی هم به پسران آدم و حوّا نگذاشت      زن هندی:

- «سنگ» و «سار» بشوم بهتر است       یا؟

آدم عاشق فقط درکشمیر از سورتمه پیاده می شود       گفت      به من گفت.

وکیلم که این دو آدم برفی را که مرتکب عقدِ عمد نشده اند       به عقلِ مدام در بیاورم؟

لیلی       تخته گاز را گاز گرفت       رفت      که از در برود       در رفت

مثانه ی مجنون از سوت قطار       پر شده بود

عاشقی که کنار ریل های خجالتی از فرطِ فراق       به سپیده دم تجاوز کند

دُم یا بویش را باید در آبِ آهک و زرنیخ       بخوابانند

امّا در «عفونامه» ی  حکیم متواری      فصل یکم       آمده:

در دنیای مجازی      عِند الطلوع       بیرون پریدنِ هر فعلی از سوراخِ جیب      جایز است

در فصلِ دویم: عاشق سابق

آب      در هاون می کوبد

رودخانه طغیان  می کند

و عروس فراری به خانه بر می گردد      وَ       زنِ هندی؟

واگنی به هندوستان می رود       به خال وسط پیشانی

واگن دیگر به گورستان پرلاشز         به سه قطره ی خون

و این وسط پیاله روی می کنیم ما      تا اینکه       تا

در برج ایفل سرم به دوار افتاد      و از قطار به زیر افتاد      زن هندی ؟

 

 

از فرط اینکه مست نبودم      وَ مستِ مست نبودم

با شیخ الرئیس در پاریس      سراغ خانه ی کدخدا را گرفتم

گلنار

گوشه ی روسریِ ترکمنی اش را می جوید

هدهد       کی از شانه ی به سرش دست برداشته

رفتم که از دستگیره های قطار کسی را به جای خودم حلق آویز کنم

الیزا در آینه بود       آراگون در مستراح

زن هندی برای خودش زن هندی ست

من عاشق ریش پرفسوری خودم هستم

پدرم که از تو در آمد      پدرم گفت      هر چه نمی کشیم       از تنهایی ست

کافی ست «سی – مرغِ» منطق الطیر را هم به رسمیت نشناسیم.

 

اکبر قناعت‏زاده

سال 1348 دبیرستان داریوش کبیر – رشته ادبی:

دبیر ادبیات، جوان ترکه‏ای بلند و باریکی که از او بوی قهوه‏ی خیابان نادری تهران به خاطرم مانده ،وارد کلاس چهارم ادبی می‏شود.

زنگ انشاء است- بی مقدمه موضوع انشاء را برای دانش‏آموزانی که البته بیشترشان نتوانسته بودند در رشته‏های ریاضی و طبیعی نمره بیاورند، این طوری می‏نویسد:

ما بدین در نه پی حشمت وجاه آمده‏ایم

از بد حادثه اینجا به پناه آمده‏ایم

چالش برانگیز است! این می‏شود که هفته‏ی بعد انشای دانش‏آموزان  مملو است از واژه‏های صریح و مجادله‏آمیز و استاد هم همین را می‏خواهد.تفکر، تنش وچالش!

بحث پیرامون چگونگی ورود به رشته‏ی ادبیات تا آخر زنگ ادامه دارد – ودر حیاط مدرسه هم- و حالا هم ((او دل بر این ترانه‏ی زیبا نهاده است)) [منوچهر آتشی]

سال آخر دبیرستان داریوش بوشهر، 1349- مختلط ـ پسرانه ـ دخترانه ـ دلبرانه

دستور زبان فارسی

درس آن روز فعل امر بود ـ استاد غزلی از خودش را که می‏گفت برای تفنن گفته و فعل امر را در آخر هر بیتش نشانده برای درس آن روز در نظر گرفته بود. او شعر را می‏خواند و فعل امرش را دانش‏آموزان همه با هم تکرار می‏کردند:

مویت رها به یاد خدا می‏کنی          بکن

یادی تو از جوانی ما می‏کنی           بکن

آتش به نام نامی ما می‏زنی            بزن

آواره ام تو تا به کجا می‏کنی          بکن

گل های لاله بر کفنم می‏نهی        بنه

آتش در این خرابه به پا می‏کنی    بکن

دل را به کوچه‏های هوس می‏بری   ببر

سنگ مرا دوباره طلا می‏کنی        بکن

می‏خوانی از نو شعرِ قشنگِ مرا    بخوان

 

مگر دل کوچک و کم طاقت جوان چقدر تاب می‏آورد که شعر را فقط با یک بار خواندن از حفظ نشود. اما ناگفته نماند کلاس استاد همیشه از یک دیسیپلین خاص برخوردار بوده / هست. نه این‏که خشک وبی‏روح باشد. لابد همه چیز درست سر جای خودش قرار می‏گیرد. موقع درس جدی جدی و اگر هم لازم می‏شد به طور غیر منتظره می‏گفت بچه‏ها حالا دو دقیقه هم شلوغ کنید. در کلاس ولوله‏ای راه می‏افتاد که ناظم مدرسه فکر می‏کرد چه خبر شده.

گاهی وارد کلاس که می‏شد، دانش‏آموزان هنوز برجا ننشسته بودند، بی‏مقدمه دو بیتی تازه‏ای را که شاید شب پیش سروده بود می‏خواند.

دو چشمون خرابت را ببوسُم

رخ چون آفتابت را ببوسُم

کتابت را فشردی روی سینه

دلم می‏خواد کتابت را ببوسُم

کسی چه می‏داند، شاید هم این دوبیتی را وقتی که دانش‏آموز دبیرستان بود و عاشق معلمه‏ای جوان که لا اقل ده سالی از خودش بزرگتر بود و او با نامه‏ای عاشقانه،ساعت‏ها در کوچه پس کوچه‏های بوشهر دنبالش راه می‏افتاد  و هیچ وقت هم نتوانست نامه‏ی بیات شده‏اش را به دست او برساند، گفته باشد.[1]

 

سال 1347 بوشهر

تکاپو مثل آدینه

تکاپو نشریه‏ای ادبی و هنری بود که به سردبیری علی باباچاهی در بوشهر منتشر می‏شد. مطالب این نشریه شامل شعرهایی از نیما ـ شاملو ـ فروغ فرخزاد ـ آتشی ـ اخوان و نقد و نظرهای شاعران و نویسندگان بومی بوشهر از جمله: سیدجعفر حمیدی، علی دیّری، اسکندر احمدنیا و حتی آثاری از دانش‏آموزان با ذوق دبیرستان بود. به طور مثال داستان کوتاه ((پشه‏ی بی‏معرفت اَکو)) به گویش محلی. ناگفته نماند که در همان سال پس از انتشار چهار شماره از  نشریه، ساواک،علی باباچاهی را احضار می‏کند و نشریه تعطیل می‏شود.[2]

((یا بیا پایتخت در خدمت      یا که آماده باش جنگانا))

اما شب‏‏های شعر که با حضور صدها علاقه‏مند مشتاق در سالن فرهنگ بوشهر برگزار می‏شد همچنان به قوت خود باقی بود.

                                                             بابا آب‏ معدنی داد

سال 52

در غروب غم‏انگیز پاییز، دلفین نسبتاً خردسالی همراه دوستش در صدف کوچکی لنگر انداخته بود. جشن کوچکی برپا کرده بودند. برای خودشان می‏گفتند و می خورنوشیدند. به ناگهان خود را چهره به چهره، رو به رو با مردی دیدند که بیست سال بعد(دهه ی هفتاد) می‏خواست برود به صید نهنگ. دست و پایشان را گم کرده ـ دستپاچه شده بودند. شاید هم می‏خواستند جاخالی بدهند.

تو آن‏ها را به آرامش دعوت کردی و با آن‏ها دوستانه دست دادی. سفارش غذا ـ دسر ـ آب معدنی،  عجب شبی بود . . .    شب از نیمه برگذشته بود که لنگر کشیدیم از لنگر[3] ـ چون کشتی بی‏لنگر

می‏گویند مسئول صفحات شعر آدینه هم که بوده، آدینه مادینه سرش نمی‏شده. شعر  فلان شاعر مدعی و پیش‏کسوت پشت خط می‏ماند و شعر‏ی از شاعر پانزده ساله را چاپ می‏کرد. یا شعر شاعر تازه رسیده‏ی دیگری را در صفحه‏ی اول آدینه به چاپ می‏رساند با عنوان «این یک صدای تازه در شعر ایران است». در آن سال‏ها کم نیستند پرنده‏های نوبالی که زیر نم نم بارانش پر شستند و حالا دیگر برای خودشان پرواز را به خاطر سپرده‏اند. از این عزیزان می‏توانیم به نام‏هایی چون بهزاد خواجات، بهزاد زرین‏پور، نازنین نظام شهیدی، هیوا مسیح، زنده یاد ابراهیم رزم آرا و. . . اشاره کنم. هر چند پاره‏ای از دوستان در کتابی با عنوان«گفتگو با شاعران جوان»حق استاد را به خوبی کف دستشان گذاشتند.

 خانم سیمین بهبهانی در گفتگویی تلفنی از ایشان می‏پرسد از آدینه چه خبر؟  در جواب می‏گوید«شیخ ما را گفتند: بی آدینه چگونه‏ای؟ فرمود ـ ما را مادینه‏ای با وفا به از هزار آدینه‏ی پا در هوا»[4]. آدینه هم تعطیل می‏شود.

اما صد افسوس که من بیست سال تمام این«بهلول عاقل» راهب رنج کشیده در معابد «تبّت»[5] را گم کرده بودم. خودم را !

اما دهه ی هشتاد در«شب های تهران»که معطوف به برگزاری کارگاه شعر باباچاهی نیز هست دوباره پیدایش کردم و با کمال تعجب و حیرت دیدم که به طور کلی از صف بیرون پریده[6] وحالیا

                  می با جوانان خوردنش باری تمنّا می‏کند

                 تا کودکان در پی فُتند این پیر دُردآشام را

مرا که دید گفت: هم کوه به کوه می رسد ـ هم آدم به آدم و ناگاه خودمان را در یکی از کوچه‏های نسبتاً معطر تهران یافتیم و دیدیم که جفره هم به جنت‏آباد می‏رسد:

بگو جفره کجا و جنّت‏آباد

جوانی رفت و رفت ای داد و بیداد

 اکبر قناعت زاده( شاگرد باباچاهی در دبیرستان های بوشهر و کارگاه شعر تهران)                            

 

 

 



[1] تاریخ شفاهی ادبیات ایران5-گفتگو با علی باباچاهی

[2] رجوع شود به صدسال مطبوعات بوشهر-نوشته سیدقاسم یاحسینی، ص300

[3] اسم مکان

[4]5- گفتگو با علی باباچاهی به نقل از تاریخ شفاهی ادبیات ایران

[5] تعبیر از بهزاد خواجات

[6] بیرون پریدن از صف(گفتگو، نقد و نظر، مقاله‏های علی باباچاهی) به کوشش مازیار نیستانی

 

 شعری از باباچاهی

مترجم: سعید سعید پور

HUNTING BUTTERFLIES

 

Every butterfly that sits on this bough is a booty

 

To go hunting butterflies needs bullets    needs a gun

 

The gadfly however faint from the cologne scent a horse’s mane.

 

Every lover dreams only once of a pit full of butterflies

 

You are dead    finished!

 

When butterflies don’t glare at you    you are dead

 

You are not fallen down from behind  a horse’s ear

                                                                                                        

Or else you’d know as much as a gadfly who unlike the butterfly

 

                                             looks deep at your knee caps wound

 

Every gadfly that sits on this bough is a booty

 

Hunting a gadfly needs bullets     needs a gun

 

The butterfly however faints by even the cologne scent of a horse main

 

Every butterfly dreams only once of a pit full of gadflies

                   

شکار پروانه

 

هر پروانه ای که بر سر این شاخه بنشیند غنیمتی ست

به شکار پروانه رفتن       فشنگ می خواهد       تفنگ می خواهد

خرمگس اما از بوی اودکلن یالِ اسب هم غش می کند

هر عاشقی فقط یکبار به خواب می بیند چاه پر از پروانه را

تومرده ای      تمام!

پروانه ها که چپ چپ نگاهت نکنند       مرده ای تو!

 

از پشتِ گوش اسب نیفتاده ای به زمین

و گرنه قدر خرمگسی  می دانستی که بر خلاف پروانه

                                        به زخم سرِ زانویت عمیقاً نگاه می کند

هر خرمگسی که برسرِ این شاخه بنشیند غنیمتی ست

به شکار خرمگس رفتن       فشنگ می خواهد       تفنگ می خواهد

پروانه اما از بوی اودکلن یال اسب هم غش می کند

هر پروانه ای فقط یکبار به خواب می بیند       چاه پر از خرمگس را

 

 

                                                                           دیماه 1385

 

کتاب درنگ1

 

  

عبدالعلی دستغیب:

تازگی های شعر او، این جایی تر است

شعر های باباچاهی در دو مرحله شکل گرفته اند. مرحله ی اول، دوره ی شعر های نیمایی شاعر است که تقریباً تا کتاب آوای دریامردان (1368)به طول می انجامد.

در این شعر ها، شاعر به دنبال ایده آلیزه کردن مسایل، بخصوص سیاسی یا سیاه کردن قضایایی است که اتفاق می افتاد. البته ما هم که نسل آن دوره بودیم، قضاوت ما هم این گونه بود؛ یعنی همه چیز را سیاه و سفید می دیدیم.

باباچاهی، دهه ی 40 و 50 را مثل دیگر شاعران گذراند اما با التفات به شعر های دوره ی اول او می توان گفت که آمادگی بیشتری برای فراروی داشت از مثلا آتشی. باباچاهی از همان شروع شاعری هم سبک خاصی داشت. اوایل تحت تاثیر آتشی بود اما از نظر لحن سخن و اجرای شعر های دریایی – دریا نوردان و قایق رانان و استوره های جنوبی – لحن باباچاهی، غنایی تر و آرام تر و نسبت به لحن آتشی خودمانی تر و صمیمانه تر است. البته آتشی در حد خود و در سبک خود شاخص است. حرف های من ناقض این مطلب نیست. مخلص کلام این که باباچاهی در آن موقع هم راه و روش خودش را داشت.

گرچه در همین شعر های دهه ی شصت باباچاهی، تمایلی به شعر های مدرن تر دیده می شود که چون من همه ی آثار گذشته ی او را در دسترس ندارم نمی توانم دقیقا نظر بدهم که در چه موقعی این تغییر حاصل شده است. آن چه برای من مسلم است این که از اواسط دهه ی شصت، تغییراتی در شعر باباچاهی دیده می شود که می توانیم آن را یک نوع مرحله ی انتقالی بنامیم.

البته باید توجه داشته باشیم که همزمان با دوره  ی دوم شاعری او، تمایلی عمومی برای آوردن فرم ها و محتوای تازه در شعر به وجود آمد که غیر از باباچاهی، از جمله کسانی که بیانیه ی این روحیه و تمایل را بیان کرده اند براهنی بود که در کتاب خطاب به پروانه ها ضمیمه ای چاپ کرده با عنوان« چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم ؟»که تقریبا باباچاهی در مقدمه و موخره ی کتاب هایش نیز به این مقوله می پردازد که شعر نیمایی و پسا نیمایی چه ویژگی ها و شرایطی دارد.

باباچاهی و دیگر شاعران جوان ما به این مطلب رسیدند که دانای کل را کنار بگذارند. محتوای شعر که مونولوژیک بود و یک عقیده و محتوای سیاسی خاصی را بیان می کرد کنار گذاشتند. زبان شسته رفته ی رسمی را کنار گذاشتند. مثلا زبان شاملو، نیما و اخوان مثل زبان سعدی و حافظ خیلی رسمی است. زبان رسمی زبان مسلط ایدئولوژیک است. در این قسمت البته شاعران زیادی تلاش کرده اند مثلا براهنی و رویایی تلاش هایی کرده اند اما به نظر می رسد که در شعر های باباچاهی و جوان تر ها محلی بودن و آشنا بودن را بیشتر می بینم.

به عنوان مثال دو شعر باباچاهی از دو دوره ی شاعری او را با هم مقایسه می کنیم.

شعر معروف خورشید ها و خار ها که حال و هوایی نیمایی دارد:

من از آبشخور غوکان بد آواز می آیم

و با من گفتگوی مرغ های خانه بر دوشی ست

که جفت خویش را در شیشه های آب می بیند 

دلم ای دوست می سوزد

که قمری ها نمی خوانند

که دخترهای عاشق گل نمی چینند...

خیلی کلی است. یعنی مطلب بیش از آن که شاعرانه باشد، سخنورانه است. مطلب غیر منتظره ای در شعر وجود ندارد. من از آبشخور غوکان بد آواز می آیم  ... و خودش توضیح می دهد ( مقدمه گزینه اشعار ) که ابتدا خوک بوده و وقتی شعر را برای کسرایی می خواند، کسرایی می گوید در جنوب که خوک ندارید، غوک بهتر است.

 شب من، قصه ی تلخی ست

 که هر فصلش سرآغاز کتابی شوم خواهد شد...

وقتی نگاه می کنید، می بینید که تازگی ندارد. نیروی تخییل خیلی کم است. البته با توجه به افق های زبانی شعر و با توجه به زمان سرایش شعر، سطور جالبی هم  دارد:

زمین با من نمی پیوست

و من زیباترین گل های غم را از ضمیر خاک می چیدم

در این سطور، تخیل قوی تر است. همان المان ها و عناصری که در شعر دهه ی 40 و 50 در شعر غالب شاعران کمابیش بوده و مثلاً در شعر سعید سلطان پور غلظت بیشتری داشت.

اگر از لاله ها باروت می روید

اگر از بوته ها، از خار ها زنجیر می بافند ...

می بینیم که در قیاس با کسرایی، باباچاهی حال و هوای خودش را دارد و حالت های خودش را بیان می کند. گرچه مقداری عناصر کلیشه ای هم دارد. مثل حلاج ، گیسوان بلند رودابه وار، شعر های عرفانی یا شور عارفانه ی ملای روم، شرح پر شکایت دیوان شمس ...

کم کم که دور می شویم، به طرف آشنایی زدایی می رویم. مثلا شعر « بوی ترمز و آسفالت » شعری غیر مترقبه است. دیگر با شعر های 40 و 50 سر و کار نداریم. فضا، فضای غیر منتظره ای است :

از صبح بوی فلسفه می آید

از صبح بوی نان و صدای پرنده ها و مسافرها

بوی ترمز و آسفالت

بوی قیر و بوی کارگران زمخت و کوچه های متعفن

بوی لاک ها و تبسم ها

و بوی معلمه های جوان

از صبح بوی فلسفه می آید

از نظر معنایی، نحوی و واژگانی اصلا مناسبتی با شعر های دهه ی 40 و 50 و شعر های قبلی خودش ندارد. مناسبات قطع می شود.

کم کم می رسیم به شعر هایی که خصوصیاتش از این قرار است:

مطلبی را شروع می کند و بعد عبارت نا تمام رها می شود

مطلبی در چند سطر گفته می شود و در اواسط شعر دنباله اش را پی می گیرد

در بیان مطلب بسیار خونسرد است

گرایش به سوی طنز

شعر « از فرط خنده » المان های یک اثر پست مدرن را در خودش دارد. جدیت لحنِ جدیِ مسلط را، به وسیله ی تعابیر مضحک یا غیر مترقبه، یا بیان عامیانه یا چاله میدونی می شکند. جدِ بیان رسمی را، بیان سیاستمدار ی مثل رئیس جمهور امریکا یا استالین، یا شاعری دیگر یا فیلسوف و.. را به سخره می گیرد.

در برخی از شعر ها، شگردهای ویژه ای به کار می بندد که خاص خودش است. مثلا در شعر "بی قراری های در باران" با یک تعبیر و یک فعل، معانی و عبارت های نحوی متعددی به ذهن متبادر می شود :

همه چیز خنده دار است

از بی قراری های در باران گرفته

 تا بی قراری های درباران...

به شما سنجاق سر داده / النگوی طلا داده

هر چه داده /داده

و هرچه نداده/ لابد نداده

شما قطعا از سوسک نمی ترسید در هر کجای ایران

و ایشان از پارچه ی قرمز / عصبانی ؟

اصلا / در هر کجای اسپانیا...

در این میانه لابد چیز هایی گفته نشده، مثل این که ارتباطش را خود خواننده باید پیدا کند. اما این ارتبا ط ها چندان گسسته نیستند که خواننده نتواند به آنها دست یابد. مثل این که شاعر در مجلسی عمومی می گوید: ساکت !  یا این آوا، صدای خود شاعر نیست ،صدای تحمیلی مسلط است .

ضمنا در این عبارت ها، آگاهی به فرم کار بسیار زیاد است. پیداست که نظریه های بارت و دریدا و.. در ضمیر آگاه شاعر بسیار فعال است و پیش از آن که شاعر با مسایل روزانه سر و کار داشته باشد و از این مسایل، عناصر و المان ها را بیرون بکشد، این عناصر و اِلمان ها را از نظریات پسا مدرن به سوی اشیا  و حوادث می برد .

آن جاهایی که به طرف مسائل جزیی تر می رود پیداست که مسائلی در زندگی روزمره اتفاق افتاده – در اداره، دفتر مجله، در خیابان و...- عبارت ها خیلی معلق هستند. در عین حال پی بردن به روابط، زیاد هم دشوار نیست. دلالت هایش روشن است. همان طوری که باباچاهی گفته ، خواندن این شعر ها، برای خواننده ی شعر مدرن و پسا مدرن زیاد دشوار نیست. در همین شعر های دوره ی دوم هنوز عقلانیتی وجود داد، زبان پریشی به آن شدت به وقوع نمی پیوندد.

در این که آیا پروژه ی پست مدرن به این صورتی که در حدی که براهنی یا باباچاهی و جوان تر ها به کار می برند موفق بوده یا نه؟ من الان نمی توانم قضاوت قاطعی داشته باشم. در حالی که من معتقدم در شعر های آخر سهراب سپهری، ما با زبان پریشی سر و کار داریم، چون یک مسئله ی مدرن است، گفته اند نامفهوم است. من معتقدم طلیعه ی شعر پست مدرن، آخرین شعرهای سهراب ، فروغ ، نصرت رحمانی  بوده ، منتها اسمش پست مدرن نبوده است .

از طرفی دیگر، هنوز بخش عمده ای از شعر خوان های ما، در حال و هوای سعدی و حافظ و نهایتا شعر های تغزلی شاملو هستند من نمی دانم چگونه می شود در شعر فارسی این کارها را انجام داد ؟

من برای شاعران موفق نیمایی و شاعران موفق پست مدرن، برای آنهایی که راه تازه ای پیش گرفته اند و جاده ی شعر را هموار می کنند، احترام ویژه ای قائلم و معتقدم که در همین سبک های جدید هم، شعر و داستان های موفقی به وجود آمده است . گمان می کنم می بایستی شاعران ما در اجرای پروژه ها، به ظرفیت زبان فارسی و قدرت مانور زبان توجه کنند.

باباچاهی از شاعران با پشت کار ماست که از سال های 40 و 50 به این طرف، عرصه ی شعر را ترک نکرده است. خیلی شاعران خوبی داشته ایم که محصول کارشان کم شد یا شعر را کنار گذاشتند. اما باباچاهی نه تنها ادامه داد، بلکه در مباحث نظری و انتقادی هم وارد شد و مطالب راهگشایی در زمینه ی انتقاد ادبی و نظریه های جدید در کتاب هایش منعکس کرده که برای شاعران و منتقدان ما بسیار راهگشا بوده است .

 

به نقل از کتاب درنگ۱ . انتشارات تحقیقات نظری. صص ۶۱-۶۶

گزارشی از کارگاه شعر علی باباچاهی  ایوب صادقیانی  مقدمه  برخلاف فعالیت‏های ادبی-هنریِ تشریفاتی، جریا

گزارشی از کارگاه شعر علی باباچاهی

ایوب صادقیانی

مقدمه

برخلاف فعالیت‏های ادبی-هنریِ تشریفاتی، جریان‏های مستقل، بدون اتکا به حمایت‏های دولتی به جریان‏سازی هنری می‏پردازند. گرچه جریان‏های ایدئولوژیک از امکانات بیشتری برخوردارند، امّا معمولاً از زمان خود فراروی نمی‏کنند و کارکرد آن‏ها محدود و کوتاه‏مدت است. در مقابل، جریان‏های مستقل همواره در پی نوجویی و جریان‏سازی‏ هنری با کارکردهای بلندمدت و بعضاً تاریخی‏اند. بیشتر اختلافاتی که بین این دو گروه از جریان‏های هنری وجود دارد، ناشی از عدم درک کارکردهای هنری و بلندمدت جریان‏سازی‏های گروه‏های مستقل، از سوی گروه‏های وابسته است. چنین محدودیت‏هایی باعث شده است که بیش از این که نهادها در کشور ما به جریان‏سازی بپردازند، افراد و نام‏های معتبر هنری در این راه پر فراز و فرود قرار گیرند. یا اگر هم نهادی به وجود می‏آید، حول یک یا دو شخص خاص به فعالیت می‏پردازد. با این توضیح می توان گفت که کارگاه‏های ادبی و به طور خاص کارگاه شعر، در چند دهه‏ی اخیر نقطه‏ی عزیمت جریان‏سازی ادبی قرار گرفته اند. امّا این که چقدر عزیمت به سوی جریان ادبی اثرگذاری صورت گرفته، موضوعی است که ظاهراً به یک شخص محوری بستگی داشته است. به عنوان مثال، جدای از این که کارگاه دکتر براهنی موفق بوده یا نبوده، نمی‏توان از تلاش این کارگاه در جریان‏سازی چشم پوشید. شاهد این مدعا نیز این است که با وجود گذشت چندین سال از برگزاری کارگاه ، هنوز مقالاتی در باب جریان منسوب به براهنی و کارگاهش نوشته می‏شود. امّا اگر نام کارگاه‏های برگزار شده در دهه‏ی کنونی مثل کارنامه(آتشی و به جبر تابعیت از آن موسوی)، سید علی صالحی و ... را از ذهن بگذرانیم، کارگاهی که جریان‏سازی‏اش را حس کرده باشیم، به یاد نمی‏آوریم.

از سال گذشته نیز دوره‏ی جدید کارگاه علی باباچاهی در کانون فرهنگی هنری م.آذرفر(برگزار کننده‏ی شب‏های شعر رنگ‏واژه)، شروع به کار کرده است. ناگفته پیداست که این‏بار نیز یک نام معتبر در نقشِ محور کارگاه ظاهر شده است. نامی که خود در بیرون از کارگاه و در حوزه‏ی شعر امروز ایران جریان‏ساز بوده است و این‏که چقدر کارگاهش جریان‏ساز بوده یا خواهد بود، چیزی است که باید از قلم منتقدین خوانده شود و نه نگارنده‏ی این نوشتار که خود یکی از اعضای کارگاه است.

بیش از این که بخواهم نقدی بر کارگاهی که عضوی از آن هستم بنویسم، قصد دارم در این نوشتار، گزارشی از نحوه‏ی برگزاری کارگاه ارائه نمایم.

اهداف کارگاه :گرچه در بروشورهای کارگاه، بررسی جریان‏های شعری دهه‏های اخیر، بررسی شعر چند مرکزیتی و تک مرکزیتی، بررسی شعر کارآموزان و ... به چشم می‏خورد، با اندکی دقت به این موضوع می‏توان پی برد که مسأله فراتر از این‏هاست. با وجود این که به عنوان یک عضو کارگاه، مستند مکتوبی درباره‏ی اهداف کارگاه دریافت نکرده‏ام، امّا از لابلای تذکراتی که استاد دائماً بر آن تأکید دارند این گونه دریافته‏ام که اهداف کارگاه برای اعضا عبارتند از:

-         شناخت جایگاه کنونی کارآموزان توسط خودشان

-         تغییر جایگاه کارآموزان از نقطه‏ی کنونی به نقطه‏ی دیگر

-         ایجاد حس تغییر دائمی، نوآوری، و فراروی از خود در کارآموزان

-         افزایش آگاهی و توانایی کارآموزان برای شناخت و نقد جریان‏های شعر معاصر

با این‏که باباچاهی در کارگاه خود همواره بر این اهداف تأکید نموده، امّا برای شفاف‏سازی این اهداف نیز بر نکات دیگری تأکید می‏ورزد؛ از جمله:

-         از شگردهای شعری باباچاهی یا دیگران استفاده نکنید تا تکثیر استاد و یکسان‏سازی ، محور کار قرار نگیرد.

-         ‏ مقصد هنری کارآموزان، لزوماً مقصد مدنظر باباچاهی نیست.

-         فراروی از خود، همواره باید با حفظ فردیت ادبی صورت گیرد.

-         در نقد جریان‏های شعری معاصر، هدف تنگ کردن جای دیگری نیست، بلکه بیشتر به ایجاد فضاهای متکثرنظر دارد.

1.      روش کارگاه

کارگاه باباچاهی با این که از برنامه‏ای مدون مثل برنامه‏ی مدونی که در دانشگاه‏ها ارائه می‏شود پیروی نمی‏کند، لیکن با چارچوب‏های مشخص و هدفمند اداره می‏شود. بخش‏های مختلف این کارگاه به صورت زیر است. لازم به ذکر است که همه‏ی این بخش‏ها به صورت مداوم و با یک چارچوب دقیق برگزار نمی‏شود، بلکه با تشخیص باباچاهی و همچنین نظرات اعضای کارگاه جا عوض می‏کند:

تأملات:  این بخش از کارگاه با توجه به وقایع، مناسبت‏ها، سخنرانی‏ها، مقالات، مصاحبه‏ها، جشنواره‏ها‏ی ادبی  و .... که در روزهای قبل اتفاق افتاده است، شکل می‏گیرد. طرح این مباحث هم می‏تواند از سوی باباچاهی باشد هم از سوی سایر اعضای کارگاه.

بررسی جریان‏های شعری: یکی دیگر از بخش‏های کارگاه، تبیین مبانی جریان‏های شعری معاصر، نقد این جریان‏ها، ارائه‏ی نمونه‏های شعری موفق و ناموفق و ... است. همچنین تئوری‏های شعری مختلف در این بخش مورد بحث قرار می‏گیرد. از جمله‏ مباحثی که تا کنون در قالب این بخش از کارگاه بررسی شده است، می‏توان به شعر حجم، موجِ نو، شعر ناب، شعر دیگر، شعر در وضعیت دیگر، شعر ساختارگرا، شعر پساساختارگرا، تک مرکزیتی و چند مرکزیتی، شعر روایی و حکایی، شعر پست مدرن و ... اشاره کرد.

نقد شعر شاعران معاصر و کهن ایران: در این بخش از کارگاه، هم باباچاهی و هم کارآموزان با انتخاب نمونه‏های مختلف به بررسی شعر شاعران کهن و معاصر ایران می‏پردازند. از جمله‏ی معاصرانی که تا کنون آثار آن‏ها مورد بررسی قرار گرفته است، می‏توان به نیما، شاملو، فروغ، اخوان ثالث، سهراب سپهری، نادرپور، آتشی، براهنی، رؤیایی، سیمین بهبهانی، نصرت رحمانی، قیصر امین‏پور، طاهره صفارزاده و ... اشاره کرد.

نقد شعر شاعران جهان: به فراخور نیاز، در جلسات مختلف کارگاه، آثاری از شاعران جهان که به فارسی ترجمه شده‏اند، در کارگاه بررسی می‏گردد. از جمله‏ شاعرانی که تاکنون آثار آنان مورد بررسی قرار گرفته است می‏توان به ریتسوس، شیمبورسکا، اوکتا ویوپاز، آدونیس، لورکا، جان اشبری، آلن گینزبرگ، رمبو، پل والری و ... اشاره کرد.

سخنرانی کارآموزان: هر یک از اعضای کارگاه، موظف است یک موضوع خاص را با تأیید باباچاهی انتخاب و درباره‏ی آن سخنرانی کند. از جمله‏ی موضوعاتی که تاکنون توسط کارآموزان مطرح شده، می‏توان به مواردی چون: تغزل در شعر، استعاره و فضای استعاری، شعر حجم، تکنیک زدگی در شعر، نامگذاری شعر، نقش دایره واژگان در شعر، موسیقی شعر(وزن‏گرایی، وزن‏زدایی، چندوزنی، اوزان پیوندی-) و ... اشاره کرد.

بررسی شعر اعضای کارگاه: مهم‏ترین بخش کارگاه بررسی آثار اعضا است. در این بخش، هر هفته یک تا سه شعرِ یکی از اعضای کارگاه به تعداد کافی تکثیر و در اختیار اعضا قرار می گیرد. در جلسه‏ی بعد، شعرها توسط اعضای کارگاه مورد نقد و بررسی قرار می‏گیرد. همچنین باباچاهی علاوه بر بررسی آثار در کارگاه، در فرصت بین هر دو جلسه، تمام آثار کارآموزان را بررسی و نظرات خود را به صورت مکتوب به کارآموزان ارائه می‏کند.

نقاط ضعف و قوت

از مهم‏ترین نقاط قوت کارگاه می‏توان به تسلط باباچاهی به شعر کلاسیک و نو، نظریه‏های ادبی، تنوع و فراز و فرود شعر جوان و ... اشاره کرد. همچنین تأکید باباچاهی بر لزوم تغییر و فراروی از وضعیت کنونی، باعث شده است که کارآموزان همواره به دنبال نوپردازی باشند. بحث درباره‏ی مسائل روز نیز جذابیت خاصی به کارگاه بخشیده است.

درباره‏ی نقاط ضعف کارگاه باید به این نکته اشاره کنم که تا کنون طنینی از آثار کارآموزان، جز چاپ چند شعر در مجلات  کاغذی و سایت‏های ادبی، به گوش جامعه‏ی ادبی نرسیده است. در حالی که طنین برپایی کارگاه با جذابیت همراه بوده است. ناگفته نماند که از دوره‏های پیشین کارگاه علی باباچاهی، چهره‏های در خور توجهی به جامعه‏ی ادبی معرفی شده که صاحب مجموعه‏ شعر و نقد و آرا و عقایدند. همچنین جای خالی نقد آثار کارگاه از سوی منتقدین خارج از کارگاه  نیز حس می‏شود.

منبع:  کتاب درنگ یک . به کوشش محمد لوطیج. انتشارات تحقیقات نظری اصفهان

ایوب صادقیانی

مقدمه

برخلاف فعالیت‏های ادبی-هنریِ تشریفاتی، جریان‏های مستقل، بدون اتکا به حمایت‏های دولتی به جریان‏سازی هنری می‏پردازند. گرچه جریان‏های ایدئولوژیک از امکانات بیشتری برخوردارند، امّا معمولاً از زمان خود فراروی نمی‏کنند و کارکرد آن‏ها محدود و کوتاه‏مدت است. در مقابل، جریان‏های مستقل همواره در پی نوجویی و جریان‏سازی‏ هنری با کارکردهای بلندمدت و بعضاً تاریخی‏اند. بیشتر اختلافاتی که بین این دو گروه از جریان‏های هنری وجود دارد، ناشی از عدم درک کارکردهای هنری و بلندمدت جریان‏سازی‏های گروه‏های مستقل، از سوی گروه‏های وابسته است. چنین محدودیت‏هایی باعث شده است که بیش از این که نهادها در کشور ما به جریان‏سازی بپردازند، افراد و نام‏های معتبر هنری در این راه پر فراز و فرود قرار گیرند. یا اگر هم نهادی به وجود می‏آید، حول یک یا دو شخص خاص به فعالیت می‏پردازد. با این توضیح می توان گفت که کارگاه‏های ادبی و به طور خاص کارگاه شعر، در چند دهه‏ی اخیر نقطه‏ی عزیمت جریان‏سازی ادبی قرار گرفته اند. امّا این که چقدر عزیمت به سوی جریان ادبی اثرگذاری صورت گرفته، موضوعی است که ظاهراً به یک شخص محوری بستگی داشته است. به عنوان مثال، جدای از این که کارگاه دکتر براهنی موفق بوده یا نبوده، نمی‏توان از تلاش این کارگاه در جریان‏سازی چشم پوشید. شاهد این مدعا نیز این است که با وجود گذشت چندین سال از برگزاری کارگاه ، هنوز مقالاتی در باب جریان منسوب به براهنی و کارگاهش نوشته می‏شود. امّا اگر نام کارگاه‏های برگزار شده در دهه‏ی کنونی مثل کارنامه(آتشی و به جبر تابعیت از آن موسوی)، سید علی صالحی و ... را از ذهن بگذرانیم، کارگاهی که جریان‏سازی‏اش را حس کرده باشیم، به یاد نمی‏آوریم.

از سال گذشته نیز دوره‏ی جدید کارگاه علی باباچاهی در کانون فرهنگی هنری م.آذرفر(برگزار کننده‏ی شب‏های شعر رنگ‏واژه)، شروع به کار کرده است. ناگفته پیداست که این‏بار نیز یک نام معتبر در نقشِ محور کارگاه ظاهر شده است. نامی که خود در بیرون از کارگاه و در حوزه‏ی شعر امروز ایران جریان‏ساز بوده است و این‏که چقدر کارگاهش جریان‏ساز بوده یا خواهد بود، چیزی است که باید از قلم منتقدین خوانده شود و نه نگارنده‏ی این نوشتار که خود یکی از اعضای کارگاه است.

بیش از این که بخواهم نقدی بر کارگاهی که عضوی از آن هستم بنویسم، قصد دارم در این نوشتار، گزارشی از نحوه‏ی برگزاری کارگاه ارائه نمایم.

اهداف کارگاه :گرچه در بروشورهای کارگاه، بررسی جریان‏های شعری دهه‏های اخیر، بررسی شعر چند مرکزیتی و تک مرکزیتی، بررسی شعر کارآموزان و ... به چشم می‏خورد، با اندکی دقت به این موضوع می‏توان پی برد که مسأله فراتر از این‏هاست. با وجود این که به عنوان یک عضو کارگاه، مستند مکتوبی درباره‏ی اهداف کارگاه دریافت نکرده‏ام، امّا از لابلای تذکراتی که استاد دائماً بر آن تأکید دارند این گونه دریافته‏ام که اهداف کارگاه برای اعضا عبارتند از:

-         شناخت جایگاه کنونی کارآموزان توسط خودشان

-         تغییر جایگاه کارآموزان از نقطه‏ی کنونی به نقطه‏ی دیگر

-         ایجاد حس تغییر دائمی، نوآوری، و فراروی از خود در کارآموزان

-         افزایش آگاهی و توانایی کارآموزان برای شناخت و نقد جریان‏های شعر معاصر

با این‏که باباچاهی در کارگاه خود همواره بر این اهداف تأکید نموده، امّا برای شفاف‏سازی این اهداف نیز بر نکات دیگری تأکید می‏ورزد؛ از جمله:

-         از شگردهای شعری باباچاهی یا دیگران استفاده نکنید تا تکثیر استاد و یکسان‏سازی ، محور کار قرار نگیرد.

-         ‏ مقصد هنری کارآموزان، لزوماً مقصد مدنظر باباچاهی نیست.

-         فراروی از خود، همواره باید با حفظ فردیت ادبی صورت گیرد.

-         در نقد جریان‏های شعری معاصر، هدف تنگ کردن جای دیگری نیست، بلکه بیشتر به ایجاد فضاهای متکثرنظر دارد.

1.      روش کارگاه

کارگاه باباچاهی با این که از برنامه‏ای مدون مثل برنامه‏ی مدونی که در دانشگاه‏ها ارائه می‏شود پیروی نمی‏کند، لیکن با چارچوب‏های مشخص و هدفمند اداره می‏شود. بخش‏های مختلف این کارگاه به صورت زیر است. لازم به ذکر است که همه‏ی این بخش‏ها به صورت مداوم و با یک چارچوب دقیق برگزار نمی‏شود، بلکه با تشخیص باباچاهی و همچنین نظرات اعضای کارگاه جا عوض می‏کند:

تأملات:  این بخش از کارگاه با توجه به وقایع، مناسبت‏ها، سخنرانی‏ها، مقالات، مصاحبه‏ها، جشنواره‏ها‏ی ادبی  و .... که در روزهای قبل اتفاق افتاده است، شکل می‏گیرد. طرح این مباحث هم می‏تواند از سوی باباچاهی باشد هم از سوی سایر اعضای کارگاه.

بررسی جریان‏های شعری: یکی دیگر از بخش‏های کارگاه، تبیین مبانی جریان‏های شعری معاصر، نقد این جریان‏ها، ارائه‏ی نمونه‏های شعری موفق و ناموفق و ... است. همچنین تئوری‏های شعری مختلف در این بخش مورد بحث قرار می‏گیرد. از جمله‏ مباحثی که تا کنون در قالب این بخش از کارگاه بررسی شده است، می‏توان به شعر حجم، موجِ نو، شعر ناب، شعر دیگر، شعر در وضعیت دیگر، شعر ساختارگرا، شعر پساساختارگرا، تک مرکزیتی و چند مرکزیتی، شعر روایی و حکایی، شعر پست مدرن و ... اشاره کرد.

نقد شعر شاعران معاصر و کهن ایران: در این بخش از کارگاه، هم باباچاهی و هم کارآموزان با انتخاب نمونه‏های مختلف به بررسی شعر شاعران کهن و معاصر ایران می‏پردازند. از جمله‏ی معاصرانی که تا کنون آثار آن‏ها مورد بررسی قرار گرفته است، می‏توان به نیما، شاملو، فروغ، اخوان ثالث، سهراب سپهری، نادرپور، آتشی، براهنی، رؤیایی، سیمین بهبهانی، نصرت رحمانی، قیصر امین‏پور، طاهره صفارزاده و ... اشاره کرد.

نقد شعر شاعران جهان: به فراخور نیاز، در جلسات مختلف کارگاه، آثاری از شاعران جهان که به فارسی ترجمه شده‏اند، در کارگاه بررسی می‏گردد. از جمله‏ شاعرانی که تاکنون آثار آنان مورد بررسی قرار گرفته است می‏توان به ریتسوس، شیمبورسکا، اوکتا ویوپاز، آدونیس، لورکا، جان اشبری، آلن گینزبرگ، رمبو، پل والری و ... اشاره کرد.

سخنرانی کارآموزان: هر یک از اعضای کارگاه، موظف است یک موضوع خاص را با تأیید باباچاهی انتخاب و درباره‏ی آن سخنرانی کند. از جمله‏ی موضوعاتی که تاکنون توسط کارآموزان مطرح شده، می‏توان به مواردی چون: تغزل در شعر، استعاره و فضای استعاری، شعر حجم، تکنیک زدگی در شعر، نامگذاری شعر، نقش دایره واژگان در شعر، موسیقی شعر(وزن‏گرایی، وزن‏زدایی، چندوزنی، اوزان پیوندی-) و ... اشاره کرد.

بررسی شعر اعضای کارگاه: مهم‏ترین بخش کارگاه بررسی آثار اعضا است. در این بخش، هر هفته یک تا سه شعرِ یکی از اعضای کارگاه به تعداد کافی تکثیر و در اختیار اعضا قرار می گیرد. در جلسه‏ی بعد، شعرها توسط اعضای کارگاه مورد نقد و بررسی قرار می‏گیرد. همچنین باباچاهی علاوه بر بررسی آثار در کارگاه، در فرصت بین هر دو جلسه، تمام آثار کارآموزان را بررسی و نظرات خود را به صورت مکتوب به کارآموزان ارائه می‏کند.

نقاط ضعف و قوت

از مهم‏ترین نقاط قوت کارگاه می‏توان به تسلط باباچاهی به شعر کلاسیک و نو، نظریه‏های ادبی، تنوع و فراز و فرود شعر جوان و ... اشاره کرد. همچنین تأکید باباچاهی بر لزوم تغییر و فراروی از وضعیت کنونی، باعث شده است که کارآموزان همواره به دنبال نوپردازی باشند. بحث درباره‏ی مسائل روز نیز جذابیت خاصی به کارگاه بخشیده است.

درباره‏ی نقاط ضعف کارگاه باید به این نکته اشاره کنم که تا کنون طنینی از آثار کارآموزان، جز چاپ چند شعر در مجلات  کاغذی و سایت‏های ادبی، به گوش جامعه‏ی ادبی نرسیده است. در حالی که طنین برپایی کارگاه با جذابیت همراه بوده است. ناگفته نماند که از دوره‏های پیشین کارگاه علی باباچاهی، چهره‏های در خور توجهی به جامعه‏ی ادبی معرفی شده که صاحب مجموعه‏ شعر و نقد و آرا و عقایدند. همچنین جای خالی نقد آثار کارگاه از سوی منتقدین خارج از کارگاه  نیز حس می‏شود.

منبع:  کتاب درنگ یک . به کوشش محمد لوطیج. انتشارات تحقیقات نظری اصفهان


نشانی کارگاه: خیابان انقلاب، خیابان قدس، پلاک 3، طبقه 3 واحد 12، تلفن: 66484402

بیست وسومین  نمایشگاه بین المللی کتاب

پریان دریایی

در بیست وسومین  نمایشگاه بین المللی کتاب


       فقط از پریان دریایی زخم زبان نمی خورد

نوید شیراز، 1388

گفتگو با علی بابا چاهی

لادن نیکنام



Ÿچرا و چطور در بیشتر شعرهای «فقط از پریان دریایی زخم زبان نمی خود» کلمات و فضاهای گوناگونی که در نگاه اول کمترین قرابت ماهوی و معنایی دارند را کنار هم می گذارید؟ آیا این کلمه ها در جریان گفتن شعر در کنار هم می آیند یا حاصل بارها نشستن و نوشتن و درنگ هر روزه و هر شب شماست؟ مسیری که شعر اول این دفتر برای سرودن پیموده، چه مسیری بوده است؟

)) پریان دریایی)) از قول من می گویند معلوم است که خیلی دیر با هم آشنا شده ایم! به گمانم برای بار اول است که به طور اتفاقی همدیگر را می بینیم. شاید این اتفاق اول هم قرار است بعدها اتفاق بیفتد! شاید هم اتفاق های معمولی نگذاشته اند با اتفاق هایی از نوع «دیگر» دیدار کنید؟ از اینکه تا این لحظه ندیده اید مرا ( شعر مرا) ، خوشحالم! بعداً عرض می کنیم چرا؟ نه دیده اید و نه شنیده اید آواز این دهل را ورنه نمی فرمودید آیا این کلمات، حاصل بارها نشستن و نوشتن و ... شماست؟ تلویحاً فرموده اید که به تعبیر حافظ «با خلق صنعت می کنم!» خدا نکند میخ های فرسوده ی معناهایی که در بسیاری از شعرهای رایج امروز فرو فرموده اند، ذهن نازنینتان را ترسانده-لرزانده و به زبان درونتان، زیان رسانده باشند؟ شاید هم مجموعه شعرهایی که- با احترام به بسیاری از آن ها- از دیوار خانه تان بالا می روند تلقین کرده باشند به شما که شعر، همین میخ باران هایی است که می خواهند معناهای مقرر را فرو کنند در جایی که مد نظرشان است. من «آدم محض» نیستم«آدم-کلمه ام». من در کلمه زاده شده ام. شیشه ی شیرم را در کلمه سرکشیده ام جیغ و ویغم را در کلمه نعوذ با لله، خداوند گل مرا با کلمه سرشته، به پیمانه زده شده یا نشده؟ بگذریم!

این یک و هفتاد سانتی متری که طول مرا – یا عرض مقدر البته- تشکیل می دهد، چیزی جز جسم و حجم کلماتی نیست که «وجود» ناچیز مرا مجسم می کند. در واقع من شکل مجسم کلماتم، و کلمات، شکل مجسم و منحوس من اند!

از ندیدن یکدیگر تا کنون ظاهراً ابراز خوشحالی کردم. بگویم چرا؟ در بیگانگی و ندیده گی، حکمتی است که اول از همه مولانا می داند و بس. پس در « فیه ما فیه» فرموده: «آدمی همیشه عاشق آن چیزی است که ندیده و نشنیده است و فهم نکرده است و شب و روز آن را می طلبد و از آن چه فهم کرده است و دیده است ملول و گریزان است» و دیگر اینکه شعر اول کتاب « فقط از پریان ...» همان مسیری را که باید، طی کرده ، نه مسیری دیگر را!

Ÿپیوند دغدغه های اجتماعی و تغزلی در عرصه شعر را تا چه حد امکان پذیر می دانید؟ این پیوند در شعرهای شما در لحظه هایی به وقوع پیوسته است. نوع حرکتی که در شعر «احتمال» داشته اید ما را به این پیوند نزدیک می کند. شکل دیگری از آن در شعر « تا سر به هوایی» دیده می شود. در همه انواع الگوهای شعری ایران این نوع پیوندها سابقه دارد. شعر خود شما از چه طریقی به این پیوندها نزدیک تر می شود؟ اصلاً این رویکرد مسأله ذهنی تان است و با تفسیرهای من موافقید؟

 

¨خودتان حدس می زنید لابد که از تخیل من همه کاری برمی آید! ایجاد پیوند بین این دغدغه ها (اجتماعی- تغزلی) به پیکاسو کاری و سالوادوردالی بازی نیازی ندارد، از طرفی من، جلو هیچ ایده ای در شعرم چراغ قرمزی نکاشته و نگذاشته ام. ایده ها- بگویید اعیان فرهنگی- در یک واحد زمانی می توانند در گردش باشند. چه بهتر از گردش! خوشا تفرج بین عناصر تغزلی و اجتماعی.

از کلاسیک های خودمان که بگذریم وقتی رولان بارت در عصر شبکه های فرا ارتباطی می هراسد از اینکه همه چیز به وسوسه ی تن تبدیل شود و کتاب « سخن عاشق» (گزیده گویه ها) فراهم می آورد ازنیچه، داستایفسکی فلوبر، شوئنبرگ، در خصوص عشق، و آن فیلسوف فرنگی –دریدا- نگران است که چرا باید همیشه یک بازی زبانی [فرضاً قدرت] بر دیگر بازی ها تسلط داشته باشد و گفتمان مسلط را برنمی تابد، طبیعی است که ایده ها و عناصر ثابت دچار تغییر و تبدلی بشوند. قائل شدن به این تفکیک ها یادآور همان ثنویت گرایی هایی است که از عهد افلاطون تا اکنون به «خیر و شر» تقسیم شده اند جالب این که مولانا جلال الدین خودمان هم در « فیه ما فیه» و هم در « مثنوی معنوی» این مرزبندی را برنمی تابد: شب چنین با روز اندرا عتناق/ مختلف در صورت اما اتفاق/ روز و شب ظاهر دو ضد دشمن اند/ لیک هر دو یک حقیقت می تنند ...

به روزگار خودمان که برسیم ... بله! حق با شماست! پیوند بین تغزل و تفکر ( از هر نوع) سابقه داشته است. من هم در این مورد نه کاشفم و نه مخترع! اما میان ماه من و ماه گردون، تا اندازه ای فاصله هست. و آن هم به فروتنی خدا دادی من مربوط می شود! ببینید! در شعر عاشقانه-اجتماعی مدرن، با یک تفکر مسلط و مذکر مواجه ایم. « متن» فخرفروشی می کنند که پذیرای ستا یشی صوری از محبوب یا محبوبه ای شده است. یعنی آن قدرتی که فوکو را به فغان درآورده در چنین متنی مشهود است.

در عصر عدم اصالت تیقن، باید ذائقه های فرهنگی مان تا حد زیادی تغییر پیدا کند تا پذیرای تغزلی در مجموعه شعر اخیر من باشد که به همه چیز شبیه است جز تغزل!

Ÿزبان شعر شما میان زبان گفتار و زبان معیار در نوسان است. در دفتر شعر «فقط از پریان ...» لحن های متنوعی هم دیده می شود. گاه ترانه هم در میانه شعر دیده می شود. فارغ از بحث های بینا متنیت، از روند شکل گیری زبان در ذهن تان بگویید. ذهن شما بی شک در معرض انواع زبان ها قرار دارد. حتی لحظه هایی حس می کردم به زبان رسانه هم بی توجه نیستید. سنتز میان انواع زبان ها چگونه شکل گرفته است؟ آیا این فرم یا رویکرد زبانی برای هر شاعر امکان پذیر است یا تربیت ذهنی خاصی می طلبد؟

¨زبان گفتار که مبتنی بر آوامحوری و زبان معیار (نوشتار رسمیت یافته) که معطوف به کلام محوری، است تا خود را به زبان شعر برنکشانده اند، فاقد ساز و کارهای هنری اند. کار شعر، تحریف و نقض قواعد تثبیت شده ی زبان معیار است. زبان معیار در واقع نوشتاری است که فرستنده و گیرنده اش خوب کار می کند. پیام یکه و یگانه را به درستی دریافت می کند. در وجه ادبی تثبیت یافته اش، خصلتی علمی (غیر تأویلی) دارد. فکر می کنم زبان پریشی و تعدد الحان شعرهای من کارش از گریه گذشته است، از آن می خندد! دیگر اینکه در بخش قابل توجهی از شعری که عده ای زیر عنوان «شعر گفتار» می نویسند، زبان گفتار، صرفاً در نقش زبان گفتار ظاهر می شود و به زبان شعر گفتار درنیامده است. نه! دوست عزیز! چه نوسانی؟ زبان شعر باید توانایی های سنگ شده ی زبان معیار (گفتار-نوشتار) را به جنبش درآورد.

و اما ... زیست جبراً رسانه ای و روحیه ی جهانی که پست مدرن نامیدنش دیگر غلط نیست، طبعاً ما را در معرض انواع زبان ها و لحن های متنوع و گفتمانی مقتدر قرار می دهد که زیر لباس های سنتی خود بلوز و شلوار جین می پوشند البته با «معده های پر از کوکا کولا». و صداها نیز « زبان» دارند. سکوت، زبان دارد.خشم نیز.

زبان اشراف، زبان اوباش، زبان ترانه، زبان لالایی، زبان خروس هایی که نمی خواهند دیگر جنگی باشند و گفتمان فرهنگی را ترجیح می دهد! زبان رسانه ها به زبان پوشاک، زبان حقایقی که حقیقت رانه تنها درناکازاکی بلکه در نازی آباد هم گم کرده است. زبان قدرت مورد اشاره ی فوکو، زبان جنیفر لوپز، زبان « وانموده ها» ی بو دریای ، زبان تلویزیون در جنگ خلیج فارس را بر ساخته ی گزارش های تصویری می داند.

و رویکرد به این صداها در «فقط از پریان ...» در واقع سنتز بی توجهی بخشی از شعر مدرن ایران است که در وجه غیر سخنورانه اش هم نخبه گراست. شاید بی تربیتی ذهن من، محصول تربیت جهانی بی تربیت باشد؟!

 

Ÿیک انسان آسیب دیده در پس شعرهای شما دیده می شود؛ یک آدمی که می خواهد از واقعیت لحظه یی فرار کند و لحظه یی دیگر با آن شجاعانه مواجه شود. این«من» رنج برده از کجا در پس شعرها متولد شد؟ آقای باباچاهی، نوعی حس نوستالژیک پنهانی در بعضی شعرها هست که از همین «من» رنج برده تعذیه می کند. شاید هم « من» رنج برده از حس نوستانژیک نیرو می گیرد. به هر حال خودتان تا چه حد با تأویل من موافقید؟

¨هنوز، انسانم آرزو نبود که سخت آسیب دیدم. موقعیت زمان- مکانی ام را درست تشخیص نمی دادم که به دست برادرم قابیل به قتل رسیدم. کلاغه اگر شروع نکرده بود به کندن زمین ، چه بسا هنوز جسدم روی دست خاک طربناک مانده بود! خوبی اش این است که «زبان» در چرخشی سرگیجه آور، آدم را به زمان های غیر موازی و به سرعت پرتاب می کند. و این چهره های متناقض، ناگهان با تو چهره به چهره می شوند: چنگیز عزیز! حسنک بردار. امیر کبیر در حمام بخارآلود. هیتلر، موسیلینی، پینوشه، استالین و این آخری چائوشسکو! و ...

از وعده های رستگاری کلان رؤیت ها که بگذریم؛ کوره های آدم پزی! را هم می گذاریم کنار! تازه زلزله ها نفسمان را یکی پس از دیگری بند می آورند: تبریز و کاشان و لار و قیرو کارزین و بم و ... و جسد، جسد، جسد ...

تا زلزله حیات بخش حضور خسرو گلسرخی در یکی از حساس ترین مقاطع تاریخی، نمی دانم چه کنم که از فرط خجالت آب نشوم؟ معلوم است که آسیب شناسی آدم بی قرار شعرهای من به طبابت زیگموند فروید نیازی ندارد. مقابله ی من با این مسائل چندان هم شجاعانه نیست بلکه جبری است . این همه بیداد که بر « من» شعرهای من (و دیگر شاعران وطن) رفته و می رود؛ باید ناکجاآبادی هم مرا (ما را) بطلبد که صبغه ای نوستالژیک داشته باشد!

Ÿچقدر هنگام سرودن این شعرها به فکر مخاطب شعر بوده اید؟ شعرهای شما شعر شاعران است یا شعر مردم؟ مردم که می گویم مقصودم رفتن شعر میان بیشتر آدم هایی است که شعرخوان حرفه یی نیستند اما دفتر شعری اگر دست شان برسد که به حس شان تلنگری بزند به آن بی تفاوت نیستند.

¨فکر می کنم من از آن دست نویسندگانی باشم که عظمت شعر و ادبیات را با معیارهای ادبی می سنجند. با این توضیح که ملاحظات غیر هنری را در ایجاد رابطه با مخاطب را کنار می گذارم. اما فخرفروشی و بالا نشینی را حق «متن» نمی دانم. از طرفی باج دادن به مخاطب را نوعی خیانت و فریب تلقی می کنم. شاید جای دیگری هم گفته باشم که شعرهای ناقابلم را شعر(( در اقلیتی)) می نامم، اما نه از نوع بخشی از شعر مدرن که ژرف نمایی و فضل فروشی می کند. خود ارجاعی این شعرها شدیداً غیر ما لارمه ای است. مصادیق بیرونی را کنار نمی گذارد اما با تحریف آن ها واقعیت هنری جدیدی را بنا می کند. ختازیست روزمره را به زیستی هنری-هستی شناسانه ارتقاء می دهد. شوخ طبعی و طنز که از خصوصیت محوری این شعرهاست پرسش برانگیز است، البته در فضایی که پراکنده و گسسته نماست. شعرهای «فقط از پریان ...» نمی خواهند به تعبیر کامو مورد پسند خواننده، بلکه می خواهند روشنگر او باشند. این شعرهای در اقلیتی گاه اروتیک-کمیک اند، و در آن، آرامانشهر جایش را به پریشان شهر داده است. سلسله مراتب و نخبگی را هم کنار گذاشته است، اما مطالبات روحیه ای جمعی را هم می توان در این شعرها جستجو کرد. به هر صورت خواننده باید عادت های دست و پاگیر را در عرصه های خوانش کنار بگذارد، تا این شعرها بشوند رفیق گرمابه و گلستان او. «اقلیتی» های من هم-متأسفانه!- روزی روزگاری مورد علاقه «اکثریت» های شعر امروز واقع خواهد شد. -«دویست سال بر این گلستان باید بگذرند تا گلی چون ما بروید!»

-این هم یک شوخی بود!

 

 

 

●بسامد حضور حیوانات در شعرهای شما در این دفتر بالاست. آیا این حیوانات بخشی از کابوس های شما هستند؟ کارکردشان را در شعرها چطور توجیه می کنید؟ گاهی در تضاد با فضای شهری و مدرن قرار می گیرند؟ در پس نشانه گذاری یا تغییر خاصی هستید؟

 □ وقتی «متن» تاویل های مختلف را در تصرف خود در می آورد- و این موضوع امروزی هم نیست – چه اهمیتی دارد که حیوانات، انعکاس کابوس های من باشند یا نباشند؟ مهم این است که حیوانات از حیاتی حیوانی به حیاتی هنری ارتقاء یافته و کابوس «بر زبان» به کابوسی در شعریت شعر تبدیل شده باشد. حیوان مصداقی و کابوس مصداقی باید در خود ارجاعیتی اثر تعبیه و جاسازی شوند. حیوان و کابوس برون متنی در صحرای عربستان و در ذهن مسافری پریشان احوال هم قابل رویت است. به بیان دیگر آنچه مهم است شکل تکوینی حیوان و ... است و نه شکل های تزیینی و یا تخمینی آن و این عناصر عینی و ذهنی باید در زبانی خانه کنند که از کلیت اثر (شعر) قابل تفکیک نباشد.

هرچه هست حیوانات خانگی و یا وحشی شعرهای شهری! من نه از قوم و قبیله ای «مزرعه حیوانات» جورج اورول هستند نه نسبتی با هم جنسان خود در «کلیله و دمنه» و «مرزبان نامه» دارند. موش و گربه ای هم اگر جستی بزند این وسط «عبید زاکانا» ی ما بی تقصیر است! و کلاغی اگر ناگهان پرید از فراز سرمان به «منطق الطیر» عطار ربط ندارد.

پرچانگی نکرده باشم اگر حیوانات شعرهای من، هم بر بام خانه ی ابراهیم ادهم راه می روند وهم قطار قطار، «قطار» می شوند: دیه ی من پنج – شش بچه قطار سریع السیر است..

در این استحاله ، حیوانات به نوعی «شهریت» هم می رسند! حیوانات «در فقط از پریان...» مزرعه ای ندارند. دست به انقلاب هم نمی زنند. خوک ها و مرغ ها محاکمه نمی شوند. اصلا بلد نیستند نقش بازی کنند: یکی بشود استالین و دیگری تروتسکی! اما این احتمال وجود دارد که یکی از فیل های من، به مناسبتی یاد هندوستان کند و یادلش برای دیدن فیلم هندی تنگ هم بشود مهم اما در این میان این است که این فیل نجیب، به شدت منکر هرگونه وابستگی به وجه تمثیلی و سمبولیک است و از «هویت – فردیت» و از «فیلیت» اش! دفاع می کند:

گفتند برای فیل بودن هم / دلیل کافی لازم است

و تو گذاشتی جلوشان دلیلی که متحرک بود

کاتب گفت / دیدند / و پسندیدند

راوی گفت / نمی دانم فیل / همان فیل

زیپ خرطومش را بالا کشید یا نکشید...

●شعرهای شما لزوما در سطر اول یا پایان به کوبش نهایی نمی رسند بلکه در کلیت خود تعریف می شوند. یعنی من حس می کردم کل دفتر «فقط از پریان دریایی...» یک شعر بلند است. نه به لحاظ ساختاری بلکه فضای ذهنی شما پس هر شعر دیده می شود؛ هربار به رنگی ، به شکلی . هیچ اصراری دارید که یک شعر در سطر آخر به یک ضربه نهایی برسد یا در همان سطر مخاطب را در گیر کند؟

□با دریافت شما دقیقا موافقم : چرا که من هرگز به آن چه را که شما کوبش می نامید، فکر نکرده ام . کوبش – اگر منظورتان ضربه ی ناگهانی باشد – می تواند فضای مینیاتوری یک رباعی را به جنبشی لذت بخش در آورد به قصد ارائه ی پیامی عاطفی یا حکمی . و اگر منظور چکش زدن و نرم کردن و از این چیزهاست؛ باز هم به نکته ای که می خواهم اشاره کنم، چکش چندانی فرود نمی آورد! شعرهای این مجموعه – که شاید پریان دریایی هم آن ها را دستکاری کرده باشند – گاه بی آغازی را نوعی سرآغاز تلقی می کنند و «ناپایانی» و بی سرانجامی را نوعی سرانجام.

می فرمائید «فقط از پریان...» یک شعر بلند است. باید خدمتتان عرض کنم صفحاتی را که من در این کتاب خط خطی کرده ام اگر شعر باشند؛ خب دیگه! چه بهتر از این؟ بلند و کوتاه بود نشان امری فرعی است.

سپس می افزائید «نه به لحاظ ساختاری...» حرف من این است که مگر نمی شود یک شعر بلند، از چند ساختار به ساختاری برسد که از تعاریف تثبیت شده ی ساختار فاصله گرفته باشد؟ ساختاری چند مرکزیتی، چند زمانی و چند مکانی که در آن واحد، مسیرهای متفاوتی را پیش پای مخاطب بگذارد؟

به رونویسی از دست این و آن که متوسل شوم، فیزیک جدید این نکته را به من متذکر می شود که الکترون ها ، هم  زمان قادرند در دو مسیر متفاوت در فضا حرکت کنند. در حالی که مبهوت این نکته ام که چگونه این امور در عرصه ی علم روی می دهد، فکر می کنم تصور ساختاری تو در تو و در عین حال ساختار شکنانه در حوزه ی هنر امری محال نباشد. از طرفی شما چگونه در اولین دیدار با من با فضای ذهنی ام آنقدر عجین و همنشین شده اید که معتقد ید پشت هر یک ازشعرهای این مجموعه «فضای ذهنی» من ساکن اند؟کفر وزندقه که بر زبان نرانده اید ! خیلی هم «منت گزارم و شاکر!» اما حکایت این است که شعرهای اینچنینی، بیان شکوه و شکایتی حدس زدنی نیست! بلکه کشف جزایر پراکنده ای است که تنها ساکن آن که منم، مدام فواصل این پراکندگی را طی می کند. و نمی داند چرا؟ و در این تردد جبری، فکرهای چند دقیقه ی دیگرش را هم نمی تواند حدس بزند!

 

 

●رویدادهای این جهان تا چه حد مجاز به ورود به شعرهای شما بوده اند؟ به نظرم هیچ محدودیتی از مواجهه با پدیده ها ندارید. به همین دلیل در عین طنازی و غیر قطعی بودن فضای شعرها نهایتا تصویری از این جهان می دهید که اغراق شده واقعیت بیرونی است . این حرکت آگاهانه است یا حاصل سالیان ممارست؟ آقای باباچاهی، چرا اصرار دارید در هر شعری تکه های متفاوتی از این جهان را کنار هم مونتاژ کنید؟ جهان را چنین می بینید؟

□ حسن پرسش شما این است که «رویداد» و «پدیده» را معادل و مساوی هم قرار داده اید. براین مبنا می توان تا آنجا پیش رفت که زیبایی را نیز یک پدیده و رویداد به حساب آورد . پدیده ای فعال و تعیین کننده! این دریافت را مدیون این بیت حافظ می دانم: مرا به کار جهان هرگز التفات نبود/ رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست

بله، همین طور است! تبعیض نژادی! بر هیچ کلمه، عنصر، پدیده و رویدادی در شعر روا نیست. از طرفی «آگاهی» و «ممارست» نسبت خونی نزدیکی با هم دارند.

در این که جهان به ویژه جهان امروز، جهانی چهل یا چارصد هزار تکه است، تردیدی نیست. من این تکه تکه ها را نه آن طور که هستند بلکه به گونه ای که آن ها را «می بینم» با یکدیگر در هم می آمیزم. بیشتر اوقات این «رویت» خاص را هم تحریف می کنم تا وجه محوری آن ها که متاسفانه تراژیک است «در خانه زبان» بنشانم هیمن جاست که طنز از کوره در می رود! با این حساب طنز بی لبخند شعرهای من محصول وجه تراژیک جهانی «چل تکه» است.

من تفاوت های موجود بین پدیده های جهان را نه از یکدیگر تفکیک ، بلکه آنها را تقویت می کنم تا صورت اصلی پدیده ها و مصادیق و ته صورتکشان را آشکار کنم. شما با صفای دل اسم این «بازی« را مونتاژ هم که بگذارید من باز هم بر همین مسیر ویراژ می دهم.

● و سرانجام بگویید چرا ذهن مخاطب دفتر «فقط از پریان ...» را بازی می دهید؟ چرا نقیض هر سطری را کنارش گاه می آورید؟ آیا از این بازی لذت می برید؟ من که یاد گرفتم چطور شعرتان را بخوانم اما سؤالم این است که اگر کسی در این بازی کشف و شهود وارد نشود به او خرده می گیرید؟ ما دائم در نوسانیم؛ میان گزینه های متنوع و گاه متناقض . در نهایت به وحدتی می رسیم که اتفاقا یکپارچه نیست. می بینید حتی جمله خودم شبیه شعرهای شما شده است. آیا به دنبال اثرگذاری این چنینی هستید؟ هدف از نقض مدام، نوسان دائم چیست؟ برای خودتان این جریان چه حکمی دارد؟

 □ اگر یکی از کارکردهای «بازی» تهی کردن کلمه ها و ترکیب ها و فکرها از اعمال گفتمانی مقتدر باشد؛ به بازی گرفتن ذهن مخاطب لابد به این نیت خیر انجام می شود که عادت ها و به تبع آن معیارهای هنری خود را ثابت و یگانه و هم زمانی تلقی نکند. در این بازی البته از لذتی هم هست: لذتی دو طرفه. یکی که  این در این بازی هم متن به جنبش در می آید و هم ذهن مخاطب! بهتر از این که نمی شود! اینکه شما با «من» غریبِ شعرهای ظاهراً غریبه ی من کنار آمده اید، از آن روست که شوریدگی بازی های زبانی من، مسری است و این سرایت ناگزیر، شاهد ضرورت و طبیعی بودن این بازی هاست، گیرم که در این بازی ، بوی پیرهن و یتگنشتاین از طریق لیوتار به مشام متن های من هم خورده باشد!

اگر به یاد بیاوریم که چطور با ولع گلستان سعدی، آثار عطار، خیام، غزل های حافظ و ... به زبان های فرنگی ترجمه شده اند ، بی آن که به شرق زدگی متهم (مفتخز) شوند، روی غرب زدگی لااقل در این مورد خط می کشیدید!

می گوئید نه؟ از گوته بپرسید!

دیگر اینکه وقتی به مسری بودن شوریدگی متن های خودم کم و بیش مطمئنم، سرکوچه آنقدر منتظر می مانم تا مخاطب در «بازی کشف و شهود» بازی های من شرکت کند. جهان متناقض به جای خودش؛ من اصولا آدم متناقضی هستم. بنابراین اگر «فقط از پریان....» انسجامی از تناقض ها را ارائه کند، چندان بعید نیست!


ناشر : موسسۀ تحقیقات نظری اصفهان

مرکز پخش امضای یادگاری (اصفهان)     6633450-0311

فقط از پریان دریایی زخم زبان نمی خورَد

منتشر شد:

 

فقط از پریان دریایی زخم زبان نمی خورَد

 

علی بابا چاهی ، نوید شیراز، 1388

مرکز پخش تهران:88921522- 021

مرکز پخش شیراز:2222543- 0711

 

 ایوب صادقیانی

 

فکر می کنم من از آن دست نویسندگانی[شاعران] باشم که عظمت شعر و ادبیات را با معیارهای ادبی می سنجند. با این توضیح که ملاحظات غیرهنری را در ایجاد با مخاطب کنار می گذارم ، اما فخرفروشی و بالانشینی را حق «متن» نمی دانم. از طرفی باج دادن به مخاطب را نوعی خیانت و فریب تلقی می کنم . شعرهای این مجموعه - فقط از پریان...- را «در اقلیتی» می نامم،  اما نه از نوعِ بخشی از  شعر مدرن که ژرف نمایی و فضل فروشی می کند. خود ارجاعی این شعر های شدیداً غیرمالارمه ای است. مصادیق بیرونی را کنار نمی گذارد، اما با تحریف آن ها واقعیت هنری جدیدی را بنا می کند. حتی زیست روزمره را به زیستی هنری- هستی شناسانه ارتقاء می دهد. شوخ طبعی و طنز که از خصوصیت محوری این شعرهاست، پرسش برانگیز است . البته در فضایی که پراکنده و گسسته نماست. شعرهای این مجموعه نمی خواهند به تعبیر کامو موردپسند خواننده ، بلکه می خواهند روشنگر او باشند. این شعرهای در اقلیتی گاه اروتیک – کمیک اند و در آن آرمانشهر جای خود را به پریشانشهر داده است.

 

آنچه را که خواندید برگرفته از مصاحبه ای است که یکی از اهالی قلم با علی بابا چاهی انجام داده و کلاً به شعرهای کتاب «فقط از پریان...» مربوط می شود . (این گفتگو در مطبوعات منتشر خواهد شد) آنچه را من می خواهم در حاشیۀ حرف های بابا چاهی و در خصوص « فقط از پریان...» بیفزایم این است که باید بابا چاهی را با چهره های ظاهراً چندگانه اش پذیرفت. شاعر چند مرحله ای یا شعر چند مرحله ای که خود ایشان مطرح می کند می تواند تعبیر دیگری از گفتۀ من باشد. بدین معنا که دیگر خوانندۀ حرفه ای  شعر امروز ایران پذیرفته است که باید در هر مرحله شاهد جلوه های دیگری از شعرهای بابا چاهی باشد. طبیعی است که « فقط از پریان..» در روند تکاملی شعر او قابل درک است. بنابراین خوانندۀ شعر بابا چاهی اگر کتاب قبلی این شاعر – پیکاسو در آب های خلیج فارس – را نخوانده باشد حق دارد  در صحت حرف های من ، کوتاه زمانی تردید کند.

حذف فعل ها و مواردی از این دست که در مراحل پیشین شعرهای باباچاهی در صدر نشانده می شد، در مجموعۀ شعرهای بعدی او و در « فقط از پریان...» جایش را به نوعی گسسته نمایی داده است که بابا چاهی عنوان «افشانشی» را برای آن برگزیده است. این را  هم بیفزایم که در گفتگوی کوتاهی که در« کارگاه شعر» با  استاد داشتم ، ایشان « فقط از پریان» را در کنار «پیکاسو...» و « هوش و حواس گل شب بو برای من کافی ست » (نشر ثالث ، چاپ نشده) قابل بررسی می دانستند و معتقد بودند که این « سه گانه » یکی از مراحل شعری اوست که در آن شعرها در حال سبقت گیری از یکدیگرند .  نکتۀ قابل ذکر دیگر این که با مجموعۀ « فقط از پریان...» دو گفتگو
 (با علی بابا چاهی) همراه شده است که مبیّن دیدگاه اخیر اوست.

چون قصد من صرفاً گزارشی از چاپ این کتاب است و نه نقد و بررسی ، در پایان بخشی از نوشتار بابا چاهی را که در جایی آمده و قابل تعمیم بر شعرهای کتاب تازه ی ایشان است نقل می کنم و ختم مطلب را اعلام می دارم:      

« این شعرها با تشکل ارگانیک که در  حوزه ی شعر مدرن فارسی از سابقه ای نسبتاً طولانی برخوردار است، نه گسستۀ گسسته  است ، نه پیوستۀ پیوسته . شاید «افشانشی» عنوان مناسبی برای آن ها باشد. منظور من از افشانشی این است گرچه شعرها گسسته نمایی می کنند و مصراع ها ظاهراً در ارتباط مستقیم باهم نیستند، اما پیوندی پنهانی در پراکندگی صوری مصراع ها و بندهای یک اثر احساس می شود. ایجاد رابطه ای «بینامتنی» نیز یکی دیگر از خصوصیت های این شعرهاست. با این توضیح که عناصر زبان و زمان موجود ، با زمان های گذشته و زبان شعر و نثر کلاسیک فارسی ، ضرب المثل ها، اعتقادات مردم و کلمات قصار و غیرقصار در رابطه اند و احساس خویشاوندی می کنند بنابراین مسیری غیر نخبه گرایانه را دنبال می کنند...»

گفتنی است که اخیراً « امضای یادگاری» ( کتاب و لوح فشرده – صدای شاعر -) از علی بابا چاهی روانۀ بازار کتاب شده است . به گمان من شنیدن صدای شاعر، در تسهیل ارتباط بین مخاطب و شعر او نقش مؤثری ایفا می کند. و اما ...

 

   ناشر : موسسۀ تحقیقات نظری اصفهان

مرکز پخش امضای یادگاری (اصفهان)     6633450-0311

شعر امروز ایران در گفت‌وگو با علی باباچاهی

شعر امروز ایران در گفت‌وگو با علی باباچاهی

بهنام ناصری



شاعران جوان دهه هفتاد

شعر مرا در خلوت می‌ستودند


آنچه در پی می آید، متن کامل گفت و گویی است که  با حذف مواردی چند در روزنامه اعتماد منتشر شد. اگر کنجکاوی  میل طبیعی تطبیق را در شما برانگیخت، می توانید نسخه چهارشنبه ۱۶ دی اعتماد را نیز بخوانید

.


علی باباچاهی در سال‌های گذشته نظراتی در حوزه شعر ارائه کرده در نقد وضعیتی که خود، آن را «اعمال قدرت» در شعر -به ویژه- عاشقانه امروز فارسی می‌نامد. در این موضع‌گیری انتقادی، نگاه‌تان صرفا ناظر بر ابلاغ معانی سلطه‌گرایانه در شعر است یا به خود ابلاغ‌گری هم به مثابه عاملیت قدرت نظر داشته‌‌اید؟

موضوع اعمال قدرت که شما مطرح می‌کنید، معطوف به بحثی است که فوکو مطرح می‌کند. او با طرح دو مقوله «دانش» و «قدرت» در کنار هم، ابراز نگرانی می‌کند از از همدستی این دو و روزی که دانش هم به یاری قدرت بشتابد! منظور فوکو زمانی است که دانش در نقش قدرت پدیدار شود. اما در جواب سوال شما باید بگویم که منظورم در حوزه مفاهیم، قابل درک است. مگر آن‌که شما با سوالات خود ذهن مرا به جاهای دیگری بکشانید. قدر مسلم شاعران و اصولا شعر مدرن ما از نیما تا حدودا همین اواخر در ابرازهای عاشقانه، یعنی در مهرآمیزترین جلوه‌های خود نیز با نوعی جبروت مذکر و یک جور مردسالاری همراه بوده ‌است. لازم به اطاله کلام هم نیست؛ همان‌طور که در مقدمه کتاب «عاشقانه‌ها»ی من آمده‌، در شعرهای احمد شاملو، نصرت رحمانی، اسماعیل خوئی و دیگر شاعرانی که به مقوله تغزل پرداخته‌اند، می‌بینیم که محوریت در تصرف عنصری قرار گرفته که همان شاعر است و در این‌جا طبعا مَرد! یعنی در هاله‌ای از مهرورزی و مبادله و مفاهیم مهرورزانه، باز هم ردپای یک مَرد که حرف اول را می‌زند، به چشم می‌خورد.
موضع انتقادی شما به آن‌چه «جبروت مذکر در شعر مدرن فارسی»اش می‌خوانید، آیا قرار است ما را به مدلول‌هایی بیرون از متن ادبی، مثلا به ناشناخته ماندن تجربه دموکراسی در تاریخِ سیاسی اجتماعی ایران هدایت کند؟
عدم تمرین دموکراسی در طول تاریخ باعث شده که ما خیلی دیر به خودشناسی برسیم. بنابراین در ژرف‌ساختار‌های روانی ما، ناخواسته قدرتی تعبیه ‌شد که ما شاعران با وجود این‌که در تضاد دائم با آن به سر می‌بریم، موفق نشویم آن را محو کنیم و از بین‌اش ببریم. این تصور که چنین قدرتی، آگاهانه از طرف مرد نویسنده یا مرد شاعر اعمال می‌شود، درست نیست. بلکه این قدرت مثل ویروس در نسوج ذهن و زبان مرد شاعر یا نویسنده رشد کرده است.
البته اعمال قدرت مذکر و به طور کلی تسلط جنس اول بر  متن، طبعا یک جنبه از جزمیتی است که شما از فراگیری آن در شعر مدرن فارسی حرف می‌زنید.
بله، بحث من متصل به موارد و محورهای دیگری در شعر ما هم هست که من مجموعه آن‌ها را «جزمیت‌های شعر مدرن» نامیده‌ام. این جزمیت‌ها هم در عرصه مفهوم می‌تواند مشهود باشد و هم در عرصه تکنیک و فوت و فن. مثلا مساله ثنویت‌گرایی که من مدام از آن حرف می‌زنم، محصول فاعلیت مقتدر است. فاعلیتی که در نسوج یک متن تنیده شده و اجازه ابراز شق سومی را نمی‌دهد. من همین‌جا -به قول ادبا- می‌افزایم که آن‌چه را که به عنوانِ تقابل و ثنویت‌گرایی مطرح می‌کنم، همیشه هم در تضاد و ستیز با هم نیستند.
منظورتان طرفین تقابل است دیگر؟

منظورم همین ثنویت‌هاست که گفتم. درست است که یک مولف آگاه نباید خود را در یک بینش دوتایی درگیر کند؛ اما در نظر بگیرید «نور» و «تاریکی» را. این دو اگرچه در تقابل با هم‌اند، اما در تضاد با هم نیستند. حتی ممکن است مکمل هم نیز باشند در «مثنوی معنوی» به این موضوع پرداخته شده است و همچنین در «فیه ما فیه» مولانا. 

حتی اگر فرض را بر این بگذاریم که برخی تقابل‌ها در کار تکامل یکدیگر باشند که شما می‌گویید، اما این وضعیت متکامل، نه ناقض جزمیتی است که مورد نقد شماست، و نه به برون رفت از آن کمکی می‌کند.‌
بله، من مکمل بودن تقابل‌ها را در حاشیه عنوان کردم نه به عنوان موضوع اصلی بحث و شاخصی برای نقض جزمیت شعر مدرن؛ وگرنه از «افسانه»ی نیما تا چند دهه بعد و به ویژه در دهه شصت، شما مساله تقابل‌گرایی و ثنویت را می‌بینید.
از شاعران امروز، آثار چه کسانی در جزمیت‌ ستیزی در شعر مدرن قابل ملاحظه است از نظر شما؟
من در پاسخ به این سوال باید از کسانی نام ببرم که شعرشان در جامعه ادبی ما طنین داشته؛ و نه فقط اسم و رسم و طبل و توقع.
به نظر می‌رسد خودتان را یکی از این «صاحب‌طنین»ها می‌دانید. همین طور است؟
[
با لبخند:] این در واقع دریافت شماست!
پس جدای از خودتان  آثار چه شاعرانی را علیه –به قول شما- جبروت مذکر شعر مدرن فارسی و به طور کلی در چالش با نظام سلطه در متن ارزیابی می‌کنید؟
طبیعی است که در این‌جا باید نام ببرم از جناب دکتر براهنی. اما براهنی بیشتر به خاطر ستیز با استبداد نحوی مطرح است، نه به سبب رویکرد علیه اعمال قدرت مذکر در شعر عاشقانه؛ که دچار غبنی هم نشده البته!
کدام مشخصه در شعر براهنی در جهت اعمال قدرت است؟
دکتر براهنی اگرچه بیشتر در ستیز با نحوِ مستبد شهرت دارد اما ایشان –اگر اشتباه نکنم- بیش از حد بر این نکته درنگ می‌کند؛ طوری که انگار شعر ما غیر از این، مساله و گرفتاری دیگری ندارد. گویا شعر ما در 90-80 سال گذشته هیچ جزمیتی نداشته به جز استبداد نحوی. البته من هوشمندی ایشان را در این مورد و در دیگر موارد نیز می‌ستایم. در عین حال، دکتر براهنی در حوزه «زبان-شعر» و «مکتب زبان» و زبانیتی که در موخره «خطاب به پروانه‌ها» مطرح می‌کند، چهره‌ای جدی و درخشان است.    
شما مساله «نحو» را از وضعیت متن جدا می‌دانید؟
وقتی که نحو اعمال قدرت کند، در واقع متن اعمال قدرت می‌کند و وقتی متن اعمال قدرت کند، ناخواسته، مولف –حتی مرده- اعمال قدرت می‌کند.
اگر نحو و متن را مستقل از یکدیگر نمی‌دانید، بنابراین ستیز آقای براهنی با استبداد نحوی، می‌شود ستیز علیه ارکان و مظاهر استبداد در متن. در این صورت آیا فرض زیاده‌روی براهنی در این ستیز، فی‌نفسه فرضی منتفی نخواهد بود؟
 
البته آقای براهنی به درستی و بر حسب ضرورت به مقابله با ساختارهای نحوی زبان در شعر می‌رود. نیما هم در آثارش یک جور نحوشکنی داشت. در ادبیات کلاسیک فارسی هم رویکرد به تصرف در نحو و بازی‌های نحوی که باید آن را ساختارشکنی و موسیقی‌گرایی نامید- را می توانیم ببینیم. مثلا مولوی چه در مثنوی معنوی و چه در کلیات شمس نمونه‌های بسیاری در این باب دارد و به صراحت به این نکته اشاره می‌کند: «محو می‌باید نه نحو این‌جا بدان/ گر تو محوی، بی‌خطر در آب ران -- مرد نحوی را از آن در دوختیم / تا شما را نحو محو آموختیم». یا در نمونه‌ای دیگر می‌خوانیم: «باده‌پرستان همه در عشرتند / تن‌تن و تن‌تن شنو ای تن پرست». در مثنوی هم که بیشتر معنامحور و متکی به مقولات حکمت و ... است، می‌خوانیم: چند گویی فاخته سان ای عمو / کو و کو و کو و کو و کو و کو». این یعنی نوعی ساختار شکنی؛ و نیز: «ای که از صد باغ و گلشن، خوش‌تر و گلشن‌تری»، نحو شکنی؟
برای این‌که منظورتان از نحوشکنی نیما با شکستن بحرهای عروضی توسط او اشتباه دریافت نشود، لطفا توضیح بدهید و مواردی از مصادیق تجربه‌های نحوشکنانه در شعر نیما را بگویید.
منظورم تصرف نیما در «دستور»ِ دستوری شعر فارسی است؛ آن هم با شناخت و درک ضرورت. اگر بخواهم به اختصار، مواردی از نحوشکنی‌ها و ساخت‌شکنی‌های نیما اشاره کنم، فهرست‌وار باید بگویم: احضار واژه‌های گُم‌نام و محلی، شیوه استفاده غریبی که از بعضی لغات در شعرهایش به چشم می‌خورد، جست‌وجوی معناهایی ناشناخته برای لغات آشنا، پدیدآوردن ترکیب و ترتیبی تازه در بافت جمله‌ها، قرار دادن صفت به جای اسم، آوردن صفت بعد از ضمیر ملکی مانند «با کفم خالی از ورق...»، به کار گرفتن «به» به جای «با» مثل «گاه می‌کوبد بر طبل به چوب» و موارد دیگری از این دست.   
یعنی شما دستاوردهای شعر براهنی در حوزه زبان را از دست مثال‌هایی که از نیما آوردید، می‌دانید؟ این یعنی شعر براهنی را ذیل شعر نیما قرار دادن.
آقای براهنی برای این‌که تمامی نیروهای نامکشوف زبان را صدا بزند و شعرِ –به تعبیر خودشان- «زبانی» را ارائه کند، مثلا در یک شعر بلند، انرژی خود را معطوف به ساختن مصادر جعلی، تبدیل ضمیرها به فعل و از این دست کارها در زبان می‌کند که اگرچه کارهای تازه‌ای از آب درآمده‌اند، اما این نوع کار، خواننده‌ را گرفتار نوعی سردرگمی و قدری معطلی هنگام خواندن می‌کند. این نوع از برخورد با زبان در شعر، تداعی‌کننده شعری در غرب است که حدود بیست سال پیش language poetry نامیده شد.
آثار شاعران Language school )مکتب زبان) را می‌گویید دیگر؟
دقیقا. آنها هم اصطلاحی معادل «شعرِ زبان» یا «زبان‌شعر» دارند و نیز شاعری به نام آقای «برنادت مایر» که سفارش‌هایی دارد به شدت افراطی در باب زبان. مثلا این که شما فهرست یک کتاب را تبدیل به شعر کنید. یا این‌که شعری بنویسید که پُر از حرف عطف «و» باشد. یا متنی را به متن دیگر متصل کنید و همه چیز را قلع و قمع کنید و فلان و بهمان. من فکر می‌کنم که بخشی از شعر ما که در دهه هفتاد [خورشیدی] نوشته شد، آگاهانه یا ناآگاهانه از دستورالعمل‌های این مکتب غربی پی‌روی می‌کند. من با این‌ تلقی که چنین تاثیرپذیری‌هایی را باید به پای درک پست‌مدرنیستی در شعر امروز ایران گذاشت، موافق نیستم.
اما تنوع صورت‌های شعری در همان دهه هفتاد ، نگرانی شما را از شایع شدن چنین تلقی یک‌سویه‌نگرانه‌ای از بین می‌برد. بله، شعری که بدون هیچ نسبتی میان صورت و محتوا به شکل فهرست یک کتاب نوشته می‌شود، اساسا حاوی اتفاق مهمی نیست. در این‌جا برای عیارسنجی آثار، آیا نباید سراغ ضرورت پدیدارشناختی شگردهای شعری رفت و بر جنبه اجرایی شعرها تمرکز کرد؟
من همیشه بر جنبه اجرایی شعر تاکید داشته‌ام اما... نمونه مورد علاقه شما؟
از خود آقای براهنی مثال‌هایی هست. گذشته از «چهارده قطعه...» و شعرهای «خطاب به پروانه‌ها»، توجه به ضرورت هستی شناختی شگردهای اجرایی در شعرهای سال‌های گذشته ایشان هم مشهود است.
«
چهارده قطعه» را من در جلد نخست کتاب «گزاره‌های منفرد» ستوده‌ام. خُب...
از آن‌هایی که در ذهنم هست یکی شعری است به نام «کلاه و که» که با فعلی از مصدر تنیدن آغاز می‌شود و با تننانیدنِ جعلی ادامه می‌یابد و بعد رفت و آمد بین «من» و «تو» و نیز بین حروف «از»، «با»، «در» و «بی»، تارهای مقرر را در متن ‌می‌تند؛ یعنی شاعر تنیدن را اجرا می‌کند و بعد: «بروم از خود وقتی برگردم/ دیگر خود نشوم شکل/ که شوم که شوم که شوم» و الخ.
البته جا دارد این را بگویم که انگیزه من از طرح این نظرات درباره شعر براهنی، بیشتر دعوت خواننده به گفت‌وگو و مفاهمه با شعرهای اوست. به هر حال معتقدم نظراتی که براهنی تحت عنوان زبانیت ارائه می‌کند، کم و بیش معطوف به نکاتی است که 20 سال پیش در قالب  Language School یا Language Poetry مطرح شد. با این فرض، باید اذعان کنیم که بر عکس شعر شاگردانش، بسیاری از شعرهای ایشان را موفق می‌دانم. البته به شرطی که فرض را بر این بگذاریم که بُنِ بینش براهنی همان «مکتب زبان» غربی‌هاست. البته من درنگی را که ایشان بر دیدگاه فلاسفه پست‌مدرن دارد، حُسن کارش می‌دانم.
شما می‌گویید اگر فرض پی‌روی از  language school را بپذیریم، شعرهای موفقی در این مکتب از براهنی وجود دارد. این نظرگاه، آیا مساله «زبان زمینه» متن را نادیده نمی‌گیرد؟ پس جنبه فارسی بودن شعرها چه می‌شود آقای باباچاهی؟
وقتی ما از گزاره‌های تئوریک غربی حرف می‌زنیم، این گزاره‌ها قرار نیست که تا ابد غیرفارسی بمانند. من از بورخس مثال می‌آورم در آن‌جا که می‌گوید [نقل به مضمون] من درست به دلیل این که آرژانتینی هستم، از هر چیز بیگانه و غیر آرژانتینی لذت می‌برم. یا مثلا وقتی گوته تحت تاثیر حافظ ما قرار می‌گیرد، آیا با غربی بودن وداع گفته و به‌کلی شرقی شده؟ و اگر شرقی‌گرایی کند، آیا گناهی مرتکب شده است؟ آن هم در عصر ما که عصر فرارسانه‌ها و  مبادله بین فرهنگ‌هاست و پای مسائلی چون دهکده جهانی و یک وجبی شدن جهان در میان است. در این عصر انگار ما با یک بدنه فرهنگی [در جهان] روبه‌رو هستیم. البته هر سرزمینی، رنگ و بوی خودش را به نظریه‌های تئوریک بیگانه می‌دهد. به عبارتی گزاره‌ تئوریک تا این‌جایی نشود، لطفی ندارد. چون شعری که در نتیجه آن نوشته می‌شود، فاقد گیرایی است. بعضی‌ها این نظر را دارند که -مثلا- پست‌مدرنیسم مربوط به جهان غرب است و مال ما نیست! من می‌توانم جواب این دوستان را با نقل قول از پست‌مدرنیست‌های غربی بدهم. یکی از معماران غربی به نام «چارلز جنکس» معتقد است که مقوله پست‌مدرنیسم اتفاقا بیشتر به درد شرقی‌ها می‌خورد تا غربی‌ها. یا فردی به نام پروفسور احمد اکبر می‌آید و کتابی با عنوان «اسلام و پست‌مدرنیسم» می‌نویسد؛ یعنی یک جور این‌جایی کردن و شرقی کردن پست‌مدرنیسم. این‌جا می‌رسیم به بحث فارسی بودن که جنابعالی مطرح کردید که درست هم هست. دقیقا باید دید که سهم فارسی بودن پاره‌ای از شعرهایی که در سال‌های 60 و 70 نوشته شده، چه شده و در کجاها مشهود است. باید بگویم در این دسته از شعرها و در بهترین جلوه‌های آن، «نحویت» به «محویت» رسیده و خصلتی ایرانی-شرقی پیدا کرده‌ است. بوی آشنایی گرفته. «بوی خوش آشنایی». مگر وقتی ما به پاریس می‌رویم با تنفس اکسیژن آن‌جا غیر ایرانی می‌شویم؟ قبل از طرح مسائل پست‌مدرنیستی در کشور ما، منتقدین ژست‌شان این بود که نام‌هایی مثل پاوند، بودلر، الیوت، رمبو و ... را در نوشته‌های خود بیاورند و به شعر‌ها و آرای آن‌ها استناد کنند. ما چه‌قدر از سورئالیست‌ها استفاده کردیم؟ از ساختارگراها؟ از فرمالیست‌ها؟ همان چیزی که نیما به آن می‌گوید «ساختمان». همان ساختی که حقوقی می‌گوید. همان ساختی که حقوقی می‌گوید. اصلا حواس‌مان به این نبود که در دنیا چیزی، یعنی مکتبی، به نام سوررئالیسم وجود دارد که در هیچ قالبی نمی‌گنجد! بنابراین مساله یک مقدار متکثرتر و متناقض‌تر به نظر می‌رسد. این تناقض را من تناقضی زیبا می‌بینم. ضمن این‌که پست مدرنیسم یک سبک ادبی نیست.
اصلا بزنگاه این بحث، همین متناقض‌نمایی است. مگر جز با شناخت «غیریت»‌هاست که تفاوت و خاصیت متن را می‌توان ارزیابی و تبیین کرد؟
بارک‌الله. غیریتی که برای «غیر»ِ خود طبعا شگفتی و زیبایی خاصی می‌آفریند. همان‌طور که حرف بورخس ناظر بر همین است.
انگار موضوع، کمی سوءتفاهم برانگیز شد؛ گویا خودِ تاثیرپذیری از آرای پست‌مدرنیست‌ها –‌فی‌نفسه- در نظرتان یک مرحله است در فرایند دستیابی به آوانگاردیسم و حالا می‌خواهید برای شعر پیشرو فارسی در قبال برخی تاثیرپذیری‌های خام و تجربه‌های شکست‌خورده حکم برائت بگیرید.
خُب، طرح مقوله پست‌مدرنیسم در ایران به گمان من قدری از قطعیت‌ها و قطبیت‌ها در عرصه تفکر کاست و به جای آن، طرح «نسبیت» گذاشت. البته گاهی آن‌قدر به مساله «نسبیت‌گرایی» دامن زده‌شد که ما را با نوعی از سرگیجه نسبیت‌ها هم روبه‌رو کرد. اما به هر صورت ما با ذوب شدن بخشی از قطعیت‌ها و قطبیت‌ها در شعر روبه‌رو بودیم. دستاورد دیگر طرح پست‌مدرنیسم، می‌تواند چندمرکزیتی در شعر باشد. این بود که من در مقطعی بحث «شعر افشانشی» را مطرح کردم.
این سیالیت و –احتمالا-  تخطی از محوریت موضوعی یا همان –به قول شما- افشانش در شعرها آیا  برای تبیین نزد خوانندگان شعر امروز زمینه‌ای درخور داشته تاکنون؟ خواننده شعر –به معنای اخص کلمه حتی- اساسا چه‌قدر با جنبه‌های تبیینی گونه‌ شعری مد نظر شما آشناست؟
شعر افشانشی در نهایت همان شعر چندمرکزیتی است. یعنی شعری است که از نظر صوری، اتصال چندان غیر قابل اجتنابی ندارد.
اتصال به چی؟
اتصال سطرها و بندها [به هم].
وجود ندارد؟
به طور مستقیم احتمالا نداشته باشد. اما -به قول معروف- نیک اگر بنگریم، می‌بینیم که در ته این شعر، در دایره چرخشی این شعر و در چرخش و گردش درون شعر با نوعی ژرف‌ساخت روبه‌روایم. نوعی ساخت نامرئی که با چند مرکزیتی هم همراه است. به بیان دیگر، شعر افشانشی، بذرپاشی بر قطعاتی از زمین (صفحه کاغذ) است که جزایری پراکنده را تداعی می‌کند. فصل مشترک این جزایر (قطعات زمین، متن، صفحه کاغذ)، «بذر»ی است که بر آن پاشیده می‌شود. از انتزاع فاصله می‌گیرد و به التقاط و امتزاج نزدیک می‌شود؛ امتزاج طنز و فرهنگ عامه، ضرب‌المثل‌ها و کلا انس با فرهنگی غیرنخبه‌گرا که با انسجامی که فورموله شده باشد، میانه‌ای ندارد.
این البته در تاریخ شعر، بی‌سابقه نیست. همان‌طور که در شعر فارسی این «گسسته/پیوسته» بودن فضا و ساختار از دیرباز وجود داشته‌.
بله، در شعر حافظ مثلا. این «گسسته/پیوسته»گی، خوشبختانه فاقد سنت نیست.
و  در آثار خیلی‌های دیگر از شاعران هم البته در دوره‌های مختلفی از تاریخ شعر فارسی و شعر جهان.
بله؛ همان‌طور که شعر چندمرکزیتی را می‌توانیم در دوره‌های دیگری از تاریخ شعر جهان ببینیم. مثلا سورئالیست‌ها. از این منظر، پاره‌ای از مقولاتی که پست‌مدرنیسم در حوزه هنر مطرح می‌کند، با سورئالیست‌ها نزدیکی‌هایی دارد.
یکی از مهم‌ترین دستآوردهای شعر فارسی در یک و نیم تا دو دهه گذشته، عبور از بیان‌ معنا-به معنای  پیش‌موجود- است. یعنی بی‌آن‌که معنای مشخصی را از طریق متن ابلاغ کنی ، بتوانی شعر خوبی بنویسی. شما چنین عبوری از بیان‌گری را چندان نمی‌پسندید ظاهرا.
طبعا خصلت شعر افشانشی این است که شکل‌های ثابت را به چالش بگیرد.
تنوع فضاها در شعر شما ناشی از تلفیق ناسازه‌های عمدتا تجسم‌پذیری است که اجتماع‌شان، تصاویری منتزع از عالم واقع و از جنبه‌ای شاید سورئالیستی به دست می‌دهد؛ اما این –به قول شما- افشانگی‌ها، کمتر دامن زبان ‌را گرفته؛ چون شعر علی باباچاهی عمدتا در سطح خودآگاه زبان روایت‌ می‌شود. حالا می‌پرسم آیا شما به عبور کامل از بیان بی‌اعتقادید؟
گفتم، خصلت شعر افشانشی، چالش با شکل‌های ثابت است. این آنتی‌تز در خلسه و یا بی‌خبری کامل صورت نمی‌گیرد.؛ از سوی دیگر این خودآگاهی هم اصالت کار را انکار نمی‌کند اما در نهایت حق با خواننده حرفه‌ای است همیشه. طبیعی است که در این آزمون‌ها، خطاهایی هم وجود داشته باشد. اما صحبت شما ذهن مرا می‌برد به آن‌جا که کسی که شعری را می‌آفریند، طبعا در یک خلسه و یک ناخودآگاهی و یک عدم اشراف بر خودش به سر می‌برد.
که شاید مصداق همان جنون فوکویی باشد.
مولوی می‌گوید: من چه گویم یک رگم هُشیار نیست / شرح آن یاری که او را یار نیست. این شعر مولوی، تصدیق و تایید نظر شماست. اما من می‌گویم اگر نویسنده یا شاعر در ناهشیاری می‌نویسد، اگر مفتعلن، مفتعلن‌ها شاعر را کلافه کرده‌اند، اگر این‌طور است، پس چگونه می‌شود که شاعر همه قواعد –مثلا- عروضی را هم رعایت می‌کند و می‌نویسد: فارغ از کار جهانم تنناها یاهو / ایمن از دور زمانم تنناها یاهو. چطور این ردیف بلند را رعایت می‌کند؟ مولانا معتقد است که باید ناهشیار بود.  اما اگر او ناهشیار است، چه طور وزن و ردیف‌ها و ... را دقیقا به جا می‌آورد؟
فکر می‌کنم که وضعیت شاعر هنگام نوشتن شعر، وضعیتی متناقض‌نماست که هم از امکانات زبان استفاده می‌کند و هم کارکرد آن امکانات در طول تاریخ آن زبان را سعی می‌کند فراموش کند.
بله. اما من می‌گویم که نیاییم با ذره‌بین روی کارهای شاعر مکث کنیم تا ببینیم که این کجایش هشیار است، کجا بیدار است و ... بلکه باید ببینیم که آیا از متن لذتی می‌بریم؟ به قول یکی از فلاسفه، متنی که با لذت نوشته می‌شود، با لذت هم خوانده ‌می‌شود. ما هرگز مولوی را به جرم این‌که بر وزن و قافیه و ردیف اشراف دارد اما دم از ناهشیاری می‌زند، به دورنگی محکوم نمی‌کنیم. بلکه متن را معیار قرار می‌دهیم و لذتی که از آن می‌بریم را. چرا شاعر مصرعِ «کو و کو و کو و کو و کو و کو» را با «عمو» در سطر مقابل هم قافیه می‌کند؟ خُب، برای این‌که شعر علیرغم جنبه شهودی، به آگاهی هم نیازمند است. به هر حال پیشنهاد من این است که ما زیاد سر به سر خودمان نگذاریم. طبیعی است که شعر من از اشراف به شعر غیر افشانشی و ساخت‌مند به گسسته نویسی‌ها و افشانشی‌نویسی‌ها رسیده است. بین دو اشراف، متنی نوشته می‌شود. متنی که در عین ناهشیاری و حتی بعضا جنون، حاصل نوعی اشراف و آگاهی هم هست. حالا موفق یا ناموفق، بحث دیگری است. گاهی اوقات یک فرد [شاعر] تجاهل می‌کند به بیمار روانی بودن. مهم این است که وقتی خودمان را به جای آن فرد می‌گذاریم، ببینیم این دیگربودگی در متن شعر چه دستاوردی دارد برای‌مان؟ یکی طبعا دستاورد معنایی است که معناهای مختلفی را در بر دارد؛ یعنی نوعی تکثر و نه معنایی یکه. دیگری عرضه شدن ظرف‌ها و ساختارهایی جدید و چندگانه است برای خواننده که فرایند اتصال با مجنون‌نگاری‌های من است.
اما خواننده –به معنای موجود در بافت عمومی جامعه- به دلایل مختلف از شعر امروز ما عقب مانده است و دستاوردهای شعر جدید فارسی مثل خوابی گنگ و ناآشناست برایش. این‌طور نیست؟
کاملا درست می‌فرمایید. اما بهتر است مثالی بزنم که روشن‌تر شود بحث برای خواننده این گفت و گو. وقتی گزاره‌های غربی، مثلا پست‌مدرنیسم، در کشور ما مطرح می‌شد، عده‌ای از متفکران که شاید همین گزاره‌ها را به زبان اصلی هم خوانده باشند، می‌گفتند که این مقوله، مساله جامعه ما نیست. یادم می‌آید «شاهرخ حقیقی» در جواب این دوستان نوشت که باید ببینیم که منظور از این «ما» چه کسانی است. اگر منظور کاگرها، کشاورزها و توده‌ها و عوام باشد، نه تنها پست‌مدرنیسم، که شعر مدرنیستی و اصلا مدرنیسشم و مدرنیته هم مساله آن‌ها نیست؛ و من می‌افزایم که خود نیما که روی سخنش همواره به همین جالیزبانان و کارگران و ... است، شعری را ارائه می‌کند که نه تنها این مردم، بلکه روشنفکران هم از درک آن عاجز می‌مانند. اگر منظور از «ما» اساتید دانشگاه، دانشجویان، معلمان و ... باشد، چرا نباید چنین چیزی مساله آن‌ها باشد؟ همان‌طور که مدرنیسم مساله آن‌ها بوده، پست‌مدرنیسم هم باید برای‌شان مساله باشد. حالا من از شما می‌پرسم که منظور کدام خواننده است؟
خواننده‌ای –دست‌کم- در استاندارد کسانی که شعر شاعران دهه چهل را می‌خوانده‌اند و می‌خوانند. اصلا خواننده پای‌دار در حوزه روشنفکری حتی.        
حوزه روشنفکری هم مشتقات خودش را دارد. اگر معیاتر را دهه چهل بگذاریم، باید دید و یا پرسید که تکلیف این خوانندگان با شعر شاعری مانند -مثلا- یداله رویایی، آیا واقعا هم‌سو به نظر می‌رسد؟ آیا مورد اقبال عام قرار گرفته؟ منظورم از عام، همان عام دهه چهل است. «دریایی‌ها» و «دلتنگی‌ها»ی این شاعر در سال‌های 44 و 46 منتشر شده که هنوز هم رتبه چاپ اولی‌اش را حفظ کرده و به چاپ دوم نرسیده! قصد من فعلا دفاع از شعر رویایی نیست. خوانندگان شعر این شاعر را «اقلیت»‌های شعری باید نامید. تازه بعضی از طرفداران شعر رویائی به لذت بردن از آثار او تظاهر می‌کنند.

یعنی معتقدید لذتی در کار نیست و ...؟
 
من شخصا ناظر بر خوانش این عده از شعرهای رویایی بوده‌ام. این را هم باید گفت که بعضی از «اقلیت»های شعری، همیشه در اقلیت باقی می‌مانند. به هر حال تعدادی از طرفداران رویایی مرعوب او شده‌اند به جای این‌که مجذوب او باشند. شعر بعضی‌ از آن‌ها به تدریج، جذب بدنه مستقر می‌شود. بخشی از شعر امروز که من آن را زیر عنوان «شعر در وضعیت دیگر» قرار داده‌ام، برخلاف شعر رویایی نخبه‌گرا، تک‌مرکزیتی و در به روی خود بسته نیست. با این توضیح که «تاویل‌پذیری» البته یکی از خصلت‌های ویژه شعر ایشان است.
زبان شعر رویایی در یکی دو دهه گذشته چه ‌قدر فرق کرده؟
خصلت بینامتنی شعری که من آن را «شعر در وضعیت دیگر« نامیدم - و نه شعر رویایی -، و زبان تقریبا محاوره‌ای آن، امکان مواجهه بیشتری را به خواننده می‌دهد. به شرط آن‌که خواننده با خودش لجبازی نکند و نترسد از این‌که مبادا ذائقه و معیار شعری‌اش دچار تغییر و تحول شود! به هر صورت سراغ رویایی که می‌روید، باید سفت و سنگین قدم بردارید.  
شما همواره شعر جوان‌ترها و کتاب‌های‌شان را دنبال کرده‌اید. آثار چه کسانی در این سال‌ها بیشتر نظرتان را جلب کرد؟
در این سال‌ها شاعران بسیاری به طور مستمر و حتی می‌توان گفت به صورت حرفه‌ای شعر نوشتند و خودشان و شعرشان را جدی گرفتند. البته بعضی‌ها در این میان، خودشان را از شعرشان جدی‌تر گرفتند! به عبارتی گرفتار خود «مهم‌بینی» شدند.عده‌ای هم که برای خیلی آوانگارد بودن و یا پُست‌مدرن بودن لک زده‌ بود، «ژانر» تراشی کردند! بعضی‌ها که استعداد قابل توجهی هم داشتند از شاعران میان‌مایه سرمشق‌ گرفتندو برای کسب مقبولیت، به کاهش از وجوه خلاقیت خود دست زدند. به هر حال از این‌همه تحرک، به من حس شعف دست می‌داد و می‌دهد. در این‌میان چیزی که دستگیرم شد این بود که شاعران آن سال‌ها جوان، شعر مرا در خلوت می‌ستودند اما در محافل و مجالس خصوصی و عمومی از خود می‌زدودند که در سایه قرار نگیرند! در همه حال اما این عزیزان، مایه دلگرمی من بودند. من جسارت خیلی‌هاشان را در «آدینه» و همچنین در جلد کتاب «گزاره‌های مننفرد» ستوده‌ام و خطاب به آن‌ها با زبان سعدی سروده‌ام: اول پدر پیر خورد رطل دمادم / تا مدیان هیچ نگویند جوان را. اگر اجازه بدهید این ترس –یا حق!- را برای خودم نگه دارم که از کمتر کسی نامی ببرم. چون ممکن است بعضی از عزیزان فکر کنند دلیلی داشته که اسم‌شان از قلم افتاده.
فکر نمی‌کنید که همین خودداری‌ها در طول سال‌‍‌ها کلی سوءتفاهم‌برانگیز بوده. بهتر نیست در این زمینه به توصیه نیما عمل کنید: «تو مپوشان سخن‌ها که داری»!
[
می‌خندد:] بهزاد خواجات، بهزاد زرین‌پور –که قدری کم‌‌کار هم شده-، مهرداد فلاح، علی عبدالرضایی، شمس آقاجانی، پگاه احمدی، مهرنوش قربانعلی، گراناز موسوی، هیوا مسیح و ...، نام‌هایی هستند که نمی‌روند از یادم. «فن»سالاری و «من»سالاری مربوط به بعضی‌ از این اسامی را فعلا می‌گذارم کنار. از بعضی‌های دیگر، مثلا از علی عبدالهیِ فعلی و ... هم نامی اگر نبرده‌ام، دلیلش خُب، ظرفیت مشخصی است که صفحات روزنامه دارد.
یکی از معضلات عرصه شعر در یکی دو دهه گذشته، عدم وجود سیستمی کارآمد در زمینه پخش کتاب بوده است. به عنوان شاعری که کتاب‌های متعددی منتشر کرده، در این ارتباط و برای خوانده شدن آثار شاعران امروز، چه الگویی را پیشنهاد می‌کنید؟
عدم ارائه «راهکار»، خودش نوعی «شاهکار» است! وضع نشر، وضع حشر و نشر، وضع توزیع و تودیع! وضع نخواندنِ بیشتر از خواندن، وضع چاپ روزافزون کتاب‌های شعر، وضع کم‌طاقتی شاعران جوان برای انتشار کتاب، وضع چند‌پیشِگی [شاعران]، وضع چندچهرگی، وضع بی‌چهرگی، وضع پیشتازی در شعر، وضع دست‌و‌دل‌بازی در ارائه شعر تازه‌دم در وبلاگ‌ها، وضع دیر آمدن به هوای زود رسیدن و غوره نشده مدعی مویز شدن، وضع حذف خلوت‌ها و به تبع آن کاهش خلاقیت‌ها، وضع تکثر افاده و تزلزل اراده، وضع خودی و ناخودی و بی‌خودی و خیلی آفات و اشارات و ارشادات دیگر در عدم ایجاد یک کانال درست پخش کتاب، حتما موثر است. گفتم که! عدم [ارائه] «راهکار» درست، خود، نوعی «شاهکار» است
دانشگاه‌های ما متاسفانه با ادبیات خلاقه، ارتباطی ندارند. به نظر شما حوزه آموزش عالی و حتی آموزش و پرورش میان شعر و خواننده‌ای که گویا از آن دور افتاده، چه‌طور می‌توانند ارتباط برقرار کنند؟
فعلا که خیلی ارتباط‌ها قطع است. در واقع قطع و وصل است. «وصل» در ادبیات کلاسیک ما البته به طی خیلی مراحل نیاز دارد. بعضی شاعران، گاه برای تسریع در کسب امر «وصل»، مصلحتا، «سگ کوی یار» هم شده‌اند! بعضی‌های‌شان هم زیادی به آسمان «وصل»اند و با زمین و زمینیان کاری ندارند. حالا اگر با تعریف کلاسیک، چندصدهزار یا میلیون نفر گرسنه هم روی زمین وول بخورند، برای آن‌ها «اصل»، وصل است و بس. آموزش و پرورش فعلا همت کند و مطالبات ما بازنشستگان را بدهد، شعرخوانی و ایجاد ارتباط بین آحاد جامعه و شعر، ارتقای سطح شعرخوانی و کتابخوانی و ... پیشکش‌اش!
تحجر موجود در دانشگاه‌ها –البته از منظر شعرنشناسی-  و قطع ارتباط با ادبیات خلاق، به یک زلزله فرهنگی یا به بیانی غیر نحس، به یک معجزه فرهنگی نیاز دارد و بس.
شتاب کن ناصری عزیز، شتاب کن! فعلا مصاحبه مرا تا «اعتماد» سرپاست، به ویژه‌نامه برسان

پریان دریایی

پریان دریایی

 در کارگاه شعر علی باباچاهی / ایوب صادقیانی

 

آغاز شعر ما بچه‏های کارگاه شعر، سه شنبه هاست. سه شنبه اولین روز هفته !

شعر معنی دیگر سه شنبه هاست. نقطه‏ی پرگار وجود روزی که یک هفته دور زده است تا رسیده است به ...

بعد از چاپ و انتشار «پیکاسو در آب‏های خلیج فارس» که در هشتاد و هشت یعنی همین امسال توسط نشر ثالث منتشر شد، از دیگر مجموعه‏ی شعر علی باباچاهی بی‏خبر نیستم. از باباچاهی می‏پرسم: از پریان چه خبر؟ باباچاهی در پاسخ من مطالبی می‏گوید که به سؤال‏های بعدی من و شاید شما هم جواب می‏دهد و من سعی می‏کنم آن‏ها را نقل کنم. این پاسخ  نه نقل به مفهوم است و نه عیناً کپی حرف‏های باباچاهی. امّا گفته‏ی شخص دیگری جز باباچاهی هم نیست:

فکر می‏کنم تا یک هفته‏ی دیگر مجموعه‏ی تازه‏ام یعنی «فقط از پریان دریایی زخم زبان نمی‏خورد» توسط نشر نوید شیراز چاپ و روانه‏ی بازار کتاب شود. این مجموعه و مجموعه‏ی قبلی که «پیکاسو در آب‏های خلیج فارس» نام دارد و مجموعه‏ی دیگری که یک ماهی است به نشر ثالث سپرده شده است - نامش « هوش و حواس گل شب‏بو برای من کافی است» - شاید سه‏گانه‏ای را تشکیل بدهند. امّا نه بدان معنا که خط سیر داستانی یا حکاییِ خاصی را دنبال کنند، بلکه به صرف مشترکات طنز و خصوصیت بین متنی آن، چنین حرفی می‏زنم. این خصوصیت طبعاً در دو مجموعه‏ی بعد از «پیکاسو ...» پررنگ تر می‏شود. نام یا صنعت دیگری که شعرهای «فقط از پریان...» پذیرای آن هستند، «افشانش» است. «شعر افشانشی» البته زیرمجموعه‏ی «شعر در وضعیت دیگر» است که می‏تواند اشعار دیگر شاعران را هم در بربگیرد.  من در جایی گفته‏ام اگر در «شعر دیگر» با انتزاع سر و کار داریم، «التقاط و امتزاج» محوریت شعر در وضعیت دیگر را نشان می‏دهد. التقاط گفتمان‏ها و امتزاج زمان‏ها و مکان‏های مختلف، معطوف به شعر در وضعیت دیگر است. امّا منظور از «افشانش» نوعی بذرپاشی است، با قدرتی که در دست‏های ما تعبیه شده است: بذرپاشی بر قطعاتی از زمین (صفحه‏ی کاغذ) که ظاهراً متقارن و متوازن نیستند و همچون جزایری پراکنده به نظر می‏رسند. فصل مشترک این قطعات بذری است که بر آن‏ها پاشیده شده است. بنابراین افشانش را معادل گسست کامل اندام‏های شعر از یکدیگر نمی‏دانم، گرچه نوعی گسست را تداعی می‏کند. این گسستِ ظاهری به نوعی پیوست بنهان دارد؛ بدین معنا که روساخت ظاهراً گسسته‏ی شعر، مبتنی بر ژرف‏ساختی پیوسته امّا پنهان است. امّا فرم آن‏گونه که مدّ نظر نیماست در شعر افشانشی نقش چندانی ندارد. شعر افشانشی در حالی که غیرمنتظره است، به جابه‏جایی زمان‏ها، مکان‏ها و صحنه‏ها نظر دارد. در عین حال به روابط بینامتنی یعنی گفتمان با سنت‏های شعری، فرهنگ عامه، ضرب‏المثل‏ها و حکایت‏های نهادینه شده در اذهان مردم علاقمند است. در واقع حواشی را از حاشیه بودن نجات می‏دهد. چنین شعری غیرنخبه‏گرا هم نیست.

و امّا نکته و یا نکات دیگری که می‏توان در مورد کتاب «فقط از پریان ...» عنوان کرد، این است که از دیدگاه پساساختارگرایانه اگر به شعرهای این مجموعه نگاه کنیم چالشی با دیدگاه تقابلی را به خوبی حس می‏کنیم. یعنی جهان و یا پدیده‏های عینی و ذهنی، دوشقه نشده‏اند که هر یک ساز جداگانه‏ای بزنند. طرح مقوله‏ی هستی‏شناختی در این شعرها به گونه‏ای نیست که یا شرِّ شر باشند یا خیرِ خیر! به مقوله‏های مرود اشاره به طور نسبی پرداخته شده، امّا نسبیت با «سرگیجه‏ی نسبیت» همراه نیست.

گاه امّا تقابل‏ها در چالشی آشتی ناپذیر از هم به سر نمی‏برند، بلکه بعضاً نور می‏تواند مکمل تاریکی باشد نه دشمن آن. مقوله‏ای که دریدا نیز بدان پرداخته است آن‏جا که می‏گوید: سابقه این گرایش به افلاطون باز می‏گردد. از جمله حضور در مقابل غیاب، حقیقت در برابر مجاز، ذهن در برابر عین و ... همواره اندیشه‏ی متافیزیکی را به خود مشغول داشته است. جالب این که از مولانای بزرگ خودمان قبلاً شنیده‏ایم که می‏گوید:

شب چنین با روز اندر اعتناق / مختلف در صورت امّا اتفاق / روز و شب ظاهر دو دشمن‏اند / لیک هر دو یک حقیقت می‏تنند.

ساده‏تر که با «پریان ...» مواجه شویم، شعرهای این دفتر را نمی‏توان شعرهایی پیچیده نامید، همان‏گونه که سادگی نیز نام یا صفت آن‏ها نمی‏تواند باشد: سادگی‏های به پیچیدگی آغشته؛ یا؛ پیچیدگی‏های رو به سمت سادگی و ... رعایت اعتدال نیز ویژگی‏ها را مشخص نمی‏کند.

به هر صورت به گمان من، همه‏ی حقوق برای خواننده‏ی حرفه‏ای شعر امروز ایران محفوظ است که آن را بخواند یا به کناری نهد.

 

و امّا یک شعر:

 

شايد اين طور باشد

 

 

كبريت    اختراع مادرم بود

غروب پوست پلنگي   گربهْ سياه   آب جوش   اجنّه    دلتنگي             اختراع مادرم بود

زنِ بورِ بور    ارمني     گل صد تومني كه عاشق فايز شد يا كه نشد    اختراع مادرم بود

نوبت به من كه رسيد           گنجشك‌هاي زير درختي هم    به خانه‌ي بخت رفته بودند

زنبور نشده از اسب پياده شدم نيش زدم به لُپ سيبي كه قدري گندمگون بود

«زنبور شدم»       «نيش زدم»          اختراع مادرم بود

كلاه حصيري هميشه براي كله‌ي گنده‌ي من        تنگِ تنگ بود

قرار بود عاشق يك دختر مكزيكي بشوم نشد و گفت:

نقل مطالب هم به شرط ذكر مأخذ اصلي             ممنوع نيست!

برادرانم به فكر فانوس دريايي بودند

كه نفت نشت نكند   دريا خراب‌تر نشود روي سرِمان

گفت با چراغ زنبوري‌ات چه پيدا كرده‌اي           دختر ارمني يا گل صدتومني؟

و من در دمشق به ملخ‌هاي خام خام      پخته – نپخته        نجويده فكر مي‌كردم

عين       شين       قاف       قاف       قاف       قاف       قاف

كلاه حصيري    كله‌ي گنده    نشت نفت             پخته – نپخته     اختراع مادرم بود.

 

مي‌خواهد ديگر چه بشود؟

ساعت ديواري را مي‌گذارم رويِ اول شعبان و تلوتلو مي‌خورم تا –

       آخر رمضان

دروغ‌هاي گنده گنده             كله‌هاي گنده گنده!

 

                                                            علی باباچاهی -  خرداد ماه 1387

 

منتظر پریان دریایی هستیم

گيرم که ثابت شد

 

آدم هاي بي وفا       به من چه –  به من چه       در کيف دستي شان جا مي شوند

از کوپه هاي قطار      به من چه؟      فرار از فرار مي کنند

به من چه      به من چه      که در دهه ي هفتاد

در شعر فارسي       به من چه؟      که از چشم هاي تو      چه اتفاق –  اتفاقي

                                                                         به من چه؟         که افتاد؟

بي را از تهران خريدم       به من چه؟       واو و ف و الف را

                                     از عاشقي که کارش به زغال کِشي کِشيده

نکشيده       پخش و پرا مي کرد وفا را       به من چه؟

ناگفته      گفت: که در آغاز       نه فقط دانه ي فلفل سياه بود

روفيا       سوفيا

نه فقط دانه ي فلفل سياه بود

خاکه زغال صورتم را گُل انداخته بود       باز هم از دور شناخته بود مرا       به من چه؟

بي را از تهران خريدم

بي بي اسم طوطي حرّافي بود که صرفاً به عينک من

زُل مي زد و هي مي گفت        هيچ نمي گفت!

هي گفت و هيچ نگفت        هيچ نمي گفت!        به من چه!

 

خُب!

حالا عکس ماري بکشيد       بي وفا ياري که منم!

که غلافش را دور انداخته

ماري که غلافش دور انداخته

خلافش را ثابت کنيد

ثابت کنيد خلافش را

مگر اين که ثابت کنيد خلافش را

 

                                                             تيرماه 1387



گفت‌گویی خبری با علی باباچاهی 

سعدی گل‌بیانی


/* /*]]>*/ علی باباچاهی در پاسخ به پرسش از آخرین فعالیت‌های شعری‌اش گفت: "پیکاسو در آب‌های خلیج‌فارس "عنوان آخرین مجموعه شعر چاپ شده‌ام است که در اردیبهشت 88 منتشر شد. این کتاب را نشر ثالث راهی بازار کتاب کرد. کتابی هم به نام " فقط از پریان دریایی زخم زبان نمی‌خورد  " در دست انتشار دارم. در ارشاد دو اصلاحیه بر این کتاب وارد کردند و همچنین دو شعر از آن حذف شده است. این‌ها شعرهایی است که بعد از شعرهای " پیکاسو در آب‌های خلیج فارس" سروده شده است. تاریخ سرایش این شعرها  دقیقا  از نیمه ی سال 85 تا نیمه‌ی     87 است. در ضمن در پایان کتاب دو مصاحبه‌ی مطبوعاتی هم درج شده است که آرا و عقاید اخیرم درباره‌ی شعر و شاعری را در بر می‌گیرد. یکی از این مصاحبه‌ها در اعتماد ملی چاپ شد، گفت‌وگویی بود که علی مسعودی‌نیا و رسول رخشا با من برگزار کردند و دیگری گفت‌وگوی من بود با محمد آشور که در سینما و ادبیات چاپ شده بود. کتاب " فقط از پریان دریایی زخم می‌خورد " را نشر نوید شیراز چاپ خواهد کرد.  در مصاحبه‌ی دوم ، عمده‌ی بحثم روی مقوله‌های پست‌مدرنیستی است. علی باباچاهی در پاسخ به این سئوال که نقطه‌نظرات جدیدش درباره‌ی شعر چیست افزود:  برآنم تلقی من از شعری که در " وضعیت دیگر " می‌آید و صبغه‌ای پست‌مدرنیستی دارد شرح داده شود. اگر بخواهم توضیح بیشتری بدهم باید بگویم که تلقی‌های مختلفی از شعر زبان یا زبان-شعر در بحث من مطرح می‌شود. رویکردی که عده‌ای یک گوشه‌اش را گرفته‌اند و به کارهایی از قبیل قطعه قطعه کردن واژه‌ها، از ضمیر و اسم مصدر ساختن و یا از حروف اضافه‌ی زیاد استفاده کردن،  روی آورده‌اند. این همان چیزی است که در شعر اروپا ی بیست سال پیش محوریت داشت و یکی از خصوصیات پست‌مدرنیستی شعر زبان بود. من حسابم را از زبان-شعر و مسائلی که در آن عینیت و نمود داشت جدا می‌دانم. جز در مواردی که تصرف در نحو افق جدید معناگریز معناگرایی را تضمین کند. منظورم تا جایی است که معناهای اعتیادی از زبان حذف می‌شود و رویت تازه‌ای از معناهای متعهد به دست می‌آید. من دست به تصرف در دستور زده‌ام، همانطوری که نیما هم همین کار را کرده بود. این کلیت، آن‌جایی است که من در صبغه ی پست‌مدرنیستی زبان درنگ می‌کنم. بنابراین زیاد از چیزهایی که درباره‌ی پست‌مدرنیست بودنم می‌گویند و برچسب‌های این‌گونه‌ای که به من می‌زنند بدم نمی‌آید. البته تا جایی که استحقاق چنین نامی را دارم یا این الصاق بر موازینی مبتنی است که بر زبان‌مداری تاکید می‌ورزم و این قضیه تا حدودی مسبوق به سنت ادبی ما است که تبلور عادی‌اش را در شعر حافظ شیراز می‌بینیم و جلوه‌های دیگرش را سعی می‌کنیم به وجود بیاوریم. اما باید تاکید کنم که زبان‌مداری مورد نظر من ربطی به افراط و در واقع تفنن‌گرایی و فن‌سالاری محض ندارد بلکه به ذخائر معنایی کلمات، موسیقی کلمات، تناظرها و تقابل‌های نهفته در کلمات و معناهای بی‌حد و حصری که می‌شود در کلمات یافت و نیز صوت‌های موسیقایی ظاهرا بی‌معنای معنادار نظر دارد. از همین منظر، قطعیت و قطبیت معانی در شعر مدرن که مبتنی بر روایت خطی، تک‌آوایی و معانی محتوم هستند را به چالش می‌گیرد، ضمنا شکل‌محوری یا ساختما‌ن‌محوری شعر مدرن که متکی بر تک‌مرکزیتی است را هم زیر سئوال می‌برد. پس به این نتیجه می‌رسیم که ما می‌توانیم با اشکال تعریف‌نشده‌ای در کارهای اخیرم روبرو باشیم. یعنی با شکل‌هایی که لزوما مورد نیاز نیما و به تبع، محمد حقوقی نیست. یعنی ضمن آموختن از تعاریف و عینیت شکل‌های مورد نظر نیما و پیروانش از این شکل‌ها فراروی می‌کنیم. این فراروی به این شکل است که ما این‌جا به یک مرکز خاص در شعر که به تعبیر حقوقی دوایری را به دور خودش گرد می‌آورد بسنده نمی‌کنیم بلکه ظاهرا با گسست از قانونمندی مورد نظر آن‌ها و نوعی پیوست با آن نظر، اقدام به ایجاد نوعی "شعر افشانشی" می‌کنیم. "شعر افشانشی " در تعریفی مختصر شعری است که در آن این‌طور به نظر می‌رسد که سطرها هیچ ارتباط معنایی با هم ندارند و حتی به لحاظ صوری هم ظاهرا در ارتباط نیستند، به خاطر این‌که هم از یک شکل تثبیت شده فاصله بگیرد و هم ظرفیت ابراز آگاهی‌های متعدد و تداعی‌های بیشتری را داشته باشد. اما نیک اگر بنگریم می‌بینیم که ژرف‌ساخت این شعرهای ظاهرا غیرمنسجم خود نوعی ساختار است. یعنی می‌شود به عینه شعر را کالبد‌شکافی کرد و روابط پنهانی آن‌ها را نشان داد و حتی به آن روابط پنهانی عینیت بخشید و آن‌ها را قابل لمس کرد. باباچاهی در ادامه درباره‌ی مجموعه شعر دیگرش " پریان دریایی " سخن گفت: "پریان دریایی " طبعا همین محورها و مولفه‌ها رادنبال می‌کند با این امید که شکل متکامل‌تری از کتاب‌های قبلی‌ام باشد. کتاب شعر دیگری هم دارم به نام " هوش و حواس گل شب‌بو برای من کافی است " . این کتاب که به تازگی به نشر ثالث تحویل داده شده است هفتاد و اندی شعر نسبتا بلند دارد و نیز نودوهفت شعرک. تاکید می‌کنم که این‌ها هایکو نیستند و شعرهایی کوتاهند تحت عنوان شعرک. در ضمن دو مقاله‌ی مستقل به تالیف خودم ضمیمه‌ی این کتاب است. مقاله‌هایی به نام‌های " شعر مولف، صلح مولف " و " شعر افشانشی " . کتاب حدود دویست و اندی صفحه خواهد بود. می‌توانم اضافه کنم که " پیکاسو در آب‌های خلیج فارس "، " فقط از پریان دریایی زخم زبان نمی‌خورد " و " هوش و حواس گل شب‌بو برای من کافی است " می‌توانند یک سه‌گانه‌ی شعری به حساب بیایند. کتاب دیگری هم دارم به نام " این هم یک شوخی بود" که گزینه‌ای از شعرهایم از سال 60تا 80 است. این کتابی دوزبانه ،به فارسی و انگلیسی است و شعرهایم را سعید سعیدپور( به اهتمام مادی ایوب صادقیانی)  به انگلیسی برگردانده است که توسط نشر ویستار منتشر خواهد شد. نیمی از کتاب شعرهای فارسی و نیمی دیگر از آن شعرهای انگلیسی‌ام را در بر می‌گیرد. کتاب حاوی یادداشتی کوتاه به جای مقدمه است. همچنین یک کاست و کتاب به نام " امضای یادگاری "  توسط موسسه تحقیقات نظری در اصفهان منتشر خواهد شد. شعرهای این کتاب از سه‌گانه ی " نم نم بارانم " ، " عقل عذابم می‌دهد" و " قیافه‌ام خیلی مشکوک است " انتخاب شده است. باباچاهی، شاعرو پژوهشگر، افزود : کتاب " گزاره‌های منفرد" که نقد و نظری درباره‌ی شعر امروز ایران و شعر جوان امروز ایران است در سه جلد و نزدیک به 1500 صفحه توسط نشر " دیبایه" به چاپ دوم خواهد رسید. چاپ اول این کتاب را نشر " سپنتا" منتشر کرده است. شاعران جوان می‌توانند نام خود را در این کتاب ببینند. این نخستین کتابی است که به طور جدی درباره‌ی شعر بعد از انقلاب ( شعر جوان امروز ایران) تا ابتدای دهه‌ی هشتاد نوشته شده است